کل نماهای صفحه

پنجشنبه، آذر ۰۹، ۱۳۸۵

مدرسه علوی

گزارشی از دیر پاترین مدرسه اسلامی مدرن ایران
مجید تفرشی پژوهشگر تاریخ در گزارش مفصلی که بی بی سی فارسی آن را به چاپ رسانده به تشریح نیم قرن فعالیت موسسه علوی پرداخته است ادامه در سایت بازتاب
چون بچه های این وبلاگ از شاخه این مدرسه هستند گفتم شاید براشون جالب باشه خصوصا که دبیر تاریختون توضیح داده
لینک بی بی سی
ناهید

سه‌شنبه، آذر ۰۷، ۱۳۸۵

یک روز زیبای پاییزی و چند تا عکس

اینجا هوا اینقدر خوبه که همه قاطی کرده اند و نمی توانند آن را توجیه کنند. البته اکثرا شکایتی هم ندارند. امروز هوا هفت درجه بالای صفر است که برای آخر ماه نوامبر خیلی عجیب و غریب است. فردا هوا به حدود هفده درجه خواهد رسید. روز یکشنبه گذشته هم ده درجه ای بالای صفر بود که باعث شد ما از فرصت سوء استفاده بکنیم و بریم کنار دریاچه یک هوایی بخوریم. جاتون خالی! از آنجایی که می دونم خیلی دلتون برای ما مخصوصا خوش تیپی مثل من تنگ شده یک سری عکس گرفتم و لینک آن را گذاشته ام این پایین

برای دیدن ما اینجا کلیک کنید

اگه قیافه ما تکراری است و یا کسالت آور خوب اشکالی نداره اینجا کلیک کنید و چند تا منظره خوب از ساحل دریاچه انتاریو – جنوب شهر تورنتو – ببینید و از کسالت در بیایید

سعید

دوشنبه، آذر ۰۶، ۱۳۸۵


حالا که دو پست این هفته خواسته نخواسته به هالیوود پرداخت پس چه بهتر که پست سوم را هم به گرد ستارگان بیالاییم.اگر گفتید کدام کارگردان رکورددار بیشترین تعداد ساعت‌ کارگردانی سریال‌های تلویزیونی امریکاست؟ بله درست حدس زدید، رضا بدیعی. شاید بپرسید رضا بدیعی دیگر کیست؟رضا بدیعی در سال 1930 در تهران به دنیا آمد. تحصیلاتش را در رشتۀ سینما در ایران انجام داد و سپس به امریکا رفت. آنجا با رابرت آلتمن کارگردان بزرگ(که دو سه روز پیش از دنیا رفت) آشنا شد و در چند فیلم با او به عنوان فیلمبردار همکاری کرد. این آشنایی که کم کم تبدیل به یک دوستی شد بعدها درهای هالیوود را به روی رضا بدیعی به عنوان یک کارگردان گشود. در تلویزیون امریکا رسم است که هر چند قسمت از هر سریال‌ تلویزیونی را شخص دیگری کارگردانی می‌کند. از کارهای مهم او سریال بالاتر از خطر(مأموریت غیرممکن)، مرد شش میلیون دلاری، استارسکی و هاچ، هالک، کارآگاه راک‌فورد، دکتر کوئین، بِی‌واچ، پیشتازان فضا و بافی صیاد خون‌آشام‌هاست. او تا به حال بیش از 400 ساعت سریال تلویزیونی، 5 فیلم سینمایی و 60 فیلم مستند ساخته و هنوز فعال است. خلاصه یادتان باشد اگر گذارتان به هالیوود افتاد و جایی گیر کردید اول از همه سراغ مستر بدیعی را بگیرید.اخیراً رضا بدیعی مصاحبه‌ای را به زبان سلیس فارسی (جز وقتی که اکسایتد شده) با میز گردی با شما انجام داده که با صرف نظر از بعضی از سئوال های مجری برنامه و خنده های نامفهومش دیدنی‌ست. صحبت جالبی هم دربارۀ بهروز وثوقی و علل عدم موفقیتش در سینمای امریکا (از جمله داشتن شرف!!!) می‌شود.دقت داشته باشید که لینک مصاحبه موقتی‌ست و تا سه شنبۀ هفتۀ آینده بیشتر دوام نخواهد داشت. این هم مصاحبه با سرعت پایین برای دوستان در وطن.
___________________________________________________________
خیلی سال هست که ایرانی های زیادی ترک وطن کردن و به کشورهای دیگه مهاجرت کردن انقلاب ایران این جریان رو شدت بخشید وخیلی از آدمها ناخواسته دست به این کار زدن و در حال حاضر هم که با سیاست های طلایی سیاستمداران ایران به لطف و عنایت الهی تو صادرات نخبه گان گوی سبقت رو از همه بردیم و به این موضوع هم افتخار می کنیم
در هر صورت قرار بود رامتین از آدمهای موفق ایرانی در اونور آبها برامون مطلب بذاره که از قراره معلوم گرفتاری های زندگی تا حالا که اجازه نداده
این مطلب رو از وب سایت آنسوی دیوار انتخاب کردم
وحید 6/9/85

جمعه، آذر ۰۳، ۱۳۸۵

لینکستان

سورپرایز

پارسا را که از پرستارش تحویل گرفتم بهش گفتم که میریم خرید. میگه میریم ماشین بخریم؟ میگم نه! یک کمی حالش گرفته میشه. اصلا خرید را به ماشین خریدن میدونه و بس. هیچ چیز دیگه ای به اندازه ماشین خوشحالش نمی کنه. میگم ماشین هم میخریم اما یک چیز دیگه که از مامان خواسته بودی هم میخریم. از ذوق ماشین به چیزی که میگم اصلا توجهی نمی کنه. وارد فروشگاه که میشیم یک درخت بزرگ دویست دلاری گذاشته اند دم در که می خواد براش بخرم. بهش توضیح میدم که بودجه کمتری برای درخت در نظر گرفته ایم. عجیب و غریب نگاه میکنه و میگه بودجه چیه؟ می خندم و میگم یعنی من اینقدر پول ندارم. میگه خوب هروقت داشتی بخر. معمولا عکس العملش دربرابر" پول ندارم" همینه میگه هروقت داشتی بخر. میگه پس ماشین من چی شد؟ می دونم تا ماشین نخریم هیچ کار دیگه ای نمی تونیم بکنیم پس اول میریم یک ماشین پلیس که انتخاب میکند را برمیداریم بعد هم میریم طرف درخت های کریسمس. خیلی ذوق زده است. درخت کوتاهی را انتخاب می کنیم و یک چیزایی هم برای تزئینش بر میداریم. برمی گردیم خونه. درخت را سر هم کرده و تا حدودی تزئینش هم کردیم. صدای در گاراژ که آمد چراغها را خاموش کردیم و ساکت نشستیم تا ساناز بیاد تو. آخه پارسا دوست داشت که ساناز را سورپریز کنه. آنقدر ذوق زده بود که نمی تونست ساکت بمونه. مامانش که آمد تو بلند داد زد: "سورپرایز!!" و کلی هم خندید. چند تا عکس گرفتیم که اینجا گذاشته ام

سعید

پنجشنبه، آذر ۰۲، ۱۳۸۵

یک عکس و چند نظر

و اما داستان عکس کلیسای نتردام که اکثر ما را یاد گوژپشت می اندازد. اولا برام جالب بود که هادی جان چیزی را دید که خودم زمان عکس گرفتن بهش توجهی نکرده بودم و اگر دیده بودمش مطمئنا داخل کادرم نمی گذاشتمش چرا که تمام توجهم به پنجره بود و شیشه های رنگی اش. کامنت وحید هم جالب بود و کمی تا قسمتی خنده دار. و اما حدس رامتین جان به واقعیت نزدیک نبود چرا که عکس را هفته اول عید گرفته ام و هوا هنوز سرد بود و داخل کلیسا هم تا جایی که یادم میاد گرم نبود. به هر حال چیزی که من در ذهنم داشتم و انتظار هم نداشتم کسی به آن اشاره کنه این بود باز کردن پنجره کلیسای نتردام به عنوان سمبل مذهب کلاسیک – در ذهن من البته – نشان می دهد که آنهاییکه داخل هستند نیاز به هوای تازه بیرون که دنیای واقعیت هاست دارند و آنهایی هم که در هوای تازه بیرون هستند به جای شیشه های رنگی که زیبا هستند می توانند داخل تیره کلیسا و هوای دم کرده آن را ببینند و حس کنند. این همان پنجره ای است که به نظرم باید در تمام مذاهب کلاسیک دنیا باز بشه تا نور و هوای تازه به داخل فضاهای تنگ نظری مذهبی بوزد

سعید

خانم هدایتی

از در که میاد تو لبخندش را به یاد میارم. میگه سلام سعید آقا. سلام می کنم. میگه خدا خدا می کردم باشید. می دونم که نمی تونه انگلیسی صحبت کنه و می خواد که من کمکش کنم تا از همکارم سوالهاشو بپرسه. به علت سرطان مجبور شده اند که سینه هاشو بردارند و از همکارم پروتز می خواد. هر دوسال یکبار می تونه از دولت بخشی از هزینه اش را بگیره و بهم میگه که الان وقتشه که اقدام کنه. کمکش می کنم با همکارم که خانم است و این جور کیس ها را انجام می دهد صحبت کنه و سفارش بده. کارش که تمام می شه میگه دوستانش بهش می گویند که چرا حتی بخشی از هزینه را می دهد. آنها هیچ پولی بابت این جور چیزها و یا حتی دارو و دندان پزشکی نمی دهند. می دونم که فقط حقوق بازنشستگی می گیره که مقدارش زیاد نیست. بهش می گم که راه داره اما غیر قانونی است و باید تقاضای کمک دولتی بکنه و از این داستان ها. لبخندی میزنه و میگه من حاضرم همیشه نون و پنیر بخورم و پول این جور چیزها را خودم بدهم اما از این کارها نکنم. لبخندش پایان ناپذیر است. میگه بیست و هشت سال است که از ایران زده بیرون و همه خانواده اش اینجا هستند. میگه تازگی ها یکی از نوه های خواهرش دانشگاه اصفهان قبول شده اما راهش نداده اند. میگم قبول شده و راهش نمی دهند!! چرا؟ با همون لبخند زیبایی که داره میگه آخه ما بهایی هستیم. میگم آها! حالا متوجه شدم!؟!؟!؟ عجله داره که بره. خدانگهداری می گویم و میگم که جمعه که میاد سفارشش را بگیره بیشتر صحبت می کنیم. تصویر روزنامه کیهان و اطلاعات و ... میاد توی ذهنم با آن آگهی هایی که اینطور شروع می شد: اینجانب ---- معتقد به فرقه ضاله بهایی و الی آخر. دلم می خواد یک کمی ازش بیشتر بپرسم. اینهم یکی از خوبی های زندگی در کشور هفتاد و دوملت است که میشه بی هیچ دغدغه ای بگی کی هستی و به چی اعتقاد داری

سعید

چهارشنبه، آذر ۰۱، ۱۳۸۵

سه‌شنبه، آبان ۳۰، ۱۳۸۵

بدون شرح

Toronto Zoo, November 2006
سعید

!!!!چت سکسی در قم

آقاجان فکر بد نکنید! اول مطلب را بخوانید بعد قضاوت کنید
سعید

جت شخصی

شرکت بوئینگ و ایرباس بزرگترین هواپیماهای لوکس و شخصی را می فروشند
بوئینگ
کوچکترین مدل لوکس بوئینگ نوزده صندلی دارد به قیمت چهل و هشت میلیون دلار بدون تزئینات داخلی و معمولا خریدار حدود پانزده میلیون دلار خرج وسایل داخلی می کند. مدل دیگر که بزرگتر است حدودا پنجاه و هشت میلیون دلار است. بوئینگ مدل جدیدی را امسال به بازار می فرستد که ظرفیتی بین بیست تا شصت نفر دارد و حدود شصت و هشت میلیون قیمت دارد
ایرباس
معروفترین مدل ایرباس بین بیست تا پنجاه نفر ظرفیت دارد و پنجاه و پنج میلیون دلار قیمت دارد. مدل پرستیژ آ سیصد و بیست، بزرگترین مدل است که بین بیست تا شصت نفر ظرفیت دارد و حدودا شصت و پنج میلیون دلار قیمت دارد. جدیدترین مدل ایرباس بین چهارده و هجده نفر جا دارد و حدودا چهل و پنج میلیون دلار قیمت دارد

منبع: آسوشیتد پرس

پی نوشت: علت اینکه این مطلب توجهم را جلب کرد این بود که با توجه به قیمت بالای نفت و یکسالی که هموطنان ما نفت را بر سر سفره خود داشته اند و متاسفانه نتوانسته اند آن را بنوشند و با عنایت به اینکه این بشکه های نفت جا می گیرند، من بهتر دیدم که کمک فکری به دوستان بدهم که چطور پولشان را خرج کنند که هم با کلاس باشه و هم ضرر به سلامتی شون نزنه. راستی دوستان وقتی هواپیمای شخصی خریدند لطف کرده و اجازه بدهند ما هم یه بوق بزنیم

شعار هفته: به امید آنکه { از صدقه سری نفت سر سفره، } هر ایرانی یک جت شخصی داشته باشد

سعید

شنبه، آبان ۲۷، ۱۳۸۵

حیوانات به سادگی به ما نشان می‌دهند که چطور می‌توان محدودیتهای ذهنی تحمیل شده را پذیرفت . کک، فیل و دلفین مثالهای خوبی هستند.
ککها حیوانات کوچک جالبی هستند آنها گاز می‌گیرند و خیلی خوب می‌پرند آنها به نسبت قدشان قهرمان پرش ارتفاع هستند.اگر یک کک را در ظرفی قرار دهیم از آن بیرون می‌پرد . پس از مدتی روی ظرف را سرپوش می‌گذاریم تا ببینیم چه اتفاقی رخ می‌دهد . کک می‌پرد و سرش به در ظرف می‌خورد و با کمی سر درد پایین می‌آید . دوباره می‌پرد و همان اتفاق می‌افتد . این کار مدتی تکرار می‌شود . سر انجام در ظرف را بر می‌داریم کک دوباره می‌پرد ولی فقط تا همان ارتفاع سرپوش برداشته شده درست است که محدودیت فیزیکی رفع شده است ولی کک فکر می‌کند این محدودیت همچنان ادامه دارد

فیلها را می‌توان با محدودیت ذهنی کنترل کرد . پای فیلهای سیرک را در مواقعی که نمایش نمی‌دهند می‌بندند . بچه فیلها را با طنابهای بلند و فیلهای بزرگ را با طنابهای کوتاه به نظر می‌آید که باید بر عکس باشد زیرا فیلهای پرقدرت به سادگی می‌توانند میخ طنابها را از زمین بیرون بکشند ولی این کار را نمی‌کنند علت این است که آنها در بچگی طنابهای بلند را کشیده اند و سعی کرده اند خود را خلاص کنند . سرانجام روزی تسلیم شده دست از این کار کشیده اند،از آن پس آنها تا انتهای طناب می‌روند و می ایستند آنها این محدودیت را پذیرفته‌اند.

دکتر ادن رایل یک فیلم آموزشی در مورد محدودیتهای تحمیلی تهیه کرده است . نام این فیلم « می‌توانید بر خود غلبه کنید » است در این فیلم یک نوع دلفین در تانک بزرگی از آب قرار می‌گیرد نوعی ماهی که غذای مورد علاقه دلفین است نیز در تانک ریخته می‌شود . دلفین به سرعت ماهیها را می‌خورد . دلفین که گرسنه می‌شود تعدادی ماهی دیگر داخل تانک قرار می‌گیرند ولی این بار در ظروف شیشه‌ای دلفین به سمت آنها می‌آید ولی هر بار پس از برخورد با محافظ شیشه‌ای به عقب رانده می‌شود پس از مدتی دلفین از حمله دست می‌کشد و وجود ماهی‌ها را ندیده می‌گیرد . محافظ شیشه‌ای برداشته می‌شود و ماهیها در داخل تانک به حرکت در می آیند آیا می‌دانید چه اتفاقی می‌افتد ؟ دلفین از گرسنگی می‌میرد غذای مورد علاقه او در اطرافش فراوان است ولی محدودیتی که دلفین پذیرفته است او را از گرسنگی می‌کشد .

ما دلفین نیستیم فیل و کک هم نیستیم ولی می‌توانیم از این آزمایشات درس بگیریم زیرا ما هم محدودیت‌هایی را می‌پذیریم که واقعی نیستند به ما می‌گویند یا ما به خود می‌گوییم نمی‌توان فلان کار را و بهمان کار را انجام داد و این برای ما یک واقعیت می‌شود محدودیت ذهنی به محدودیتی واقعی تبدیل می‌شود و به همان مستحکمی . بخشي از آنچه ما واقعیت می‌پنداریم واقعیت نیست بلکه پذیرش ماست هادي

