کل نماهای صفحه

جمعه، آذر ۰۳، ۱۳۸۵

سورپرایز

پارسا را که از پرستارش تحویل گرفتم بهش گفتم که میریم خرید. میگه میریم ماشین بخریم؟ میگم نه! یک کمی حالش گرفته میشه. اصلا خرید را به ماشین خریدن میدونه و بس. هیچ چیز دیگه ای به اندازه ماشین خوشحالش نمی کنه. میگم ماشین هم میخریم اما یک چیز دیگه که از مامان خواسته بودی هم میخریم. از ذوق ماشین به چیزی که میگم اصلا توجهی نمی کنه. وارد فروشگاه که میشیم یک درخت بزرگ دویست دلاری گذاشته اند دم در که می خواد براش بخرم. بهش توضیح میدم که بودجه کمتری برای درخت در نظر گرفته ایم. عجیب و غریب نگاه میکنه و میگه بودجه چیه؟ می خندم و میگم یعنی من اینقدر پول ندارم. میگه خوب هروقت داشتی بخر. معمولا عکس العملش دربرابر" پول ندارم" همینه میگه هروقت داشتی بخر. میگه پس ماشین من چی شد؟ می دونم تا ماشین نخریم هیچ کار دیگه ای نمی تونیم بکنیم پس اول میریم یک ماشین پلیس که انتخاب میکند را برمیداریم بعد هم میریم طرف درخت های کریسمس. خیلی ذوق زده است. درخت کوتاهی را انتخاب می کنیم و یک چیزایی هم برای تزئینش بر میداریم. برمی گردیم خونه. درخت را سر هم کرده و تا حدودی تزئینش هم کردیم. صدای در گاراژ که آمد چراغها را خاموش کردیم و ساکت نشستیم تا ساناز بیاد تو. آخه پارسا دوست داشت که ساناز را سورپریز کنه. آنقدر ذوق زده بود که نمی تونست ساکت بمونه. مامانش که آمد تو بلند داد زد: "سورپرایز!!" و کلی هم خندید. چند تا عکس گرفتیم که اینجا گذاشته ام

سعید

هیچ نظری موجود نیست: