کل نماهای صفحه

یکشنبه، اردیبهشت ۱۰، ۱۳۸۵

به زودی عيد پاک فرا می رسد و مسيحيان کشورهای مختلف در ماه آوريل و بعضی ها هم در ماه های مارس يا
مه به استقبال آن می روند. عيد پاک بزرگ ترين عيد مسيحيان جهان است چون معتقدند در روزهای عيد پاک روح حضرت عيسی که ابتدا به صليب کشيده شد، دوباره به جسمش باز گشت. علاوه بر مراسم مذهبی که پيروان مسيحی در اين روزها به جا مياورند، در بسياری از کشورهای اروپايی در روزهای عيد پاک در ماه های آوريل و مه سنتی هايی که شبيه جشن بهار ما در نوروز است معمول است. از مراسمی شبيه قاشق زنی و رنگ کردن تخم مرغ يا برافروختن آتش و روشن کردن شمع گرفته تا گردش هايی مشابه سيزده بدر در مزارع و فضای باز و شوق و شادی هنگام برآمد آفتاب در روزهايی که شب و روز با هم برابر می شوند. همه اين ها آشکارا نشانه جشن بهار است و پيوند انسان هايی را نشان می دهد از فرهنگ های بسيار متفاوت با عقايد مذهبی گوناگون و در جغرافيا و تاريخ متفاوت که تقريبا شبيه هم به تحولات طبيعت و قوانين آن واکنش نشان ميدهند و از يکديگر نيز ياد می گيرند.

در چنين عيدی صحبت از يهودا و خيانت او به مسيح زياد دلچسب نيست. يهودا بنا بر روايت غالب در ميان پيروان مسيح يکی از 12 شاگرد عيسی مسيح بود که او را با بوسه ای نشان کرد و به ماموران امپراتور روم لو داد و در اثر خيانت او بود که شناخته شده و به صليب کشيده شد. از اين رو نام يهودا در ادبيات جهان وسيعا با خيانت، آن هم در بدترين شکل خود و با فاجعه بارترين عواقب تداعی می شود.

اما امسال در آستانه عيد پاک، ناگهان نام يهودا به موضوع يک خبر جنجالی در رسانه ها تبديل شد و مقالات و خبرهای متعدد در باره او نوشته شد. ماجرا از اين قرار است که در 6 ششم آوريل امسال،انجمن ملی جغرافيا National Geographic Society در واشينگتن نسخه انجيل يهودا را به نمايش گذاشت. محققين می گويند اين متن بعد از چند سال تلاش روی نسخه مصری که در حال ويرانی بود سالم سازی شده است. عکسی که در اين صفحه می بينيد در واشينگتن پست چاپ شده و زير آن نوشته شده که اين تصوير توسط National Geographic Society فراهم آمده و نشان ميدهد که قبل از کار روی آن در حال ويرانی بوده است. متن کهن که بعد از 1700 سال پيدا شده شايد پرتو بر روابط عيسی و يهودا شاگردش بيندازد.

ميدانيم از انجيل 4 نسخه متفاوت وجود دارد که متعلق به نزديک ترين حواريون عيسی مسيح است و به نام همان ها نيز شهرت دارد يعنی انجيل های متي، مرقس، لوقا و يوحنا. بنا بر روايت همه اين انجيل ها يهودا همان نقش لو دهنده را ايفا کرده است. اما در نسخه جديد، يهودا روايت ديگری از عمل خود به دست می دهد.

در اين متن يهودا رازی را فاش می کند و می گويد طبق دستور خود حضرت مسيح بود که او را لو داده است. اگر اين روايت را بپذيريم، نه تنها از يهودا اعاده حيثيت می شود بلکه او به مقدس ترين حواری عيسی مسيح تبديل می شود که مسيح ماموريت بزرگ زندگی خود و در واقع بزرگ ترين راز اريکه خدا را به او می سپارد نه به ديگر شاگردان و حواريون خود. بعلاوه معنای ضمنی کشف جديد اين است که هر 4 انجيل که در اين دو هزاره مسيحيان آن را در دعاهای خود و هر يک شنبه خوانده اند در همان قرون اوليه در خدمت قدرت های حاکم دستکاری شده بودند.

انتشار متن بلافاصله دست آويزی شد برای نيروهای پيشرو از آمريکا و اروپا گرفته تا اسرائيل و تعبير جالبی از آن داده شد:ماجرا آشناست. سوء استفاده قدرت های دولتی از مذهب و بدنام کردن يک آدم بی گناه مثل يهودا در خدمت قدرت خودشان. يهودای زمانه هم لوئيس اسکوتر ليبی رئيس دفتر او ست که اخيرا اعلام کرد طبق دستور خود جرج بوش اين اقدام را که قانونا ضد آمريکايی محسوب می شود و لابد بايد مجازات سنگينی در پی داشته باشد مرتکب شده است. برای يک وبلاگ نويس هم سوال ايجاد شد که چه کسی اين جا نقش خدا را بازی کرده جرج بوش يا ارباب واقعی کاخ سفيد يعنی ديک چنی*.

اما يک تعبير ديگر هم ميتوان از کشف جديد به دست داد که بايد آن را با صدای خيلی آهسته به زبان آورد: در واقع حضرت مسيح کشته نشده، بلکه خودکشی کرده است! اما چرااين را بايد آهسته گفت؟ چون ممکن است بلافاصله فرقه ها و سکت های منزوی پيروان خود را وادار کنند از مسيح تقليد کنند. قبلا هم سکت ها به چنين اعمالی دست زده اند. و يا يک سوال : چرا حضرت مسيح شخصا خودش را از جسم خويش رها نکرده و انسان ديگری را وادار به خيانت و جنايت کرده است؟ آيا اين کاری که يهودا در دست نوشته خود به حضرت مسيح نسبت داده، قبح و زشتی خيانت و جنايت را از بين نمی برد؟

اما از تعابير طنز آميز و کنجکاوی های,مزاحم, بگذريم، و به تفاسير و مسايل جدی که در رسانه ها مطرح شده بپردازيم.

بخش هايی از اين متن 24 صفحه ای که در نشريه گاردين آمده است چنين است:
عيسی به يهودا می گويد: ,از ديگران فاصله بگير، و من به تو اسرار اريکه را خواهم گفت. تو می توانی به اين اسرار دست يابي، ولی بسيار رنج خواهی برد,. به نوشته گاردين در روايت يهودا، چنين عبارات مهمی را عيسی در روزهای سرنوشت ساز تعطيلات فصح [ روزهايی که يهوديان روزه می گرفتند] به يهودا می گويد. عيسی خطاب به يهودا اضافه می کند:و تو از همه آن ها پيش خواهی زد. زيرا تو مردی را در لباس من قربانی خواهی کرد و تو را طی نسل ها لعنت خواهند کرد، اما سرانجام حکم تو بر آن ها جاری خواهد شد.,

نويسندگان مقاله گاردين يعنی جوليان برگر و استفان بيتس نيز خاطر نشان می کنند اين عبارت نشان ميدهد عيسی يهودا را برگزيد تا برای رفتن به سوی سرنوشت تعيين شده به او ياری رساند و او را از پيکر زمينی اش رها کند.اين به معنای آن است که يهودا از ديگر شاگران عيسی به او مقرب تر است. ماروين مير يکی از متخصصين مسايل مربوط به مسيحيت از دانشگاه چپمن به گاردين می گويد:,اين در تناقض چشمگير با تصوير منفی رايج يهودا قرار دارد. يهودا اغلب به عنوان يک عنصر شرير يهودی شناخته ميشود که عيسی را تحويل داد تا کشته شود.,

با وجود اين نويسندگان مقاله گاردين ابراز ترديد می کنند که سند مزبور بتواند در
تطهير نام يهودای اسخريوطی خيلی موثر باشد چه برسد در برخورد به فيلم مل گيبسون.

فيلم مل گيبسون تحت عنوان ,رنج های مسيح,، علاوه بر محبوبيت در ميان بسياری از مسيحيان معتقد، مورد استقبال محافل ضد يهود نيز قرار گرفته بود از جمله در برخی از محافل جمهوری اسلامی. چون فيلم در مجموع آشکارا نشان ميدهد نه فقط سربازان مسيحی روم از اعدام عيسی استقبال نمی کردند، بلکه حتی امپراتور نيز نسبت به اعدام او ترديد داشت و تحت فشار فتنه گران که ممکن بودامپراتوری او را تهديد کنند، با اکراه مجبور به اين کار شد.
ماجرای يهودا در دهه های قبلی مورد سوءاستفاده محافل ضد يهود قرار می گرفت تا عنصر يهودی را در به صليب کشيدن عيسی در داستان های مذهبی برجسته کرده و به آزار و تعقيب يهوديان بپردازند.

با اتکاء به متن تازه کشف شده انجيل يهودا، برعکس محافل طرفدار صهيونيسم در صورت تمايل می توانند يک ضد حمله موثر را سازمان بدهند. بويژه که از يک نظر يهودا حتی بر مسيح هم تقدم پيدا می کند، زيرا رنجی را که در راه اجرای دستور خدا تحمل می کند، بالاتر از رنج های خود مسيح است که به هر حال با مرگ او پايان می يابد. در حالی که يهودا نه تنها آواره شده و خودکشی می کند بلکه رنج 2000 سال لعنت و نفرين و بدنامی را به خاطر مسيح تقبل کرد و ميدانيم بنا بر اعتقادات برخی از شاخه های مسيحی همين رنج مسيح است که پايه نجات انسان ها از گناه به شمار می رود.

اين باورنکردنی است که دهه آغاز قرن 21 با فضايی آغاز می شود که در دهه های نخست قرون مسيحی با آن روبرو بوديم و مذهب چنان نفوذی پيدا کرده که نيروهای سياسی واپسگرا از گرايش های مختلف می توانند آن را به عنوان ابزاری برای پيشروی سياست های خود مورد استفاده قرار دهند. باورکردنی نيست ولی منطقی است. زيرا در زمانی زندگی می کنيم که سه دولت فتنه گر در دوران ما يعنی جمهوری اسلامي، و دولت های آمريکا و اسرائيل خود را نماينده وعده های پيغمبران اسلام و مسيحيت و يهودی خوانده و به نام دين از مردم سلب حاکميت می کنند، يا مرز تعيين می کنند، يا جنگ صادر می کنند و در مورد نتايج سياست های خود هم فقط حاضرند به خدا پاسخگو باشند.

در حقيقت ماجرای انجيل يهودا جديدا کشف نشده، بلکه از نو بر سر آن سرو صدا برپا شده است. گاردين نوشته است نسخه يهودا قبل از سال 180 ميلاد مسيح وجود داشت چون در آن زمان اسقف ليون آن را تکفير کرد. وقتی مسيحيان گنوستيک ,غنوسی, که به آن معتقد بودند، از بين رفتند، اين متن هم نابود شد. کيش اين گنوستيک ها در اين اواخر به شيوه های مختلف احيا شده و محافل مربوط به آن ها، فعاليت های ,تحقيقی, و ,نتايج علمی, عجيب و غريبی هم به دست داده اند که در رسانه های جهان بدون ذکر ماخذ بازتاب يافته است. به هر حال به نوشته گاردين يک نسخه خطی متن يهودا در مصر در 1978 پيدا شد و بين عتيقه فروشان دست به دست گشت تا از لانگ ايلند نيويورک سر در آورد. يک دلال عتيقه سوئيسی آن را در سال 2000 خريد و چون متوجه شد که در حال خراب شدن است به بنيادی در بازل داد که سال آينده به نمايش در آيد. در تحقيقات بعدی معلوم شد متن مصری بين 220 و 340 بعد از ميلاد مسيح نوشته شده است.

تحقيقات بعدی دانشمندان نشان داد متن اصلی منتسب به يهودا حداقل يک قرن بعد از مرگ يهودا نوشته شده است. يعنی چند دهه بعد از آخرين انجيل عهد جديد. بنابر اين اولا آن چه در مورد توطئه کليسا گفته می شود، حداقل به دامن چهار نويسنده اول انجيل ها نمی چسبد، ثانيا آنچه در مورد ,اصالت, متن گفته می شود، مربوط به قديمی بودن آن و نگارش در همان قرون اول ميلادی است و نه چيزی بيشتر.

بسياری در مورد انطباق همه متن با واقعيت ترديد دارند و همه شخصيت ها و داستان ها را افسانه ای ميدانند. ترديد در مورد انطباق متن ها با واقعيت فقط مختص بی خدايان يا غيرمسيحی ها نيست. بلکه بسياری از مسيحيان معتقد نيز صحت متن ها را مورد ترديد قرار داده اند. از جمله پروفسور بارت ارمن Bart Ehrman از دپارتمان مذهب شناسی دانشگاه چپمن که از او برای تشخيص ,اصالت , پيام يهودا دعوت به عمل آمد و او با خوشحالی صحت آن را تاييد کرد. پروفسور ارمن خود يک اوانجليست است و لااقل تا دهه 80 به محافل معروف اوانجليست محافظه کار آمريکايی رفت و آمد داشت، گرچه اکنون ميگويد که اگنوستيست است. علت خوشحالی او اين بود که نظريه جديد در مورد يهودا با نظريه و کتاب هايی که خود او در مورد چهار انجيل نوشته انطباق دارد. ارمن معتقد است که کتاب ها طی همان قرون اوليه توسط فرقه های مختلف دستکاری شده است و متن اصيلی وجود ندارد.

هرچند منازعه دانشگاهی بر سر يک متن امری پيش پا افتاده است، اما انعکاس وسيع خبر و اهميتی که رسانه ها به آن دادند در خور توجه است. اين سوال به جاست که از نظر اخلاقی آيا کشف دو باره يهودای مقدس را بايد دليلی بر رافت مسيح حتی نسبت به قاتلش به حساب آورد، يا زمينه ای برای ستايش خيانت! از آن جا که در زمانه ای زندگی می کنيم که دولت ها و دولت مداران مذهبی به نام پيامرانشان يا بخش اعظم زندانيان سياسی يک کشور را قتل عام می کنند، يااهالی يک کشور را به بمب می بندند، يا تمام يک ملت اسير و اشغال شده را از گرسنگی می کشند، به نظر نمی رسد تعبير اولی چندان برای آن ها مفيد باشد.

به هر حال بايد به خاطر پيروان بی غل و غش همه اين اديان آرزو کنيم عيد پاک برای هيچيک از اين قدرت های رياکار و ستمکار مبارک نباشد.
اما اين عيد مبارک باشد بر همه مردم مسيحی که مثل بقيه مردم جهان در رواج زور و ستم و رياکاری نفعی ندارند و در خدمت همبستگی و نيک بختی انسان ها ست که از دست زمين به آسمان پناه می برند و مبارک باشد بر همه مردم کشورهای مسيحی که اين عيد را به عنوان سنتی کهن در جهت شادی و مهر جشن می گيرند.
**************************************************************************
مطلبي كه خوانديد از سايت روشنگري بنقل از روزنامه گاردين ميباشد.سالها پيش در داستاني از نيكوس كازانتزاكيس همين موضوع را خواندم.كه به يكنوع بينش فلسفه الاهي (هيچ چيزي بدون آگاهي خدا رخ نمي دهد)نزديك است.از سال66تابحال اين سوال در ذهنم وجود داشت كه آيا اين مسئله ريشه تاريخي مستندي دارد ويا اينكه تخيل نويسنده است.هادي

.

جمعه، اردیبهشت ۰۸، ۱۳۸۵

هلی کوپتر بر فراز اورست

یک هلیکوپتر متعلق به شرکت یورو کوپتر به خلبانی << دیدیر دلساله>> خلبان ویژه آزمایش عملیلت فوق العاده برای اولین بار توانست بر قله اورست به ارتفاع 8848 بنشیند این عملیات جسورانه سبب شد که رکورد عملیات نشست در ارتفاع زیاد به وسیله هلیکوپتر به بالاترین نقطه کره زمین ثبت شود و این رکورد هرگز شکسته نخواهد شد مگر از نظر زمان اقامت که از نظر هواپیمایی رکورد محسوب نمی شود
با انجام این عملیات نشان داده شدکه این نوع هلی کوپتر توانایی زیادی در پرواز در ارتفاعات خیلی زیاد را دارد در عملیات نمایشی خلبان هلی کوپتر توانایی پرواز خود را برای عملیات تجسس و نجات و نشست و برخاست در نقاط مختلف و دشوار را برای مقامات ذی صلاح دولت نپال نشان داد و چندین نوبت این عملیات را در ارتفاعات مختلف هیمالیا انجام داد و این یک خبر خوش و امیدوار کننده برای کوهنوردان هنگام بروز حادثه و گرفتار شدن در شرایط نامساعد و بد فرجام است
فرود به قله اورست و اقامت به مدت 3 دقیقه آمار قابل توجه است که بعنوان بالاترین نقطه فرود به وسیله هلیکوپتر در کره زمین ثبت شده است
مجله کوه
وحید 8/2/85

Stay Classy San Diego


ساعتی پیش از ساندیگو به خانه باز گشتم شهر بسیار جالبی یود و بی دلیل نیست که آمرکاییها می گویند همیشه باوقار بمان ساندیگواگر بنا بود با انتخاب خودم محل سکونتم را برمی گزیدم قطعا ساندیگو می توانست اولین گزینه ام باشد کلی عکس گرفتم و کلی مطلب دارم اما پرواز هشت ساعته و خستگی مجال نوشتن نمی دهد رامتین

دوشنبه، اردیبهشت ۰۴، ۱۳۸۵

طنز

يه روز صبح يه مريض به دكتر جراح مراجعه ميكنه و از كمر درد شديد شكايت ميكنه.دكتره بعد از معاينه ازش ميپرسه «خب، بگو ببينم واسه چي كمر درد شدي؟» مريض پاسخ ميده: «محض اطلاعتون بايد بگم كه من براي يك كلوپ شبانه كار ميكنم. امروز صبح زودتر به خونه‌م رفتم و وقتي وارد آپارتمانم شدم، يه صداهايي از اتاق خواب شنيدم! وقتي وارد اتاق شدم، فهميدم كه يكي با همسرم بوده!! در بالكن هم باز بود. من سريع دويدم طرف بالكن، ولي كسي را اونجا نديدم. وقتي پايين را نگاه كردم، يه مرد را ديدم كه مي‌دويد و در همان حال داشت لباس مي‌پوشيد. من يخچال را كه روي بالكن بود گرفتم و پرتاب كردم به طرف اون!! دليل كمر دردم هم همين بلند كردن يخچاله.»مريض بعدي، به نظر ميرسيد كه تصادف بدي با يك ماشين داشته.دكتر بهش ميگه «مريض قبليِ من بد حال به نظر ميرسيد، ولي مثل اينكه حال شما خيلي بدتره! بگو ببينم چه اتفاقي برات افتاده؟»مريض پاسخ ميده: «بايد بدونيد كه من تا حالا بيكار بودم و امروز اولين روز كار جديدم بود. ولي من فراموش كرده بودم كه ساعت را كوك كنم و براي همين هم نزديك بود دير كنم. من سريع از خونه زدم بيرون و در همون حال هم داشتم لباس‌هام را مي‌پوشيدم، شما باور نمي‌كنيد؛ ولي يهو يه يخچال از بالا افتاد روي سر من!»وقتي مريض سوم مياد به نظر ميرسه كه حالش از دو مريض قبلي وخيم‌تره.دكتره در حالي كه شوكه شده بوده دوباره ميپرسه «از كدوم جهنمي فرار كردي.....!!!!»«خب، راستش من بالاي يه يخچال نشسته بودم كه يهو يه نفر اون را از طبقهء سوم پرتاب كرد پايين...»
منبع؟
وحید 4/2/85

در فرانسه

روز سوم

مدت اقامت ما در فرانسه خیلی کوتاه بود امروز مستر فت گفت باید تا چند ساعت دیگر برویم فرودگاه و سوار هواپیما شویم چون به خاطر وقایعی که در طول سفرمان رخ داده چند روزی از برنامه عقبیم اما ما گفتیم عمرا سوار هواپیما شویم. مستر فت پرسید: آخه چرا؟ سزار گفت : اگه سوار هواپیما شدیم ناگهان همه موتورهایش از کار افتاد یا یک جای هواپیما دچار نقص فنی شد یا چرخها یش موقع فرود باز نشد و هواپیما خورد زمین آن وقت چی؟ مستر فت گفت: خوب بلیطها را کنسل می کنم با کشتی برویم
سزار دوباره گفت : ا… اکه وقتی سوار کشتی شدیم ناگهان همه موتورهایش از کار افتاد یا یک جاییش نقص فنی شد یا بنزینش تمام شد یا چرخهایش موقع فرود باز نشد چی؟
مستر فت با تعجب گفت: ولی کشتی که چرخ نداره
سزار شانه هایش را بالا انداخت و گفت : معلوم نیست … حادثه که خبر نمی کنه یکهو اتفاق می افته
مستر فت که حسابی عصبانی شده بود داد زد : اصلا همین جا بتمرگید هیج جا نمی رویم
اما این بار هم سزار گفت : ا … زرنگی اینجا بنشینم که یکدفعه یک هواپیما که ناگهان همه موتورهایش از کار افتاده یا یک جاییش نقص فنی شده یا بنزینش تمام شده یا چرخهایش موقع فرود باز نشده بخورد به ساختمان هتلمان و همه جوانمرگ شویم
با تمام شده جمله سزار مستر فت چنان فریادی زد که بشمار سه همه سوار هواپیما شده پس از بستن کمربندها صندلی ها را به حالت اولیه برگردانده و آماده پرواز شدیم فقط امیدوار بودیم در راه وقتی کمی خلقش سر جایش آمد بتوانیم قول یک تحقیق و تفحص آبرومندانه را در صورت به وقوع پیوستن احتمالات سزار از او بگیریم

پایان

وحید 3/2/85

شنبه، اردیبهشت ۰۲، ۱۳۸۵

مراقبه برای سلامت بهتر و آرامش روحی ، فیزیولوژیکی

مراقبه نافع

هر کس به طور منظم و به مدت چند ماه به مراقبه پرداخته باشد . احتمالا به اثر آرامش بخش آن بربدن و ذهن خود برخورده و آنرا به گرمی پذیرا شده است. یقینا دستگاه عصبی او، فشارهای عصبی را رها ساخته و وضع با ثباتری به خود گرفته است
ظر فیت چنین شخصی برای تحمل فشارهای روانی – عصبی افزایش می یابد. بدن و ذهن او انرژی بیشتری در خود ذخیره کرده و ذهنش بازتر میشود. بر مراقبه از نظر روحی – فیزیولوژیکی تغییرات دیگری نیز مرتبط است. کسی که مرتبا به مراقبه بپردازد. به خواب کمتری نیاز دارد. بدون استفاده از قرص خواب آور به خواب میرود و با طراوت بیشتری از خواب برمیخیزد. در حالی که مدت زمان خوابیدنش نسبت به گذشته تغییر نکرده است.
عضلات او از انقباض خود را رها ساخته است و احساس سبکی و بی وزنی بخصوص بعد از انجام مراقبه در او پدیدار می شود. در مراکز آموزش مراقبه در برمه و تایلند راهبان و افراد عادی که بر تنفس و حرکت خود اعمال تمرکز می کنند – یعنی در بیشتر اوقات روز چه در حرکت و چه در حال نشسته به مراقبه مشغولند – متوجه شده اند که در شبانه روز فقط به 4 ساعت خواب احتیاج دارند و تمرکزشان نیز بیشتر شده است و بدون فشار آوردن بر ذهن صورت می گیرد.
البته توانایی تمرکز بدون تحمل فشار در این مورد جای تعجب ندارد، زیرا که طبیعت اینگونه مراقبه با صفات : توجه عاری از فشار و آگاهی عاری از فشار توصیف میگردد. اینکه انسان با خود و دنیای اطرافش راحتتر کنار بیاید باعث میشود ارتباطات شخصی اش نیز آسانتر صورت گیرد. گل محبت و ترحم در کسانی شکوفا میشود که بتوانند تنشهای مخل آسایش را از جان بزدایند. زندگی برای این افراد آرامتر و طبیعی تر و در عین حال مسرت بخش تر و پربار است و طعم فراتر رفتن از مرز خودی را بیشتر می چشند. ممکن است این قبیل تمرین برای یک فن بسیار ساده ذهنی ، ادعای اغراق آمیز به نظر بیاید، لکن باید توجه داشت که این ادعاها با شواهدی که پزشکان در تحقیقات و آزمایشهای خود ارائه کرده اند ، تائید شده است.
تغییرات روحی – فیزیولوژیکی هزاران سال است که برای کسانی که به مراقبه می پردازند، شناخته شده است . چون اغلب تمرینات مراقبه ای در زمینه مذهبی – بیشتر از حیث مفهموم، تا از لحاظ تشکیلاتی – صورت میگیرد. و مراقبه کنندگان غالبا در غارها و کلبه های جنگلی و در انزوا به آن اشتغال می ورزند، لذا تغییرات فوق الذکر به خودی خودی از اهمیتشان کاسته می شود، هر چند به عنوان کمک در پیشرفتهای روحی از آن استقبال خوبی به عمل می آید.
در سالهای اخیر بود که تغییرات فیزیولوژیکی و روانشنانسی در کسانی که به مراقبه می پردازند با کمک دستگاههای پیچیده الکتریکی مورد آزمایش قرار گرفت و اثر تمرین منظم مراقبه روی بدن و ذهن اندازه گیری شد و نتایج این اندازه گیری ها در حالی که از ملاحظات مذهبی و روحانی تفکیک شده بود، ثبت و ضبط گردید و به آنها همچون پدیده ای مستقل که سزاوار توجه ویژه هستند نگریسته شد.
برای هزاران نفر غربیانی که امروزه تحت فشارهای عصبی به سر می برند این که فنونی به سادگی راحت نشستن و توجه کردن به تنفس و یا تکرار کلمه ای در ذهن برایشان استراحت و طراواتی را به ارمغان می آورد که از بسیاری جهات بر خواب رجحان دارد خبر خوبی است.
طبق تحقیقات دکتر بنسون از دانشکده پزشکی دانشگاه هاروارد: ویژه گی های عمده فیزیولوژیکی در مراقبه و واکنشهای آرامشی به شرح زیر است:
1- ضربان قلب کسانی که به مراقبه می پردازند به طور متوسط سه طپش در دقیقه کاهش می یابد.
2- آهنگ صورت تنفس سنگینتر می شود.
3- مصرف اکسیژن بدن به درصد 20% کاهش می یابد.
معنایش این است که سوخت و ساز بدن افت قابل ملاحظه ای پیدا می کند. چنین افتی در سوخت و ساز بدن فقط در خواب عمیق و خواب زمستانی پیش می آید. اما مراقبه متعالی در مقایسه با حالت خواب و خواب زمستانی تغییرات فیزیولوژیکی متفاوتی را ایجاد میکند.
لاکتیت خون کاهش می یابد . لاکتیت ماده ای است که از طریق سوخت و ساز در عضلات اسکلتی تولید می شود و بالا رفتن میزان لاکتیت در بدن با حملات اضطرابی همراه است.
4- فشار خون در حد معمول قرار میگیرد.
دکتر بنسون کشف کرد که مراقبه فشار خون را در کسانی که قبل از اقدام به مراقبه دارای فشار خون بالایی هستند، پایین می آورد.
5- مغز امواج آلفا و احتمالا تتا تولید می کند، الگو و طرز انتشار امواج مزبور با امواجی که در خواب عمیق یا هیپنوتیزم ایجاد می گردد ، متفاوت است. موقعی که مغز فعال است، امواج بتا منتشر می سازد. امواج آلفا سرعت کمتری داشته و با حالات آرمیدگی ارتباط دارد. امواج تتا از امواج آلفا نیز کندتر است.

بعضی از تغییرات فیزیولوژیکی را می توان با فنون غربی مانند آموزش اتوژنیک ، آرامش تدریجی و پیشرونده و نیز هیپنوتیزم ایجاد کرد . لکن این روشها در مراحل اولیه مستلزم استفاده از معلم و گذراندن دوره های طولانی است تا بتوان از طریق آنها به مرحله آرامش عمیق رسید، در صورتی که مراقبه به سبک شرقی را معمولا شخص می تواند پس از یک دوره آموزش کوتاه مدت، خود انجام دهد.
مراقبه به کسانی که به آن می پردازند کمک می کند تا
1- اعتیاد خود را ترک کنند.
2- در جهات مختلف از کارایی بالایی برخوردار شوند.
3- با فشارهای روانی بهتر کنار بیایند
4- بالاخره اینکه در راستای زندگی پربارتری که با فطرت بشر سازگارتر باشد، قرار گیرد.
5- خود شکوفایی کاری اشان نیز بیشتر می شود.
ارزش مراقبه ناب ترین تجارب زیستی به شمار می آید و بگونه ای بهداشت ذهنی محسوب میشود.
منبع؟
هادي

باز هم در تهران

جمعه، اردیبهشت ۰۱، ۱۳۸۵

در تهران

بدون شرح رامتین

در فرانسه


روز دوم

آدم این همه راه را بکوبد برود پاریس و از موزه لوور دیدن نکند؟ خوب ,گاهی جواب به این سوال مثبت است درست مثل همین الان!چون ما تصمیم گرفتیم به جای لوور برویم یکی از کافه های روشنفکری پاریس و ضمن نوشیدن قهوه و سیگاردود کردن با به راه انداختن بحثهای فوق روشنفکری جامعه روشنفکران فرانسه و بقیه روشنفکران جهان مقیم فرانسه را کف بر کنیم (این اصطلاح آخری را نسل سومی به جای واژه متعجب – که من نوشته بودم – گذاشت و گفت :این درسته داداش! تعجب مال بچه ماره وقتی می بینه مامانش برای زمستون براش دستکش بافته!)بنابراین کفش و کلاه کردیم و رفتیم در کافه ای پشت یک میز چوبی قدیمی نشستیم
هنگامی که گارسون قهوه هایمان را آورد و سیگارهایمان را روشن کردیم متوجه شدیم ای وای! بحث روشنفکریمان نمی آید حالا از همه ضایع تر این بود که روشنفکران بقیه میزها ساکت شده بودند ببینند ما قرار است چه بحثی بیندازیم وسط ! اوضاع داشت حسابی بی ریخت می شد که صادق هدایت گفت : وای چه تلخه
خودش بود ! کلئوپاترا گفت : نه این ما انسانها هستیم که با اعمالمان هستی را تلخ کردیم و گر نه خیلی هم شیرینه استالین گفت : حتما در این عدم شیرینی زیاد هستی, حکمتی نهفته است اگر بدانید چند درصد از مردم کره زمین مرض قند دارند و دکتر شیرینی را برایشان سم می داند بیشتر به عمق ماجرا پی می برید ! سارتر گفت : غذای مانده آقا ! از این فاکتور مهم غافل نشوید ... من تصمیم داشتم کتابی بنویسم به اسم باغ گیلاس در یک صبح بهاری اما وقتی سیمون دوبوارعدس پلوی هفت روز مانده را داد خوردم و مسموم شدم کتاب تهوع را نوشتم
گراهام بل گفت : شما اصلا می دانید تلخی یعنی چه؟ بعد برای درک واقعی مفهوم این کلمه زندگینامه یک زن رنجدیده را از صفحه بر سر دوراهی یک مجله خانوادگی برایمان خواند که در آن زن بیچاره مجبور شده بود برای شوهرش که به خاطر برگشت چکهای خرید جواهرات همسرش به زندان افتاده, با دستان لطیفش آب پرتقال بگیرد و با پیک موتوری برای شوهرش بفرستد زندان ! صادق هدایت که در تمام مدت ما را هاج و واج نگاه می کرد گفت : آره خوب ,ولی من قهوه را گفتم

...ادامه دارد
وحید 1/2/85

پنجشنبه، فروردین ۳۱، ۱۳۸۵

در فرانسه


روز اول
امروزوارد شهر پاریس شدیم و قبل از اینکه برویم هتل از برج ایفل بازدید کردیم
رئیس بانک اصلا اجازه نداد به برج نزدیک شویم چون می گفت خاطره برج پیزا درس بزرگی به او داده!بنابراین همه از فاصله دور برای برج دست تکان دادیم
البته بجز بن لادن و شرلوک هلمز که دستشان بند بود یعنی بن لادن می خواست برود برج ایفل را منفجر کند و شرلوک هلمز هم چهار چنگولی به او آویزون شده و قدرت حرکت را از بن لادن گرفته بود هلمز هم مثل ما می دانست اگر بن لادن ایفل را منفجر کند مستر فت همه مان را مجبور می کند تکه هایش را مثل پازل کنار هم بچینیم تا برج دوباره تشکیل و سرپا شود! اینجا بود که یک بحث بنیادی بین بچه ها شکل گرفت که اصلا ایفل سمبل چیه؟ رستم گفت این سمبل نیست بلکه یک گرز برعکس است که در سبک گوتیک طراحی شده مجنون گفت ارتفاع برج نشان می دهد این سازه برای عشاقی طراحی شده که در عشق شکست می خورند و می خواهند با استفاده از نیروی جاذبه و آسفالت کف خیابان از دست یار بی وفا راحت شوند و اگر ترس از ارتفاع – که در خانواده شان ژنتیکی است – نبود تا حالا خودش را به نوک برج و از آنجا به کف خیابان رسانده بود طفلکی مجنون هنوز نتوانسته خاطره فرار لیلی با کینگ کونگ را فراموش کند او پس از این حادثه بارها از ما پرسید : آخه کینگ کونگ چی داشت که من نداشتم؟
عصر حجری هم سعی کرد ما را قانع کند که این تیغه یک ساعت آفتابی است اما نیچه معتقد بود کار کرد ایفل چیزی شبیه به برج آزادی خودمان در تهران است یعنی توریستها و بقیه کسانی که به پاریس می آیند کنارش عکس می گیرند تا بتوانند به بچه محلها ثابت کنند جدی جدی پاریس بوده اند ! نسل سومی با چشمان گشاد و دهن بار گفت : اف! برج چیه بابا ... این لامصب سفینه است! نه یک نمکدونه ... شاید هم مامان هاچ باشه!و بعد هم شروع کرد به هد زدن و خواندن آواز <<الهی سقف آرزوت!خراب بشه روی سرت>>!ناگهان روسو از مستر فت پرسید : راستی به نظر شما این چیه؟ مستر فت کمی ما و کمی برج را نگاه کرد و گفت : خوب یه برجه دیگه! همه از روی تاسف سر تکان دادیم و نگاهی عاقل اندر سفیه به مستر فت انداختیم و به طرف اتوبوسمان حرکت کردیم مستر فت که دستپاچه شده بود دنبالمان دوید و گفت: نه ! صبرکنید نظرم عوض شد می دانید ... بیشتر شبیه منجنیقه ! ای بابا کجا می روید ... حالا که دقت می کنم می بینم بی شباهت به سوهان ناخن هم نیست نه؟ دیگرتا الان همه دنیا می دانند که خلاقیت یک امر ذاتی است و مدتی در کنار عده ای انسان خلاق بودن کمکی به یک فرد بدون استعداد در این زمینه نمی کند
!موضوعی که احتمالا تفهیمش به مسترفت تا آخر سفرمان طول می کشد
...ادامه دارد

از یادداشت های یک استعداد درک نشده
علی زراندوز
ماهنامه گل آقا

وحید 31/1/85

یکشنبه، فروردین ۲۷، ۱۳۸۵

سلیقه روستایی فیلم های شهری

مهاجرت روستاییان به شهرها یکی از مهمترین پدیده های اجتماعی تاریخ معاصر ایران محسوب می شود در طول هشتاد سال اخیر جامعه دهقانی – فئودالی ایران آرام آرام و با فراز نشیب فراوان در کنار تحولات سیاسی و جهانی به جامعه ای شهری – بورژوایی تبدیل شده است تغییر ماهیت طبقه حاشیه نشین روستایی در شهرها به طبقه متوسط که اکثریت جمعیت کلان شهرها را تشکیل می دهند مجموعه ای از نگرشها روش ها سلیقه ها و آرمان شهری را به وجود می آورند که بر پدیده های پیرامونی خود تاثیر می گذارند ره آورد این تاثیر روستازدگی شهرهاست سلیقه اکثریت حاصل تجمع تمایلات روستایی با کمی غم غربت و دورافتادگی از اصل به اضافه نیاز های قوی و گسترش یافته مدرن شهری است این سلیقه بیش از آن که توسط نیروهای فرهنگی رسمی مستقر در شهرها سامان و شکل مدرنی بگیرد به علت فقدان این نیروها بر رسانه ها و هنرهای عمومی تاثیر می گذارند این طبقه اکثریت با استقبال یا روی گردانی از آثار تلویزیونی یا سینمایی سلیقه مطلوب خود را گسترش می دهند و حجم انبوه تری از تولیدات را به سلیقه خود معطوف می کنند حضور تولید کنندگان و هنرمندان برخاسته از این طبقه حاشیه نشین به مرکز آمده در دفاتر سینمایی و تشکیل ساز و کارهای مناسب تولید برای همه اجتماع و حتی کسب تحصیلات عالیه از مراکز آموزش عالی این سلیقه را مستحق توزیع و صاحب قدرت اقتصادی می کند به عبارت دیگر قشر حاشیه نشین صاحب آثار هنری و هنرمندان ویژه خود می شود

سینمای عامه پسند ایران مانند هر کشور دیگری با چنین ویژگی های اجتماعی به شکل ناخودآگاهی حاصل ضرب تمایلات روستایی در آرمان های فردی و اجتماعی مدرن شهری فرد فرد این طبقه است صفت توده ای و قالبی این طبقه رو به رشد از یک سو و حرکت جغرافیایی از جنوب شهر به شمال شهر از سوی دیگر باعث تنوع و تکثر این آثار می شود به طوری که می توان در هر بزنگاه اجتماعی- سیاسی – که در تاریخ معاصر کشورمان فراوان است – تحول این آثار را که ریشه ای جامعه شناسانه دارند پیدا کرد و به تحلیلی از تمایلات و آرمان های طبقه متوسطه و حاشیه نشین در آن ها رسید

موخره:سینمای عامه پسند ایران در دهه 1380 در تعامل با طبقه متوسطه همیشه در فراز و نشیب های فراوانی قرار داشته است تحولات اجتماعی آن قدر سریع به وقوع می پیوندد که از زمان تولید تا نمایش فیلم جامعه به سرعت تغییر کرده و به نظر می رسد برخی فیلم ها کهنه و برای ارتباط با مخاطبان ناکار آمد شده اند سینمای عامه پسند ایران باید بتواند خود را با تحولات اجتماعی هماهنگ کند و این هماهنگی یا فقدانش موفقیت یا شکست را برای فیلم ها رقم می زند بحث زیبایی شناختی درباره این آثار کاملا بی ربط است این فیلم ها موضوع مناسبی برای جامعه شناسی هستند نه برای دیدگاهی که سینمای ایران را با معیار برگمان و آنتونیونی و سینمای روشنفکری اروپا می سنجد در زمان اکران <<کما>> یک هفته نامه عامه پسند تیتر زد <<چاکریم حیایی مخلصیم گلزار >> یک هفته بعد موفقیت این تیتر باعث شد هفته نامه دیگری چنین تیتری بزند <<گلزار در کلاس جاهلی >> این ادبیات متناسب با این طبقه و فیلم هایش است

علیرضا محمودی مجله فیلم

وحید 27/1/85

پنجشنبه، فروردین ۲۴، ۱۳۸۵

تاتر و سینما ی نوین در ایران

قهوه خانه زری خانوم فکر می کنم اسمش برای دوستان اونور آب هم آشنا باشه پرفروشترین تاتر تاریخ ایران
با حدود 6سال نمایش مداوم یا نمایش های اصغر سمسارزاده در بولینگ آخرین کارشون نمایش پسرهای کوچه
پشتی بود که با استقبال فوق العاده ای روبرو شد این گروه دقیقا کاراشون بازسازی نمایش های دهه سی وچهل
تاتر های لاله زاره یادمه یکی از دوستان تعریف می کرد یکی از نمایش هاشون داستان یه خواستگار که
صاحب خونه فکر می کونه طرف اومده گاوشو بخره از شیر دادن گاوش تعریف می کنه و طرف فکر دیگه
می کنه و صدای قهقه مردم تمام سالن رو پر می کنه نمونه مشخصه این نمایش ها استفاده از کلمات
نیمه رکیک رفتارهای مسخره و درنهایت در صحنه پایانی دادن چندین پیام شخمی و تخیلی به تماشاگر
این در حالی که نمایش های کارگردان های بزرگ تاتر ایران مثله نادر رفیعی قطب الدین صادقی
اکبر زنجانپور و ... تو سالن های اصلی تاتر شهر مهجور مونده بگذریم از بعضی از استثنا ها
مثله تاتر فنز به کارگردانی رحمانیان که استقبال خیلی خوبی شد که اونم بیشتر برمی گشت به سوژش و
استفاده از بازیگران مطرح مثله پرستویی و علیدوستی (قراره این نمایش سه شب تواردیبهشت در
تورنتو به صحنه بیاد توصیه به اهالی تورنتو برید ببینید ضرر نمی کنید)
این از وضعیت تاتر یه نگاهی هم به لیست پر فروش ترین فیلم ها در سال 84 بندازیم بد نیست
مکس2.شارلاتان3.آکواریوم4.مجردها6.شاخه گلی برای عروس
تنها فیلم قابل تحمل این جمع فیلم مکسه تکرار می کنم قابل تحمل چون ساخته شده برای
اینکه مردم بخندن و مردم هم می خندن با یه سوژه نو وجدید درسته که از همون فرمولهای 4 تا
فیلم پرفروش دیگه استفاده کرده ساختارشون با هم خیلی فرق نمی کنه ایرادی توساخته شدن چنین فیلمی
نمی بینم ولی در مورد 4 تا فیلم دیگه اکه یه روز قرار باشه منو عذاب بدن بگن باید بین این 4 تا فیلم
یا یکی از نمایش های اصغر سمسارزاده باید یه کدوم رو انتخاب کنی و ببینی مطمئنا نمایش سمسارزاده
رو انتخاب می کنم باور کنید من حتی تحمل دیدن آنونس این فیلم ها رو هم نداشتم چه برسه خوده فیلم ها
تو این لیست فروش فیلمهای کارگردان های که اگه فیلم خوب نمی سازن ولی حداقل کار خودشون رو
بلدن هم جالبه
بید مجنون ساخته مجید مجیدی رتبه پنجم پرفروشترین فیلم :یکی از بهترین فیلم ها اصولا دیگه باید قبول
کرد مجیدی فیلم بد نمی سازه
زن زیادی ساخته تهمینه میلادی رتبه هفتم : یکی از ضعیفترین کاراش ولی قابل تحمل بود
حکم ساخته مسعود کیمیایی رتبه دهم :چند سالی میشه که فیلماشو نمی بینم رو این فیلم خیلی تبلیغ شد
استفاده از عزت الله انتظامی برای اولین بار در نهایت منتقدین روی خوشی نشون نمیدن
خیلی دور خیلی نزدیک ساخته کریمی رتبه سیزدهم: بهترین فیلم سال گذشته
یک بوس کوچولوساخته بهمن فرمان آرا رتبه هفدهم و گیلانه ساخته رخشان بنی اعتماد رتبه بیست و یکم
تو جشنواره امسال هم طبق روال هر سال مجله فیلم بعد از اتمام جشنواره یک نظر خواهی از منتقدین
در مورد تمامی عوامل فیلمها انجام داده بود که در مجموع فیلم چهارشنبه سوری با 266 امتیاز بهترین
فیلم شناخته شده بود بعدش فیلم آفساید با 44 امتیاز دوم شده بود خب این اختلاف امتیاز که تو این چند سال
بی سابقه بود می تونه نشون دهنده دو چیز باشه یکی اینکه چهارشنبه سوری یه شاهکار سینمایی یکی
دیگه اینکه بقیه فیلمها حرفی برای گفتن ندارن چهارشنبه سوری اکران شد فیلم خوبی بود ولی شاهکار نبود
احتمال دومی به نظر میاد بیشتر درست باشه پنج شنبه گذشته فرصتی پیش اومد که با هادی و خانومش
فیلم هوو رو ببینیم دیگه مطمئن شدم که فیلم های دیگه حرف چندانی برای گفتن ندارن نکته جالب اینجاست
که این فیلم با 28 امتیاز رتبه چهارم بهترین فیلم رو از نظر منتقدین سخت گیر مجله فیلم گرفته
در مجموع علی رغم مخالفتم با این نوع نمایش ها و فیلم ها اعتقاد دارم که باید باشن چونکه اینا هستن که
صنعت سینما و تاتر ایران روبا فروش های بالا خودشون می چرخونن چه خوشمون بیاد چه بدمون بیاد
اگه اینا نباشن مطمئنا فیلم های مثله نفس عمیق وشبهای روشن و ... هم نمی تونن باشن وقتی تهیه کننده ها
ورشکست شن سینماها تعطیل شن دیگه فکر کنم انتظار دیدن فیلم خوب هم یه رویا باشه در هر صورت
چیزی که برای من سواله پایین اومدن سطح سلیقه مردمه که کارگردان ها و تهیه کننده ها رو مجبور به
ساختن چنین آثاری می کنه
البته این موضوع رو میشه از جهات مختلف بهش نیگاه کرد یه مقاله جالبی تو مجله فیلم شماره عیدش
چاپ شده که نقدی به فیلم چپ دست با تیتر سلیقه روستایی فیلم های شهری
نقد فیلم رو که کنار بذاریم یه مقدمه و موخره ای داره که بنظرم خیلی جالبه و تونستم جواب این سوالمو
بگیرم تو اولین فرصت حتما تو وبلاگ می ذارم

وحید 24/1/85

تمام زنهای یک پرسپولیسی


















این ترجمه خبر اینم اصلش ضمن اینکه ظاهرا تو وب سایتهای ایرانی هیچ کس اندازه من فضول نبوده تا عکسهای مهدوی کیا را از روزنامه بیلد کپی کند این خبر یک حسن بزرگ داشت و آن این بود که آلمانیها فهمیدند که به جز احمدی نژاد ایرانیهای دیگری هم وجود دارند رامتین

چهارشنبه، فروردین ۲۳، ۱۳۸۵

بدون شرح

علیرضا قزوه شاعر متعهد کشورمان در شور پایداری ایرانیان در دستیابی کامل به چرخه سوخت هسته ای شریک شده و شعری سروده است. به گزارش مهر متن کامل این شعر چنین است
نور است در هر ذره ای، ما نور نور نور تو
تو خضر راه عاشقان، ما موسی ای در طور تو
در طور نوری دیده ام، نور عبوری دیده ام
در ذره شوری دیده ام، این ذره و این شور تو
از خویش دورم این زمان، محو حضورم این زمان
لبریز نورم این زمان، پاینده بادا نور تو
بگشای راه بسته را، بنواز جان خسته را
بشکن دوباره هسته را، عشق است تا منظور تو
ما اهل صلحیم و صفا، ماییم از درد و دوا
خورشید می خواند نوا، با زخمه تنبور تو
می ریزد این بن بست ها، با فکر ها با دست ها
تلخند این بدمست ها، شیرین شده انگور تو
ای دشمن بنیان ما، ای رهزن ایمان ما
هر روز هر شب آتشی، سر می زند از گور تو
فردای نورانی نگر، دلهای قرآنی نگر
ایران ایمانی نگر، هورا دل مسرور تو
آب است و خاک است و هوا، نور است و عشق است و صفا
شور نطنز و اصفهان، در گوشه ماهور تو
سعید

دوشنبه، فروردین ۲۱، ۱۳۸۵

خوردن داره ها

کاغذشکلات باعکس احمدی نژادبه بازارآمد
در اين عكس، چهره ي احمدي نژاد در كنار پرچم جمهوري اسلامي بر روي شكلات هاي توليدي يك شركت روسي طراحي شده است.دكتر محمود احمدي نژاد رئيس جمهور ايران، اينك به يك شخصيت بين المللي تبديل شده است.در ادامه شهرت روزافزون رئيس جمهور، برخي از شركت هاي تجاري براي جذب مشتري به استفاده از عكس وي روي آورده اند.در اين عكس، چهره ي احمدي نژاد در كنار پرچم جمهوري اسلامي بر روي شكلات هاي توليدي يك شركت روسي طراحي شده است.اين شركت روسي كه شكلات هاي مذكور را با چهره رئيس جمهور ايران روانه ي بازار كرده، هدف از اين اقدام خود را جذب مشتري عنوان كرده است.هنوز از ميزان استقبال از اين شكلات، خبري در دست نيست.
وحيد 21/1/85

شنبه، فروردین ۱۹، ۱۳۸۵

پرلاشز را همیشه دوست داشتم ببینم! با خودم می گفتم اگر یک روزی برم آنجا در خیالم با او گفتگویی بی پیرایه و خودمانی می کنم. بهش می گویم که چقدر همیشه از جمله آغازین بوف کور لذت برده ام:– در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را آهسته و در انزوا می تراشد این زخمها را نمی شود به کسی ابراز کرد– شاید باید داستان را همینجا در حالی که هنوز شروع نکرده بود به پایان می برد. به او می گفتم که به ایده من تمام آنچه را که در این داستان می خواست بگوید در یک جمله طلایی خلاصه کرد و فقط ادامه داد تا آنهایی که عادت به روده درازی دارند را خوشحال کند! پیشرو بود! در فهم مردم زمانه اش نگنجید و عاقبت هم بین دق مرگ شدن از کج فهمی مردمان خرافه پرست، و رها ساختن روح سرکشش با دستان خود و منتظر نماندن و چشم دوختن به در برای از راه رسیدن ملک الموت، راه دوم را برگزید. صبح شنبه یک روز زیبای بهاری و حدودا چند روزی پیش از سالمرگش خودم را به ناگهان کنار آرامش سبز سنگی سیاه و ساده یافتم. با خودم مرور کردم گفتگوی ساده ام را با او! کنار درختی کهن آرمیده بود. سادگی اش را در سنگ نشان آرامگاهش می شد دید: صادق هدایت! همین و یک نقش کوچکی از یک بوف! تولد و مرگش نیز در کنار سنگ ثبت شده اند تا یادمان باشد اگرچه عمری کوتاه داشت اما پربارتر از بسیاری از کهنسالان این مرز و بوم زیست

