کل نماهای صفحه

سه‌شنبه، بهمن ۱۱، ۱۳۸۴

مطلب پايين به نظرم جالبه؛ هادي
خوشبختی دوستی واقعی
ما دوستانی داريم، يعنی اينطور تصور می کنيم. اما در حقيقت بسياری از دوستیهای ما یک آشنایی، یک ارتباط ابزاری یا قسمتی از "نت ورک" (Network) ما هستند. دوستیهای واقعی را از روی نشانه های مشخصی می توان شناخت.برای ايجاد ارتباط دوستی دليلهای خوب زيادی وجود دارد؛ هسته اصلی يک دوستي، رابطه ای بدون وجود تسلط يکی بر ديگری و قرار گرفتن چشم در چشم و برابر در مقابل يکديگر است. اين مساله در مقايسه با ارتباط اروتيک و عاشقانه بيشتر مشخص می شود: يک دوست می تواند واقعيتهايی را با صراحت به ما بگويد که شايد از زبان شريک زندگی يا عشقی خود به اين راحتی نمي بخشيم: "خدای من، چقدر چاق شده ای! " يا: " چقدر عينک جديد گرونی که خريدی بي ريخته! " علاوه بر چنین صراحتهای خوش منظورانه ای ، پوئنهای دیگری هم به دوستی اضافه می شود: دوستی بر پایه رابطه ای آزادانه بنا شده است، حتی بسیار آزادانه تر از یک ارتباط عشقی، چراکه وفاداری دوستانه، متعهد انجام وظايفی اجباری نيست.به نظر می آيد که ارتباطی با اين تعريف، کاملا مناسب زندگی غير سنتی امروزی باشد، با اين وجود تجربه نشان می دهد که تنها مثالهای اندکی برای ارتباطهای دوستی پايدار و ارضا کننده وجود دارد. پرستاری کردن از چنين ارتباطی در دنيای امروزی ما تبديل به کاری مشکل شده است، دنیایی که در آن عاملهای خطرناک برای این نوع ارتباط افزایش پیدا کرده است، چه خطرات بیرونی مانند اجبار تحرک و انتقال به مکانهای دورتر، و چه خطرات درونی ، مانند حساسیت افزایش یافته روحیه مدرن ما. به غير از اين، آنجا که اندازه احتياج زياد می شود، به زودی ميزان توقعات هم بالا مي رود. دوستی واقعی که همه در طلبش هستند، تبدیل به ایده آلی پر از خواسته می شود که نسبت به گذشته مجبور به تحمل بار بیشتری است. اغلب این بار بسیار سنگین است و نتیجه آن، که بیشتر ما آنرا تجربه کرده ایم، سرخوردگی از این مساله است که دوستی هم تا حد و مرز معینی قابل بارکشی و پایداری است.اما یک ارتباط دوستی خوب چیست ؟ ما به هر نوع ارتباطي، از يک آشنايی دو همبازی بولينگ گرفته، تا ارتباطهای عميق از نوعی که فيلسوفهايی مانند شوپنهاور آنها را توصيف کرده اند، نام "دوستی" می دهيم. اما در واقع، بيشترین رابطه ها، ارتباطهایی شبه دوستی هستند تا رابطه های دوستی واقعی. احتمالا دلیلش این است که یک رابطه دوستی خوب ، ابدا مساله ساده ای نیست. اولين نشانه يک دوستی واقعي، شراکت و همپايی متقابل است. اين به نظر امری ساده مي رسد، ولی اولين نقطه ای نيز هست که بسياري از دوستيها در آن شکست می خورند. متقابل، يعنی ایجاد تعادل کلی در تلاش برای یکدیگر. کسی که هميشه منتظر می نشيند و راهی به سوی ديگری پيدا و باز نمی کند، دوست خوبی نيست. بر عکس : در بين دوستهای خوب، وجود تعادل در به طرف ديگری رفتن و از او پذيرايی کردن کاملا بديهی است. شراکت، يعنی نه تنها در مشکلات يا حالات ديگری سهيم باشيم، بلکه در کل زندگی روحی و حسی و سرنوشت يک شخص. کسی که با او شبی مشکلات مالياتی يا راههای مخفی پيدا کردن جای پارک بهتر را رد و بدل کرده ايم، شايد همپای خوش صحبتی باشد، ولی الزاما يک دوست نيست.شراکت در نهايت يعنی درک يگديگر در تبادل شخصی. برای اينکه چنين تبادلی بتواند صورت بگیرد ، احتياج به صراحت و راحت بودن در دوستی هست، دومين مشخصه بارز يک دوستی. صراحت ، يعنی داشتن جرات ، و برای اينکه دو نفر بتوانند با يکديگر صريح و راحت باشند، بايد بتوانند به يکديگر اطمينان کنند، به خصوص وقتی که رازی را با يکديگر در ميان می گذارند. تنها کسی که جرات می کند خود را به روی ديگری ، آنگونه که هست باز کند، و شخصيت خود را نشان بدهد، قابليت برقراری رابطه دوستی را دارد. کسی که تنها خبرهای آخرين موفقيتهای خود را می دهد، اما درباره شکستها و ضعفهای خود به خاطر ترس از دست دادن پرستیژ سکوت می کند، در عوض اين توانايی را ندارد.بسته بودن، از ایجاد شراکت جلوگیری می کند، همینطور صحبت با کنایه، که بعضی افراد همه چیز را در آن مخفی می کنند. جایی که تنها در آن با شوخی و کنایه صحبت می شود، افرادی با نقاب با یکدیگر رو به رو می شوند. تنها زمانی که صراحت وجود دارد- که البته نباید با نزدیکی بدون حد و مرز اشتباه شود- امکان درک متقابل فراهم می شود: وقتی ما مسائل شخصی خود را با یکدیگر مبادله می کنیم، می توانیم دیگری را تجربه کنیم و از این طریق خودمان را نیز. آن وقت است که دوستی به ما قدرت می بخشدو این اطمینان را می دهد که دوست داشتنی هستیم.شراکت، صراحت و اعتماد بقیه مشخصه های یک دوستی را به دنبال خود می آورند: نبودن حس حسادت و رقابت، دانستن اینکه می شود روی دیگری حساب کرد، رفتاری قابل پیش بینی ، حس مسئولیت و... همه تبدیل به اموری بدیهی می شوند.در نهایت یک دوستی احتیاج به لحظه های فعال دارد، یعنی دوستان برای این به کنار هم می آیند که دوستی کنند: ما به مسافرت نمی رویم چون آنجا شهر قشنگی است، بلکه چون ما دوستان خوبی هستیم، با هم چند روزی برای راهپیمایی به شهر دیگری می رویم.رابطه دوستی احتیاج به دانش بالایی برای بر قراری ارتباط دارد، و یکی از مهمترین درسهای آن این است که در یک ارتباط دوستی ، هدف نه فقط بر طرف کردن احتیاجات، بلکه وجود طرف مقابل است. کسی که تنها در راه بازگشت از سفرهای کاری، شبی را در خانه دیگری مهمان می شود که احتمالا از خرج سفر خود کم کند، از روی دوستی به دیدار نیامده است، بلکه از روی خساست، و جعبه شیرینی هدیه آورده شده هم روی این واقعیت را نمی پوشاند. اگر این بر طرف کردن احتیاج دو جانبه باشد، البته رابطه ای "ابزاری" بر قرار شده است ( که شاید مفید هم باشد! اینجا بحث بر سر انواع ارتباطهای دیگر نیست!_ شبنم) ، اما چنین رابطه ای نیز تنها به شرایط موجود وابسته است و نمی تواند پایدار بماند.همینطور هم صحبتی نیز اغلب با دوستی اشتباه گرفته می شود. دلیلش این است که هم صحبتی در بین دوستان هم بدون شک از اهمیت بالایی بر خوردار است، و در یک ارتباط دوستی نیز همیشه موضوع بر سر مسائل عمیق و کلی زندگی نیست. صحبت کردن شاد وبا لذت، احتیاج بجایی است که در دوستی هم بر آورده می شود، اما در بسیاری از موارد و به خصوص انسانهای تنها، خیلی زود از شرایطی که در آن کنار دیگری نشسته و گپی می زنند ، وجود یک رابطه دوستی را نتیجه می گیرند. بعضی دیگر گمان می کنند چون شخصی را زیاد می بینند، با او رابطه دوستی دارند. اما کمیت دیدار طرفین آنقدر نقش بازی نمی کند که کیفیت آن. آنچه گروهی را که مرتب یکدیگر را در یک کافه ملاقات می کنند کنار هم نگه می دارد، نیاز شخصی هر کدام از آنها برای گپ زدن، گذراندن وقت و تنوع است (که به صورت قرار های مرتب ،شکل اجرای مراسمی را به خود می گیرد) ، و نه الزاما علایق و خواسته ها و خصوصیات مشترک بین آنها، آنگونه که بین دوستان وجود دارد.اینکه دوستی چیست و یک دوستی خوب چه رابطه ای است، سوالی است که در بین اشخاص مرتبط جوابهای مبهم و متفاوتی دارد. رابطه هایی وجود دارند که سالها ادامه پیدا کرده اند و در آنها یکی از طرفین بر این باور بوده است که دیگری بهترین دوست اوست، در حالیکه او برای دیگری اهمیتی جانبی داشته است. اینکه شدت و قدرت یک دوستی تا چه حد است ، از اینجا تشخیص داده می شود که هدف آن رابطه تا چه حد وجود شخص مقابل است. البته منظور این نیست که یک دوستی باید مشمول عملهای قهرمانانه باشد، معلوم است که در دوستی هم زمانهایی وجود دارد که در آن تنها نیاز یکدیگر را بر آورده می کنیم. بر طرف کردن احتیاجات یکدیگر، و دوست داشتن وجود طرف مقابل، در یک ارتباط دوستی مخلوط با هم وجود دارند و این کاملا نرمال است. معنی دوستی ، بخشش دائمی و یکطرفه هم نیست، بلکه لذت بخشش و گرفتن با هم توام هستند. اما مشکل آنجاست که بعد از بررسی یک ارتباط این نتیجه گرفته شود که بر آوردن نیازهای روزمره در آن، نقش خیلی وسیعتری داشته است تا اینکه هدف آن ارتباط، وجود خود دیگری بوده باشد. مثلا ارتباطی که در آن به جز زمان اسباب کشی یا نگهداری از فرزندان دیگری ، هیچ شبهای مشترک صحبت و دیداری وجود ندارد.شدت یک دوستی، به تعادل نیز بستگی دارد: آیا توجه داشتن به همدیگر، در حال تعادل قرار دارد؟ آیا آن دیگری به همان اندازه که من به او و زندگیش توجه نشان می دهم و مایل به شرکت در آن هستم، به زندگی من علاقه و توجه دارد؟معمولا جواب این سوال را با یک نگاه دقیق در یک گفتگو می توان به دست آورد: چه کسی از روی توجه از دیگری در باره اوضاع و احوالش سوال می کند؟ کسی که این تعادل را نمی بیند، کسی که تنها برای این آنجاست که دیگری خود را نشان بدهد( یا تنها خود را نشان می دهد)، کسی که دائم از دیگری سوال میکند ولی هیچوقت از خودش سوالی نمی شود، حق دارد که با دید شک به ارتباط دوستانه خود نگاه کند.کیفیت یک رابطه دوستی گاهی با دوری مشخص می شود. خیلی از مسائل زندگی ، در دوری چهره واقعی خود را نشان می دهند، و این در مورد دوستی نیز صادق است. کسی که از نظر مکانی از دیگری دور می شود، می تواند با توجه به آنچه از دوستیشان باقی مانده است، بهتر به پاسخ این سوال برسد که اصولا در ارتباط آنها چه چیزهایی وجود داشته است. حالا که برقراری ارتباط نسبت به گذشته سختتر شده است، قدرتها و ضعفهای ارتباط خود را بهتر نمایش می دهند. بعضی دوستان واقعی خود را تازه می شناسند ، و بسیاری هم این واقعیت تلخ را تجربه می کنند که قابل جایگزینی بوده اند؛ با رفتن آنها، دیگری جایشان را به راحتی گرفته است.پیش آمدن اختلاف، به یک ارتباط دوستی خوب تعلق دارد و جزئی از آن است. آنچه اما برای یک ارتباط دوستی خطرساز است، این است که در ذهن دو طرف به دلایل مختلف حس ناگواری نسبت به دیگری به وجود بیاید و کم کم رشد کند بدون اینکه در مورد آن حرف زده شده و موضوع حل شده باشد. چنین روندی باعث می شود که با طول زمان، طرفین کم کم از برخورد با یکدیگر اجتناب کنند و ارتباطشان در لیست اولویتها هر روز بیشتر به سمت پایین حرکت کند. ارتباطهای تلفنی کمتر و کمتر می شود، دیدارها نیز همینطور، مگر اینکه به دلیلی دیگر گذرشان به یکدیگر بیافتد. تجربه نشان داده است که در کمتر ارتباطی درباره این زخمها و یا از بین رفتن احساس خوب دو طرف به یکدیگر، با صداقت صحبت می شود. در عوض دو طرف سعی می کنند تا آنجا که ممکن است اینگونه مسائل را ناگفته و پنهان نگاه دارند و اگر موقعیتی برای حرف زدن درباره شان دست دهد، دست به دروغهای مصلحتی می برند. در این مرحله ضروریتهای ظاهری و دلیلهای عینی، به قاتلهای دوستی تبدیل می شوند: " در این مدت خیلی سرم شلوغ بود" یا " من تمام ساعات هفته ام پره و به کار دیگه ای نمی رسم" . در اکثر موارد، در پشت این جمله ها دلیلهای زمانی یا حتی اقتصادی نهفته نیست، بلکه مساله ای احساسی قرار دارد. این کمبود زمان نیست که به ادامه رابطه دوستی مهلت نمی دهد، بلکه چسب احساسهای دوستانه ضعیف شده است، آنقدر که اجازه انجام عملکرد را به شخص نمی دهد. شخص برای رابطه های دوستی خوب و واقعی به هر ترتیب وقت می گذارد، و چیزی وجود ندارد که (در صورت ضرورت) نتواند آنرا به خاطر دوستی به تعویق اندازد. حتی ساده ترین دلیل برای کم شدن ارتباط، یعنی تنبلی ( دشمن همه اشکال ارتباطهای بین انسانی ) که گاهی به عنوان یک "دروغ خوب" عنوان می شود نیز در پس خود این معنا را به دنبال دارد که: من دیگر نمی خواهم. بسیاری از دوستیها به این شکل قطره قطره خاتمه می یابند، تمام شدن دوستی بعد از یک صحبت و توافق طرفین خیلی نادر تر است.یک ارتباط دوستی بد را خاتمه دادن به همان مهمی است که برای یک دوستی خوب جنگیدن. این تلاش و مبارزه ای سخت است، ولی ارزشش را دارد. ارتباطهای انسانی ارضا کننده و تکمیل کننده، با ارزشترین چیزی است که در حیات انفرادی ما وجود دارد . کیفیت زندگی و خوشبختی ما به عمق و کیفیت ارتباطمان با شریک زندگی، خانواده، فرزندان و دوستانمان وابسته است. یک دوست، یک دوست خوب ، به طور اتوماتیک یک دوست خوب باقی نمی ماند "حتی اگر دنیا زیر و رو شود" آنطور که در ترانه Comedian Harmonist خوانده می شود، برای ادامه یک رابطه دوستی در طول زندگی ، احتیاج به یک پرس قوی خواست و اراده شخصی است. کسی که در این راه تلاش کند و موفق شود و همینطور یک ارتباط دوستی در خطر را نجات دهد، زندگی زیبا به عنوان جایزه به رویش لبخند می زند.نویسنده: مارتین هشت (Martin Hecht) ، دکتر فلسفه ، نویسنده و خبرنگار. برگرفته از مجله روانشناسی امروز( Psychologie Heute ) ، چاپ ویژه ، شماره ۱۳ ، ۲۰۰۵ (Heft13, 2005)

تهران: ابرشهر منحصر به فرد

همونطور كه مي دانيد، اعلام شده که تهران يکی از ده شهر نامطلوب جهان برای سکونت شناخته شده. اما تهران جذابيت های منحصر بفردی هم دارد که در هيچ جای دنيا نظير ندارد
الف- تهران تنها شهری است که در آن می توانيد وسط خيابانهای آن نماز بخوانيد، وسط پارک شام بخوريد، در رستوران به ديدن مانکن های لباس های مدل جديد برويد، در تاکسی نظرات سياسی تان را بگوييد، در کوه برقصيد، اما برای ملاقات با نامزدتان بايد به يک خانه خلوت برويد
ب- تهران تنها شهری است که در آن دو نفر روی دوچرخه می نشينند، چهار نفر روی موتورسيکلت می نشينند، شش نفر توی ماشين می نشينند، ۲۵ نفر توی مينی بوس می نشينند و ۶۰ نفر سوار اتوبوس می شوند
پ- تهران تنها شهری است در دنيا که پياده ها حتما از وسط خيابان رد می شوند، اتومبيل ها حتما روی خط عابر پياده توقف می کنند و موتورسيکلت ها حتما از پياده رو عبور می کنند
ت- تهران تنها شهر دنياست که در آن هميشه همه چراغ ها قرمز است، اما هر کس دوست داشت از آن عبور می کند
ث- در تهران از همه جای ماشين ها صدا در می آيد، جز از ضبط صوت آن
ج - در تهران هيچ جای زنها معلوم نيست، با اين وجود مردها به همه جاهايی که ديده نمی شود نگاه می کنند
چ - همه در خيابان ها و پارک ها با صدای بلند با هم حرف می زنند، جز سخنرانان که حق حرف زدن ندارند
ح - تهران تنها شهری است در دنيا که همه صحنه های فيلمهای بزن بزن را در خيابان های شهر می توانيد ببينيد، اما تماشای اين فيلمها در سينما ممنوع است
خ - مردم وقتی سوار تاکسی می شوند طرفدار براندازی هستند، وقتی به مهمانی می روند اصلاح طلب می شوند و وقتی راه پيمايی می کنند محافظه کارند و وقتی سوار موتورسيکلت می شوند راست افراطی می شوند
د - رانندگی در تهران مثل سياست ايران است، هرکسی هر کاری دلش بخواهد می کند، اما همه چيز به کندی پيش می رود
ذ - ماشين ها در کوچه های تنگ با سرعت ۷۰ کيلومتر حرکت می کنند، در خيابانها با سرعت ۲۰ کيلومتر حرکت می کنند و در بزرگراهها پارک می کنند تا راه باز شود
ر- در شمال شهر تهران مردم در سال ۲۰۰۸ ميلادی زندگی می کنند و در جنوب شهر در سال ۷۰ هجری قمری

منبع: ؟
سعید

شنبه، بهمن ۰۸، ۱۳۸۴

راست ترین زندگی ام این است كه دروغ نیستم. یعنی خودم را آنقدر مهم نمیدانم كه بخواهم با دروغ چیزی را به نفع خودم عوض كنم

سفر
جغرافیای غمناك هم سرزمینی با شما را
رفتن دگرگونه باید
تاریخ چراغ كُش تان را
باید به هیچ گرفت و رفت
و آنقدر از شما به خوبی یاد كرد
كه بمیرید
مرگی را كه زندگی انگار می كنید


خالده نیازی – شاعر افغانی
سعید

پنجشنبه، بهمن ۰۶، ۱۳۸۴

پنج سال گذشت

امروز بیست و ششم ژانویه سال دوهزار و شش میلادی است. دقیقا پنج سال پیش در چنین روزی هواپیمایی از خط هوایی لوفتهانزا در فرودگاه تورنتو که نامش پیرسون است به زمین نشست. جوانی بیست و نه ساله با ساک دوربین بر شانه در حالی که حس غریبی داشت برای اولین بار پایش را در خاک سرزمینی در مغرب زمین گذاشت. چمدان هایش را گرفت و به سمت دری رفت که نمی دانست چه چیزی در پشت آن به انتظار او نشسته است. رفیقی او را عقیل* نامید. احساس کنده شدن از سرزمین مادری هنگام برخاستن هواپیما از فرودگاه مهرآباد که با قطره اشکی همراه بود جایش را به حس کنجکاوی داد و گهگاهی"عقیل" را به یاد آورد و با خودش فکر کرد که حالا احساس او را بهتر درک می کند. سه چهار ماهی به سردرگمی گذشت تا به کاری مشغول شد. دربسیاری از روزها در حالی که انبار را در پایان روز جارو می کرد با خودش فکر کرد که آیا جدا ارزشش را داشت؟ بارها و بارها آن چیزهایی را که از دست داده بود با آنچه به دست آورده بود در دو کفه ترازو گذاشت اما نتوانست موازنه ای برقرار کند با اینحال نا امید هم نشد. مسیر انبار تا میز کنار رئیس و عنوان کارگر ساده تا معاون رئیس را سه چهار ماهه طی کرد. یک سال و اندی بعد به امید پیشرفت به فروشگاهی بزرگتر رفت و هنوز هم همان جا شش روز هفته صبح را به شب می رساند. همسرش می کوشد که باری از این بار سنگین بردارد. هنوز هم نمی داند چرا هنوز ته قلبش آنجاست پیش خیابان های دود آلود و شلوغ و پر از آدمهای اخمو که مطمئنا قلب مهربانی دارند. گهگاه هم اگر فرصتی در تنهایی خود پیدا کند چشمهایش را می بندد و پیچ پیچ جاده چالوس را تجسم می کند و طعم ماست چکیده آسارا را زیر زبانش حس می کند. دلش تنگ است اما دل خوشی سه ساله ای دارد که شبها منتظر است که به خانه بیاید و به او "یک هاگ گنده" بدهد. گهگاهی می پرسد چه برایش خریده است.کودکش بیش از همه به ماشین دلخوش است، مهم هم نیست که یک دلاری باشد یا صد دلاری. به ندرت فرصتی می کند تا به کنسرت و یا تماشای فیلمی برود. چندی پیش به شوخی می گفت: اگر به جای تورنتو، شاه عبد العظیم هم رفته بودیم فرقی نمی کرد چرا که ما همان قدر از امکانات این شهر بزرگ استفاده می کنیم که ساکنان شاه عبد العظیم می کنند. وقتی خسته نیست و همصحبتی از جنس زمان دور و برش دارد حس می کند که کفه تورنتویی ترازو، سنگین تر به نظر می رسد. عاشق عکاسی است اما بیشتر اوقات با حسرت از کنار سوژه های ناب می گذرد چرا که آنچه نایافتنی است البته وقت است. سیاست را به عادت پیشینه دنبال می کند اما بیشتر در "اتاوا" نه در "تهران". دست به جوجه کبابش عالیست اگر شک دارید از پسرش بپرسید که دقیقا مثل دوران کودکی خودش بد غذاست اما هفت روز هفته هم اگر بهش جوجه کباب بدهید بدون اعتراض و با اشتها می خورد. دیدش به مذهب کمی متفاوت از باقی دوستانش بود و این روزها این تفاوت خیلی بیشتر شده است اما دلش نمی خواهد که درباره اش بحثی بکند چون معتقد است که مذهب یک مقوله کاملا شخصی است. خسته اما همچنان امیدوار به فردایی بهتر روزش را شب می کند

عقیل همکاری قدیمی بود که از روستا مستقیما به تهران آمده بود و رفتارش جالب توجه*

سعید

آیا زمان رویارویی با ایران رسیده است؟

زمان روبروشدن با واقعیت درباره ایران رسیده است
فرید زکریا – نیوزویک

سر و صداها و شلوغ بازی هایی که این روزها در واشنگتن وجود دارد ممکن است که سرآغاز شروع یک طوفان باشد. مقامات رده بالا به ایران هشدار دادند که برنامه هسته ای را ادامه ندهد. سیاست مداران هر دو جناح در آمریکا به شدت در این زمینه هم رای هستند. خبره ها هنوز به شدت فریاد می زنند. همه موافق این ایده هستند که ایران باید متوقف شود. اما چطور؟ وقتی این سوال پرسیده می شود سکوت حکم فرما می شود. هیچکس برنامه جدی با شانس موفقیت بالا ندارد. در این میان افرادی هستند که می گویند یک راه حل وجود دارد و آنهم حمله نیروهای ارتش آمریکا به سایت های اتمی ایران است. برای بعضی دیگر این سیاستی است که هیچگاه دنبال نخواهد شد. در دهه پنجاه میلادی بعضی از جمهوری خواه ها می خواستند از خارج به گروه همکاران "ترومن" حمله کنند و معتقد بودند که این باعث خواهد شد که اتحاد جماهیر شوروی در این صورت عقب نشینی کند. اما بمباران یک انتخاب جدی نیست. در بهترین حالت حمله برنامه ایران را برای چند سالی عقب خواهد اندخت اما اتحاد ملی را درباره ساخت بمب اتم بیشتر خواهد کرد. ایران کشوری است با جمعیتی سه برابر عراق و یک حس قوی غرور ملی. از طرفی ایران راه های بسیاری برای تلافی خواهد داشت خصوصا با توجه به حضور صد و چهل هزار سرباز آمریکایی در عراق. تحریم اقتصادی نیز فایده ای ندارد. ایران دومین صادر کننده نفت خام است با ده ها میلیارد دلار مازاد ارزی. احتمالا ارزشش را دارد که یک پیشنهاد خوب که حاوی مزایای واقعی است به ایران پیشنهاد شود که می تواند این پیام را برای ایرانیان داشته باشد که ما خواستار روابط خوب با آنها هستیم و این انتظار را داریم که آنها هم در زمینه مسائل اتمی همکاری کنند. اگر چه من به شخصه احتمال می دهم که این پیشنهاد پذیرفته نخواهد شد. رژیم کنونی خواهان روابط خوب با غرب نیست. من معتقدم که روابط اقتصادی و ارتباط و همکاری بیشتر با غرب، باعث از بین رفتن تسلطی است که ایشان بر جامعه دارند. برخورد آمریکایی ها با ایرانیان نیاز به یک بازنگری اساسی دارد. ما یک هدف ارزشمند داریم و آنهم این است: تهران را از ساختن بمب اتم باز داریم. در اینباره ما مسیر روشنی را انتخاب کرده ایم که شامل حمله نظامی و توافق بین المللی در تحت فشار قرار دادن ایران می باشد اما این روش موفق نخواهد بود. واشنگتن و متحدانش احتیاج دارند که با واقعیت روبرو شده و یک سری هدف های جدید در نظر گرفته و مسیری را در رسیدن به آنها طرح ریزی کنند. در غیر این صورت ما باید ریسک بالایی را نه تنها برای شکست بلکه برای پذیرش تحقیر عمومی و اینکه توانایی کمی در حل مشکلات اینچنینی در سطح بین المللی داریم را بپذیریم. ایالات متحده باید گروه جدیدی از متحدانش درست کند که شامل ایران هم بشود. هدف ما باید جلوگیری یا کاستن از سرعت تبدیل برنامه هسته ای ایران به برنامه تسلیحاتی و خنثی کردن مداخله ایشان در منطقه و خنثی سازی پشتیبانی آنها از گروه های تروریستی و مخالف برقراری صلح بین نیروهای اسرائیلی و فلسطینی باشد

منبع: نیوزویک شماره سی ام ژانویه

سعید
سعید

سه‌شنبه، بهمن ۰۴، ۱۳۸۴

!من رای می دهم! تو رای می دهی! ما رای می دهیم

باید اعتراف کنم که با اینکه تقریبا از نتیجه انتخابات دیروز و پیروزی حزب محافظه کار مطمئن بودم اما تا امروز صبح که نتایج اعلام شد هنوز دلم می خواست مثل دو سال پیش یک معجزه ای بشود و لیبرال ها که تا آخرین لحظه عقب بودند با پیش گرفتن استراتژی ترساندن مردم از روی کار آمدن محافظه کارها، عده زیادی را در آخرین لحظه جذب کنند و در انتخابات پیروز شوند. اما اینبار نشد. اگر چه ما به نماینده لیبرال در منطقه خودمان رای دادیم و پیروزهم شد اما در کل از مجموع سیصد و هشت کرسی پارلمان، صد و بیست و چهار کرسی به محافظه کارها و صد و سه کرسی به لیبرالها و پنجاه و یک کرسی به بلاک کبکوا که فقط در کبک نماینده داره و بیست و نه کرسی به نیو دمکراتها که در مقایسه با نوزده کرسی در پارلمان قبلی یک پیروزی بزرگ برایشان محسوب می شود، تعلق گرفت. برای آنهایی که نماینده ها را شمردند و یکی کم آورده اند باید اضافه کنم که سیصد و هشتمین نماینده یک نماینده مستقل است. بنابراین رسما جای حزب حاکم و حزب مخالف دولت عوض شد. در مقایسه باید بگم که تفاوت این دو نفر مثل هاشمی و احمدی نژاد نیست بلکه یک چیزی توی مایه های خاتمی و ناطق نوری است. محافظه کارها به آمریکا خیلی نزدیک تر اند تا لیبرالها. از ترکیب این بوش مشنگ که الان داره با دمش گردو می شکنه و استفان هارپر که بدجنسی از چشمهاش می باره نمی دانم چه جور آشی داره پخته می شود. یکی از نکات جالب این مبارزه انتخاباتی این بود که هارپر از روی دست احمدی نژاد که بودجه عمرانی اش بالای هشتاد درصد بود رج زد و گفت که می خواد مالیات هفت درصدی را به پنج درصد برساند که مغزهای اقتصادی کانادا هرچه کردند نتوانستند منبع مالی که جایگزین این درآمد میلیاردی دولت می شود را پیدا کنند. پی همه به این نتیجه رسیدند که این کسری بودجه با اضافه کردن مالیات ملک و درآمد جبران خواهد شد. خلاصه که خدا رحم کند. ما از دست اینها در رفتیم آمدیم کانادا خدا یک مدل پیشرفته تر و با کلاس ترش را نصیبمان کرد. به قول قدیمی ها نمی دانم چه معصیتی کرده ایم که دچار این بلایا می شویم. به هر حال روی کار آمدن حزب محافظه کار در سطح حکومت فدرال برای شرکت های بزرگ بسیار خوب است چرا که به شدت تمام طرح های آنها به نفعشان است. خلاصه دوستان گوش به زنگ باشند یک وقت دیدید زنگ زدم که بیائید فرودگاه دنبالم که آمده ام ایران زندگی کنم. شایدم رفتم نیوزلند یا نمی دانم یک جای دیگه. فعلا که سر در گمم

پی نوشت: اصلا نمی دانم که چرا این مطلب را نوشتم چون بعید می دانم کسی به نوع حکومت در کانادا علاقه مند باشه. شاید این حس ترس از آینده در حکومت محافظه کارها را باید دور انداخت. شاید اینقدر هم بد نیستند. نمی دانم! باید صبر کرد ودید

سعید

به قول آقایان: و اما بحث شیرین آمار

قبل از هر چیزی باید از وحید تشکر کنم که آمار را تنظیم کرد. شاید به نظر بعضی این آمار اصلا مهم نباشه اما به نظر من بد نیست که بدانیم چه کرده ایم و چه انتظاراتی داریم. شاید اگر این وبلاگ فقط به یک نفر تعلق داشت این جور آمار تبدیل می شد به یک عدد و آنهم اینکه من مثلا فلان تعداد مطلب نوشته ام. آنوقت به قول رامتین، یک جور نوشابه برای خودت باز کردن بود. اما وبلاگی که به چند نفر تعلق داره به نظر من یک جور تمرین کار گروهی است که ما ایرانی ها خودمان همیشه اعتراف می کنیم که در انجام آن ضعیف هستیم. و اما به نظر من تعداد مطالب به اندازه کیفیت آنها مهم نیست. شاید بد نباشد اگر یک سیستم امتیاز دهی به هر پست اضافه کنیم تا ببینیم که مطلبی که نوشته می شود و یا لینک داده می شود چقدر جذابیت دارد. به این ترتیب اولا می توانیم متوجه بشویم که چه تعدادی مطلب را خوانده اند ثانیا می توانیم آن عنوان هایی که اصلا برای کسی جالب نیست را کم کم حذف کنیم. البته من نمی دانم دقیقا چطور ممکن است که این امکان به وبلاگ اضافه شود. در این زمینه فکر کنم که ایده اش با من بود و تاییدش با باقی دوستان و در صورت تصویب زحمتش با علی جان یا وحید خان. ضمنا از امسال تصمیم دارم که تا جایی که وقتم اجازه می دهد مطالبی که در روزنامه ها یا مجله های کانادا و آمریکا می خوانم و به نظرم جالب می آیند را ترجمه کنم و در وبلاگ بگذارم. البته با این ساعات کاری من و کارهای مربوط به خانه و خانواده نمی دانم تا چه حد بتوانم موفق باشم. در آخر شاید بد نباشد که به این نکته اشاره کنم که من هم مثل ناهید به دلیل دور بودن از خانواده ام به این وبلاگ به عنوان یک پل ارتباطی و یا شاید بهتر است که بگویم یک جلسه خانوادگی نگاه می کنم که مرا در حد کم اما مفید در ارتباط نزدیک با خانواده ام نگه می دارد

سعید

دو سالگی وبلاگ

وحید زحمت کشیده بود و آمار و ارقامی در رابطه با وبلاگ داده بود
و در آخر هم چند سوال را مطرح کرده بود مبنی بر اینکه وبلاگ خوبه
یا بد ؟ به نظر من که در مجموع خیلی خوبه و مطالب متنوع و عمدتا
پر باره حداقل برای منکه بسیار آموزنده بوده و سطح اطلاعات عمومی ام
را بالا برده از طرفی به دلیل دوری از ایران و خوانواده عزیزم به
واسطه این وبلاگ احساس غربت و دوری از آنها برایم سبکتر شده وقتی نوشته
هایشان را هر شب میبینم خیالم راحتتر میشود چه از وحید و چه از سعید
که دورتر هم هست کلا میدانید که ما به خانواده دل شوره ایان معروفیم
و اما چرا مینویسم به هر حال برایم جالب است البته من خیلی نمینویسم
و در بعضی بحثها هم نمیتونم شرکت کنم و ترجیح میدم که در این مواقع خواننده
باشم به هر حال گاهی مطالب جالبی هست که دوست دارم بنویسم تا بقیه هم
فیض ببرند اما چرا دیگه نمینویسم آقا به خدا کم و زیاد بالاخره مینویسم به
خدا این سوال را خواننده ها جواب بدند. از کدوم مطالب خوشم میاد ؟ کلا
مطالبی که اطلاعات عمومی ام را بالا میبرد گاهی هم که لابه لاش طنز قاطی میشه
خوبه و تنوع. برای بهتر شدنش چه کنیم ؟ به نظر من که خیلی خوبه و همین طور
ادامه بدهیم در آخر هم آرزوی موفقیت برای همه دوستان و عزیزانم چه نویسنده
و چه خواننده که امیدوارم به نویسنده ها ملحق شوند دارم.شب و روزتان خوش.
ناهید سوم بهمن ماه یک هزار سیصد هشتاد چهار.

دوشنبه، بهمن ۰۳، ۱۳۸۴

فرمانداري كرج مانع از خاكسپاري م. آزاد شد
مباركه
از قراره معلوم اين مشكل هم ساعاتي بعد حل شد فقط مي مونه وقت آدما كه اونم خوب, شكي نيست; ارزشي كه نداره

وحيد 3/11/84

یکشنبه، بهمن ۰۲، ۱۳۸۴

امار

خوب امسال هم گذشت بهتره بریم سراغ آمار ببینیم تو یکسال گذشته چیکار کردیم
کلا 564مطلب توسط 10 نفر ازدوستان نوشته شد 6 نفر از آقایون 4 نفر از خانوما
بیشترین مطلب تو فصل تابستون یوده با 166 مطلب بعدش زمستون با 142 مطلب
بهار با 136 مطلب و در آخر پائیز با 120 مطلب
بیشترین مطلب تو ماه مرداد بوده با 77 متن بقیه ماه ها هم به ترتیب
خرداد 67 متن دی 59 متن آذر 57 متن تیر 54متن بهمن 47 متن اردیبهشت 44 متن
اسفند 36 متن آبان 36 متن شهریور 35 متن مهر 27 متن فروردین 25 متن
بیشترین مطالب رو سعید زحمت کشیده تو وبلاگ گذاشته 289 متن بیشتر از 51 درصد
بقیه به ترتیب وحید 138 متن رامتین 58 متن هادی 22 متن ناهید 20 متن
ساناز 18 متن علی 7 متن شهاب 6 متن نغمه 5 متن مریم آ تنها یک متن
سعید تو 11 ماه بجز آذربیشترین مطالب رو تو وبلاگ گذاشت بیشترین مطلب هم سعید
تو ماه مرداد با 42 متن داشت
در مورد آمارهای تلفیقی یه نکته ای وجود داره اونم اینکه هر گروهی که سعید توش باشه
بدون شک از اکثریت برخورداره از ساده ترینش شروع کنیم 55% مطالب از افراد مقیم کانادا
نوشته شده 68% مطالب دوستانی ست که خارج از ایران زندگی می کنن 83% مطالب متعلق
به خانواده درودیانه 93% مطالب هم برای آقایونه
یه مقایسه کوچولو هم با پارسال بکنیم می بینیم تقریبا همون تعداد مطالب رو در مجموع نوشتیم
فقط 36 مطلب کمتر (6%) که جای شکرش باقیه تعداد نویسنده ها از 18 نفر به 10 نفر رسید
که از نظر من خیلی عجیب به نظر نمیاد چون انتظارشو داشتم این اتفاق بیفته
سعید و ناهید و نغمه نسبت به پارسال بیشتر مطلب گذاشتن خوده من دقیقا همون تعداد پارسال
مطلب گذاشتم (باور کنید همین الان خودم متوجه شدم)شهاب هم نسبت به پارسال یکدونه مطلب
کمتر نوشته رامتین یه کم بیشتر از نصف پارسال مطلب نوشته هادی وساناز دقیقا نصف پارسال
نوشتن علی و مریم هم که خیلی کمتر از سال گذشته نوشتن
فکر می کنم حالا که وبلاگمون دو ساله شده بد نیست نظراتمون رو در مورد وبلاگ بنویسیم
خوبه؟ بده؟ اصلا چرا می نویسیم ؟ چرا دیگه نمی نویسیم ؟ از کدوم مطالب خوشم میاد از کدومش نه؟
برای بهتر شدنش چیکار بکنیم ؟و ... خیلی مطالب دیگه به قول معروف هرچه می خواهد دل تنگت بگو

وحید 1/11/84

شنبه، بهمن ۰۱، ۱۳۸۴

د انش هسته اي

با سلام به همه دوستان و با شادباش سالگرد وبلاگ مدتي است كه منتظر تكليف شارون بودم تا مطلبي در باره آرزوي مرگ بنويسم.اين موضوع رادر فرصت ديگر پي ميگيرم.اما در باره فناوري هسته اي
امروزه كشورهاي توسعه يافته را از روي توليد دانش؛ صنعت؛ثروت ملي؛آموزش عالي وميزان مشاركت در روند رشد فاكتورهاي زندگي نظير(ميزان مرگ ومير كودكان زير پنج سال؛نرخ اميد به زندگي ويا دسترسي به فرصتهاي رشد اجتماعي) مي شناسند.دست كم دو دهه از رشد مبتني بر دانائي
ميگذرد.به همين خاطر مسابقه عجيبي از سوي كشورهاي كمتر توسعه يافته اي همچون چين،هند؛برزيل
آفريقاي جنوبي،مالزي،كره جنوبي،امارات براي جذب سرمايه جهاني شكل گرفته است.به ميزاني كه در اين امر موفق باشند، حضور خود را در نهادهاي بين المللي راپر رنگتر كرده تا منافع مليشان را محافظت كنند.حال اگر كشوري كه خودش را پيشاپيش از اين روند جدا نگه داشته است .به فرض آنكه بتواند به تكنولوژي مهمي هم دست پيدا كند.مجال استفاده از آن را پيدا نكرده ويا آنقدر هزينه اش بالا ميرود كه امنيت مليش را در راهروهاي بين المللي ودر پشت درهاي بسته در حال چانه زني مي يابد.در
همسايگي ما دو كشورپاكستان وهند هر دو تكنولوژي هسته اي را در گرماگرم جنگ سرد بدست آوردند
و رژيم پهلوي نيزبراي برقراري موازنه بسود غرب مجوزگرفت.در عوض عراق هم بعدا وارد اين چرخه شد.با فروپاشي شوروي و اردوگاه شرق شرايط بين المللي دگرگون شد.درهند بدليل آنكه بورژوازي ملي حاكم بود توانست با بهره گيري از دمكراسي داخلي ورشد تكنولژي خود را شريك نظام بين المللي كرده تا جائيكه يكي از كشورهائي است كه امكان ورود به عضويت دايم شوراي امنيت را
پيدا كرده است.اما در پاكستان نظاميان حاكم فرصت رشد دمكراسي را به مردم ندادند.وهر كسي كه بر
سر كار آمداقوام وقبيله خودش را وارد دولت كرد.پاكستان هيچ صنعت ويا دانش مطرحي ندارد.و گذران روزمره اقتصاديش از كمكهاي آمريكا،سازمان ملل(بخاطر پناهندگان افغاني)ويا كشورهاي ثروتمند عربي مي باشد.طبيعي است رشد قاچاق ،فساد وتروريزم راههاي درآمدزاي پيش پاي جامعه اي باشد.
كه صرفا از زدوبندهاي سرمايه داري بر سر پاست.يك روز خاستگاه القاعده ميشود وروز ديگر ابزار
سركوب همانهائي كه خودشان ساخته اند.خودتان در نظر بگيريد كه هند يا پاكستان كداميك اعتماد جهاني
را به خود جلب مي كنند.بنابراين پاكستان حكايت كشوري است كه فقر، فساد،تعصب عقيدتي دامنگيرش ميباشد واين تكنولوژي برايش هيچ ارمغاني به همراه نياورده است.حال به ميهن خودمان مي رسيم.در صنعت ما حلقه هاي گمشده بسياري وجود دارد.پس از چهل سال پيكان تعطيل شد.چرا كه نتوانست
بازار داخل كشور را با انواع اقسام سياستهاي دولتي تامين كند چه رسد به بازارهاي بين المللي ،هر دانش
و تكنولوژي كه در داخل جذب نشود رشد وتوسعه اش محالست.بنابراين كي فرصت رشد كيفي را تا بدانجا مي يابد كه در بازارهاي بين المللي رقابت كند.داستان فرش ايراني با آنهمه تاريخ كه ريشه در فرهنگ ملي ما دارد را در بازارهاي بين المللي را ببينيد.پس بحث فناوري كه نتوانيم رشد وتوسعه
بدهيم در بهترين حالت كالا ي لوكسي است كه يا مهلت استفاده از آن را نمي دهند ويا اينكه ابزار دست
كساني ميشود كه برنامه اي ندارند تاآنرا همچون هند در جهت رشد واعتلا ي منافع ملي بكار گيرند.حالا
در نظر بگيريد كه قدرتهاي جهاني نسبت به جمهوري اسلامي ضديت دارند.دوالگوي بالا (هند و پاكستان) درصحنه بين المللي فقط نسبت به يكديگر دشمني دارند.هادي

کماکان کثافت کاری

تلویزیونی که وحید جون از دستش حسابی شاکی بود و سعید جان هم به اخبارش اعتماد نداره کما کان داره به غرض ورزیهاش ادامه میده و این بار نظر خواهی گذاشته که آیا ایران را از جام جهانی حذف بکنیم یا نه؟ شکر خدا اینبار ملت همیشه در صحنه افتخار آفرینی کرده اند و بیش از هشتاد درصد با حذف تیم ما مخالفت کرده انداما نکته حقیر این است که جهانیان چه حذف شویم چه بمانیم حداقل دو سه تا بازی تدارکاتی با ما انجام دهید قول می دیم بچه های خوبی باشیم همون شبکه می گفت که اوکراین هم زده زیرش خدا کند که این دفعه خبرشان دروغ در بیاد
رامتین

جمعه، دی ۳۰، ۱۳۸۴


Happy Birthday
ما همچون دو دریچه روبروی هم
آگاه زهر بگو مگوی هم
هر روز سلام و پرسش و خنده
هر روز قرار روز آینده
(اخوان ثالث(دریچه ها
وحید 30/10/84

آقا حالا ما سرمان شلوغه شما که سرتان خیلی شلوغه چرا یادتون رفت؟ من تا همین چند روز پیش یادم بود که هجدهم ژانویه دومین سالگرد تولد وبلاگ کوهپیمایی است اما به دلیل مشغله زیاد کلا فراموش کردم به آن اشاره ای بکنم. خلاصه دو سالگی وبلاگمون را با دو روز تاخیر به تمام دوستان و خوانندگان تبریک می گویم
سعید

ازدواج های با عجله

در دو هفته گذشته چیزی که بیش از همه نظرم را جلب کرده است زیاد شدن ماشینهای لیموزین عروس و دامادها در تورنتو است. در ابتدا هر چه کردم نتوانستم دلیل آن را متوجه شوم. آخه الان فصل زمستان است و معمولا مردم عروسی نمی گیرند و آن را در فصل تابستان و آب و هوای خوب برگزار می کنند. حسابی گیج شده بودم تا اینکه در خبرها خواندم که با بالا رفتن احتمال پیروزی حزب محافظه کار کانادا در انتخابات و تهدید این حزب به لغو قانون ازدواج هم جنس گراها، تمام این دوستان با عجله در حال ازدواج هستند چرا که در کانادا قانون مثل کشورهای مترقی و سوپر دمکراتیک خاورمیانه و خصوصا نگین انگشتری آنها "ایران"، عطف به ما سبق نمی شود. با آرزوی خوشبختی برای این دوستان لازم به تذکر است که انتخابات روز دوشنبه آینده می باشد و تا نیمه شب نتایج معلوم خواهد شد

سعید

پنجشنبه، دی ۲۹، ۱۳۸۴

پارک تفریحی والت دیزنی 50 ساله شد.

این پارک در فرهنگ آمریکائی ها جایگاه فوق العاده ای دارد. والت دیزنی خالق این امپراتوری
علاقه ای به پارکهای تفریحی آمریکا نداشت و معتقد بود که آنها بسیار بد بو و کثیف و نه چندان
امن هستند برای همین با شبکه تلویزیونی ای بی سی برای احداث پارک تفریحی خود قرار داد بست
بنا بر تاریخچه رسمی این پارک آقای دیزنی از سال 1955 عملا سالها در دیزنی لند زندگی کرد
تا به رفع نواقص فراوان آن بپردازد . دیزنی لند کالیفرنیا در ابتدای دهه 1960 دیگر جا اقتاده بود
اما میل آقای دیزنی به ساخت یک آرمانشهر وی را به آن سوی آمریکا کشاند و در آنجا تصمیم
گرفت پارکی بزرگتر و با شکوهتر بسازد آقای دیزنی در سال 1966 پنج سال قبل از افتتاح
پارک محبوبش در فلوریدا جان سپرد در آن زمان شمار بازدید کنندگان پارک کالیفورنیا به روزی
هفتاد هزار نفر رسید در دهه 1980 دیزنی لند بین المللی شد اولین پارک در توکیو در سال 1983
گشایش یافت و بعد از آن هم در فرانسه.
منبع از بی بی سی
این مقدمه ای بود برای توضیح و تفسیر این پارک بسیار بسیار زیبا و صد در صد توریستی در پاریس.
تا بعد ناهید 29 دی 1384

هدیه

روزي اتوبوس خلوتي در حال حركت بود. پيرمردي با دسته گلي زيبا روي يكي از صندلي ها نشسته بود . مقابل او دختركي جوان قرار داشت كه بي نهايت شيفته ي زيبايي و شكوه دسته گل پيرمرد شده بود و لحظه اي از آن چشم بر نمي داشت .زمان پياده شدن پيرمرد فرا رسيد . قبل از توقف اتوبوس در ایستگاه پيرمرد از جا برخاست . به سوي دخترك رفت و دسته گل را به او داد و گفت : (( متوجه شدم كه تو عاشق اين گلها شده اي . آنها را براي همسرم خريده بودم و اكنون مطمئنم كه او از اينكه آنها را به تو بدهم خوشحال تر خواهد شد.))دخترك با خوشحالي گل را پذيرفت و با چشمانش پيرمرد را كه از اتوبوس پايين مي رفت بدرقه كرد و با تعجب ديد كه پيرمرد به سوي دروازه ي آرمگاه خصوصي در آن سوي خيابان رفت و كنار نرده ي در ورودي نشست .
منبع ؟
وحید 29/10/84

مجادله درادبيات بر سر يک خال


حافظ
اگر آن ترک شيرازي بدست آرد دل ما را....به خال هندويش بخشم سمرقند بخارا را
صائب تبريزي
اگر آن ترک شيرازي بدست آرد دل ما را....بخال هندويش بخشم سر و دست و تن و پا را
هر آنکس چيز مي بخشد ز مال خويش مي بخشد....نه چون حافظ که مي بخشد سمرقند و بخارا را
شهريار
اگر آن ترک شيرازي بدست آرد دل ما را....بخال هندويش بخشم تمام روح اجزا را
هر آنکس چيز مي بخشد بسان مرد مي بخشد....نه چون صائب که مي بخشد سرو دست و تن و پا را
سر و دست و پا را به خاک گور مي بخشند....نه بر آن ترک شيرازي که برده جمله دلها
وحید 29/10/84

چهارشنبه، دی ۲۸، ۱۳۸۴

ما و شما و مشکل هسته ای آقایان

رامتین عزیز در نوشته اش از خوانندگان وبلاگ خواسته بود که نظرشان را درباره موضوع انرژی اتمی که کم کم داره از شوخی به مساله ای جدی و جهانی تبدیل می شود بنویسند. از آنجایی که دوستان استقبال زیادی کردند و دیگر جایی در قسمت کامنت ها باقی نمانده بود بنده تصمیم گرفتم که نظرم را اینجا بنویسم!! در برخورد با موضوع هسته ای که از یک شوخی ساده شروع شد به اعتقاد من دوستان ایرانی خیلی هم بی گدار به آب نزدند. اگر دوستان کمی تا قسمتی بدون تعصب به تاریخ درخشان جمهوری مسلمانی ایران نگاه کنند می بینند که ما در کل یک ایده حاکم داریم و آن هم حفظ حکومت به هر قیمتی است پس فکر نمی کنم که به این سادگی ها خود رابه دست خود نابود کنند( نگاهی به داستان پایان گرفتن جنگ بیندازید). از طرفی عده ای که تعدادشان کم هم نیست منافع شخصی و گروهی شان در بحران آفرینی است. این عزیزان به نظر من گاهی یک کمی در محاسباتشان اشتباه می کنند که شاید عمدی است و یا شاید هم به دلیل ضعف در درک علوم ریاضیات و حساب و هندسه باشد. یک جنگ دیگر اگر به شکل حمله به مراکز هسته ای و ... باشد، هر چه که باشد یک حسن بزرگ دارد و آنهم تضمین اقلا ده پانزده سال حکومت بیشتر برای بحران آفرینان است. علت آنهم سرکوب هر نوع مخالفت به بهانه خون شهدا و ... است. از طرفی نبرد رو در رو بعید است که اتفاق بیفتد چرا که منطقه هنوز در حالت تعادل نیست و از طرفی مردم آمریکا به دلیل تمرکز مطبوعاتشان روی موضوع جنگ امروزه حساستر از گذشته هستند و کمتر هم از این ایده پشتیبانی می کنند. پس به یکی دو دوره ریاست جمهوری نیاز است تا بتوانند جنگی دیگر بر پا کنند. برای مثال به جنگ خلیج (فارس) و بعد جنگ عراق توجه کنید. حالا این موضوع که آقا این حق ما است که به انرژی هسته ای دسترسی داشته باشیم من با بقیه دوستان موافقم اما شما خودتان را بگذارید جای باقی دنیا که به اعتقاد ما زور می گویند، ما همزمان با بازگشایی مراکز غنی سازی مان اعلام می کنیم که اسرائیل باید از بین برود (یا همان از نقشه جهانی پاک شود). شما چه می کنید؟ شما اصلا می دانید که یهودی ها از چه قدرتی در نهادهای اجرایی برخوردارند. در تورنتو که شاید بشود گفت مهمترین مرکز قدرت در کانادا است بیشترین پست های کلیدی را جهود ها دارند. حالا شما می خواد بدتون بیاد یا خوشتون بیاد. این یک واقعیت است که کاریش نمی توانید بکنید. شاید باورتان نشود اما بیشتر وکلای صاحب نامی که من با هاشون به دلیل کارم برخورد کرده ام جهود اند. کم و بیش فکر کنم اوضاع در آمریکا هم همینطور باشد( رامتین بهتر می تواند در این مورد نظر بدهد). خوب با توجه به این موضوع شما فکر نمی کنید که اینها استفاده بهینه ازاین اعلان جنگ کوتوله های لی لی پوتی ایران بکنند؟ فراموش نکنید که بحران خارج از محل زندگی این غولهای سیاسی و اقتصادی اتفاق می افتد که به هر صورت منافع اقتصادی برای آنها خواهد داشت. فراموش نکنید که مدت هاست که با علم کردن مترسک ایران میلیاردها دلار اسلحه به کشورهای عرب خلیج فارس فروخته شده است. اما من هنوز نمی توانم تجسم کنم که این نقشه خاور میانه بزرگ چطور خواهد بود. باور دارم که دیر و زود دارد اما سوخت و سوز ندارد. در کل من معتقدم اینکه تلاشی بشود که وابستگی ما به نفت کمتر بشود به خودی خود کاملا درست است اما آیا کوتوله های لی لی پوتی ما قدم درستی در این راه برداشته اند؟ راستی! از چه تاریخی منافع ملی اینقدر برای بعضی ها مهم شده است که ما بی خبر مانده ایم؟ آیا انرژی اتمی باعث خواهد شد که ما آمار فقر و فحشا را در کشورمان پایین بیاوریم. با توجه به اینکه سالهاست که دانشجویان ما اجازه تحصیل در رشته های مرتبط به دانش هسته ای را در خارج از ایران ندارند اصلا ما در کجا نیروی متخصص (و متعهد به قول آقایان) تربیت می کنیم؟ اگر توانستیم پاسخ این سوال ها را به درستی بدهیم آنگاه می توانیم گلوی مبارک مان را در زمینه احقاق حقوق ملی خود پاره کنیم. به نظر من بیش از انرژی اتمی آنچه حق مردم ایران است داشتن حکومتی است که آنها را به تاخت و بدون ترمز، به سمت پرتگاه نبرد

سعید

اندرباب سی ان ان و شورش اخوی علیه تزویر و ریا

اول از همه خدمت اخوی آمریکایی عرض شود که شرمنده، روم به دیوار من بر خلاف شما اعتقادی به درست بودن اخبار سی ان ان ندارم اما طی این مدتی که دسترسی مستقیم و نه فقط از طریق برنامه هایی مثل تفسیر رادیوهای بیگانه به این نوع بنگاه های خبری داشته ام خودم را آموزش داده ام که به قول معروف "بین خطوط را بخوانم". البته با آن قسمتی که گفتی که فرق بین اینها و آنها این است که ایشان اقلا به اشتباهشان اقرار کرده و آنرا توجیه نمی کنند و عذر خواهی کرده و مسئول مربوطه را مواخذه می کنند شدیدا موافقم. نمی دانم چقدر با این عقیده موافقی اما به نظر من این گروه های حرفه ای خبری می دانند چطور خبر های نا مربوط و نیمه مربوط را در کنار اصل یک خبر که در درستی آن شکی نیست گذاشته و آنچه را که می خواهند القا کنند*. البته در این مورد خاص فکر کنم که فقط یک اشتباه ساده رخ داده است اما حتی اصلاح آن هم مثل اینکه خیلی موثر نبوده است چرا که دیشب یکی از دوستان مصری که اتفاقا خیلی هم اهل بازی های سیاسی است و خبر های روز را دنبال می کند از من پرسید که داستان چیه؟ و وقتی توضیح دادم متوجه شدم که با اینکه هم خبر و هم تصحیح آن را دیده و شنیده بود هنوز هم مطمئن نبود که کدام طرف حقیقت را می گوید چرا که دولت ایران را دولتی دروغگو و ... می داند. البته این فقط یک نفر است و شاید باید با افراد بیشتری صحبت کنم و ببینم تاثیر داستان چطور بوده است. از طرفی این احتمال هم وجود دارد که اینقدرها هم که مسئولین ایرانی طبق معمول شلوغش کرده اند داستان جدی گرفته نشده است

اتفاقا من چند تا از این نوع خبر ها را جمع کرده بودم و می خواستم درباره آنها بنویسم که متاسفانه امروز هر چه کردم نتوانستم فایل *مربوطه را پیدا کنم و فکر کنم که به طور اتفاقی آن را پاک کرده ام

سعید

چند تفاوت کوچولو بین آقایان و خانم ها

اگر مریم و مینا و سوسن با هم بروند بیرون همدیگر را مریم جون و مینا جون و سوسن جون صدا می کنند اما اگر علی و حسین و رحیم با هم بیرون بروند همدیگر را خپل و مخ میخ و مردیکه عوضی صدا می زنند
وقتی چهار تا آقا با هم بیرون می روند در زمان پرداخت صورت حساب، نفری بیست دلار می گذارند اگرچه کل صورت حساب بیش از سی و دو دلار نیست. دلیلش هم این است که اسکناس کوچکتر یا پول خرد ندارند. ضمنا علاقه ای هم به گرفتن باقی پولشان ندارند. اما وقتی چهار تا خانم با هم می روند بیرون تا پیشخدمت صورت حساب را می آورد آنها هم ماشین حسابشان را در می آورند
یک آقا دو دلار می دهد تا یک جنس یک دلاری را که احتیاج دارد بخرد اما یک خانم یک دلار می دهد تا جنس دو دلاری که احتیاجی به آن ندارد را بخرد
در دستشویی خانه یک آقا شش قلم بیشتر وجود ندارد: مسواک، خمیر دندان، خمیر ریش، تیغ، صابون و حوله. در دستشویی خانه یک خانم به طور متوسط می توان سی صد و سی و شش قلم پیدا کرد که آقایان معمولا نمی دانند بیش از سه چهارم آنها اصلا چی چی هستند
معمولا یک خانم آخرین حرف را در یک دعوا می زند و هر کلمه ای که یک آقا بعد از آن بگوید خودش شروع یک دعوای جدید است
یک خانم تا وقتی ازدواج نکرده است درباره آینده اش نگران است اما همینکه ازدواج کرد خیالش راحت می شود. این قضیه در مورد آقایان دقیقا برعکس است
یک خانم با این امید که شوهرش عوض خواهد شد با او ازدواج می کند اما یک آقا به امید اینکه همسرش عوض نخواهد شد با او ازدواج می کند که معمولا اینطور نیست
خانم ها برای خرید، آب دادن گلهای باغچه، خالی کردن ظرف آشغال، جواب دادن تلفن، کتاب خواندن هم لباس شیک می پوشند. آقایان فقط در عروسی و عزا کت و شلوار می پوشند
خانم خانه همه چیز را درمورد بچه هایش مثل وقت دکتر و بهترین دوستان و غذای مورد علاقه و آرزوها و ... می داند. آقای خانه تنها چیزی که در مورد بچه هایش می داند این است که آنها آدم کوتوله هایی هستند که در خانه آنها زندگی می کنند

منبع : ؟
سعید

سه‌شنبه، دی ۲۷، ۱۳۸۴

سال گذشته وقتي آقاي پروين تيم پرسپوليس رو براي اينكه متحولش كنه
از بگويچ گرفت اولين كاري كه در دستور كار قرارداد; آوردن يه مربي
خوب سابقه دار كه قبلا چندتا توپ زده باشه (ببخشيد باور كنيد اين دقيقا جمله اي
بود كه چندين بار تو مصاحبه هاش تكرار كرد) چيزي كه روشن بود مربي مورد
نظر از آلمانه دليلش هم مشخصه ;داشتن يه داماد بيكار; جناب" آرش فرزين" پسر خواننده
محبوب علي آقا; "مرحوم فرزين" كه تو آلمان زندگي مي كرده و تسلط كامل به زبان آلماني رو داره
بعد از يكي از بازيهايه پرسپوليس خبرنگار از سوبل(مربي تيم) سوال كرد كه تيم رو شما آرنج مي كنيد يا پروين
سوبل جواب داد: اگه من خودم نتونم تيمم رو آرنج كنم هيچوقت مربي گري نمي كنم آقايه پروين هم
اجازه هيچگونه دخالتي در كارهايه من رو ندارن نكته جالب ترجمه اي بود كه فرزين از اين صحبتها داشت
كه آقاي سوبل مي گن من با آقاي پروين مشكلي ندارم و با همفكري هم تيم رو آرنج مي كنيم
فردوسي پورتو برنامه نود مچ فرزين رو گرفت بهش گفت تو واقعا فكر نكردي بعضي مردم هستن كه
با زبان آلماني آشنايي دارن و متوجه مي شن تو داري دروغ مي گي اين حرفها رو سوبل نزده
فرزين هم كه دستش رو شده بود يه سري دلايل مسخره رو مطرح كرد از جمله اينكه
نمي خواستم تو تيم اختلاف پيش بياد و يه سري چرنديات ديگه چيزي كه تو اون لحظه برام
مطرح شد اين بود كه چقدر ادم مي تونه احمق باشه تا همچين كاري رو بكنه
در هر صورت اين موضوع گذشت خيلي هم مهم نبود اتفاق خاصي هم نيفتاد تا اينكه ديروز
رئيس جمهور ايران تو يه مصاحبه مطبوعاتي شركت كرد كه مستقيم از چند كانال معتبر
جهاني پخش مي شد اونوقت يه همچين كثافتكاري از يك خبرگزاري پر مدعا رو نمي دونم بايد چي گفت
من كاري به رئيس جمهور و كشور ايران ندارم بحث من نفس عمله آدمايه پرمدعا ست
هر چند اين قضيه با يه عذر خواهي رسمي تموم شد ولي فكر كنم برايه خيلي ها مشخص
شده باشه كه چقدر مي تونن به اخبار سرشار از حقيقت اين دوستان استناد كنن

وحيد 27/10/84

NPT

مصاحبه روزنامه شرق با يوسف مولايي در مورد معاهده ان پي تي
حق داريم سوخت هسته اى توليد كنيم
زورآزمايى قدرت در معاهده ان پى تى

وحيد 27/10/84

یکشنبه ای که نه مهمانی رفتیم و نه مهمان آمد

همیشه با خودم فکر می کنم که اگر وقت داشته باشم فلان می کنم و بهمان می شود!! خوب یکشنبه گذشته ساناز گفت امروز بعد از قرنها نه جایی می رویم نه کسی می آید خانه مان. خوب به نظر خیلی خوب و ایده آل بود. یک روز کامل برای کل خانواده. تا به خودمون بجنبیم و صبحانه ای آماده کنیم وظرفهای باقیمانده از مهمانی شب قبل و لباسها را بشوریم و حاضر بشویم ساعت دوازده ظهر شد. خوب حالا چکار کنیم؟ ما از آنجاییکه جز مهمانی دادن و رفتن کار دیگری نکرده ایم در این طور مواقع دست و پایمان را گم می کنیم. خوب که فکر کردیم دیدیم که جارو برقی مان بعد از چهار سال خدمت مدتی است که آواز بازنشستگی می خواند. کارتریج پرینترمان هم احتیاج به تعویض داشته و ضمنا باید چند تا فیلم خام هم می خریدیم که آقازاده فیلم سورتمه سواریشان را ضبط و تماشا کنند. خوب شاید شما هم فکر می کنید که بهترین تفریح زمستانی در تورنتو جدای از نشستن کنار شومینه و آبجو خوردن* و به موزیک گوش دادن یکی هم همین رفتن به مراکز خرید باشه ها؟!؟!؟!؟ اما اشتباه می کنید. اصلا هم اینطور نیست!! حالا براتون توضیح می دهم چرا. با راهنمایی یکی از دوستان رفتیم به یکی از مراکز خریدی که تا حالا نرفته بودیم. مرکز جالبی بود و تمام فروشگاه های بزرگ را داشت. در ابتدا به نظر می آید که این یک حسن است نه؟ اما اصلا اینطورهم نیست. اول از همه از ناهار شروع کردیم. آقازاده مثل معمول همبرگر خورد. من و ساناز هم غذای مکزیکی. تا اینجای کار جدا جاتون خالی. اما از اینجا به بعد به قول محمود زادفر نه جاتون خالی نه یادتون به خیر. برای تنوع هم که شده تصمیم گرفتیم به فروشگاه بست بای یک سری بزنیم تا ببینیم در دنیای الکترونیک چه می گذرد. آقا افسردگی از سر و روی من یکی که می ریخت. چرا؟ خوب وقتی می ری توی فروشگاه به این عظمت و با یک میلیون جنس جدید و هیجان برانگیز برخورد می کنی و دست می کنی توی جیبت و فقط سوراخهای جیبت را حس می کنی چی انتظار داری؟ در آخر شش دلار دادیم و سه تا فیلم ویدئو خریدیم و زدیم بیرون. مستقیم رفتیم به سمت فروشگاه سیرز که جارو برقی بخریم. قیمتها خیلی جالب بود. بالاخره بعد از کلی کلنجار رفتن یکی را انتخاب کردیم. پرسیدیم چه رنگهایی داره؟ گفت بنفش و نارنجی!! بنفشش مثل این بود که یکی روی این جارو برقی بالا آورده – شرمنده نتونستم بهتر تشریحش کنم – با کلی خواهش و تمنا، خانم خانه به نارنجی رضایت داد. فروشنده یک کمکی با کامپیوترش ور رفت و گفت که باید دو هفته صبر کنیم تا این رنگ را بگیریم. بهش گفتیم که ترجیح می دهیم فروشگاه های دیگر را چک کنیم چرا که نمی توانیم اینقدر صبر کنیم. دست از پا درازتر رفتیم و فروشگاه های دیگر را هم چک کردیم اما هیچ آش دهان سوزی پیدا نشد. حالا نوبت کارتریج بود. اول کم کم داشتم نا امید می شدم. آخه اچ پی فایو ال خیلی هم جدید نیست یعنی یک کمی روم به دیوار!! ده پانزده سالی است که از مد افتاده اما بالاخره یک کارتریج به قیمت صد دلار (همراه با مالیاتش) پیدا کردم. هرچی حساب کردم دیدم با این پول می شه یک پرینتر چند کاره که فکس هم می کنه و کپی هم می گیره و ... بخرم. پس بعد از مشورت با عیال مربوطه به این نتیجه رسیدیم که فعلا خرید آن را به تعویق بیندازیم تا جیب دردمون بهتر بشه. به ساعت که نگاه کردم حدودا چهار بود. تا برگردیم خانه ساعت شد پنج. با خودم گفتم اینهم که شد همون!! خوب باید یک کاری می کردم!! رفتم بادام گرفتم. بادام برای چی؟ مگه بادام خریدن هم گفتن داره؟ بله که داره. با بادام هایی که خریدم و خمیر آماده، یک نوع شیرینی مخصوص که دستورش را از دکتر داروسازمون گرفته بودم درست کردم. پس شروع خوشمزه روزمون با غذای مکزیکی با شیرینی ختم به خیر شد و اقلا این احساس را به من داد که یک کار مفید کردم. بعدش هم رفتم خوابیدم. اینهم یکشنبه ای که نه مهمانی رفتیم و نه مهمان آمد


آقا فکر بد نکنید ما شومینه مون خرابه اصلا یادتون نره که: ننه قلی این یه ضرب المثل است*

سعید

دوشنبه، دی ۲۶، ۱۳۸۴

گاهي از خنگي خودم تو دوران مدرسه حرصم مي گيره. مثلا اينکه آنقدر هوش نداشتم که وقتي شعر هاي "علامه" اقبال لاهوري رو برامون ميخوندن که لعنت به افرنگ و فحش و بد بيراه به غرب و غرب زده ها، بگم چطوري ميشه حرف يه نفر در مورد غرب زدگي رو قبول کرد که خودش "شيفته" فرهنگ ايران شده تا حدي که به فارسي شعر مي گفته بجاي اردو يا هندي. اگه بخواهي مدل معلم هاي ديني بيسواد دبستان هم فکر کني ميتوني بگي ايران ميشه غرب هند

افکار خصوصی – خشایار سجادی

سعید

یکشنبه، دی ۲۵، ۱۳۸۴

مدتی است که می خواهم این مساله را در وبلاگ مطرح کنم اما متاسفانه به دلیل مشغله زیاد فرصتی نیافته بودم صورت مساله این است در مورد دستیابی به انرژی هسته ای چه نظری دارید؟برای شروع بحث هم چند نمونه از نظرات خوانندگان بی بی سی را نقل می کنم و امیدوارم دوستان نیز با شرکت در این بحث آن را به سرانجام برسانند خصوصا دوستان آن طرف آب ونقل اینکه عامه مردم در اینباره چگونه فکر می کنند

ميلياردها دلار هزينه احداث رآکتورهای اتمی و پيشبرد تکنولوژی هسته ای در ايران شده - دارا بودن اين انرژی حق هر کشوری است - با حضور نيروهای تندرو در راس قدرت اين سرمايه از بين می رود و اين حق مسلم مردم ما ضايع می شود تنها راه حل ملی و منطقی تعطيلی اين مراکز و فعاليتها می باشد تا بتوان اعتماد غرب را جلب کرد. برای جلب اعتماد غرب بايد تندروها به هر شکلی از قدرت کنار گذاشته شوند. با ادامه رياست جمهوری احمدی نژاد و در دست داشتن سکان امنيت ملی توسط لاريجانی و يا حضور باهنر در مجلس نمی توان کشور را از اين مخاطرات بسلامت عبور داد. بابک - تهران

آيا تکنولوژی کشاورزی حق مردم ايران نيست؟ تکنولوژی آموزش چی؟ تکنولوژی حمل و نقل چی؟ ساختمان ضد زلزله چی؟ ايمنی چی؟ اقتصاد چی؟ ما در توليد گندم به خودکفايی نرسيديم، حالا قصد رسيدن به خودکفايی در تکنولوژی هسته ای داريم! واقعا که تاسف آور و خنده داره. انگار واژه ای به اسم "اولويت" بی معنی شده! بحثی نيست که تکنولوژی هسته ای حق هر کشوريه و البته ايران هيچ کار غير قانونی (از نظر قوانين بين الملی منع گسترش سلاحهای هسته ای) نميکنه ولی هدفش توليد سلاحه. و غرب هم بيخودی به اين در و اون در ميزنه. همه ميدونن ايران بمب اتمی ميخواد ولی مدرکی در دست نيست. مشکل قوانين نارسا، رهبران زورگو و ساده انگاری مردمه چه در ايران و چه در هرجای ديگر جهان! فرهاد - ونکوور-من هم تا حد زیادی با این نظر موافقم

دسترسی به فن آوری هسته ای به منظور استفاده صلح آميز از آن ، حقی مشروع برای ملت و دولت ايران می باشد. در شرايطی که هر روز خبر از تصميم کشورهای مختلف برای افزايش سهم انرژی هسته ای در توليد برق به گوش ميرسد، چگونه می توان ملت ايران را از اين حق محروم نمود و چگونه می توان اجبار نمود تا نفت بشکه ای ۶۰ دلار را برای توليد برق به هدر دهيم؟ در مورد تامين سوخت توسط کشورهای ديگر نيز چگونه می توان به کشورهايی اعتماد نمود که عليرغم بروز حوادث گوناگون هوايی ، از تحويل قطعات يدکی جلوگيری می نمايند و حتی شرکت اروپایی ايرباس را از فروش هواپيما به ايران منع می کنند؟ چه تضمينی وجود دارد تا تحويل سوخت نيز به اين سرنوشت دچار نشود؟ چه تضمينی وجود دارد تا تحويل سوخت به سرنوشت نيروگاه بوشهر مبتلا نشود؟ رضا حاجی کريم - تهران

تا بحال کی سراغ داشته ايد که جمهوری اسلامی ايران برای رفاه مردم و برای اينکه مردم از يک موهبت علمی بهره مند بشوند ، اينقدر خودشان را به آب و آسياب زده با شند ؟ جواد - مشهد-با نظر ایشون بیشتر موافقم

با اينکه با دولت جديد و سياستهای آن موافق نيستم ولی به اين مسئله اعتقاد دارم که انرژی هسته ای حق مسلم ايرانيان است و نبايد تسليم زور گوئی و زياده خواهی غرب شد. فرهاد - لاس وگاس
در چند روز آینده در این باره بیشتر خواهم نوشت
رامتین

جمعه، دی ۲۳، ۱۳۸۴

چای خواستگاری

مادرش ميگفت: "دخترم! بگذار راحتت كنم تمام زندگي آينده ات بستگی به همين چند دقيقه چای آوردن دارد. پايت را كه از آشپزخانه گذاشتي بيرون اول خوب همه جا را نگاه كن بعد سرت را پايين بنداز و با صداي آرام بگو سلام! نميخواهم پشت سر دخترم حرف درست كنند كه چقدر خودخواه و بي تربيت بود. يك وقت هول نشوي! رنگت عوض ميشود با خودشان ميگويند: "دختره آدم نديده است" سيني چاي را محكم بگير مثل دفعه قبل نشود كه دستت بلرزد و آقاي داماد را شرمنده كني. حواست جمع باشد اول بزرگتر. يك وقت نبينم كه سيني را يكراست بردي جلوي آقاي داماد فكر ميكنند كه حالا پسرشان چه آش دهان سوزي است. آرام و باحوصله راه برو دوبار كمتر تعارف نكن سرت را بلند نكن آرام حرف بزن حتي اگر جك هم تعريف كردند نخند و گرنه از فردا رويت عيب ميگذارند كه دختره بي حيا و پر رو بود. عزيزم! ميدانم كه سخت است ولي چند دقيقه بيشتر نيست. تحمل كن از قديم گفته اند: "در دروازه شهر را ميشود بست ولي در دهان مردم را نه..."لحظه موعود فرا رسيده بود دستورها را مو به مو اجرا ميكرد سيني چاي را دو دستي چسبيده بود سعي كرد به هيچ چيزي فكر نكند شانه هايش را پايين انداخت محكم و استوار قدم بر ميداشت. همه چيز روبراه بود چند قدم بيشتر راه نرفته بود چشمش به مادر داماد افتاد كه چادرش را جلو كشيده بود و در گوش دخترش پچ پچ ميكرد گوشهايش را تيز كرد صداي
"... مادر را شنيد كه ميگفت ": ماشاالله هزار ماشاالله همچين چايي مياورد كه انگار نسل اند نسل قهوه چی بوده اند
منبع؟
وحید 22/10/84

سه‌شنبه، دی ۲۰، ۱۳۸۴

روابط موجود در دانشگاههاى ما

روابط دانشجو با استاد
روابط دانشجو با دانشجو
روابط استاد با دانشجو
روابط کارمندان با دانشجو و بالعکس

روابط دانشجو با استاد
الف: دانشجو دختر است و استاد مرد:
دانشجو خودشيريني مي کند به هدف نمره
دانشجو خودشيريني مي کند به هدف استاد
.معمولا در دوحالت فوق، دانشجو به هدف خود ميرسد.

ب. دانشجو پسر است و استاد مرد:
دانشجو و استاد چشم ديدن يکديگر راهم ندارند.
دانشجو و استاد خيلي رفيق مي شوند يه طوري که شوخيهاي آنها را نمي توان به قلم آورد.
نقش سنگ را براي هم بازي مي کنند.معمولا در هيچ کدام از حالات فوق هيچ کدام از طرفين هدفي را دنبال نمي کنند
.
روابط دانشجو با دانشجو

!الف: پسر با پسر: استغفرالاه
!ب: دختر با دختر: خدا اون روزو نياره
ج: پسر با دختر: آهان رسيديم سر اصل مطلب!
روابط در حد نگاه; نهايت رابطه: آمار گيري
روابط در حد سلام و عليک; نهايت رابطه: احوال پرسي
روابط در حد جزوه دادن و جزوه گرفتن; نهايت رابطه: کپي جزوه ها
روابط در حدسالي يکبار تور يکروزه تفريحي ; نهايت رابطه: سالي دوبار تور يکروزه تفريحي!
روابط در حد پارتيهاي دوره اي; نهايت رابطه: روم نمي شه بگم!
روابط در حد درس خواندنهاي دست جمعي; نهايت رابطه: اضافه شدن به تعداد مرغ عشقهاي عالم!
روابط در حد مرغ عشق; نهايت رابطه: ...چي بگم والا

روابط استاد با دانشجو
الف: استاد مرد است و دانشجو دختر:
استاد از دماغ فيل افتاده است و هيچکس را تحويل نمي گيرد.
استاد هم مجرد است هم شکارچي!
ستاد دنبال بهانه اي مي گردد تا نمره بذل و بخشش کند.
ب: استاد مرد است و دانشجو پسر:اتفاقات تکراري است.
ج: استاد زن است و دانشجو دختر يا پسر:استاد بنده خدا کار خودش را مي کند و دانشجو ها براي خودشان آتيش مي سوزانند.

روابط کارمندان با دانشجو و بالعكس

معمولا هنگام امتحانات و گرفتن تقلبها رسميت پيدا مي کند. گاهي اوقات هم بعضيها موش ميدوانند.

توضيح : اين مطالب بيشترشون از طريق ايميل براي من فرستاده ميشه منم بدون هيچگونه كم و كاستي تو وبلاگ مي ذارم
نويسنده مطالب هم مشخص نيست بعضا مثلا مطالب ابراهيم نبوي رو مي فرستن بدون اين كه بگن برايه كي هست
در هر صورت چيزي كه تابلواين مطالب هيچكدوم نوشته من نيست

وحيد 20/10/84
سال 2005 با همه فراز ها و فرود ها و تلخی ها و شيرينی هايش به پايان رسيد و اينک سال جديد را با هزار اميد و آرزو اغاز کرده ايم .
با اجازه شما نگاهی به اتفاقات عجايب و غرايبی که در يکسال گذشته در گوشه و کنار جهان افتاده است می اندازيم تا ببينيم دنيا در چه حال و روزی است .
**يک مخترع آلمانی تلفن مخصوصی اختراع کرده است که توی تابوت مردگان نصب ميشود تا بستگان آنها بتوانند بدون آنکه از خانه خارج بشوندو زحمت رفتن به گورستان را بر خودشان هموار کنند ؛ هر قدر دل شان می خواهد با مردگان خود شان درد دل بکنند ! اين تلفن بزودی وارد بازار خواهد شد !!
**در ژاپن ؛ ماموران پليس ؛ جوانی را که باعث يک تصادف رانندگی شده بود دستگير کردند ؛ اما وقتيکه فهميدند اين جوان بايد چند دقيقه ديگر در يک امتحان سر نوشت ساز شرکت کند ؛ او را با اسکورت و آژير به محل امتحان بردند تا آقا از امتحان عقب نماند !
** در ترکيه ؛ يک آقا و يک خانم ؛ که در دو سلول جداگانه ؛ اما چسبيده به هم زندانی بودند ؛ با سوراخ کردن ديوار سلول شان ؛ با هم رابطه جنسی بر قرار کردند که حاصلش حالا يک آقا زاده است که در همان زندان به دنيا آمده است !!دادگاهی در ترکيه ؛ اين دو زندانی را به چهار ماه حبس اضافی محکوم کرده است . جرم شان ؟؟ آسيب رساندن به اموال دولتی !!
** در چين ؛ يک بنگاه معاملات ملکی ؛ به فروش ملک و املاک در کره ماه دست زده است !اين شرکت چينی ميگويد : هيچ قانونی وجود ندارد که فروش املاک در ماه را قدغن کرده باشد !!ظاهرا هيچ قانونی هم وجود ندارد که از آقايان بپرسد شما مالکيت کره ماه را از کجا بدست آورده ايد ؟؟!!
**در لس آنجلس ؛ يک راننده تاکسی ؛ قطعه الماسی توی تاکسی اش پيدا کرد که ارزش آن 350 هزار دلار بود . اين آقای راننده تاکسی ؛ اين الماس گرانقيمت را به اداره پليس برد و به آنها گفت : مال حرام از گلوی من پايين نمی رود !!اين آقای راننده ؛ از مهاجران افغان بود که در لس آنجلس تاکسی ميراند !!
**در يکی از جمهوری های پيشين يوگسلاوی - کرواشا - يک تابلوی نقاشی بسيار نفيس ؛ به آقای رييس جمهور اين کشور هديه داده شد . چند لحظه بعد معلوم شد که آقای هديه دهنده ؛ اين تابلوی نقاشی را از يکی از نمايشگاههای هنری آن کشور دزديده است !!
**در اسراييل ؛ يک آقای ثروتمندی ؛ پس از يک بگو مگوی حسابی با عيال مربوطه بر سر اينکه او آدم بسيار خسيسی هست و جان به عزراييل هم نميدهد ؛ گاو صندوق خانه اش را باز کرد و مبلغ 680 هزار دلار پولی را که در گاو صندوق داشت در جلوی چشمان از حدقه در آمده همسرش آتش زد وخاکستر کرد !!
**در ژاپن ؛ يک خانم ژاپنی ؛ که با يک آقای زن دار سر و سری بهم زده بود ؛ مبلغ 136هزار دلار به يک آدمکش حرفه ای داد تا با شليک گلوله ای ؛ شر همسر حامله معشوقش را از سرش کم بکند چون اين آقای آدمکش به وعده اش وفا نکرد ؛ خانم ژاپنی به اداره پليس رفت و از آقای آدمکش بخاطر نکشتن آن خانم حامله شکايت کرد !!
** در ايران اما ؛در ايران ؛ مردی بنام احمدی نژاد رييس جمهور شد !!و اين شايد يکی از شگفت انگيز ترين اتفاقات سال 2005

به نقل از وبلاگ گیله مرد
رامتین

از ترس شباهت به خودش لرزید

اصولا توصیفات شاعرانه در مملکت ما جای مهمی در سیاست و ادبیات دارد. به بخشی از مقاله ای که خبرنگار نشریه پرتو سخن آقای مصباح یزدی در مورد احمدی نژاد نوشته است، توجه فرمائید. «دخترکی زیبا با کفش های پاره و لباسی کهنه صدایم زد: شما چقدر شبیه احمدی نژاد هستید! آن موقع بود که به خودم لرزیدم...» نتیجه گیری اول: اصولا یک خبرنگار حزب اللهی وقتی زیبایی یک دختر را مورد توجه قرار می دهد که حتما کفشش پاره و لباسش کهنه باشد.نتیجه گیری دوم: معلوم نیست خبرنگار وقتی که متوجه شباهت خودش با احمدی نژاد شده، از ترس لرزیده است یا از اینکه مردم متوجه این شباهت شده اند دچار لرزش شده است؟
نقل از روزنامه روز ابراهیم نبوی
رامتین

دوشنبه، دی ۱۹، ۱۳۸۴



وحيد 19/10/84

وقتي گلي در اعماق جنگل مي شكفد بي آنكه كسي آن را تحسين كند كسي كه عطرش را ببويد از كنارش بگذرد و بگويد چه زيبا كسي كه طعم زيبايي و نشاطش را بچشد و با او شادي و سرورش را قسمت كند-چه اتفاقي مي افتد؟چه بر سر آن گل مي آيد؟ مي ميرد؟رنج مي برد؟ به وحشت مي افتد؟ دست به خود كشي مي زند؟نه-فرقي نمي كند آيا كسي از كنارش مي گذرد يا نه ربطي ندارد.او به عطر افشاني در نسيم ادامه مي دهد. به پيشكش كردن نشاط و سرورش به خدا و هستي ادامه مي دهد اگر تنها باشم همان قدر عاشقم كه در كنارت باشم.اين تو نيستي كه در من عشق مي آفريني اگر تو خالق عشقم باشي طبعا آنگاه كه تو نيستي عشق هم ناپديد خواهد شد.اين تو نيستي كه در من عشق مي آفريني اين منم كه آن را همچون باران بر تو مي بارم اين عشق از روي بخشش است.اين عشق برخاسته از وجود است.چطور نياز مي تواند عشق باشد؟ عشق وفور نعمت است فراواني است.تو آنقدر سرشار از زندگي هستي كه نمي داني با آن چه كار كني اين است كه آن را با ديگران تقسيم مي كني.چنان آوايي از نغمه و سرور در دلت برپاست كه مي خواهي چهچه بزني آواز سر بدهي حال كسي باشد آن را گوش بدهد يا نه ربطي به تو ندارد. حتي اگر كسي گوش هم ندهد تو بايد آوازت را بخواني و رقص و پايكوبي كني ديگران مي توانند از آن بهره مند شوند يا بي بهره بماننداما تا جايي كه به تو مربوط است چيزي در حال فوران و ريزش است
اشو
وحيد 19/10/84

یکشنبه، دی ۱۸، ۱۳۸۴

نحوه مخ زدن

الف: مخ زدن دختراي بالا شهري
وسايل مورد نياز: يک جفت صندل سفيد شلوار مدل بوسيني و يا هر شلواري که بشه دمپاش رو بالا زد- يک تيشرت خط دار حلقه اي (ترجيحاً آبي کمرنگ يا مشکي) - ترجيحاً موي بلند – ريش عجيب و غريب - چشماي هيز و کشيده – ماشين بالاي 15 ميليون و همچنين مقداري زبان به اندازه کافي! (يه چيزي تو مايه هاي خودم

روش مخ زدن: ديگه مخ زدن با گفتن واژه هايي مثل: خانوم ببخشيد ساعت چنده؟ - ميشه وقتتون رو بگيرم؟ - جيگرتو بخورم و...کاربردي نداره بايد و بايد به جاش کار هاي زير رو انجام بديد
1- به بالاي شهر رفته و جولوي يکي از مراکز تجاري مقاديري با ماشين خود به متر کردن خيابون ها مي پردازيد.
2- سوژه مورد نظر را شناسايي ميکنيد.
3- با ماشين خود جولوي پاي سوژه توقف نموده و از ماشين پياده ميشويد.(ضبط ماشين روشن باشد)
4- وقتي از ماشين پياده شديد در ماشين رو باز گذاشته و بدون اينکه حتي نيم نگاهي به سوژه بيندازيد وارد مرکز تجاري ميشويد.
5- سپس از مرکز تجاري خارج ميشويد و به سمت ماشين خود مي آييد.(بتون قول ميدم سوژه همچنان کنار ماشين شما ايستاده است)
6- سوار ماشين مي شويد و اصلا به سوژه توجه نميکنيد.
7- با ماشين چند متر به جلو ميرويد اما دنده عقب مي کنيد و به سمت سوژه مي آييد و به او مي گوييد: سلام! بيا بالا، شرمنده که منتظرت گذاشتم، آخه کار داشتم. حالا بشين بريم!
تبريک ميگم شما مخ يه دختر بالا شهري رو زديد!


ب: دختراي وسط شهر
وسايل مورد نياز: همه چيزهاي بالا به غير از ماشين بالاي 15 ميليوني.(پرايد و 206 براي چنين مواردي مناسبه. مواظب باشيد که ماشينتون کلاسش از 206 بيشتر نباشه چون دختره در اين مواقع احساس سرخوردگي و تضاد طبقاتي شديد ميکنه و عمراً بتون پا بده!)

روش مخ زدن:
1- با ماشين خيلي آروم در کنار خيابون حرکت ميکنيد و هر دختري که ديديد جولوش ترمز ميکنيد و بش ميگيد : سلام! سوار شو بريم با هم يه دور بزنيم(اتول ميزنيد)

تبصره: 87 درصد دختر ها در اين هنگام سوار ماشين نميشن اما شما نا اميد نشيد و بازم به طرف گير بديد و بتون اطمينان ميدم که طرف در بار سوم سوار ماشين ميشه.


ج: دختراي پايين شهر
وسايل مورد نياز: چيز خاصي مورد نياز نيست فقط کافيه مقداري روغن و واکس مو از سرتون چکه کنه و ترجيحاً صورتتون پر از جاي چاقو باشه. چون دختراي اين قسمت شهر به کسي پا ميدن که يه نمه تو مايه هاي فردين باشه!

روش مخ زدن:
پس از اطمينان از اينکه سوژه مورد نظر برادر يا پسر خاله يا پسر عمو و اينا نداره ميريد به سمتش و بش ميگيد: آبجي يه غلام لوتي نمي خواي؟!

تبريک ميگم شما تونستي يه زيد واسه خودتون رديف کنيد! از همين الان دارم هفته بعد رو مجسم ميکنم که يه پيکان جوانان گوجه اي زير پا و زيد بغل و جاده شمال

منبع ؟
وحید 18/10/84

شنبه، دی ۱۷، ۱۳۸۴

سایز

اخطار
مودب ها و مبادی آداب ها و بچه مثبت ها نخوانند. از ما گفتن بود
راستی سینه چاک های آقای شکلاتی هم بهتر است از خیر خواندن این مطلب بگذرند
سعید

چند تا لینک ساده

بازتاب سخنان صادق مهرورزی درباره مرگ قصاب شتیلایی

به نظرم این بابا فقط فامیلی اش ابیانه است واگر نه تا جایی که من یادم می آید ابیانه مردمان تحصیل کرده و باهوشی داره که از این اظهار نظرها نمی کنند

در بحث گردشگرى يكى از دولتى ها گفته بود امام زمان قرار است همين يكى دوساله ظهور كنند لذا لازم است در ايران هتل سازى كنيم مهدی کروبی در گفتگو با شرق

آقای صادق مهرورزی تا اینجا یک کار مثبت انجام داده و آنهم جهانی کردن زبان فارسی است

راستی راستی چرا ما اینطوری هستیم؟!؟!؟!؟!؟ یکی را که دلمون می خواهد می بریم به عرش می رسانیم و همنشین خدا می کنیمش و یکی را از عرش به ته چاه توالت می فرستیم بدون اینکه به نکات مثبت او توجهی کنیم. مقاله زیر را بخوانید تا منظورم را بهتر متوجه بشوید
راه جهان پهلوان تختی راه مصدق بود، پرويز داورپناه

سعید
يه وبلاگ توپ و ديگر هيچ !؟
وحيد 17/9/84

مهرورزی

گام بعدي رييس جمهور ايران در سالروز حكم ارتداد سلمان رشدي
سلمان رشدي خر است

این آقاهه برادر ناتنی آقای مهرورزی از بابا تمساحشون است که سالهاست آمریکا زندگی می کند
سکته شارون در واقع تنبیه او توسط خدا بود به خاطر عقب نشینی از سرزمین خداوند

خدا را شکر سن تفنن و مهرورزی هم مشخص شد. مشکل حل نشده دیگری هم باقی مانده؟ من که فکر نمی کنم
سيزده سالگی: سن اعتياد و روسپيگری در ايران

عضویت در القاعده همچین خشک و خالی هم نیست گاهی خرج تفریحات سالم در سواحل تایلند هم با بلیط رفت و برگشت پرداخت می شود
نقش زيبارويان در عمليات‌هاي پيچيده القاعده

سعید

جمعه، دی ۱۶، ۱۳۸۴

آریل شارون

گزیده ای از واکنشهای منطقه ای و بین المللی به خبر سکته آقای شارون به این شرح است

شیمون پرز، سیاستمدار اسراییل: من برای بهبودش دعا می خوانم
نبیل شعث، سیاستمدار فلسطینی: ما از نظر بشردوستانه برای آقای شارون متاسفیم. (مرگ وی) بی ثباتی سیاسی فراروی ما برای بازگشت به روند صلح را تشدید می کند و شاید این ابهام تا انتخابات اسراییل در مارس ادامه یابد. آقای شارون پیشرفت اندکی داشت ولی هرگز به روند صلح ایمان نداشت
صائب عريقات، مذاکره کننده اصلی فلسطينی: ما وضيعت را بسيار با دقت زيرنظر داريم. هر گزينه ای روی فلسطينيان تاثير می گذارد. من ادعا نمی کنم ما در زمان آقای شارون روند صلح خوبی داشتيم، ما حتی تماس نداشتيم. آقای شارون با ما روند صلح نداشت، فقط گامهای یکجانبه بر می داشت. اما اکنون وضعيت می تواند بدتر شود
مشير المصری، سخنگوی حماس: ترديدی نيست نقشه سياسی صهيونيستها بعد از مرگش تغيير خواهد کرد، ولی کل منطقه از غيبتش بيشتر از حضورش بهره خواهد بود. شارون کسی بود که چندين دهه عليه ملت ما دست به کشتار و تروريسم زد
ژاک شیراک، رییس جمهور فرانسه: امیدوارم بر این بیماری دردناک غلبه کند
کاندولیزا رایس، وزیر خارجه آمریکا: ما برای وی، خانواده اش و ملت فلسطین دعا می کنیم. بهبود کامل وی را آرزو داریم
جورج بوش، رییس جمهور آمریکا: نخست وزیر شارون مردی باشهامت و صلح دوست است. من و لورا به نیابت از ملت آمریکا سلامت وی را آرزومندیم

محمود احمدی نژاد، رييس جمهور ايران: اميدواريم خبر پيوستن جنايتکار صبرا و شتيلا (آريل شارون) به اجدادش انشاءالله قطعی باشد
منبع: وبسایت فارسی بی بی سی

پی نوشت: این آقا مهر ورزه چی چی می گه؟ من متوجه نمی شوم!! این با این سبک شخمی شخیلی اش کجا را می خواد فتح کنه؟ این کاسه از آش داغتر کم کم داره در آش ذوب می شه! هوی عامو یک کم یواش تر برو ما هم برسیم. حتی هیتلر هم یک شبه ره صد ساله این بابا را در دشمن تراشی نرفت. این بابا جدی جدی کمر به نابودی ایران و ایرانی بسته با این سبکش

سعید

پنجشنبه، دی ۱۵، ۱۳۸۴

.ح. ک. ک

کسی مدعی کمونیست بودن و مطالعه داشتن و ... باشه و اینقدر ساده دل (احمق در زبان بچه مثبت ها) باشد و با هادی خورسندی کل کل کنه به نظرم ... هیچی بابا اصلا اینجا کلیک کنید و داستان را بخوانید و یک کم بخندید. اگرهم به قول هادی خورسندی به این سایته فیلتر گذاشته اند آن را در وبلاگ ایرانیان بخوانید

سعید

اخموها رو به بهشت راه نمي دن

اينم چند تا لطيفه كه برام اس م اس شده چندتاشم تو مجله گل آقا بود

اول از اصفهاني شروع كنيم سعيد كه خيلي دل پري ازشون داره

اصفهاني دمه مرگش : بچه ها همتون اينجائين
بچه ها : بله بابا همه مون هستيم
اصفهاني : پس چرا كولر اون اتاق روشنه

يه آقاي اصفهاني داشته با خانومش تو خيابون قدم مي زده
از جلوي يه چلو كبابي رد مي شن بوي كباب و ريحون با هم
قاطي مي شه و اشتهاي خانوم رو تحريك مي كنه ميگه: عجب بويي داره
آقاهه مي گه : اگه قول بدي بعد از اين به حرفام گوش كني واين
قدر غر نزني بر مي گرديم يه دور ديگه از جلو كبابي رد مي شيم
تا حسابي بو بكشي

ببخشيد اگه جوكايه اصفهاني يه كم بي مزه بود همين كه سعيد يه كم دلش خنك شد
فكر كنم كافي باشه بريم سراغ رشتي ها بدي اين رشتيا اينه كه جوكاشون بي تربيتيه
يه جوك نيمه پاستوريزه ازشون انتخاب كردم اميدوارم خوشتون بياد

زنه رشتيه ميره جبهه بعد از 6 ماه برمي گرده شوهرش مي گه تو اين 6 ماه نه شهيد
شدي و نه جانباز پس چيكار مي كردي ؟ زنه مي گه :يه دونه اسير عراقي گرفتم
شوهرش ميگه : باريكلا حالا كجا ست ؟زنش ميگه: تو شيكمم

آدم جوك بگه از تركا نگه خيلي ضايع ست خوبيش اينه كه ناراحتم نمي شن
يادمه يه دفعه از يكي از دوستان تركمون سوال كرديم از جوكهاي تركي ناراحت نميشين
گفت نه بابا اينا برايه شما جوكه ولي برايه ما خاطرست

يه روز يه تركه ميره طوطي بخره به جاش يه جغد بهش غالب مي كنن
بعد از يه سال بهش مي گن طوطي ات به حرف افتاد
مي گه : نه ولي خيلي با دقت به حرفام گوش مي ده

يه تركي داشته فيلم سوپر مي ديده زنش مياد خونه هول ميشه مي گه: خانوم
بيا ببين با فلسطينيا چيكار مي كنن

پليس به تركه ايست ميده مي گه: كارت ماشين بيمه گواهينامه لطفا
تركه مي گه: با اينا چيكار كنم جمله بسازم

تركه مسجد مي سازه هيچكس تحويل نمي گيره برايه تبليغات سر در مسجد
تابلو نصب مي كنه "نماز صبح يك ركعت بدون وضو"

تركه به شكمش مي گه : خوب حال مي كنيا من كار مي كنم تو مي خوري
شكمش مي گه : خوب مي خواي من كار كنم تو بخور

تركا تو هر چي كم بيارن تو اين يه مورد غير ممكنه كم بيارن تا صبح هم
بخواين ميشه ازشون جوك نوشت برايه حسن ختام هم يه سري به
رئيس جمهور و وزراشم بزنيم بد نيست چون ايناهم تو اين وادي برايه خودشون كسي شدن

احمدي ن‍ژاد: خوشحاليم از اينكه قبلا واحد زمان و موعد عمل به وعده ها سال بود
ولي در اين مدت هفته و روز شده است
سه سوته وعده هايش را عمل كرد ...... و كام مهرورزان را عسل كرد
غلام همت آن نازنينم ...... كه مبناي زمان را هم بدل كرد

يكي از وزراي كابينه احمدي نژاد در بدو ورود خود به اين وزارتخانه همسرش را
به عنوان منشي استخدام كرد و دو فرزندش نيز در دفتر وزير مشغول به كار هستند
از احساسات شرعي كم نداريم ...... و از كمبود غيرت غم نداريم
پس از اين ابتكار انقلابي ..... دگر همكار نامحرم نداريم

خوش باشيد

وحيد 15/10/84

چهارشنبه، دی ۱۴، ۱۳۸۴

دوغ اراج و آبعلی: نوشیدنی های ملّی

یکی از چیزهایی که من دلم براش تنگ شده هیجانی است که شما به عنوان صاحب یک کسب و کار و سرمایه در ایران دارید. کسب و کار در ایران به نظر من مثل قمار می ماند البته شاید بهتر است که بگویم بلیط بخت آزمایی چرا که در قمار معمولا می شود استراتژی داشت و شانس برد را بالا برد اما برنده شدن بلیط بخت آزمایی کاملا شانسی است. می پرسید چرا؟ یک نگاه دقیق به دور و بر خود بیندازید!! هر روز صبح یکی از مسئولین متعهد بعد از یک خواب خوب شبانه و ادای فریضه نماز صبح و صرف صبحانه یک دفعه فکرش به کار می افتد و نظریه ای جدید می دهد. معمولا هم این نظریه باعث بدبختی یک عده و خوشبختی عده بسیار قلیلی می شود. خبر یکی از جدیدترین این افاضات را می توانید اینجا بخوانید

سعید

روزي كه بابك خرمدين كشته شد

بابك خرمدين چهارم ژانويه سال 838 ميلادي به دستور معتصم خليفه عباسي با قطع تدريجي دست و پا و اعضاي بدن كشته شد و سپس بقيه بدنش را در بيرون شهر سامرا به دار آويختند كه مدتها به همان صورت باقي بود. در آن قرن درهر گوشه ايران يك استقلال طلب بپاخاسته بود . در شمال ايران همزمان سه مبارز ــ بابك ، مازيار و افشين ــ بناي مبارزه با حكومت بغداد را گذارده بودند كه بابك در عين حال فرضيه اجتماعي ــ اقتصادي مزدك را هم دنبال مي كرد و خواهان برابري كامل مردم و مالكيت عمومي ( اشتراكي ) بود. پيروان او پيراهن سرخ رنگ بر تن مي كردند و به احتمال زياد دادن عنوان « سرخها » به كمونيستها ريشه در همان زمان دارد . در تاريخ ، آنان را سرخ جامگان ، خرميان و خرمدينان نوشته اند. در آن زمان هنوز اكثريت آذربايجاني ها كه بابك از ميان آنان برخاسته بود دين نياكان ( آيين زرتشت ) را حفظ كرده بودند . بايد دانست كه تا زمان شاه اسمعيل صفوي(پنج قرن پيش ) هم بسياري از مردم شمال ارس و حكمران آنان شروانشاه زرتشتي بودند . همچنين بايد به خاطر داشت كه زبان تركي دو ــ سه قرن بعد با سلجوقيان وارد اين قسمت ايران شد. بابك بارها سپاه خليفه عباسي را كه عموما غلامان ترك آسياي مركزي بودند شكست داده بود ، زيرا دژ و استحكامات متعدد داشت . وي با مازيار حاكم تبرستان ( مازندران ) و نيز افشين سردار استقلال طلب ديگر در ارتباط بود . مازيار به دليل همسايگي با طاهريان از دور و در ظاهر احترام خليفه را داشت تا فرصت مناسب به دست آورد و افشين معتقد به انهدام قدرت خليفه از درون بود و بنا براين ، خود را به او نزديك كرده بود ، ولي خليفه از همه چيز باخبر بود و براي تضعيف روحيه استقلال طلبي ايرانيان كه مي گفتند : اسلام بله ؛ حكومت اعراب نه ــ افشين را به جنگ بابك فرستاد . افشين همه مساعي خود را به كار برد تا بابك باقي بماند كه بابك به دليل از دست دادن چند افسر خود به ارمنستان فرار كرد كه در آنجا به دام توطئه افتاد و اسير شد و به افشين تحويل گرديد و افشين راهي جز تحويل او به خليفه نداشت و خليفه او را به طرز دلخراشي كه مورخان آن زمان شرح داده اند و درتاريخ طبري هم آمده است بكشت ،اما بابك تا جان در بدن داشت خود را نباخت . مازيار نيز از طريق اغفال برادرش دستگير و او نيز در سامرا كه معتصم پايتخت خود را به انجا منتقل كرده بود به طرز فجيعي كشته شد و جسدش را دركنار استخوانهاي بابك به دار زدند . سپس نوبت به افشين رسيد كه اورا در بغداد گرفتند و خليفه تماسهاي او با مازيار و بابك را رو كرد و با گرسنگي دادنش كشت و جنازه وي را هم در كنار دوتن ديگر در حاشيه سامرا به دار آويخت . تاريخ خلفاي عباسي و حكام عرب مملو از چنين قتلهايي است حتي قتل نزديكان و بستگانشان
وحيد 14/10/84

<<آه مخلوق ستم دیده>> یا <<افیون توده ها>>

سال هاست به شنیدن جمله مشهور مارکس, << دین افیون توده هاست >> اکتفا کرده و این جمله را
دریچه شناخت خود از مارکس و شناخت مارکس از مذهب قرار داده ایم بدون آنکه متن و حاشیه سخن
مارکس را بشناسیم .گروهی مارکس را چنان شناخته اند که از فرط بی ایمانی به دشنام گویی افتاده
است و از این رو او را طعن و لعن کرده اند و گروهی دیگر خود از فرط شیفتگی به مارکس
کوشیده اند به استناد حواشی نامرتبط با متن اصلی سخن مارکس این جمله را بی اهمیت قلمداد
کنند. و اینک این متن منتشر شده است. نه فقط متن که حواشی آن نیز در ایران اجازه انتشار پیدا
.کرده است; تا سیه روی شود هر که در او غش باشد
.جمله ناقص مارکس درباره مذهب را دو سال پیش در کتابی از میشل فوکو نیز خوانده ایم
آنجا که فوکو نیز می کوشد اشتباه همگان در ناقص فهمیدن گفتار مارکس را تقبیح کرده و
:اصل جمله را یاد آور شود
.مذهب آه مخلوق ستم دیده ,احساس جهانی بی احساس و جان اوضاعی بی جان است
مذهب افیون مردم است