پنجشنبه، آبان ۲۵، ۱۳۸۵

تابلوهای تبلیغاتی


وقتی که اینترنت با سرعت بالا گرفتم، اخوی آمریکایی گفت که من آخرین نفری هستم که در آمریکای شمالی این کار را انجام داده ام و بعد از من نسل اینترنت دایال آپ ور افتاد. چیزی که بهش نگفتم این است که اینطور نیست چرا که یک خط دایال آپ با ماهی ده دلار برای استفاده در فروشگاهمون گرفته ام!! چرا؟ چون رئیسمون با میلیون ها دلار پولی که داره برای همسر گرامی خودش دایال آپ گرفته و به منم گفت که اگر می خوام اینترنت داشته باشم باید هزینه اش را از جیب مبارکم بدهم!! خوب منهم صد و بیست دلار در سال می دهم و در عوض اقلا در هفته صد و بیست دلار از وقتم را که ایشان پولش را می دهند پای اینترنت صرف می کنم!! این به اون در!! دلیل اینکه به این نکته اشاره کردم این است که پارسال بهمن ماه وقتی که دوربین دیجیتال خریدم دیگه خجالت کشیدم به اخوی آمریکایی بگم چرا که دیگه مطمئن بودم باورش نمیشه که من هنوز از دوربین فیلمی استفاده می کنم. به هر حال چیزی که باعث شد تمام این مطالب نا مربوط و به قول علما لایتچسبک به خاطر من بیاید این بود که امروز داشتم سایت بی بی سی فارسی را چک می کردم که به یک سری عکس از تابلوهای تبلیغاتی در تهران برخوردم که برام جالب بود و یادم انداخت که از وقتی که دوربینم را خریده ام همه اش می خواستم این کار را انجام بدهم و از تابلوهای تبلیغاتی دور و برم عکس بگیرم و آنها را روی وبلاگ بگذارم اما دو نکته باعث شده که این داستان به تاخیر بیفتد اول دومی را می گویم: دوم اینکه برای اینکار وقت آزاد لازم دارم که در لغتنامه من این واژه یافت می نشود و از آن مهمتر اولا است که دوم می گویمش و آن این است که وقتی خوب نگاه می کنم می بینم که بیش ازنیمی از تبلیغات حالا چه با ربط چه بی ربط یک خانم نه چندان محجبه که چه عرض کنم کمی تا قسمتی عریان دارند که مطمئن نیستم بشه آنها را روی وبلاگ گذاشت

سعید

یک عکس چند برداشت



عکس نمایی از داخل کلیسای نتردام یا به قول محلی ها نتقدم است. اگر حال داشتید کامنت بگذارید که چه برداشتی از آن می کنید. اگرم حال نداشتید خوب نداشتید دیگه کاریش نمیشه کرد. اگرهم برداشت خاصی از آن نمی کنید زیاد به گیرنده های خودتون دست نزنید مطمئنا ایراد از فرستنده – که من باشم - است

سعید

سه‌شنبه، آبان ۲۳، ۱۳۸۵

اولین زن غیر فضانورد در فضا چه می کند؟

سعید

جای خالی را پر کنید


این کاریکاتور شما را یاد ... می اندازد
الف) سیاست خارجی کشور گل و بلبل
ب ) وضعیت اقتصادی سرزمین بلبلستان
ج) سیاست داخلی کشور گلستان
د) شرایط اجتماعی سرزمین داریوش کبیر، بیست و پنج قرن بعد
ه) - مثل معمول - همه گزینه ها
سعید

یکشنبه، آبان ۲۱، ۱۳۸۵

وبلاگهای برتر در رقابت های دویچه وله
بلاگ های برتر رو لینکشون رو بالا گذاشتم
وحید 21/8/85

شنبه، آبان ۲۰، ۱۳۸۵

دو سه تا لینک، همین و بس

حتما شعر معروف- ز شیر شتر خوردن و سوسمار- .... را شنیده اید! اگر هم نشنیده اید مهم نیست. فقط اینجا کلیک کنید و راهنمای تصویری خورش سوسمار را ببینید. لطفا اگر گلاب به روتون حالتون بد شد به من فحش ندید. اصلا اگر دل نازکید از اول کلیک نکنید. راستی بد نیست اینجا هم کلیک کنید و آخرین پدیده تکنولوژیکی بیسیم را ببینید. یکی از کارمندان اینترنت پر سرعت در ایران
سعید

پاییزان


Chorley Park - Toronto
Oct 16, 2006

Saeed

پنجشنبه، آبان ۱۸، ۱۳۸۵

مترو

ساعت هفت و ربع صبح است. هوا عالی است. تصمیم می گیرم تا سر خیابان بی ویو* را پیاده بروم. اتوبوس سر ساعت می آید و حدود هشت و پنج دقیقه می رسم به تورنتو. ایستگاه فینچ مملو است از آدمهایی که به هم تنه می زنند تا یک صندلی خالی پیدا کنند و باقی سفرشان را به سمت داون تاون دور از تنه زدن های بیشمار مسافران دیگر به موسیقی گوش داده یا روزنامه شان را بخوانند و یا مثل آدمهای مونگول سعی کنند که چشمشان به هم نیفتد و خیره به تبلیغات، آرام و بیصدا بنشینند. یک صندلی خالی کنار در خروجی پیدا می کنم و می نشینم. روزنامه ام را می خوانم. ایستگاه بعدی نورث یورک سنتر است. عده ای سوار می شوند و من هنوز روزنامه می خوانم. به ایستگاه شپرد که می رسیم آنقدر مسافر هست که عده ای حتی بیرون می مانند. من هنوز غرق در روزنامه ام هستم. هنوز درست و حسابی ایستگاه را رد نکرده ایم که اعلام می کنند که به دلیل اشکال فنی در ایستگاه یورک میلز همه باید پیاده شویم. همه مثل بچه های حرف گوش کن پیاده می شویم. به جمعیت که نگاه می کنم و یاد جمعیت ایستگاه شپرد که می افتم تصمیم می گیرم که یک ایستگاه برگردم عقب! به ساعتم نگاه می کنم، هنوز وقت دارم. برمی گردم ایستگاه شپرد. قطار که می آید خودم را جا می کنم. چند ثانیه ای طول می کشد تا جا به جا شوم. ناگهان جوانی که کنارم ایستاده است توجهم را جلب می کند. حدودا بیست و سه چهار ساله است. ریش اصلاح کرده مرتبی دارد. کمی ناراحت به نظر می آید – شاید هم من اینطور به نظرم می آید – بدون دلیل نظرم را جلب می کند. کوله پشتی بزرگی بر دوشش دارد. قطار که شروع به حرکت می کند او هم شروع می کند به قرآن خواندن. از حفظ می خواند. صدای خوبی هم دارد. کمی صدایش بلند می شود. دو سه نفری که پهلوی من ایستاده اند سرشان را بلند می کنند. نگاهی به او می اندازند و دوباره مشغول کتاب و روزنامه شان می شوند. یکدفعه یاد مطلبی که درباره تجربه خانمی در متروی لندن بعد از بمب گذاری ها خواندم می افتم. تسلط خوب به قرآن دارد. تا به ایستگاه یورک میلز برسیم دو سه بار بر می گردد و پشت سرش را با نگرانی نگاه می کند. نمی توانم روی متنم تمرکز کنم. تصمیم می گیرم تا در ایستگاه یورک میلز بزنم بیرون. ایده ای که یک کمی به نظرم خنده دار می آید. آنقدر شلوغ است که نمی توانم بزنم بیرون! همینکه از ایستگاه خارج می شویم دوباره می ترسم. یک لحظه به خودم میگم شاید یکی از همون دسته ای است که چند ماه پیش دستگیر شدند و اعتراف کردند که می خواستند به چند مرکز دولتی و مترو در تورنتو حمله کنند. سعی می کنم به خودم آرامش بدهم. با خودم فکر می کنم که منم دارم می شم مثل کانادایی ها. یک بعدی و همه را سیاه و سفید می بینم. به ساعتم نگاه می کنم هنوز وقت دارم پس جدی جدی تصمیم می گیرم که ایستگاه بعدی که ایستگاه لورنس است پیاده شوم. تصویر ساناز و پارسا میاد توی ذهنم. به خودم میگم اگر این بابا خودشو منفجر کنه حتی تکه ای هم از من باقی نمی مونه که یک گوشه ای خاکش کنند. صدای قرآن خواندنش بلندتر می شود و عرق سردی به تن من می نشیند. در باز می شود سر جایم میخکوب شده ام. حتی نمی توانم پیاده شوم. می بینم که ایستگاه لورنس را بدون آنکه متوجه شوم رد کرده ام و الان در ایستگاه اگلینتون هستم. فقط یک ایستگاه دیگه مانده. با صدای نسبتا بلند همچنان قرآن می خواند. همه به نظر آرام می آیند. شاید فکر می کنند که دارد آوازی را زمزمه می کند. اگر چه هیچکس متوجه تشویش من نشده است از خودم خجالت می کشم. با صدای دینگ به خودم می آیم. در باز شده است. از در می زنم بیرون و نفس راحتی می کشم. اولین چیزی که به نظرم می رسد این است که تا حالا نمی دانستم که اینقدر از مرگ می ترسم. ساعت هشت و چهل دقیقه است و سی دقیقه گذشته مثل یک عمر گذشت