سعید

پنجشنبه، فروردین ۱۷، ۱۳۸۵

بهمن فرمان آرا، سینما، ادبیات و غیره

توضیح:بهمن فرمان آرا - کارگردان بنام سینمای ایران- پنج شنبه 8 دی ماه 84 به دعوت گروه باران به بابل آمده بود تا درزمینه ادبیات و سینما صحبت کند. مدتی از آن مراسم گذشته و نوشتن در مورد آن تا حال به تأخیر افتاده -که آن را به پای روزمرگی های فراوان من بگذارید- ولی چون نکته هائی شنیدنی و بدون تاریخ مصرف دارد بد ندیدم آن را برای دوست داران سینما بیان کنم. من نه گزارشگری می دانم و نه علاقه ای به آن دارم؛ هر چه در پی می آید رخ نشستی خام دستانه است از آن مراسم.فرمان آرا از نظر ظاهری قامتی میانه، چشمانی تیله ای و شکمی فربه دارد و از جهت رفتاری، علی رغم فضای غمبار فیلم هایش، به شخصه فردیست خوش صحبت و شوخ طبع که مایه عفت کلامش نیز گاهی کم رنگ می شود. وی در مورد خود چنین گفت:بعد از انقلاب ممنوع الکار بودم سالی یک فیلم نامه می نوشتم که رد می شده و یازدهمین فیلم نامه من همین «عطر کافور بوی یاس» بود. داستان کارگردانی که اجازه فیلمسازی ندارد و تصمیم می گیرد که درمورد مراسم تدفینش فیلم بسازد. گفتم: چرااین یکی تصویب شد؟ چون در مورد مرگ من است؟ [سیف الله] داد گفت: خانم شما فوت کرده؟ گفتم: نه، چه طور مگه؟ - آخه توی فیلم نامه خانم شما فوت کرده. گفتم: من حق انتخاب دارم ترجیح دادم اگه زنم قراره با چادر نماز توی رختخواب بخوابه ترجیح میدم توی فیلم نباشه [تشویق شدید حضار].بار اول قرار بود سر فیلم «بوی کافور؛عطر یاس» کس دیگه ای بازی کنه که هنر پیشه معروفی هم بود، ولی گفت: موهام رو بلند کردم وهمین طوری می یام [احتمالا فرامرز قریبیان بوده که مویش را برای فیلم «مرد بارانی» بلند کرده بود] زنگ زدیم به رضا [کیانیان] و بدون این که قراردادی باشه قبول کرد کار کنه؛ که دوستی ما از اون جا شکل گرفت. برای «خانه ای روی آب» به رضا گفتم: بازیگر فیلم هستی به شرط این که 20 کیلو اضافه کنی، وقتی 12 کیلو اضافه کرد، اومد پیشم وگفت: یک اتفاقی افتاده، من نمی تونم بند کفشم روببندم. گفتم: واسه همینه که من همیشه کفش بدون بند می پوشم [خنده حضار] تازه بدترهم میشه. گفت: بدترش چیه؟ گفتم: وقتی می خوای سوار ماشین بشی باید با "کون" بشینی بعد پاهاتو ببری تو، موقع بیرون اومدن هم باید هم باید خودت رو با استفاده از دستگیره بیرون بکشی. اتفاقا همه را توی فیلم اجرا کرد و حقم را گذاشت کف دستم.در «عطر کافور بوی یاس» به آخوند اشکال گرفتند که ترشرو است و ما نمی خواهیم چنین تصویری از روحانی ترسیم بشه باید بازیگر بگذارید. فقط این صحنه عوض شد ولی «خانه ای روی آب» آن قدر تک کلمه و جمله از توش در اومد که من گفتم این فیلم من نیست چون خودم نویسنده، کارگردان وتهیه کننده بودم گفتم نمی خوام فیلم به نمایش در بیاد. گفتند ازاین جا به بعد دست تو نیست خیلی سروصدا شده، سیاسی شده، حتماً باید پخش بشه.کاموا بافتن در فیلم، توسط خانم زمانی که مادر زمان است، سرنوشت دکتراست که دارد بافته می شود. پسری که حافظ قرآن است در سکانس آخر آیه هائی از سوره بقره را می خونه که: «آنهائی که از دین برای مقدس نمائی استفاده می کنند احمقند» گفتند آیه رو عوض کن؛ گفتم : قرآن رو خودم بهتر بلدم بخونم گفتند: زیر نویس نداشته باشه، اکثراً عربی نمی دونن و متوجه نمی شن.در فیلم صحنه هائی بود که نشان می داد پدر آن پسر حافظ قرآن از این طریق پول در می آورد که گفتند: باید حذف بشه.ازفیلم « یک بوس کوچولو» چیزی حذف نشده، نکته هائی بود که دیدند چون من خیلی سرو صدا می کنم و واکنش نشان می دم، گفتند به رسوائیش نمی ارزه.می گویند چرا خانم تهرانی؟ [در فیلم سمبل مرگ است]- کی دوست نداره تو بغل هدیه تهرانی جون بده [خنده حضار] نمی خواستم چهره مرگ بد تصویر بشه. در ادامه فرمان آرا کمی در مور برتری زنان نسبت به مردان صحبت می کند که با تشویق شدید زنان حاضر در مجلس می شود و زیر لب می گوید: چی کار کنیم "شب جمعه" هم هست، دچار مشکل نشیم [نیش خند مردان حاضر در مجلس]. گردش در کتابفروشی ها از تفریحات منه. یک بار توی یک کتابفروشی دیدم دو تا جوون در مورد شازده احتجاب صحبت می کنند. یکی از اونا گفت فیلم خوبیه فقط حیف که کارگردانش مرده (به ضم اول) [خنده حضار]از نویسندگان حاضرما که بیشتر به سبک نویسندگان روز دنیا می نویسه « اسماعیل فصیح» است. یکی دو سال تحقیق می کنه ودر دو هفته می نویسه ولی هوشنگ گلشیری برعکس عمل می کرد وقتی داستانی را شروع می کرد نمی دونست 3 صفحه میشه یا 300 صفحه.برای «چهره های ماندگار» می بینند کسی رو که عزرائیل پای حکمش رو مهر زده به عنوان چهره ماندگار معرفی می کنند. محمود دولت آبادی از بزرگ ترین نویسندگان ماست که باید جز چهره های ماندگار باشد.در فیلم جدیدم که در آلمان ساخته می شود تهیه کننده آلمانی است کیانیان و گلشیفته فرهانی از ایران هستند بقیه از ایرانیان مقیم آلمان چون نمی خواستیم بدون حجاب بازی کردن بعداً برای آنها مشکل ساز بشه البته اگر جز اقلیت باشند مشکل کمتری خواهیم داشت گویا موی مسیحیان کسی رو بر نمی انگیزه. خانم فرهانی تمام فیلم با مقنعه و چادر است.در پایان مراسم پرسش و پاسخ هم برگزار شد:• نام ژاله شما رو یاد چی میندازه ؟• من وقتی شب فیلم نامه می نویسم هر اسمی نظرم بیاد مینویسم یک بار جائی که همسرم هم کنارم بود خانمی گفت: این ژاله کیه که اسم هر سه شخصیت زن سه فیلم آخر شما ژاله است؟ من و زنم 38 ساله بدون اختلاف زندگی می کنیم والله ژاله توی لیست ما نبوده تا حالا [خنده حضار] به نظرم اسم خوش آهنگیه• نسب شما به قاجار می رسد؟• وقتی بوی کافور عطر یاس جایزه گرفت یک روزنامه تیتر زد که: جایزه برای شازده قاجار «فرمان آرا» با «فرمان فرما» فرق می کنه فرمان آرائی یک شغل بوده کسی که دور و اطراف فرمان های حکومتی را تزئین می کرده است .• شما بداهه هم کار می کنید؟ بعضی جاها مثلا هاشم پور در «یه بوس کوچولو» وقتی می گوید: «مثل گنجشک پریدم بیرون» یک حرکتی نشان می دهد که به استعداد خودش مربوط است ولی من کادر را تعیین می کنم که بیننده این قسمت را ببینه.توی فیلم «خانه ای روی آب» که عزت الله انتظامی در خانه سالمندان است و برای پسرش صحبت می کند بعد از چند جمله گریه می کند که من گفتم: عزت جون اگه این جا گریه کنی اون جائی که من می خوام باید "عر" بزنی. باید بعد از جمله «حداقل می تونم بگم خونه پسرم هستم» گریه کنی.
حسین میرزائی از بابل
وحید 18/1/85

شاخ و برگ

يک روز گرم، شاخه ای مغرورانه و با تمام قدرت خودش را تکاند و به دنبال آن از برگ های ضعيف و کم طاقت جدا شدند و آرام بر روی زمين افتادند.شاخه چندين بار اين کار را دد منشانه و با غرور خاصی تکرار کرد تا اينکه تمام برگ ها جدا شدند و شاخه از کارش بسيار لذت می برد.برگی سبز و درشت و زيبا به انتهای شاخه محکم چسبيده بود و همچنان در مقابل افتادن مقاومت می کرد. باغبان تبر به دست داخل باغ در حال گشت و گذار بود و به هر شاخه ی خشکی که می رسيد آن را از بيخ جدا می کرد و با خود می برد. وقی باغبان چشمش به آن شاخه افتاد با ديدن تنها برگ آن از قطع کردنش صرف نظر کرد . بعد از رفتن باغبان مشاجره بين شاخه و برگ بالا گرفت و بالاخره دوباره شاخه مغرورانه و با تمام قدرت چندين و چند بار خوش را تکاند تا اينکه به ناچار برگ با تمام مقاومتی که داشت از شاخه جدا شد و بر روی زمين افتاد باغبان در راه بازگشت وقتی چشمش به آن شاخه افتاد بی درنگ آن شاخه را از بيخ قطع کرد. شاخه بدون آنکه مجال اعتراض داشته باشد بر روی زمين افتاد .ناگهان صدای برگ جوان را شنيد که می گفت: اگر چه به خيالت زندگی ناچيزم در دست تو بود ولی همين خيال واهی پرده ای بود بر چشمان واقع نگرت که فراموش کنی نشانه ی حياتت من بودم
منبع؟
وحید 17/1/85

پاریس 2

تصمیم داشتم شرح سفرم به پاریس را در چند قسمت بنویسم اما این روزها هم سرم حسابی شلوغه و هم اصلا حال و هوای نوشتن ندارم. وقتی دو ماه قبل از سفر، بلیطم را رزرو کردم آنقدر هیجان زده بودم که به هرکی که می شناختم و نمی شناختم گفتم که دارم میرم پاریس. واکنش بعضی از مشتری ها خیلی جالب بود مخصوصا وقتی که می شنیدند که بعد از پنج سال می توانم خانواده ام را ببینم.آشناها هم بیشتر روی این موضوع که چرا ساناز و پارسا را با خودم نمی برم زوم کرده بودند و بعضا با متلکهاشون دلخورم کردند که سعی کردم فراموش کنم. یک هفته ای که آنجا بودم، گذشت زمان خیلی متفاوت از گذشته بود. در راه برگشت بیشتر به ساناز و پارسا که دلم براشون تنگ شده بود فکر کردم. اما همینکه زندگی برگشت به روال عادی یک حس عجیب و غریبی بهم دست داد که تجربه ای از آن نداشتم. یک حس غریب دلتنگی! یک علامت سوال عجیب چرا؟ کلافه ام! نمی دانم چرا ما هم مثل میلیون ها خانواده نرمال در سراسر دنیا نمی توانیم دور هم زندگی کنیم؟ این تاوان کدام گناه ناکرده است؟ آنقدر کلافه ام که این دو سه روز نتوانسته ام فکرم را جمع و جور کنم و ببینم که چه کار دارم می کنم. شاید بهترین تعبیر را از این سفر یک هفته ای "نغمه" داشت وقتی که گفت بیشتر به خوابی خوش می مانست تا واقعیت! نمی دانم! شاید هم خواب دیده ام! طعم دوباره سر یک سفره نشستن ! شوخی های ممتد و گاه جدی نمای احمد، تلاش زیاد ناهید و آرش برای آنکه در کمترین زمان بهترین برنامه ریزی را بکنند تا به همه خوش بگذرد که انصافا موفق هم بودند، خونسردی و همراهی های نغمه در کنترل آمیتیس شیطون که به پرنده ای کوچولو در قفسی گرفتار می مانست و مامان در مرکز این دایره که نقطه اتصال جمع بوده و هست و خواهد بود همه و همه دست به دست هم دادند که سفرم به خوابی خوش بماند تا واقعیت! نیلگون آنقدر آرام و بی سر و صداست که از این لیست به راحتی جا افتاد. دخترکی خجالتی که نمی دانستی امتداد مرز حساسیتهای کودکانه اش تا به کجاست! دلم برای همه شان تنگ است! می گویند آدمی به امید زنده است! پس به امید روزی که دوباره دور هم باشیم اما نه یک هفته و نه یک ماه که برای همیشه

سعید

چهارشنبه، فروردین ۱۶، ۱۳۸۵

چرا آمریکا 7 فروردین به ایران حمله نکرد؟


آمريكا ميدانست نخستين مرحله حمله به ايران از سه سال جنگ در ويتنام پر هزينه تر است. رهبر حزب ملي‌گراي ليبرال دموكرات روسيه، درباره علت اين تصميم آمريكا به بي بي سي گفت: «روزانه 17 هزار هرتز پارازيت ماهواره‌اي در نقاط مختلف تهران منتشر مي‌شود كه هنگام حمله، ارتباطات ماهواره‌اي نظامي آمريكا خود به خود دچار اختلالات شديد مي‌شود و در چنين شرايطي كنترل موشك‌ها نيز غيرممكن خواهد بود و كشورهاي ديگر مورد حمله ناگهاني موشكي قرار گيرند.»اين مقام روسي شانس ايالات‌متحده براي حمله هوايي را ضعيف دانسته و اظهار داشت: «در روزهاي آغازين سال جديد، دولت ايران در اقدامي غافلگيرانه مصوبه تغيير ساعت رسمي اين كشور را لغو كرد كه اين امر باعث به‌هم ريختن برنامه‌ريزي‌هاي شركت‌هاي هواپيمايي و بروز بي‌نظمي در زمان پروازها شد كه در چنين شرايطي آمريكا قادر به شناسايي مسيرهاي آزاد هوايي نبود و پرواز هواپيماهاي جنگنده به علت عدم وجود امنيت پرواز و احتمال برخورد با هواپيماهاي مسافربري انجام نمي‌شد. همچنين در صورت باز بودن راه‌هاي هوايي نيز به علت آلودگي بيش از حد هواي تهران، خلبان‌هاي جنگنده‌ها قادر نبودند محل انهدام را موقعيت‌يابي كنند. از طرفي امكان پرواز جنگنده‌ها در حالت (ارتفاع پايين) نيز به علت ساخت‌و‌ساز غيراصولي در تهران، و وجود داشتن برج‌هاي بلند مختلف در تمام نقاط شهر ميسر نيست.»«ولاديمير ژيرينفسكي» گفت: «حمله بر ضد ايران نبايد ديرتر از ژانويه 2007 انجام مي‌شد، زيرا در آن زمان پيشرفت هسته‌‏اي ايران وارد فاز قرمز مي‌‏شود و حمله به تأسيسات هسته‌‏اي به دليل ترس از انتشار راديو اكتيو خطرناك است، به همين دليل روز 28 مارس براي حمله در نظر گرفته شده بود.» وي احتمال موفقيت‌آميز بودن حمله زميني به ايران را نيز بسيار بعيد دانست و گفت: «چون حمله در اواسط تعطيلات سال جديد انجام مي‌گرفت و در آن روزها كليه جاده‌هاي ايران بسيار پرتردد بودند، به يقين خودروها و كاميون‌هاي آمريكا ساعت‌ها در ترافيك جاده‌ها معطل مي‌ماندند. از طرفي نيز با توجه به بالا بودن آمار تصادفات رانندگي در ايران و استاندارد نبودن جاده‌ها اين احتمال وجود داشت كه ارتش ايالات‌متحده تعداد زيادي از وسايل‌نقليه و نيروهاي خود را در پيچ‌ها و گردنه‌هاي خطرناك از دست بدهد.»رهبر حزب ملي‌گراي ليبرال دموكرات روسيه، با بيان اين‌كه ايران، عراق نيست كه سربازان آمريكايي بتوانند آزادانه در خيابان‌هاي آن قدم بزنند و به مردم سلام كنند، گفت: «ايراني‌ها هر سال با افروختن آتش و انفجار بمب‌هاي دست‌ساز، آخرين سه‌شنبه سال را جشن مي‌گيرند كه در اين روز ايران چهره جنگي به خود مي‌گيرد و كليه نيروهاي امدادرساني در آماده‌باش كامل هستند. اين در حالي است كه پس از ورود نيروهاي ايالات‌متحده به خاك ايران، يك جنگ دوجانبه واقعي رخ مي‌دهد و سربازان و خودروهاي آمريكايي مورد حمله ميليون‌ها بطري حاوي مواد منفجره و بمب‌هاي دست‌ساز قرار خواهند گرفت.»اتومبيل‌هايي بسيار مقاوم در ايران گفت: «در ايران ميليون‌ها اتومبيل با نام «پيكان» وجود دارد كه خودرو «هامر» ارتش آمريكا نيز مستحكم‌تر است و در صورت وارد آمدن آسيب جدي به اين اتومبيل، متخصصان ايراني‌ها مي‌توانند ظرف تنها يك ساعت آن را تعمير كنند. اما نبايد فراموش كرد كه ايراني‌ها با مردم ايالات‌متحده مشكلي ندارند و تنها با سياست‌هاي كاخ‌سفيد مخالف هستند.»«ولاديمير ژيرينفسكي» درباره آتش زدن پرچم‌هاي كشورهاي مختلف در راه‌پيمايي‌هاي ايران گفت: «بر خلاف تصور دنيا، گروه‌هاي تظاهركننده در ايران قصد توهين به هيچ ملتي را ندارند اما چون سوختن كاغذ عكس سياستمداران كاخ‌سفيد زياد طول نمي‌كشد و زود تبديل به خاكستر مي‌شود،‌ تظاهركنندگان پارچه پرچم را با آب، نم‌دار مي‌كنند تا سوختن آن بيشتر طول بكشد.»گفتني است، پيشتر خبرگزاري ها از حمله ايالات متحده آمريكا به ايران در تاريخ 28 مارس 2006 (7 فروردين 1385) خبر داده بودند.
وحيد 16/1/84
استوره ي سيزدهم ماه فروردين
(سيزده به در)
دكتر تورج پارسي


در استوره ي ايراني عمر جهان هستي دوازده هزار سال است. اين دوازده هزار سال ِ تمثيلي را «زمان كرانه مند» نامند كه خود بخشى از زمان بي كرانه است:
۱_ سه هزار سال نخستين جهان مينوى يا فروهري است
۲_ سه هزار سال دوم جهان مادي هستي مى يابد
۳_ سه هزار سال سوم دوران تضاد يا نبرد ميان نيكى و بدي است . در اين هزاره گه «نيروی خير» و گاه «نيروی شر» ميدان مي يابد و جهان را به كام خود مي كشد، به همين دليل آنرا «زمان گميزش يا آميختگي» مى نامند .
۴_در سه هزار سال چهارم، كه فرجامين هزاره است، زمستان سياه اهريمنى شكست مي خورد و جهان مادي نيز به پايان مي رسد و «نيروى خير» پس از نه هزار سال انجام ماموريت در جهت گسترش خير عمومي، به پايگاه مينوى خويش بر مي گردد .
حال اگر اين دوازده هزار سال را همانند دوازده روز نوروزي ببينيم روز سيزدهم نشانواره ي آغاز هزاره سيزدهم يعني آغاز زندگي پر آرامش كيهاني است .
اما در مورد اينکه چرا در روز سيزده فرودين مردمان به دامن طبيعت پناه مي برند و اين روز به نام «سيزده به در» نامور گشته است نوشته اي در دست نيست؛ شايد بتوان آن را يك سنت سينه به سينه دانست كه مردمان آنرا زنده نگاه داشته اند .
آنچه كه بيشتر مي توان بر آن تكيه كرد اين است كه روز سيزدهم هر ماه روز تير يا تيشتر فرشته ي باران است كه استوره ي نبرد «تيشتر» (نشانواره ي تر سالى) و «اپوش» (نشانواره ي خشكسالي) به او وابسته است . در روز سيزدهم ماه فرودين مردمان به صحرا مي رفتند و در كنار جويباران و رودخانه ها به ستايش ايزد باران مي ايستادند تا ترسالي را برايشان به ارمغان آورد :

تشتر، ستاره ي رايومند ِ فره مند را مي ستاييم
كه تخمه ي آب در اوست،
آن تواناي بزرگ ِ نيرومند ِ تيزبين ِ بلند پايه ي زبر دست را
آن بزرگواري را كه از او نيكنامى آيد
و نژادش از «اپام نپات» است.
(تير يشت؛ كرده دوم)

همانطور كه آمد، در چنين روزي به دشت دمن رفته از ايزد باران مراد مي طلبيدند تا ببارد و بر بركت بيفزايد؛ چرا که باور داشتند اگر تشتر در برابر اپوش شكست بخورد دشت و دمن به خشكي و خزان برسد و آب از چشمه ها دريغ بشود، گرد غم و اندوه بر بر چهره ى آدمي و گياه و چرنده و پرنده بنشيند.
در اينجاست كه رابطه ي آب و زندگي،به ويژه زندگي انسان ايراني، را مي توان به روشني لمس كرد. اين رابطه تا آنجا گسترده مى شودكه باور آدمي با طبيعت پيوند تنگاتري مى خورد. لب تشنگي دشت و دمن، آدمى، پرنده و چرنده و تنگ چشمي آسمان آنچنان انسان را در بن بست قرار مي دهد كه داريوش بزرگ در سنگ نبشته اي فرياد بر مي آورد :
«خدايا! كشور را از سه چيز رهايى ببخش :دروغ ، خشكسالي و دشمن.»
از جايى كه نوروز جشن زايش آدمي است، درسيزدهم فروردين هم دختران سبزه گره مي زنندتا آرزوى همسرى خوب بكنند، خانه و كاشانه اى فراهم آورند که صداي بچه در آن بپيچد .
دختران خراساني با شادى مى خوانند :
سيزده به در، چارده به تو،
سال ديگه
خونه ي شو
ها كوت كوتو
ها كوت كوتو

در خوي و بيابانك نيز دختران ازجوى آب مي پرند و مي خوانند :
سيزده به، در چارده به تو
يه مرغ قد قدو
سال ديگه
خونه ي شو ور
بچه بغل

دزفولي ها و خرم آبادى ها روز چهاردهم فروردين به صحرا مي روند به همين سبب نزد آنان چهارده به در رسم است.
در سيزده به در «سبزه» ي خوان نوروزي نيز به دست آب روان جويباران و رودخانه ها سپرده مي شود يا به شكل سمبليك به دستان آناهيتا، ايزد آب، و تشتر، فرشته ى ترسالي، داده مي شود تا موجب ترسالي گرددكه برآيند آن بركت و باروري است.
آنچه بر شمرده شده همه با آيين شادي و پايكوبي و سپاس و نيايش همره است.
هر چند كه امروزه ايرانى از خانه به طبيعت پناه مي برد تا نحوست اين روز را پشت سر بگذارد اما در اين رابطه نمي توان پيوند انسان و طبيعت را كم مايه شمرد .نكته اي كه در اينجا باز بايد روى آن تاكيد کرد پيوستگي شادى و شادماني است كه حتا در چهره چنين روزي، كه آنرا بد اختر مي دانند، آشكار است.

آيا عدد سيزده بد يمن است ؟
درتاريخ زيست آدمي حوادثي رخ داده كه عمري انديشه بشر را به خود مشغول داشته است. اين گونه رويداده ها، ترس و دلهره ايجاد كرده و انسان را به تعبيرات گوناگوني وادار كرده است. و برخي ازاين رويداد هاي شوم و ترس آور ـ كه اتفاقاً در سيزدهم ماه رخ داده ـ گناهش به گردن عدد بي گناه سيزده انداخته شده . البته اين به اين معنا نيست كه چنين تعبيراتي صرفااز سوي مردمان عامي و عادي شده باشد بلكه، دريك كليت، همگان درين دايره خرافي گرفتار بوده و هستند .
سرچشمه ي موهوم پرستي و اصولا تقدس يا نحوست اعداد سرزمين «كلده» است؛ يعني بخشي از عراق كنوني . مردم كلده مردماني بودند با دانش به طوريكه در ستاره شناسي و رياضيات و شيمي و پزشكي مراحلي را طي كرده بودند. مثلا چهار عمل اصلي حساب و توان هاي دوم و سوم عدد ها را محاسبه مي كردند و جذر و كعب آنها را مي گرفتند و با تصاعدهاي هندسي و حساب آشنايي داشتند؛ با اين وجود زندگي شان از خرافات و موهومات خالي نبود؛ خدايان و ارواح را مي پرستيدند و هفت ستاره ي خورشيد و ماه، تير، ناهيد، بهرام، مشتري و كيوان را مقدس بشمار مي آوردند. همين زمينه ها سبب شد تا تقدس اعداد زمينه بيابد و، به نسبت تعداد خدايان، عدد هاي 3 و 7 و 6 و 12 و 60 مقدس اعلام شوند يا عدد 20 متعلق به خداي بل و 11 به مردوك و 30 به ماه و عددهاي كسري به ارواحي كه منزلتي پايين تر داشتند نسبت داده شوند.
اصولا باد كه ميوزد خار و خاشاك را از سويي به سويي ديگر مي پراكند، در اثر ارتباط ميان ملل، خرافات نيز به دست باد افتاده و به همه جا پراكنده شده اند. از جمله در دين يهود نيز پاي رمزهاي اعداد باز شد. براي نمونه در صحيفه ي هفتم و هشتم دانيال نبي عدد رمز گونه ي «آپوكالي يپ سيس» يا 666، چون شمشير دموكلس بر سر همگان جاي گرفت و اين عدد سه رقمي نيز «ويرانگر» دانسته شد .
يوناني ها نيز، برگرفته از كلداني ها، 3 و7 را مقدس مي دانستند. اين انديشه در نزد فيثاغورث، كه در 585 پيش از ميلاد مي زيست و معاصر كوروش بزرگ بود و سفرهاي زيادي هم به كلده و مصر و حتا ايران كرده بود، به اوج خود مي رسد . فيثاغورثيان با مشاهده ي طبيعت حكم دادند كه «مي توان قانون هاي حاكم بر طبيعت را به كمك عدد بيان كرد، خواه اين قانون مربوط به نظم كيهاني باشد خواه مربوط شود به هارموني موسيقي.» اينان نه تنها خواستند جهان مادي راباعد د بيان كنند بلكه دنياي درون و معنوي را نيز شامل چنين امري دانستند .فيثاغورثيان به عدد به چشم يك مفهوم بسيار اسرار آميز مي نگريستند؛ مثلا عدد هاي زوج را نشانه ي مرد 4 و عددهاي فرد را نشانه زن مي دانستند. به همين دليل ترکيب «2» (مرد) و «3» (زن) را نشانه ازدواج مي پنداشتند. عدد را حقيقت اشيا و واحد يا يگانه را حقيقت عدد دانسته و تضاد واحد يا يك را با كثرت منشا اختلافات بشمار آوردند .
اين زمينه ي بسيار مساعد خرافي خودبخود زمينه كار فال گيران و رمالان و پيشگويان را فراهم مي آورد، رخت نحوست بر تن اعداد مي كند ـ كه نحوست عد 13 از آن جمله است. عدد از بهشت انسان رانده ي 13 هم مثل همه ي عدد هاست؛ نه شاخي دارد و نه دمي؛ اما از كجا اين داغ بر پيشانيش نشست؟ جای پای اين اتهام را بايد نزد روميان ديد. در روم «ميانه ماه» را «ايدوس» مي گفتند و اگر ايدوس به سيزده مي خورد آنرا نحس مي دانستند. اما به مرور زمان، عدد سيزده در همه حال نحس بشمار آمد و بد نامي يا نحوست 13 عالم گير شد.
امروزه در فرانسه ي متمدن اگر خانواده اي تعداد مهمانش به سيزده نفر برسد، ميزبان بايد يا تعداد را به دوازده نفر تقليل دهد، يا اينكه نفرات رابه چهارده برساند ـ حتا اگر شده از كوچه رهگذري را به خانه دعوت كند.
در ايران خودمان، شماره كاشي خانه هايي كه بر آنها عدد سيزده بصورت 12+1 نوشته شده كم نيست. در امريكا نيز مي نويسند «12 مكرر» (Bis 12). يا در كشور سوئد جمعه اگر به سيزدهم بيفتد بد يمن است و بايد منتظر رويدادهاي ناخوشايند ش!
اما در سال شمار زرتشتي روز سيزدهم هر ماه به نام تير (يا تيشتر، ايزد باران) خوانده می شود و به همين مناسبت جشن تيرگان در روز سيزدهم تير ماه برگزار مي گردد. در كشور چين نيز عدد سيزده خوش يمن است و خانه هاي سيزده اتاقه مقدس شمرده مي مي شوند .

و اما داستان سيزده به در و استاد شهريار:
گويا در يك سيزده نوروز استاد شهريار در باغي با ياران به گپ و گفتگو مشغول بود كه ناگهان، پس از مدت ها دوري، ناگهان چشمش به دلدار افتاد. دلدار دختري بود كه پيمان زناشويي با ديگري بست و هجراني آفريد كه در اثر آن شهريار، كه دانشجوي سال آخررشته ي پزشكي بود، درس را رها كرد و ديگر تنها خود را در شعر ديد و در شعر زندگي كرد. در آن روز استاد دلدار را ديد که دست فرزندش را در دست داشته و خرامان مي آيد. اين رويداد، آن هم در روز سيزده به در، باعث شد كه استاد شهريار بي درنگ اين غزل را بسرايد :
يار همسر نگرفتم ، كه گرو بود سرم
تو شدي مادر و من, با همه پيري، پسرم
تو جگر گوشه هم از شير بريدي و هنوز
من بي چاره همان عاشق خونين جگرم
خون دل مي خورم و چشم نظر بازم هست
جرمم آنست كه صاحبدل و صاحب نظرم
پدرت گوهر خود را به زر و سيم فروخت
پدر عشق بسوزد كه در آمد پدرم
عشق و آزادگي و حسن و جواني و هنر
عجبا هيچ نيرزيد، كه بي سيم و زرم
هنرم كاش گره بند زر و سيمم بود
كه به بازار توكاري نگشود از هنرم
سيزده را همه عالم به در امروز از شهر
من خود آن سيزدهم، از همه عالم به درم
تو از آن دگري، رو كه مرا ياد تو بس
خود تو داني كه من از كان جهاني دگرم
خون دل موج زند در جگرم چون ياقوت
شهريارا، چكنم؟ لعلم و والا گهرم!
هادي

دوشنبه، فروردین ۱۴، ۱۳۸۵

پاریس

بعد از پنج سال کار و کار و کار ... بالاخره یک هفته ای توانستم مثل بچه آدم – بلا نسبت– برم مسافرت. این سفر فرقش با تمام سفرهای داخل کانادا که در چند سال گذشته داشته ام این بود که برای اولین بار بعد از پنج سال توانستم خواهرها و برادرها و بچه هاشون را ببینم. مامان را هم بعد از تفریبا سه سال می دیدم که البته بیش از این ها به نظر می رسید. بنابراین امروز یک کمی با باقی دوشنبه ها فرق می کند. هوای بارانی صبحگاهی تورنتو هم کمک کرد که دلتنگی ام بیش از پیش باشد. به این امید که سر کار سرم شلوغ است آمدم مغازه اما اینجا هم خبری نیست. به هر حال روزهای اول بعد از هر سفری فکر کنم که همینطوری هاست
سفر پاریس بسیار کوتاه اما مفید بود. جدای آنکه دیدارها تازه شد در سه چهار روز که شرح آن را به مرور برایتان خواهم نوشت کلی از دیدنی های پاریس را دیدم. البته بیشتر به دو ماراتون شبیه بود تا گشت و گذار توریستی!! یکشنبه گذشته وقتی رفتم فرودگاه سفرم با یک سورپرایز شروع شد که آن را به فال نیک گرفتم. در بدو ورود به فرودگاه قسمت تحویل بار و گرفتن کارت پرواز، ساناز دوست قدیمی اش را پیدا کرد که در ایر فرانس کار می کند. دیدار این دو دوست بعد از هفت هشت سال از یک طرف و انجام شدن همه کارهای من بدون دغدغه از طرف دیگر من را با آسودگی خیال به مرحله بعدی فرستاد. پروازم ساعت شش بعد از ظهر بدون تاخیر انجام شد. طبق روال همیشه نتوانستم در حالت نشسته بخوابم. تا صبح بیدار بودم و دوتا فیلم دیدم و کلی بازی کردم. از نیمه های شب سردرد شدیدی گرفتم که تا دو تا قرص نخوردم خوب نشد. در مجموع کیفیت پرواز و سرویس دهی ایر فرانس خیلی خوب بود. وقتی رسیدم پاریس به خاطر تجربه بدی که ار سفر اخیرم به آمریکا داشتم یک کمی اضطراب داشتم اما داستان در پاریس کاملا چیز دیگری بود. ازم سوال کردند که از کجا می آیی؟ گفتم تورنتو! گفت کجایی هستی؟ گفتم کانادایی !! و منتظر شدم مثل همتای آمریکایی اش بگوید که نه! منظورم این است که توی کدام جهنم دره ای به دنیا آمده ای؟ اما چیزی نگفت و مهر ورود را در پاسپورتم زد و من وارد قسمت تحویل بار شدم. روی پاهام بند نبودم نمی توانستم صبر کنم تا بارها را بیاورند. آرش و ناهید و احمد و نغمه آمده بودند دنبالم! عکس العمل نغمه بعد از دیدن برادر چاق و غلمبه اش بعد از پنج سال باعث شد که توجه خیلی ها به ما جلب بشه!! تاکسی گرفتیم و رفتیم به سمت خانه. روز اول همه اش به چاق سلامتی و ماچ و ماچ بازی گذشت! هوا عالی اما ابری و گرفته بود. استراحتی کردم و آماده شدم برای ماراتون یک هفته ای

ادامه دارد

سعید

ماشاالله به ایران

نمردیم و بیکینی منقش به پرچم جمهوری اسلامی را هم دیدیم یک کمپانی مد چینی این مایو ها را بر مبنای تیمها حاضر در جام جهانی طراحی کرده است
رامتین