اما این جمله تنها بخشی از مقدمه ای است که کارل مارکس در اواخر سال 1844 در
سالنامه فرانسوی – آلمانی منتشر کرده است

دو سال پیش یه کتابی چاپ شد به اسم فیلسوف ها و شومن ها ,که جمع آوری نوشته های
محمد قوچانی (سردبیر فعلی روزنامه شرق) در روزنامه های مختلف بود; با موضوعی
,که فکر کنم از اسم کتاب معلوم باشه, دیدگاه ایرانیان در مورد فیلسوفها مختلف در طول تاریخ
این متنی که من انتخاب کردم پارگراف اول از یک متن ده صفحه ای ست ,که در مورد مارکس
توضیح داده شده, از نکات جالب اینه که بد نیست بدونید دکتر سید هاشم آقاجری به دلیل
.نقل و تحلیل همین جمله مشهور مارکس تا نزدیکای اعدام شدن رفت
برای اینکه با فضای نوشته های این کتاب آشنا بشید, یک پاراگراف
از مقدمه کتاب رو اینجا براتون میارم

امیدوارم خواننده این کتاب با مطالعه یا بازخوانی مقالات آن دریابد چگونه ما ایرانیان
فیلسوف ها را به شومن ها تبدیل کرده ایم .مارکس ناخوانده ,مارکسیست شده ایم و به
نسبی گراترین فیلسوفان (کارل پوپر) یقین پیدا کرده ایم. از تجدد نگذشته, پست مدرن
شده ایم و به همان اندازه که قائلان به استبداد دینی در حق آن اجحاف کرده اند با خلق
مفاهیمی چون مردم سالاری دینی در فهم مذهب و دموکراسی به بیراهه رفته ایم و با بر
ساختن ایدئولوژی از معنای سنت غافل و در تاسیس تجدد گمراه شده ایم

وحید 14/10/84

سه‌شنبه، دی ۱۳، ۱۳۸۴

نسل جدید باغبان و خدمتکار در مصر

وحید توی کامنت ها به "لنین" اشاره کرده بود و به همین دلیل منم بیخودی یاد این جمله مارکس که "دین افیون توده هاست" افتادم. من همیشه به این جمله خندیده ام البته زمانی از یک زاویه خاص و امروز از زاویه ای دیگر!! دلیل می خواهید؟!! خیلی ساده است! زندگی در تورنتو این امکان را به من داد که با آدمهای مختلف معتقد به ادیان بزرگ و کوچک دنیا برخورد کنم. بیش از همه هم با تندروهای مذهبی هر گروه گپ زده ام. امروز بعد از پنج سال گفتمان به این نتیجه رسیده ام که اگر فقط ده درصد از انرژی که این عزیزان در راه ردّ اعتقادات دیگران و اثبات عقاید خودشان صرف می کنند را صرف شناخت یکدیگر به کار می بردند قرن ها پیش ما به آرمان شهری که بیشتر فیلسوف میلسوفها در نظر داشته اند رسیده بودیم. از شاهد مثال برای ردّ عقاید مسیحیان و کلیمی ها و بودایی ها و زرتشتی ها و ... خودداری می کنم چرا که می دانم به برکت حضور اسلام در تمام زوایای زندگی امروزه ما ایرانی ها، احتیاجی به آن نیست. اما تازه ترین موضوعی که کلیسای ارتدکس مصر با تبلیغات فراوان سعی در بهره برداری از آن در ردّ اسلام و اثبات مسیحیت دارد داستان زیر است: این داستان از آنجا شروع شد که مجری زبل یک برنامه تلویزیونی از یکی از مفتی های اعظم که البته به مفت هم نمی ارزد با زیرکی تمام این سوال را پرسید که با توجه به اینکه امروزه خانم های زیادی هستند که با توجه به شرایط جدید زمانی زندگی مستقلی داشته و به دلیل تمکن مالی، خانه های بزرگ داشته و بالطبع باغبان و خدمتکار و آشپز مرد دارند، به نظر شما چه باید کرد که رفت و آمد این افراد برای بانوی خانه ایجاد مزاحمت از لحاظ محرم نامحرمی نکند؟ پاسخ مفتی که به مفت هم نمی ارزد این بود که با توجه به سنت نبوی و بر اساس کتاب صحیح بخاری ( یا نمی دانم نا صحیح شوفاژ کار) حکم این است که این خانم به این آقایان خرس گنده شیر بدهد تا مثل بچه هایی که شیر غیر مادرشان را می خورند و به آن خانم محرم می شوند به ایشان محرم شوند!!!!!!!!! باور کنید از خودم در نمی آورم. جوک هم نمی گم. البته ادامه فیلم که روی وبسایت این کلیسا به زبان عربی موجود است خیلی دیدنی است. الباقی مفتی ها که مفتشان هم گران است به این آقا حمله می کنند که این چه اراجیفی است که می گویی؟ اما ایشان در کمال خونسردی می گوید که براساس قرآن و سنت و صحیح بخاری بی بخار و ... حکم همین است و بس. حالا شما نمی خواد تعداد آدمهایی که در مصر از فردا تصمیم به تغییر شغل می گیرند را حساب کنید اما انصافا با خودتون فکر کنید آن داستان ده درصد و افیون و ... درست است یا نه؟ لطفا خیلی بلند هم فکر نکنید چرا که ممکن است باعث دردسرتان بشود. قضاوت با شماست! و اما نظر من: من با حافظ موافقم

جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه ........ چو ندیدند حقیقت ره افسانه زدند
این انیمیشن را حتما ببینید
این عکس هم از سال نو در تورنتو به دیدنش می ارزد
اینهم فال اینترنتی حافظ و هادی خورسندی
سعید

دوشنبه، دی ۱۲، ۱۳۸۴

آهنگ برنادت

سال نو میلادی برای من همیشه یادآور فیلم "آهنگ برنادت" بوده و هست. علتش رو هم فکر کنم که تمام عزیزان بیست و هفت هشت سال به بالا بدانند!!!! در همین زمینه یعنی سنت برنادت یا همان برنادت مقدس خودمون این عکسها را یکی از دوستان برام ایمیل زده بود که به نظرم جالب آمد. نمی دانم تا چه حد درست باشد اما عزیزان مقیم فرانسه حد اقل می توانند بروند و از نزدیک آن را ببینند

توضیح واضحات: این عکسها مربوط به جسد برنادت مقدس هستند که بعد از گذشت صد و بیست و دو سال از مرگ او، هنوز تازه است

سعید

یکشنبه، دی ۱۱، ۱۳۸۴

جشنى بزرگ براى عروس ۴ ساله و داماد ۶ ساله



يك دختر ۴ ساله به همراه داماد ۶ ساله اى پاى سفره عقد نشستند و به يكديگر بله گفتند
جشن نامزدى كوچكترين زوج جهان كه امير حسين و هانيه نام دارند با پذيرايى از ۶۰۰ ميهمان در يكى از تالارهاى شهر قدس _ قلعه حسن خان- برگزار شد.پدر داماد ۶ ساله در اين خصوص به خبرنگار ما گفت: «به مناسبتى قرار بود يك ميهمانى بزرگ بگيريم در حال تدارك ديدن براى اين جشن بوديم كه تصميم گرفتيم در مراسمى نمايشى براى پسرمان عروسى بگيريم.»وى افزود: «با توجه به رابطه خوبى كه با خانواده «هانيه» داشتيم او و پسرم لباس عروس و دامادى پوشيدند و همه چيز دست در دست هم داد تا اين عروسى جدى شود و آن دو با هم نامزد شوند.»پدر «امير حسين» با بيان اينكه هدف اصلى شان ايجاد شادى و دور هم جمع شدن بستگانشان بود، گفت: «هيچ مهريه اى در كار نيست و عروسى آنان چون نمايشى بود، در جايى ثبت نشده است، حتى هر كدام از آنها كه در آينده نخواهند با هم زن و شوهر باشند هيچ صدمه اى به رابطه و صميميت بين دو خانواده وارد نمى شود. بنا به اين گزارش؛ ماجراى اين ازدواج در يكى از نشريات محلى كرج به چاپ رسيده بود
وحید 12/10/84

دنیای سبز دیوونه ها

چند سال پيش در جريان بازي هاي پارالمپيك ( المپيك معلولين ) در شهر سياتل آمريكا 9 نفر از شركت كنندگان
. دو100متر پشت خط آغاز مسابقه قرار گرفتند
همه اين 9 نفر افرادي بودند كه ما آنها را عقب مانده ذهني و جسمي مي خوانيم. آنها با شنيدن صداي تپانچه حركت كردند. بديهي است كه آنها هرگز قادر به دويدن با سرعت نبودند و حتي نمي توانستند به سرعت قدم بردارند بلكه هر يك به نوبه خود
. با تلاش فراوان مي كوشيد تا مسير مسابقه را طي كرده و برنده مدال پارالمپيك شود
.ناگهان در بين راه مچ پاي يكي از شركت كنندگان پيچ خورد . اين دختر يكي دو تا غلت روي زمين خورد و به گريه افتاد
.هشت نفر ديگر صداي گريه او را شنيدند ، آنها ايستادند، سپس همه به عقب بازگشتند و به طرف او رفتند
يكي از آنها كه مبتلا به سندروم داون(عقب ماندگي شديد جسمي و رواني) بود، خم شد
. و دختر گريان را بوسيد و گفت : اين دردت رو تسكين ميده
.سپس هر 9 نفر بازو در بازوي هم انداختند و خود را قدم زنان به خط پايان رساندند
در واقع همه آنها اول شدند. تمام جمعيت ورزشگاه به پا خواستند و 10 دقيقه براي آنها كف زدند
وحید 11/9/84

اواخر آذر و اوایل دی ماه

خاطرات بعضی روزها برای همیشه در خاطرت ماندگار می شوند. بعضی روزها را با ثبت در دفترچه خاطرات به یاد می آوری. اما روزهایی هستند که به خاطر نمی سپاریشان اگرچه هرسال در همان حدود و حوالی به سراغت می آیند. اواخر آذر و اوایل دی ماه برای من حکم این روزها را دارند. خاطرم هست که تازه تولد ده سالگی را پشت سر گذاشته بودم که پدر بی آنکه فرصتی کند که خدا حافظی بگوید و یا من گونه اش را به رسم بدرقه مسافران غریب ببوسم، رفت. رفت و جایی سمت جنوب زیر کاجهای همیشه سبز، آرمید. زمستان و بهار و تابستان آمدند و رفتند تا نوبت دوباره به اواخر پاییز رسید. این بار نوبت قصه گوی شبهای بلند زمستان بود که جامه دانش را ببندد. مادربزرگ اما بی خبر نرفت و فرصت خدا نگهداری به ما داد. دو سه سالی پاییزان بی سر و صدا آمد و رفت تا نوبت به رفیق نیمه راه، خواهر بزرگتر رسید. و سالها گذشت و گذشت تا به امروز رسیدم و با تمام سنگینی کوله بار پاییزی ام هنوز آن را دوست دارم چرا که یاد آور تولد پارسا، نیلگون و خودم می باشد
آرام آرام
در بیقراری این بغض خسته
دلتنگی ها را
دیگر بار و دیگر بار
بر گوش قاصدکی
خواهم خواند
...
شک نکن
که گریه هایم را
زیر باران پاییزی
پنهان کرده ام
سعید

زنان مسلمان اروپایی - 3

یکی از نکات قابل توجه در هلند افزایش آمار طلاق در میان مهاجرین است. بر اساس آمار دولت هلند از سال دوهزار تا به حال طلاق در خانواده های مراکشی افزایشی چهل و شش درصدی را نشان می دهد و این رقم در خانواده های ترک به چهل و دو درصد می رسد که به اعتقاد مسئولین بیشتر آنها از طرف زنها درخواست شده اند. زنها همچنین با انتشار مقالاتی انتقادی درباره موانعی که پیش پای زنان وجود دارند و همچنین آزاری که از سمت شوهران و خانواده خود می بینند، در خط مقدم گرایش به آزادی خواهی و روشنفکری هستند. اخیرا در آلمان سیران آتس که وکیل آلمانی ترکیه الاصل است و نکلا کلک که جامعه شناسی متولد ترکیه است کتابهایی نوشته اند که با استقبال زیادی روبرو شده و موضوع آنها دختران مسلمانی هستند که تحت آزار از طرف خانواده های خود هستند. موضوع کتاب خانم کلک به نام "عروس خارجی" که عنوان پرفروش ترین کتاب را نیز به خود اختصاص داده است درباره گرفتاری دخترانی است که عموما بی سواد هستند و از روستاهای ترکیه به عنوان برده های مدرن برای شوهرانشان به آلمان آورده می شوند. دیگر زنان در حال مبارزه برای ایجاد یک تغییراساسی در قانون هستند. میمونت بوساکلا عضو مجلس بلژیک است. ایّان هیرسی علی که در سومالی به دنیا آمده است عضو پارلمان هلند است. این دو به عنوان زنان مسلمان فعالیت می کنند و تلاش زیادی برای افزایش سن ازدواج و ممنوعیت واردات عروسهای جوان و ایجاد مجازاتی سنگین تر برای کسانی که مرتکب قتل ناموسی می شوند، می نمایند. آنها برنامه ای را از سال دوهزار و سه شروع کرده اند که به زنانی که مورد آزار واقع شده اند کمک حقوقی و روانشناسی و غیره می دهد. اگرچه زنان مسلمان از دمکراسی حاکم بر کشورهای غربی بهره می برند اما این سوال همچنان به جای خود باقی است که آیا این زنان تحصیل کرده با این تعداد کم می توانند روند سوء استفاده از تازه واردینی که معمولا تحصیلاتی ندارند و هر روزه از کشورهای شمال آفریقا و ترکیه و پاکستان و خاورمیانه وارد اروپا می شوند را کند کنند یا نه؟ مهاجرین معتقد هستند که تحت عنوان احترام به فرهنگ دیگر کشورها، اروپائیان به مردان مسلمان اجازه می دهند که زنانشان را آزار دهند. سنای ازدمیر که در ترکیه به دنیا آمده اما در حال حاضر تبعه کشور هلند می باشد مجله ای به نام "تو" به زبان ترکی منتشر می کند. او معتقد است که زنان کلید اتحاد عناصر یک جامعه هستند چرا که اگر زنی در کشوری جدید به کنار گذاشته شود ناخودآگاه فرزندانش را نیز ایزوله خواهد کرد

سعید