ساعت هشت پارسا را می رسونم مدرسه و برمی گردم و صبحانه می خورم و شال و کلاه می کنم سمت تعمیرگاه. حدود یک ماهی هست که باید لنت ترمز را عوض کنم و کیلومتر هم داد می زنه که وقت تعویض روغن رسیده. ساعت نه و نیم می رسم. می دونم که زوده آخه دیروز که زنگ زدم، واهه گفت حدود ده می رسم. رفتم یک چرخی توی یکی دو تا مغازه زدم و ساعت ده آمدم دم در تعمیرگاه. نه خیر خبری نیست. شماره اش را می گیرم. ظاهرا وقتی نیست تلفن هاش منتقل میشه روی تلفن دستی اش. میگه الان توی راه هستم دارم میام. می پرسه برادرم اونجا نیست؟ میگم نه! میگه خواهرشو ... !! وایسا الان میام. یک نیم ساعتی وایسادم و نیامد. حوصله ام سر رفت و راهم را کشیدم و رفتم. توی راه دیدم زنگ میزنه که رسیدم پس تو کجایی؟ برگشتم. سلام می کنم. میگه به به به ! کجایی بابا؟ میگم بد نیستم. ماشین را میبره بالای جک و چرخها را باز میکنه. برادرش هم میاد تو. ساعت یازده است. خوب تا اینجاش که ایرانی بازی بوده. ما ملت هرکجای دنیا باشیم ارزشهامون را حفظ می کنیم. یکی از این ارزشها هم وقت ناشناسی و وقت دیگران را هم به فلانمون حساب نکردن است. خوب ما ملت ویژه ای هستیم دیگه! نگاهی می اندازه و میگه بهم لنتها را باید عوض کنم دیسکها هم که جای تراشیدن ندارند. میگم باشه عوضش کن چون من وقت ندارم برگردم. یک تاکسی میاد تو. واهه هم ترمز و دیسک را تلفنی سفارش میده. راننده تاکسی که ظاهرا عرب است مشکل ماشینش را توضیح میده و واهه بهش قیمت میده دویست و هشتاد دلار. میگه برای یک تیکه پلاستیک زیاد نیست؟ شاکی میشه و میگه حبیبی! اگر بلدی چرا خودت نمی کنی. برو قطعه اش را بخر و خودت عوض کن. راننه مودبانه میگه کمتر نمیشه؟ جواب میشنوه: حبیبی! همینه که هست. با خودم میگم. اینم یکی دیگه از ایرانی گری های ما که احترام مشتری را تا جاییکه هر چی بگیم بگه چشم داریم!! ساعت یازده و بیست دقیقه است و قطعات آماده اند. واروژ – داداش خواهر ... واهه – هوس قهوه کرده. راننده تاکسی که میره آقایی به اسم امیر خان میاد تو. واروژ می پرسه پس قهوه کو؟ میگه الان میرم میگیرم. تا جایی که یادم میاد همیشه قهوه را مهمان مشتری هاشون بوده اند. یه جورایی به قهوه مفت خوردن عادت کرده اند. چیزی که امیر خان متوجه نیست اینه که قبل از آنکه سرش را برگرداند ماشینش بالای جک است. پس قهوه خریدن هم منتفی است. علی آقا میاد تو با شش تا لیوان قهوه. واروژ و واهه سیگاری روشن می کنند و هنوز کار را شروع نکرده به خودشان وقت استراحت می دهند. می روم تا بانک و بر می گردم. بیست دقیقه ای گذشته و هنوز مراسم قهوه خوران و سیگار کشان برپاست. ماشین های من و امیر خان هم لنگ درهوا. واهه مشغول ماشین من و واروژ مشغول ماشین امیر خان میشه. متوجه می شوند که لاستیکهایی که برای امیرخان گرفته اند یک شماره کوچیکه. تعمیرگاه به چند تا فحش خواهر و مادر به فروشنده لاستیک مزین میشه و کار من دوباره لنگ در هوا ول میشه و تلفن به این طرف و آن طرف که برای امیر خان لاستیک پیدا کنند. بالاخره لاستیک سفارش می دهند و امیرخان هم شروع می کنه یک سری جوک عهد قاجار تعریف کردن. من هم کلافه به ساعتم نگاه می کنم و منتظرم ببینم کی کار تمام میشه. البته کاری انجام نمیشه که تمام بشه. ساعت دوازده و ربع است. دوباره مراسم سیگار کشان شروع می شود و این وسط هم یکی دو نفر می آیند. هر بار کسی میاد، واهه میره ببینه مشکل چیه و کار ماشین من هم همین طوری ول میشه. آقایی از یک تویوتا پیاده میشه و همینکه واهه چشمش به آقاهه که در حال نزدیک شدن به مغازه است می افته چند باری زیر لب از خجالت مادر و خواهر طرف در میاد. من منتظرم که ببینم دعوای لفظی میشه یا بزن بزن که طرف می رسه جلوی تعمیرگاه. واهه جلوی چشمهای از حدقه در آمده من چنان حال و احوالی با طرف می کنه که نگو و نپرس. ازش می پرسه چی میل داره براش سفارش بده؟ طرف میگه هیچی ممنون! ساعت یک ربع به یک است. بالاخره ماشین من بعد از دو ساعت برای یک کاری که بیست دقیقه ای انجام میشه آماده است. دارم حساب و کتاب می کنم که آقایی غیر ایرانی وارد میشه. سراغ علی را می گیره. واهه خیلی جدی میگه رفته سلمونی. همه می خندند. طرف شاکی میشه و میگه پس من پولم را از کی بگیرم؟ میگه نمی دونم اما علی رفته سلمونی. همه می خندند و طرف نمی دونه چرا! یکی از مشتری ها که منتظر ماشین منه که بیاد بیرون تا اون بره تو و علی که صاحب مغازه صافکاری کناری است را نمی شناسد می پرسه چرا می خندید؟ و واروژ خوشحال از اینکه توانسته اند طرف را دست بیندازند میگه آخه علی کچله. قیافه یارو را تجسم کن وقتی علی را میبینه!! و باز هم می خنده. منم می زنم بیرون و میرم مغازه. از دست خودم شاکی ام. می بینم برای اینکه کمتر پول داده باشم سه ساعت از کارم را از دست داده ام به اضافه آنکه وقتی برمیگردم می بینم همکارم در نبود من حدود دو هزار دلار فروش داشته که درصدی از آن را روی چک اش به عنوان کمیسیون میگیره و من آن را به اضافه سه ساعت از دست داده ام. در حالی که یک تعمیرگاه درست و حسابی اگر رفته بودم اولا کارم سریعتر انجام میشد دوما ماشینم را می گذاشتم و مرا تا مترو هم میرساندند و عصری برمیگشتم آن را می گرفتم. در حالی که اینجا اگر نباشی معلوم نیست چه بلایی سر ماشینت بیاد. شب که داشتم می رفتم توی اتوبان میبینم که وقتی ترمز میزنم ماشین به شدت می لرزه. بهش تلفن میکنم. دیر شده. رقته خونه. صبح دوباره زنگ میزنم. واروژمیگه بیار ببینم چش شده! میگم من واقعا وقت ندارم. تلفن را قطع میکنم و از پدر ساناز خواهش می کنم داستان را برام حل کنه و با خودم عهد می کنم که دیگه پیش واهه و واروژ و ماروژ نرم. توی تعمیرگاه درست و حسابی اقلا دستم به یک جایی بنده. با این آقا که فقط پول نقد قبول می کنه و رسید هم نمیده کار کردن مشکل است
سعید
سعید
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر