کل نماهای صفحه

دوشنبه، مرداد ۰۹، ۱۳۸۵

ايران - مكزيك قسمت اول

دقايقي بعد بازيكنان ايران مشغول گرم كردن خود هستند و بازيكنان مكزيك هم به همين ترتيب تقريبا هفتاد درصد ورزشگاه را هوادارن سبزپوش مكزيكي اشغال كرده اند و با تمام وجود هوار مي كشند در دل ديوار هاي ورزشگاه يكي از نزديكان تيم امكانات رختكن و ورزشگاه را به علي آبادي نشان مي دهد دادكان روي سكوها رفته و درجاي خودش نشسته است ظاهر آرامي دارد اما پيداست در دلش آشوبي برپاست به جلسه فني پيش از بازي فكر مي كند و اينكه قرار شده در دقيقه 65 تا 70 تعويض هايي صورت بگيرد البته بايد منتظر نيمه اول بود و اينكه چه اتفاقي مي افتد دادكان روي صندلي نشسته و با حالت هيستريك شديد پايش را تكان مي دهد يك نتيجه خوب در اين مسابقه يك پيروزي مضاعف براي اوست كه در چندين جبهه جنگيده است چند دقيقه بعد كه سوت آغاز مسابقه به صدا در مي آيد هيجان به اوج مي رسد هواداران ايران پراكنده اند و اين موضوع ذهن همه را به خود مشغول كرده است چطور مكزيكي ها اينچنين سازمان يافته وارد ورزشگاه شده اند در دقايق اول اوضاع بد نيست وقتي تيم ايران ده دقيقه بدون اينكه خطايي بكند بازي را تحت كنترل نگه مي دارد يعني اينكه اوضاع به هيچ وجه بد نيست مكزيكي ها مي كوبند و تيم ملي هم جواب مي دهد اما به نظر مي رسد آن جلو وضع خوب نيست علي دايي عملا جلو را ول كرده و آمده به كمك خط مياني و دفاع اينجاست كه داستان ده نفره بودن تيم ملي به زعم بعضي از بازيكنان و علي الخصوص علي كريمي به ياد همه مي افتد البته خود كريمي هم مطابق انتظار نيست اما هر چه هست رافائل ماركز همان عقب ايستاده و از ترس اينكه مبادا كريمي دفاع مكزيك را به هم بريزد از نيمه هم رد نمي شود
گل عمر براوو در دقيقه 28 مكزيكي ها را پيش مي اندازد اما بالاخره حملات ايران در دقيقه 36 به گل يحيي منجر مي شود سوت پايان نيمه اول آغاز شادماني ايراني هاست نتيجه بازي تا اينجا رويايي است و غول مكزيك نيمي از بازي را باخته خبرنگاران در روي صندلي ها همديگر را بغل كرده و به هم تبريك مي گوبند به خصوص آن عده اي كه از آمريكا آمده اند سر از پا نمي شناسند در رختكن اما بيشتر سعي مي شود كه تمركز بازيكنان حفظ شود برانكو به همه يادآوري مي كند كه خونسرد باشند و زير توپ نزنند اين جملات مدام تكرار مي شود : ((تا مجبور نشديد پاس بلند ندهيد ... روي زمين كار كنيد ... پاس كوتاه ... پاس كوتاه )) آنطرف در بين مكزيكي ها غوغايي ست اصلا راضي نيستند و از چهره همشان پيداست دبير كل فدراسيون مكزيك سر يكي از مسولان تيم داد و بيداد شديدي مي كند و خودش را باخته است هدف جملات او ريكاردو لاوولپه سرمربي آر‍ژانتيني مكزيك است يكي از مقامات ايراني كه صحنه را ديده قند تو دلش آب مي شود 15 دقيقه استراحت زود تمام مي شود و بازيكنان به زمين بر مي گردند
وحيد 9/5/85

پنجشنبه، مرداد ۰۵، ۱۳۸۵

ورزشگاه فرانكن

يكشنبه 21 خرداد
انگار مكزيكي ها در يك كودتاي بدون خونريزي نورنبرگ را فتح كرده اند سبزها درون هم مي جوشند و به سمت ورزشگاه مي روند تقريبا همه جا هستند و صداي جغجغه چوبي شان همه جا به گوش مي رسد دور و بر هتل تيم ملي هنوز شلوغ است و ايراني ها دوست دارند قبل شروع تيم ملي در جام جهاني ارادت قلبي شان را چند باره تكرار كنند سه ساعتي به آغاز بازي مانده و تيم آماده حركت است علي آبادي همچنان در صدد يافتن راهي براي ورود به اتوبوس تيم ملي است اما حاضر نيست كه مستقيما از دادكان خواهش كند مقامات رسمي هر يك سعي دارند كه چيزي بگويند و حرفي بزنند كه مثلا روحيه بخش باشد يكي هم فال حافظ مي گيرد و تفسير مي كند زمان به سرعت در حال سپري شدن است و اتوبوس هم در انتظار بازيكنان كه مي روند سوار اتوبوس شوند باز هم دل دادكان به رحم مي آيد و پيغام مي دهد كه اگر فقط شخص آقاي علي آبادي باشد مي تواند برود در اتوبوس حتي يك نفر بيشتر هم نمي شود پيغام با سرعت صوت به علي آبادي مي رسد و او هم به سرعت شال و كلاه مي كند
اتوبوس سبز رنگ كه راه مي افتد مي شود حدس زد كه ديرتر از موعد به ورزشگاه مي رسد و تاخير هم طبق آيين نامه با جريمه همراه مي شود تيم امنيتي اتوبوس ايران كه در كنار تيم هاي امنيتي دو تيم آمريكا و انگليس از مهمترين و بزرگترين تيم ها بودند راه را باز كرد و اتوبوس از كنار ويرانه هاي مقر مشهور هيتلربه كنار ورزشگاه مي رسد اما يك فكر بكر از سوي كلنل كرونه سرپرست تيم امنيتي باعث شد كه موضوع جريمه به خاطر دير كرد كاملا منتفي شود كلنل كرونه به همراه عوامل اجرايي تيم ملي به مسئولان برگزاري توضيح مي دهد كه به خاطر امنيت بازيكنان و ترافيك شهري دستور تغيير مسير داده و به همين خاطر دير به ورزشگاه رسيده اند مسئولان فيفا هم چشم بسته مي پذيرند چون از نظر آنها مهم ترين موضوع امنيت كامل براي تيم هاست
چند دقيقه بعد بازيكنان آماده مي شوند تا خودشان را براي بازي گرم كنند همه به جز يك نفر در رختكن هستند فريدون زندي به دعوت گزارشكر تلويزيون آلمان چند دقيقه اي بيرون رفته تا مصاحبه اي كوتاه انجام دهد او لباس مسابقه به تن ندارد و معلوم است كه مجوز بازي كردن را نگرفته كمي ناراحت به نظر مي رسد و چيزهايي در همين ارتباط به گزارشگر شبكه آلماني مي گويد بعد كه به رختكن بر مي گردد خبرنگاران به سمت ديگر ورزشگاه مي روند ساموئل اتوئو و گابريل باتيستوتا هم اينجايند البته با كسي حرف نمي زنند و يك سره پله هاي مخصوص را بالا مي روند ازدرون ورزشگاه فراكن سر و صداي لذتبخش و پر طنيني بيرون مي زند و خبرنگاران ايراني واقعا باور مي كنند كه يك بازي مهم در كلاس جهاني در پيش است
وحيد 5/5/85

چهارشنبه، مرداد ۰۴، ۱۳۸۵

نامه به خدا





سعید

اسرار فردريش هافن

راست مي گويند كه مردم فقط همان 90 دقيقه بازي تيم ملي را مي بينند نه بيشتر از روزهاي پر شمار حضور تيم ملي ايران در جام جهاني ظاهرا همان 270 دقيقه بازي دربرابر مكزيك پرتغال و آنگولا در ذهن مردم باقي مانده و طبيعي ست كه مبناي قضاوت عمومي هم همان سه نود دقيقه اي است كه روي صحنه تلويزيون جان گرفت از تيم ملي در سال هاي 1978 و 1998 هم تقريبا همان 270 دقيقه مانده است مابقي حرف هايي در گوشي است كه هنوز سر راست يا دروغ بودن آن حرف است
آرش راهبر از نويسنده هاي جوان و قوي در عرصه مطبوعات ورزشي ست مطلب بالا مقدمه يك مقاله بلندش در مجله نسيمه كه اوضاع تيم ملي را از بدو ورود به آلمان تا لحظه خروج رو بيان مي كنه مطالبي تقريبا بي طرفانه از حواشي تيم ملي
با توجه به طولاني بودن متن قسمت هايي كه در مورد 270 دقيقه جنجالي بود رو انتخاب كردم كه در چند قسمت تو وبلاگ مي ذارم فكر كنم خوندنش خالي از لطف نباشه
در ضمن ديروز شركت فراسو تو يك گردهمايي در هتل سيمرغ جوايز برنده هاي مسابقه پيش گويي جام جهاني رو داد گزارش گرده همايي و مصاحبه با برنده 206 رو مي تونين اينجا ببينيد در ضمن تو ليست نفرات برنده بي خودي دنبالومون نگردين قطعا اسم ما رو نميبينيد

به اميد روزي كه اگه تيم مليمون در مسابقات جهاني هم هيچ ... نشد خودمون اگه جايه ده نفر مسابقات
رو پيش بيني مي كنيم اقلا اگه نتونستيم ماشين رو ببريم حالش هم نداشتيم بريم چين اقلا يه مانيتور ببريم حالا اونم نشد وقتي قرعه كشي مي كنن به افتخار اينكه تو مسابقه شون فقط شركت كرديم بتونيم جز نفرات خوش شانس باشيم و يه چيزي ببيريم حالا اونم هيچي ده جور مختلف ليست تشكيل ميشه بدبختي اينجاست كه تو همه ليستها حضور فعال داري آخرش هم يا نفره بالايي مي بره يا پاييني آخر مراسم هم ميبيني 80% از حظار محترم جايزه بدست با لباني خندان و نيمه خندان بيرون مي رن اونوقت جنابعالي ... از قديم گفتن بخند تا دنيا بهت بخنده بقول يكي از بزرگان فاميل :اي بابا اگه ما شانس داشتيم

وحيد 5/5/85
قرار بود كه بليط كليه بازيها ي ايران را به همه بچه هاي اركستر ما بدهند اما در بازي اول كه خبري از بليط نشد و در بازي دوم هم تعداد محدودي بليط به دست دكتر دادند تا بين بچه ها پخش كند دكتر هم گفت قرعه كشي كنيم اولين بليط به بابك رياحي پور (بيسيست گروه ) افتاد ولي او نخواست سپس نام شاهرخ پور بنيامين (گيتاريست )در آمد كه او هم قبول نكرد و قرعه بعدي به نام من بود من هم بليط را گرفتم و از آنجائيكه آدم استاديوم برويي نيستم آنرا به احمد مهدي از بچه هاي گروه كر دادم چند بليط ديگر هم تقسيم شد و بچه ها به استاديوم رفتند اما در كمال تعجب ديديم دو ساعت بعد به هتل برگشتند فهميديم كه آنها بليط هاي مجاني را به قيمت 100 يورو فروخته اند و حالا آمده اند بازي را در هتل ببينند به جز احمد مهدي كه چند ساعت بعد از مسابقه با سرو صورت سوخته آمد و پرچم پرتغال دستش بود آخر به سبك بازيكنان تماشاچيان دو تيم رقيب هم پرچم كشورهايشان را عوض مي كردند بامزه اينكه پرچم و لباس ايران بوي نفت مي دادند يكي از پر تغالي ها به مهدي گفته بود كه خوش به حالتان شما آنقدر نفت داريد كه به لباس هايتان هم نفت مي ريزيد

گوشه اي از خاطرات پويا نيك پور رهبر اكستر گروه محمد اصفهاني از سفر به آلمان در ايام جام جهاني

وحيد 4/5/85

به امید روزی که اول بشیم

مسئولان اگر یک کم بیشتر کمک کنند امکان اینکه اول بشیم هست. باور کنید این مثل داستان قهرمانی فوتبال نیست که فقط برزیل و فرانسه و ایتالیا در آن خبره باشند. ابزار کار آن هم که خدا را شکرفراوان است. آدم هم که ماشاءالله هزار ماشاء الله ریخته! دوستان یک پتیشنی متیشنی چیزی جور کنند ما هم هستیم امضا می کنیم. بجنبید تا دیر نشده و دیگران به این فکر نیفتاده اند اول بشم
سعید

سه‌شنبه، مرداد ۰۳، ۱۳۸۵

هدایت : روز آخر

آن‌ها به كافه مي‌روند و زن اثيري برايشان قهوه و كنياك مي‌آورد. هدايت دست به جيب مي‌برد: نمي‌توانم مهمانتان كنم. آن‌ها لبخند مي‌زنند: ته ماندة دست و دل‌بازي اشرافي؟ هدايت رد مي‌كند: برايم ممكن نيست! يكي‌شان نگاهي شوخ مي‌اندازد و به جيب بغل او: نمي‌شود گفت نداري! هدايت دفاع كنان پس‌مي‌كشد: اين نه! يكمي به شوخي تأكيد مي‌كند: البته؛ بايد به فكر آينده بود! دومي تند مي‌پرسد: مخارج كفن و دفن؟ هدايت مي‌گويد: دست دراز كردن ياد نگرفته‌ام! يكمي مي‌خندد:داستان "تاريكخانه"! او يادداشتي در مي‌آورد و پيش چشم مي‌گيرد: "با خودم عهد كرده‌ام روزي كه كيسه‌ام ته كشيد، يا محتاج كس ديگري بشوم، به زندگي خودم خاتمه بدهم." يادداشت را مي‌بندد: لازم است بگويم چه سطر و چه صفحه‌اي؟
اگر به لینک بالا دسترسی ندارید اینجا کلیک کنید
سعید

دوشنبه، مرداد ۰۲، ۱۳۸۵


وقتي چشمات هم مياد
دو ستاره كم مياد
فريدون شهبازيان يك آهنگ ساخته بود كه شعرش را فرهاد شيباني گفته بود دعوت كرده بود از اين ستاره تازه دنياي موسيقي آن روزها كه بيايد در استوديو بل كه آهنگ تازه اش را بخواند و اين مربوط است به سال حدود 54 قبل از آنكه البته اين ستاره جوان دو آهنگ ديگر هم خوانده بود كه مثل توپ صدا كرده بودند اولين آهنگي از او كه شهره خاص و عام شد آهنگ قلك چشات بود كه فريبرز لاچيني ساخته بود روي شعري از سعيد دبيري آن موقع مثل اين روزها ميزان فروش به صورت عددي مشخص نبود اما به مدت دوسال هيچ آهنگي روي دست اين آهنگ نيامد بعد هم نفس را خواند كه آن هم از ساخته هاي فريبرز لاچيني بود روي شعري از شهريار قنبري و حالا رفته بود در استوديو بل كه گل گلدون من را اجرا كند

گل گلدون چيز ديگري بود هنوز هم چيز ديگري است آن موقع كلي سر و صدا به پا كرده بود اما خودش معتقد است كه اين ترانه در دهه هاي بعد جايش را بيشتر بين مردم باز كرد بسياري از مادران هستند كه به من مي گويند ما اين ترانه را به عنوان لالايي براي فرزندانمان مي خوانيم كه بخوابند بسياري از دختران و پسران جوان مي گويند كه با آن ترانه عشق شان را ابراز كرده اند به هر حال اين ترانه اي بود كه باب طبع پير و جوان بود و البته به مرور جا باز كرد و در اذهان مردم باقي ماند

نمي توانست كنسرت بدهد و رسيده بود تا سال 77 بيست سال در جمع نخوانده بود اجازه گرفته بود كه براي خانم ها كنسرت بدهد در سينما صحرا وقتي وارد صحنه شد گريه اش گرفته بود سالن پر بود و حتي روي زمين هم نشسته بودند پشت درها هم غلغله بود وقتي لب باز كرده بود كه گل گلدون من را بخواند همه با او همراهي مي كردند بيشتر از همه وقتي متاثر شد كه جوان ها خط به خط ترانه را با او مي خواندند و اين پايان بيست سال سكوت بود

خلاصه شده از مقاله اي در مجله نسيم
وحيد 2/5/85

یکشنبه، مرداد ۰۱، ۱۳۸۵

رامتین عزیز! اخوی آمریکایی! تولدت مبارک
با آرزوی سلامتی وشادی برای تو و شادی عزیز

شنبه، تیر ۳۱، ۱۳۸۵

حسین وجینا و تری




جینا لمبرت پانزده سال دارد. او علارغم اینکه پاهایش فلج اند و برای راه رفتن از عصا استفاده می کند توانست در مدت سی و دو ساعت عرض دریاچه انتاریو را شنا کند. خبر کامل آن را اینجا می توانید بخوانید. او با این کارش کمک کرد تا پول برای ساختن استخری در شهر کینگستون که محل زندگی اش می باشد از طریق کمک مردم و پشتیبانی کننده های این حرکت، جمع شود. خوب! خبر تا به اینجایش مثل هزاران خبر دیگر از این نوع می ماند که هر روزه می شنویم. درست است؟!! از دیروز که این خبر را شنیدم و حتی امروز صبح که توی برنامه صبحگاهی باهاش مصاحبه کردند بی هیچ دلیل قانع کننده ای همه اش یاد جوان چهارده ساله ای افتادم که سالهای دور می گویند به کمرش نارنجک بست و رفت زیر تانک تا از مام میهن دفاع کند!! باور کنید صادقانه می گویم که اصلا نمی دانم که چه چیزی باعث شد من یاد این جوان که الان زیر درخت انگور نشسته و دارد با حوری هایی که دوره اش کرده اند گل می گوید و گل می شنود بیفتم، اما هر چه هست من نمی توانم این داستان را به این فرمی که هست هضم کنم. در تاریخ کانادا آدم دیگری داریم به اسم تری فاکس که ورزشکاری بود موفق که یک پایش را از دست داد و بعد از آن با پای مصنوعی هر روز به اندازه یک ماراتون، بیشتر عرض کانادا که دومین کشور بزرگ دنیاست را دوید تا کمک مردمی برای درمان سرطانی ها جمع کند. او قبل از به پایان رساندن سفرش متاسفانه فوت کرد. اما بنیادی را پایه گذاشت که هر ساله ملیونها دلار برای درمان سرطان جمع می کند. حالا سوال من اینجاست: ما کدام طرفی می دویم؟

سعید

چغندر: نقدی یا قسطی مساله این است

خدا را صد کرور شکر که آخرین مشکل اقتصادی پیش روی دولت هم به این شکل حل شد. لطفا به مخ عزیزتون فشار نیاورید که مشکل بعدی چه خواهد بود و چطور حل خواهد شد چرا که من فکر کنم این آخرین مساله مطرح شده در لیست مشکلات بوده است مگر اینکه یکی لیست را سر و ته گرفته باشد! راستی من دسترسی به لغتنامه دهخدا ندارم ممکنه یکی از دوستان معنی لغت اولویت را برای من پیدا کنه. ممنون
سعید

سه‌شنبه، تیر ۲۷، ۱۳۸۵

سرزمین ابراهیم

بی مقدمه می پرسه:" بابا! کشتن کار بدیه! نه؟" و من بدون آنکه مکث کنم می گویم که بله پسرم! خیلی هم بد! می پرسه حتی آقای شکارچی که جوجوهارو می کشه هم کار بدی می کنه! نه؟ می گم درسته! کمی سکوت می کنه و در حالی که من منتظرم ببینم که خوب بعد؟ میگه بیا با لگوها تعمیرگاه درست کنیم که ماشین های خراب رو توش تعمیر کنیم. شروع می کنیم به بازی اما من هنوز گیجم که چطور یک بچه سه سال و نیمه این مساله را متوجه می شود اما ... خوب کاملا مشخص است چون طعم شیرین قدرت را زیر زبان سیاست ندارد
دیروز مشتری داشتم با یک تیشرت جالب! روی لباسش عکس جورج بوش پدر و پسر را داشت با عنوان فیلم جیم کری:"احمق و احمق تر" اما از اون جالبتر تیشرتی بود که امروز توی مترو تن یکی دیدم که روش نوشته بود
You can bomb the world to pieces but not to peace
دیروز هر چه کردم فقط توانستم که تیترهای اخبار را نگاه کنم و روی هیچکدام کلیک نکردم. چون همه انگار از روی هم رج زده بودند و فقط تعداد کشته ها را از خودشان نوشته بودند. به اعتقاد من، آتشی که این روزها در سرزمین ابراهیم خلیل برپاست نه برای امتحان اوست که برای سوزاندن آنچه از او به یادگار مانده است می باشد. سرزمین پیامبری که به اعتقاد تمام ادیان بزرگ دنیا یگانه پرست بود امروز در آتش بزرگترین دروغ تاریخ و به بهانه سرزمین موعود و اشغالی و نمی دانم دیگر چه و چه می سوزد و در این میان کوتوله هایی با لبخندی مرموز که پشت نقاب همدردی شان پنهان است هیزم کش آن شده اند، غافل از آنکه آتشی به این عظمت دیر یا زود دامان همه را خواهد گرفت. راستی چرا واژه های صلح و تفاهم و همزیستی مسالمت آمیز و ... سالهاست که از لغتنامه مردمان پاک شده است؟
سعید
سعید

Did you know that?

How many men does it take to open a can of beer?
None. It should be opened when she brings it.
-------------------------------------------------------------------
Why do women have smaller feet than men?
It's one of those "evolutionary things" that allows them to stand closer to the kitchen sink.
-------------------------------------------------------------------
How do you know when a woman is about to say something smart?
When she starts a sentence with "A man once told me..."
-------------------------------------------------------------------
If your dog is barking at the back door and your wife is yelling at the front door, which do you let in first?
The dog, of course. He'll shut up once you let him in.
-------------------------------------------------------------------
Why do men die before their wives?
Because they want to.
-------------------------------------------------------------------
Women will never be equal to men until they can walk down the street with a bald head and a beer gut, and still think they are sexy.
-------------------------------------------------------------------
In the beginning, God created the earth and rested.
Then God created Man and rested.
Then God created Woman. Since then, neither God nor Man has rested

Saeed

شنبه، تیر ۲۴، ۱۳۸۵

نویسش

عباس عزیز
آیا قصه هم می‌تواند آن‌چه را که شعر به خواننده می‌دهد بدهد؟ پرسیده بودی
آری، اگر همان کاری که در شعر با زبان می‌کنیم در قصه هم بکنیم. یعنی آن‌چه در شخص من و در شخص یک حجم نویس می‌گذرد وقتی که می‌نویسد
منظور؟
سابقاً می‌دانستم چه می‌نویسم. امروز برای این می‌نویسم که ببینم چه می‌نویسم . آن‌روز می‌دانستم که می‌نویسم امروز می‌نویسم که بدانم
بر این تأمل در آینده تأمل می‌کنیم
یداله رویایی را دیر زمانی است که می شناسم البته فقط از روی اشعارش چرا که هیچگاه از نزدیک ندیدمش اما تا به امروزهر چه از او خوانده ام دلنشین بوده است منجمله متن بالا که از وبلاگش گرفته ام
سعید

Julian Beever



نقاشی های خیابانی شاید در کانادا به دلیل آب و هوای خاصش مرسوم نباشد اما ظاهرا در اروپا کم و بیش مرسوم است. جولیان بیور یکی از خلاق ترین آنهاست که نقاشی های سه بعدی او بسیار معروف اند. البته شما باید از یک زاویه خاص به آنها نگاه کنید تا آنها را به فرم سه بعدی ببینید. او معمولا یک کار را در سه روز تمام می کند. روی این لینک کلیک کنید و باقی کارهایش را ببینید
سعید

جمعه، تیر ۲۳، ۱۳۸۵

آقا به نظرت من بیام کانادا خوبه؟


من در جواب این سوال معمولا به جای یک آره یا نه ساده حد اقل یک ساعت بحث می کنم و آخرش هم به این نتیجه می رسم که من نمی تونم برای کسی نسخه بنویسم و اگر موفق هستم یا نیستم دلیل نمی شود که دیگری هم به همین سرنوشت دچار شود. دیروز یکی از دوستان را دیدم و صبحت از اینجا و آنجا کشیده شد به آنجایی که می گفت به نظر من اینکه از بودن در جایی راضی باشی یا نباشی دیدت را نسبت به همه چیز عوض می کند. مثال یکی از همکارهایش را آورد که چون در کار و بارهایش موفق نبوده است هر چه در کاناداست را منفی می بیند و آنچه در ایران می گذرد را ایده آل. حالا چرا این عکس را اینجا گذاشته ام خیلی هم به این داستان بی ربط نیست چرا که آقای علی نیا پدر دوست عزیزم احمد، دوستی داشت یا هنوز هم دارد که آمده بود کانادا بماند اما به هر دلیلی نتوانست بماند و وقتی برگشت ایران هر وقت که صحبتی از کانادا میشد شروع می کرد به بد گفتن و آنقدر بد می گفت که فکر می کردی اگه بری ماداگاسکار یا گینه بیسائو و پناهندگی سیاسی بگیری بهتره تا بری کانادا و زجر بکشی. یکی از تکه کلام های این آقا این بود که می گفت:"الکی شلوغش کرده اند و می گویند ؟آبشار نیاگارا بزرگترین آبشار دنیاست! آقا آبشار نیاگارا که می ری میبینی اندازه یک شیر آب کوچولو که چکه می کنه آب داره اونوقت اینها اینهمه شلوغش کرده اند و یک آبشار نیاگارا می گویند صد تا از پهلوش در میاد". همین یک جمله باعث شد که من هر وقت برم آبشار یاد ایشان کنم
سعید

پنجشنبه، تیر ۲۲، ۱۳۸۵

زي زو زيزو

وحيد 22/4/85

*بیست و چهارساعت در خواب و بیداری

من بعد از پنج سالی که به قول علما دود چراغ خوردم تازه متوجه شده ام که آدمی زاد – البته اگر من توی این دسته جا بگیرم – احتیاج به تفریح هم داره و تفریح هم فقط دعوت کردن شمسی خانم به خونتون و یا رفتن به منزل قدسی خانم نیست. یعنی اونم یکجور تفریح می تونه باشه اما تفریحات مفیدتر هم می توانیم داشته باشیم. باور کنید که با آنکه به نظر ساده می آید اما پنج سال را پشت سر گذاشتم تا متوجه این امر شدم. داستان از آنجایی شروع شد که ما یعنی من و همسر عزیزتر از جان یک روز تصمیم گرفتیم که برای رفع تنوع هم که شده یک سری به یک کلاب بزنیم. با راهنمایی های یکی از همکارها که هفته ای سه چهار شب میره کلاب – البته ایشان فقط بیست سالشه و مسئولیت خاصی توی زندگیش نداره –یک رستوران پیدا کردیم که بعد از ساعت ده شب تبدیل می شه به کلاب. یک ماه پیش برای اولین بار که رفتیم، کمی طول کشید تا به سیستم عادت کنیم و متوجه بشیم که ای بابا اینجا رستوران کارون و زعفران و شاه و ... نیست و می تونی بی هیچ دغدغه ای خودت باشی و هیچ کس بهت نگاه نمی کنه و بعد در گوشی به دوستش یک چیزی نمیگه و بخنده!!! اما همین که متوجه نکته انحرافی داستان شدیم دیدیم که ای بابا چقدر داره خوش می گذره! اون شب ساعت یک و نیم بعد از نیم شب آمدیم خانه و صبح سر حالتر از همیشه پا شدیم اگر چه عصر همان روز با دیدن بازی ایران و مکزیک خماری شب قبل از سرمان پرید اما تصمیم گرفتیم که بازهم این تجربه را تکرار کنیم. گذشت و گذشت تا شنبه شب گذشته که تصمیم گرفتیم دوباره بریم کلاب!! با تجربه دفعه پیش این بار از همان اولش جای شما خالی خیلی خوش گذشت! ساعت دو صبح آمدیم خانه و خوابیدیم. صبح هم ساعت هفت بیدار شدیم و آماده شدیم که بریم واندرلند. بلیطی که گرفته بودیم برای یک روز بود به اضافه فستیوال ایرانیان که شامل کنسرت شهرام صولتی و اندی و شینی می شد. شرح داستان طولانی است. فقط همین را بگم که از صبح رفتیم قسمت پارک آبی تا دو ساعت قبل از شروع کنسرت. جای همگی خالی خیلی خوش گذشت و باور کنید اگر به خاطر اندی نبود من تا آخر شب همانجا می ماندم. از ساعت هفت تا ده و چهل دقیقه هم جای شما خالی با شهرام و اندی و شینی خواندیم و حرکات موزون از خودمان در وکردیم! از آنجاییکه خیلی نزدیک به سن بودیم بنده تا دو روز نیمه کر بودم و تازه امروز گوشم بهتر شد. البته من با اینکه ردیف جلو بشینیم کاملا مخالف بودم و دلیلم هم این بود که قیافه اندی خیلی هم دیدنی نیست اگر چه صداش شنیدنی است اما صاحبان قدرت نظرشان با بنده کاملا مخالف بود - تازه کی جرات داره روی حرف خانمها حرف بزنه؟ - به هر حال بیست و چهار ساعت پر هیجان پر جنب و جوش پر از حرکات موزون بود جای همگی خالی خصوصا ناهید عزیزم در بخش کنسرت اندی نه کلاب چون مطمئن نیستم که از آهنگهای آر اند بی و رگه و هیپ هاپ خوشش بیاد
تیتر را از عنوان یکی از کتابهای صمد بهرنگی گرفته ام و هیچ ربط علمی عشقی یا فلسفی به نوشته من ندارد*

سعید

سه‌شنبه، تیر ۲۰، ۱۳۸۵

عکس روز

















شب رفتیم شانزه لیزه هر چی اتول دیدیم" اند" تکنولوژی بود با خودمان فکر کردیم که ای بابا عجب مملکتی است اینجا!! اما صبح همینکه رفتیم همراه والده یک قدمی بزنیم کلی ابوطیاره مثل عکس سمت چپ دیدیم و عیشمان منقص شد
سعید

دوشنبه، تیر ۱۹، ۱۳۸۵

عکس روز


شانزه لیزه

این ویترین را مخصوصا از نظر اندازه و شلوغ پلوغی اش مقایسه کنید با بوتیک های خیابان ولی عصر خودمون که از تمام اجناس موجود یک نمونه را پشت ویترین می گذارند
سعید

و اما بحث شیرین فوتبال

آقا اطلاعات من از بازی فوتبال در این حد است که می دانم با هند بال فرق می کند یعنی اولی را با "پا" یا همون "فوت" خودمان بازی می کنند و دومی را با "دست" یا همون "هند" خودشون!! از این بیشتر هم خواهشمندم که انتظار نداشته باشید. از این شونصد تا بازی پر هیجان هم فقط مهمترین آنها که بین ایران و مکزیک بود را تماشا کردم! وقتی هم متوجه شدم که فرانسه و ایتالیا به فینال رسیده اند دلم می خواست که تیم نیلگون ببره! تیم فرانسه را آمیتیس تیم نیلگون می دانست! البته مطمئنم که با توجه به تب فوتبال در دور و بر آمیتیس در یک ماه گذشته ایشان اطلاعات فوتبالی شون از خان دائی که بنده باشم بیشتر است. به هر حال من متوجه نشدم که این آقای زیدان چطور نتونست خودش را ده دقیقه نگه داره و صاف وسط ورزشگاه در حالی که میلیاردها چشم داشتند نگاهش می کردند جیش کرد به طرفدارها و همه تماشاچی ها و در آخر هم سابقه کاری خودش و غیره! آقا من می دونم که بازی فوتبال آنهم از نوع فینال جام جهانی بسیار استرس دارد و ... اما ایشان هم زین الدین زیدان هستند نه ملا عمر طالبانی! ایشان فوتبال را حرفه ای بازی می کنند و متفاوت هستند از ملا عمر که در ورزشگاه اعدام و تیر باران راه انداخته بود. به هر حال دوستان این سوال بنده را حمل بر کم عقلی نکنند بلکه تلاش کنند که دوستی که اطلاعات فوتبالی ندارد و علاقه مند به فوتبال هم نیست و دیروز هم همزمان با پخش مستقیم فینال با دوستاش توی پارک آبی در حال سر خوردن در سرسره های آبی و کیف کردن در استخر مواج بود را روشن کنند که چی شد که یک فوتبالیست حرفه ای در حد زیدان در حالی که می توانست تبدیل به یک اسطوره بشود بیست و اندی سال آمد و آمد تا به آخرین بازی عمر حرفه اش و نتوانست ده دقیقه را تحمل کند و خودش را به زباله دان تاریخ سپرد. البته شاید هم من اشتباه می کنم و چیز خاصی نشده است

سعید

شنبه، تیر ۱۷، ۱۳۸۵

برای اکبر گنجی

هيچ اکبري به قدر تو اکبر نمي شود
هيچ اکبري به قدر تو اکبر نمي شود
نابرده رنج گنج ميسر نمي شود
گويند خاتمي ي ِ دگر کرده قد علم
اين حرف ها دومرتبه باور نمي شود
هر روز يک مصاحبه، هر روز يک نشست
سرباز پير خسته ز سنگر نمي شود
اما اگر که اين تب بالا عرق کند
آيا اميد و يأس برابر نمي شود؟
گيرم که قانعست به يک گل بهار ما
اما کجا گليست که پرپر نمي شود
از تخته گاز رفتن اکبر دلت خوشست
تضمين ولي کجاست که پنچر نمي شود؟
نهضت کجا و راه کجا و هدف کجاست؟
با يکنفر رهائي کشور نمي شود
نوعي دهن کجيست گمانم، وگرنه کس
تنها، حريف آنهمه لشکر نمي شود
رو کم کني، نهايت دعواي شخصي است
خوش، شخص ثالثي ست که منتر نمي شود
در کشوري که مشکل اصلي گرسنگيست
مس ها ز اعتصاب غذا زر نمي شود
هادي دوباره فحشخورت را مَلَس بکن
ايميل خويش را بده اينجا و بس بکن

hadi_khorsandi@hotmail.com تلفن 3002 8965 20 044
سعید

رعد الحارث را دزدیدند

به نظر شما در عراق چه خبر است؟ بر اساس اخبار منتشره، افراد مسلح نقاب پوش رعد الحارث معاون وزیر برق و نوزده تن از محافظان وی را در شرق بغداد به گروگان گرفتند. براساس این خبر احتمالا نتایج زیر را می توان اخذ کرد
اول: احتمالا وقتی یک معاون وزیر و نوزده محافظ وی ربوده می شوند، تعداد ربایندگان باید حداقل صد نفر باشد
دوم: احتمالا معاون وزیر ونوزده محافظ وی سوار بر هشت ماشین بودند و احتمالا صد رباینده سوار بر ده ماشین و سه مینی بوس بودند و احتمالا وقتی صد نفر آدم بیست نفر آدم را گروگان می گیرند، به شعاع یک کیلومتر از منطقه آدم ربایی هیچ موجود زنده ای وجود ندارد
سوم: وقتی برای یک معاون وزیر برق( و نه وزارتخانه سیاسی) نوزده محافظ وجود دارد، لابد برای بیست وزارتخانه و صد معاون و این همه نماینده مجلس و غیره یک میلیون نفرمحافظ هستند. و لابد یکی دو میلیون نفر آدم ربا هستند
چهارم: این معاون وزیر اسمش رعد الحارث است و او را دزدیده اند، ببین اگر اسمش نسیم النور بود چه بلایی سرش می آوردند؟
بیست چادر جدید
خبرهای خوب را زود اعلام می کنند که مردم خوشحال بشوند. اعلام شد که طراحی صد نوع مانتو و بیست نوع چادر صورت گرفته و لابد به زودی نمایشگاه این مانتوها و چادرها افتتاح می شود. به نظر شما این بیست نوع چادر چه فرقی با هم دارند؟ برخی منابع آشکار و پنهان انواع و نحوه استعمال برخی از این بیست چادر را اعلام کردند
چادر عربی، برای بانوانی که می خواهند ماهیت ایرانی خودشان را حفظ کنند
چادر آستین بلند برای بانوان عضو نیروی انتظامی که می خواهند ضمن حفظ حجاب خودشان حجاب دیگران را هم محکم حفظ کنند
چادر پاچه گشاد، برای بانوانی که هم می خواهند تیپ بزنند و هم با استکبار مبارزه کنند و هم از حق مسلم خود دفاع کنند
چادر آستین حلقه، برای مصرف داخلی خانمهایی که می خواهند در داخل خانه هم حجاب شان را حفظ کنند، هم شوهرشان را
چادر یقه اسکی، برای خانمهایی که در هنگام سخنرانی از دو دستشان استفاده می کنند و می خواهند چادرشان هم باز نشود
چادر پاچه کوتاه، برای خواهرانی که به تازگی با اسلام ناب محمدی آشنا شده یا به تازگی قصد کنار گذاشتن آنرا دارند
به زودی سایر چادرها و مانتوها برای مصرف بانوان وطن معرفی می شوند
تونل ما درازه، ایشاء الله مبارکش باد
یکی از کارهای جالب ما ایرانیان این است که هیچ کارمان بدون دلیل منطقی نیست. مثلا همین افتتاح تونل رسالت که قرار است در هفته آینده توسط ده عروس و داماد صورت بگیرد. به نظر شما بین باز شدن یک تونل و ازدواج تعدادی عروس چه رابطه منطقی، سیاسی، اجتماعی، سکسی یا عبادی ممکن است وجود داشته باشد؟ قرار است این ده عروس و داماد از تونل عبور کنند تا تونل افتتاح شود. و قرار است بعد از عبور این عروس و دامادها از تونل، سرود زیر در هنگام افتتاح توسط شورای شهر تهران خوانده شود
گل دراومد از تونل، عروس در اومد از تونل
دست به زلفاش نزنین، دوماد در اومد از تونل
عروس ما چه نازه، ایشاء الله مبارکش باد
تونل ما درازه، ایشاء الله مبارکش باد
عروس ما قشنگه، ایشاء الله مبارکش باد
رئیس ما مشنگه، ایشاء الله مبارکش باد
آگاهان، افتتاح تونل مزبور را به کلیه برادران و خواهرانی که تونل ها را افتتاح می کنند تبریک می گوید. همچنین برخی کارشناسان ازدواج و طلاق براساس آمار اولین سال حکومت احمدی نژاد که طی آن از هر ده ازدواج دو مورد آن منجر به طلاق شده و این رکورد در تاریخ بیست و پنج ساله ایران بی سابقه است، پیش بینی کردند که تا وقتی این ده داماد تونل را افتتاح کنند، احتمالا دو تای شان طلاق می گیرند
ابراهیم نبوی
سعید

جمعه، تیر ۱۶، ۱۳۸۵

خوشبخت

خوشبخت کسانی که عقلشان پاره سنگ می برد، چون که ملکوت آسمانها مال آنهاست – انجیل متی 5 – 3
آسمان که معلوم نیست ولی روی زمینش حتما مال آنهاست – صادق هدایت – س.گ.ل.ل
منبع: سخن دات کام
به شدت هر چه تمامتر با جمله هدایت موافقم! شما چطور؟
سعید

No Bravery

مطمئنم که تصاویر جالبی نیستند اما مگه ما معتقد نیستیم که واقعیت تلخ است؟ خوب اینهم کمی از واقعیت است دیگه!! با آرزوی روزی که آدمی دوباره به خاطر بیاورد که چطور می شود بی نیاز از آدمکشی زندگی را گذراند البته می دانم که به آرزویی محال بیشتر می ماند اما من هنوز امید دارم
سعید

پنجشنبه، تیر ۱۵، ۱۳۸۵

پشتکار

هفته پیش دوره اول برق را با نمره صد تمام کردم و استادم گفت که در دهسال گذشته که این موضوع را تدریس می کند، من دومین نفری هستم که امتحان پایان ترمش صد از صد شده است. کلی ذوق مرگ شدم! به تمام دوستانم که می دانستند دارم میرم کالج و ازم نتیجه را سوال می کردند با ذوقی کودکانه گفتم که استادم بهم چی گفته و این ذوق مرگی همینطور ادامه داشت تا به امروز. وقتی وارد مغازه شد سرم گرم کامپیوتر بود و درست و حسابی متوجهش نشدم. وقتی سرم را بالا آوردم و سلام کردم، جواب نداد. وسایلش را به آرامی گذاشت روی پیشخوان و در حالی که زل زده بود به چشمهام گفت که ناشنواست! جای تعجب نداشت چرا که این اولین جوان ناشنوایی نیست که می بینم. در حالی که سعی می کردم شمرده حرف بزنم ازش پرسیدم که چه کاری از دست من بر می آید؟ گفت که دانشجوی سال چهارم کایروپراکتیک است! و به دلیل اینکه نمی خواهد دائم مزاحم همکلاسی هایش بشود و از آنها بخواهد که فشار خون مریض هایش را چک کنند دنبال دستگاه اتوماتیک اندازه گیری فشار خون می گردد. خیلی خوب لب خوانی می کرد و شمرده و روان هم جملاتش را ادا می کرد. توانائیش در حرف زدن در حالی که کاملا نا شنوا بود برایم جالب بود. ناشنوا و دانشجوی سال چهارم کایرو پراکتیک!! از خودم خجالت کشیدم. هیچ مرگی ام نیست و فکر می کنم حالا که یک دوره را با موفقیت گذرانده ام، رستم و اسفندیار و سهراب و غیره را یک تنه و در جنگی نابرابر شکست داده ام. هنوز توی شوک هستم! باید جدی جدی یک کمی بیشتر بهش فکر کنم و یک کمی بیشتر خودم را بجنبانم. این کایروپراکتور جوان و ناشنوا با پشتکار و موفقیتش جدی جدی تاثیر خوبی روی من گذاشت

سعید

کلیسای نوتردام – پاریس
عظمت و معماری زیبای ساختمان چشمانم را خیره کرده بود و غرق تماشا بودم که رفیق همراهم اشاره کرد:"راستی می دونستی که قدیم ترها کسانی که با کلیسا مشکل داشته اند را از بالای این ساختمان پرت می کرده اند پایین؟" نمی دونم چرا ولی حالم گرفته شد!! پس شاید بد نباشد که گاهی اوقات از بعضی وقایع تاریخی بی خبر باشی

سعید

قابل توجه برادر عزیزم: علی

اخوی از جان عزیزتر! خوشحالم از اینکه می بینم خون مرد سالاری از تار تار سبیل مبارک در حال چکیدن است! با آرزوی سلامتی و پایندگی برای شما در راستای تایید فرمایشات جنابعالی شعری را تقدیم حضور می کنم که متمم الهی نامه و مناجات نامه می تواند قلمداد شود. عزت زیاد و سایه عالی مستدام

سعید

قابل توجه سعید جان در مورد زن ذلیلی

مرد چیه تا کله پاچه اش چی باشه!!!
به علت بدآموزی؛ خانومها نخونند! به علت توهین به مقدسات؛ آقایان هم نخونند !!!

بنا بر آخرین تحقیقات میکروبیولوژیک، فیمینیستها به دو راسته ی : فیمینیست های زن و مردان فیمینیست تقسیم می شوند! به علت در نظر گرفتن پاره ای عواقب، از بررسی زنان فیمینیست و اشاره به ترشیدگی آنها صرفنظر می کنیم و امعاء و احشاء فکری مردان فیمینیست را بررسی می کنیم !

این موجودات خود به دو دسته ی زن ذلیل ها و غیره تقسیم می شوند!!

دسته ی دوم فارغ از فشارهایی که بر طبقه ی زن ذلیل ها وارد می شود، فی نفسه طرفدار حقوق زنان هستند و فکر می کنند: " حقوق زنان حقوق بشر است !" و البته در نظر اول این موجودات با یک تخته کمتر به نظر می رسند! که این موضوع کم و بیش صحت دارد ! یکی از همین موجودات با کشف تعدادی ضرب المثل فیمینیستی مشت محکمی بر دهان جامعه مردسالاری زده و بنده نیز پیشاپیش به نوبه ی خود این دسیسه را محکوم می کنم !