*Bayview

سعید

جنگ و صلح از نگاه اصغر آقا دات کام



سعید

یکشنبه، آبان ۱۴، ۱۳۸۵

لينكستان

تحليل آماری از بازی پرسپوليس و استقلال
اين مطلب روبهتره استقلالي ها نخونن مخصوصا اونايي كه تو آمريكا جهانخوار زندگي مي كنن
روی جاده نمناك
يكی از طرفداران پرسپوليس

جمعه، آبان ۱۲، ۱۳۸۵

گریه کن گریه قشنگه
مطمئنا قصد من گذاشتن عکس تزئینی نیست باور کنید خیلی تعجب کردم این عکسو دیدم بیشتر طرفداران دو آتیشه استقلال بعد از بازی کاملا خوشحال بودن که حریفشون حال داد از 9 تا موقعیت صدر صد گل فقط دوتا شو گل کرد این دوستان از قرار معلوم خیلی بی جنبه تشریف دارن که اینجوری دارن گریه می کنن یه کی نیست بهشون بگه : عزیزه من اگه نصف اون موقعیت ها گل می شد اونموقع چیکار می کردین در هر صورت بنده به شخصه این شکست خفیف رو به تمام طرفدارهای استقلال مخصوصا "اونور آبی ها "تبریک می گم واقعا باید به این تیمشون افتخار کنن خدا وکیلی خیلی کاره بزرگی کردن که دو بر یک باختن به نظر من این باختشون از قهرمانی فصل قبل هم ارزشش بیشتر بود
یکی از طرفداران پرسپولیس

ساختمانهای عجیب و غریب



این ساختمان که باید توجه شما را وقتی از کنار آن رد می شوید جلب کند به خانه رقص معروف است. این خانه توسط یک آرشیتکت اهل کالیفرنیا طراحی و ساخته شده و در پراگ است

بانک آسیا یکی از ساختمانهای معروف در بانکوک است. این ساختمان که در سال هشتاد و پنج میلادی ساخته شده است شبیه روبات است. این ساختمان به نوعی سمبل بانکداری مدرن شناخته می شود

اولین بار که شما به تصویر این ساختمان نگاه می کنید فکر می کنید که یک زلزله شدید آن را به دو قسمت تقسیم کرده است. این ساختمان به عنوان یادبودی از زلزله هزار و هشتصد و دوازده در ریک ساخته شده است.

این خانه که صد و سی پنج درجه نامیده می شود در ژاپن ساخته شده است. اطلاعات بیشتری از آن در دست نیست

این ساختمان را در سال دوهزار و چهار در لهستان به یک مرکز خرید اضافه کردند و به نظر می آید که آن را فشار داده و له کرده اند

یک ساختمان که به نظر می آید که وارونه شده است
منبع: یکی از دوستان برام ایمیل زده بدون ذکر منبع
سعید

پنجشنبه، آبان ۱۱، ۱۳۸۵

Halloween

سه شنبه روز هالوین بود. پارسا به همراه دختر یکی از دوستامون با مامانش رفته بود بیرون و کلی هم شکلات جمع کرد. عکسهایی که ازش گرفتیم را می توانید اینجا ببینید. البته ناگفته نماند از آنجاییکه همه این داستان در شب اتفاق می افتد و در نتیجه هوا تاریک است پس عکس زیادی از بیرون نداریم
سعید

چهارشنبه، آبان ۱۰، ۱۳۸۵

Baby Boomers

وقتی جنگ جهانی دوم تمام شد و سربازها برگشتند سر خانه و زندگی شان اولین کاری که کردند تولید انبوه بچه بود. به آمار تولد در آمریکا و کانادا در آن زمان که نگاه می کنید سرعت بسیار بالایی در رشد آن می بینید. این نسل را بیبی بومرز می نامند. این روزها بسیاری از شرکت ها در تصمیم گیری هاشون بسیار به این نسل توجه دارند و استراتژی هاشون را طوری طراحی می کنند که با این نسل سر و کار داشته باشند. مثلا در زمینه ای که من کار می کنم چیزهای بسیاری هستند که فروششان بیشتر از گذشته شده است چرا که نسل پیشین چندان به این مسائل اهمیتی نمی داده اما مطالعات نشان داده است که نسل بیبی بومرز بیشتر از پدر و مادرهایشان به فکر سلامتی خود هستند و بیشتر و راحتتر در این زمینه خرج می کنند و همین باعث شده که فروشگاه های بیشتری شبیه فروشگاهی که من در آن کار میکنم افتتاح شوند. کارهای زیادی در این زمینه انجام گرفته است اما کاری که جیمز لاو انجام داده است منحصر به فرد است. او وبسایتی راه انداخته است که لحظه به لحظه آمار مرگ این نسل را نشان می دهد. به عنوان مثال در این وبسایت می توانید ببینید که آخرین کسی که از این نسل مرده چند دقیقه پیش بوده و یا هر چند دقیقه یکی می میرد و ... البته به نظر من این وبسایت بیشتر جنبه آماری وشایدم کنجکاوی و سرگرمی دارد تا جنبه مفید کارآمد

سعید

و آنگاه خدا خر را آفرید

و خدا خر را آفرید و به او گفت: و تو یک خر خواهی بود و مثل خر کار خواهی کرد و بار خواهی برد از زمانی که تابش آفتاب آغاز می شود تا زمانی که تاریکی شب می رسد. همواره بر پشت تو باری سنگین خواهد بود و علف خواهی خورد و از عقل بی بهره خواهی بود و پنجاه سال عمر خواهی کرد. خر به خداوند پاسخ داد:خداوندا! من می خواهم خر باشم، اما پنجاه سال برای خری همچون من عمری طولانی است. پس کاری کن فقط بیست سال زندگی کنم. و خداوند آرزوی خر را برآورده کرد. و خدا سگ را آفرید و به او گفت: تو نگهبان خانه انسان خواهی بود و بهترین دوست و وفادارترین یار انسان خواهی شد. تو غذایی را که به تو می دهند خواهی خورد و سی سال زندگی خواهی کرد. تو یک سگ خواهی بود. سگ به خداوند پاسخ داد: خداوندا! سی سال زندگی عمری طولانی است. کاری کن من فقط پانزده سال عمر کنم. و خداوند آرزوی سگ را برآورد. و خدا میمون را آفرید و به او گفت: تو یک میمون خواهی بود. از این شاخه به آن شاخه خواهی پرید و برای سرگرم کردن دیگران کارهای جالب انجام خواهی داد و بیست سال عمر خواهی کرد.میمون به خداوند پاسخ داد: بیست سال عمری طولانی است، من می خواهم ده سال عمر کنم. و خداوند آرزوی میمون را برآورده کرد
و سرانجام خداوند انسان را آفریدو به او گفت: تو انسان هستی. تنها مخلوق هوشمند روی تمام سطح کره زمین. تو می توانی از هوش خودت استفاده کنی و سروری همه موجودات را برعهده بگیری و بر تمام جهان تسلط داشته باشی. و تو بیست سال عمر خواهی کرد. انسان گفت: سرورم! من دوست دارم انسان باشم، اما بیست سال مدت کمی برای زندگی است. آن سی سالی که خرنخواست زندگی کند و آن پانزده سالی که سگ نخواست زندگی کند و آن ده سالی که میمون نخواست زندگی کند، به من بده. و خداوند آرزوی انسان را برآورده کرد. و از آن زمان تا کنون انسان بیست سال مثل انسان زندگی می کند و پس از آن، سی سال مثل خر زندگی می کند، ازدواج می کند و مثل خر کار می کند و مثل خر بار می برد و پس از اینکه فرزندانش بزرگ شدند، پانزده سال مثل سگ از خانه ای که در آن زندگی می کند، نگهبانی می دهد و هرچه به او بدهند می خورد. و وقتی پیر شد، ده سال مثل میمون زندگی می کند، از خانه این پسر به خانه آن دختر می رود و سعی می کند مثل میمون نوه هایش را سرگرم کند. و این بود همان زندگی که انسان از خدا خواست
منبع: دوم دم دات کام – ابراهیم نبوی
سعید