- در دروازه رو میشه بست، ولی در شکم مردا رو نمی شه!

- مرد با همون یه تنبونش، فکر زن جدید هست!

- شوهر نبین چه هیزه! دو تا دمپایی بخوره سر به زیر میشه!

- شوهر چرخ کرده به از بوی فرند هندسام (Boyfriend Handsome)! ( بسته به کاربری عکس قضیه نیز صادق است !)

- یه سوزن به شوهرت بزن، یه جوالدوز به مادر شوهرت !

- مرد بیار باقالی بخوره!

- زن که دو تا شد، مرد یا خل میشه یا فیلسوف! ( فیمینیستی بودن این یکی در دست بررسی است )

- با حلوا ملوا پختن شکم مردا سیر نمیشه !

- چوب خدا صدا نداره، ازدواج دوباره مردا هم همینطور!

- خواهی نشوی رسوا، سلیقه ی شوهرت رو زیاد جدی نگیر!

- روباهه دستش به انگور نمی رسید، از آقای باغبان خواهش کرد براش بچینه! ( این یکی معنی گراست)

- مرد همسایه غاز است !!!
با تشکر
پرشین

چهارشنبه، تیر ۱۴، ۱۳۸۵



میدان سنت میشل - پاریس
کفه اوله یا همون قهوه و شیر خودمان توی یک روز نسبتا خنک بهاری در محله عشاق! باورکنید یک طعم دیگه ای داره اگر چه از لحاظ علمی و فلسفی قابل اثبات نیست اما طعم آن برای همیشه زیر دندانتان می ماند
سعید

سه‌شنبه، تیر ۱۳، ۱۳۸۵

خود کشی

سالها پیش وقتی هنوز دانشجو بودم و توی صنعتی اصفهان درس می خواندم خاطرم هست که یک روز عصر نه چندان غمگین بهاری خبر رسید که دانشجویی توی جنگلهای پشت خوابگاه خودش را آتش زده است!! طبق معمول همیشه اول شایعه ها دهان به دهان گشتند که دانشجوی مشروطی بوده و داشته اخراج می شده و نمی دونم چنین و چنان بوده ولی بعد از مدتی هم اطاقی هاش توی خوابگاه گفتند که دست بر قضا دانشجوی بسیار موفقی بوده و علت اصلی این داستان، قصه عشق و عاشقی بوده و نامه ای هم از خودش به جا گذاشته که با این بیت شروع شده
آنکه دائم هوس سوختن ما می کرد
کاش می آمد و از دور تماشا می کرد
گذشته از این واقعیت که دانشگاه صنعتی بالاترین آمار خودکشی را بین دانشگاه های ایران داشت اما این نکته بسیار مشهود بود که بسیاری از آنها به دلایل دوری از خانواده و عشق وعاشقی و ازدواج معشوق با رقیب و این جور چیزا بود – شایدم به ما اینطوری می گفتند – به هر حال هر چه بود با آنچه که امروز در روز آنلاین خواندم بسیار فرق می کرد. مطلب را برای کسانی که اینترنتشون مومن است و به این سایت های بد بد راه ندارد روی وبلاگ ایرانیان گذاشته ام. البته باید گوشزد کنم که مطلبش کمی تا قسمتی ممکن است – البته فقط ممکن است – اعصابتان را قلقلک بدهد. اگر قلقلکی هستید لطفا آن را نخوانید که بنده حقیر محتاج دعای خیر است و نه فحش

سعید

دوشنبه، تیر ۱۲، ۱۳۸۵

راه های دوست پسر آزاري


راه های دوست پسر آزاري

اين ايميل در راستاى حمايت از بانوان محترم ميباشد كه متاسفانه حقوق اونها داره ضايع ميشه ( خوب بشه به ما چه ) اينم بكَم بزودى روشهاى آزار دخترها اموزش داده خواهد شد ...

اگه بهتون زنگ زد (در این مسئله فرض بر سعید نام بودن دوست پسرتونه...!!!) بگین سلام حمید جون.بعد یه دفعه انگار که تازه متوجه شدین بگین اوا خاک به سرم علی تویی؟؟؟؟می تونین این سیر رو تا هفده باز تکرار کنین ولی بار هجدهم دیگه خطر مرگ داره.من مسئولیتی در قبال این حادثه ندارم.


بهش زنگ بزنین و بگین کسی خونه نیست و دعوتش کنین خونتون ، بعد با دختر همسایه برید سینما و فیلم هوو یا ازدواج به سبك ايرونى رو ببینید.


تا یه شوخی کوچیک با شما کرد سریعا جبهه بگیرین و باهاش دعوا کنین. با کلماتی از قبیل:مگه تو خودت خواهر مادر نداری؟...یا یه همچین چیزایی .ولی دو تا سه دقیقه بعد خودتون یه جک فجیع یا افتضاح تعریف کنید و بعدش بشینید و قیافه بنده خدا رو تماشا کنید.


آرایش شدید بزنید و از این شلوارای خیلی برمودا و از این پیرهن آستین کوتاها بپوشید و برید جلوی بنده خدا رژه برید و وقتی به شما نزدیک شد و به دو سه متری شما رسید ، سرش داد بزنید و بعدش بشینید و زجر کشیدنش رو تماشا کنید.


عکسهای دو نفره ای رو که با پسر نوه عمه ی خاله ی پدربزرگ پسر دختر خالتون و یا امثالهم گرفتید بهش نشون بدید ولی بهش اجازه ندید حتی یه دونه عکس باهاتون بگیره.


موقع تولدش جلوی دوستاش فقط بهش یه شاخه گل هدیه بدید و حالشو حسابی بگیرید و (احتمالا بسته به قدرت و توانایی قلبی و شرایط جوی) بشینید و سکته شو تماشا کنید و لذت ببرید.


همین که تو ماشین بغل دستش نشستین شروع کنین به عطسه کردن و از بوی ادکلن چند صد هزار تومنیش که با زجرکش کردن پدر و مادرش خریده ایراد بگیرید و بهش بگید که به این بو حساسید.


وقتی داره باهاتون حرف می زنه همین که به جای حساس حرفاش رسید بی مقدمه موبایلشو بردارید و به یکی از دوستاتون زنگ بزنید و چهار ساعت و چهل و هشت دقیقه با دوستتون حرف بزنید و اون بدبختو تو کف حرف زدن و تو فکر قبض موبایل بذارید.
با تشکر از خانم های عزیز
پرشین