کل نماهای صفحه

شنبه، بهمن ۱۴، ۱۳۸۵

یک روز نه چندان بد نه چندان خوب

وقتی روزت را با شکایتی احمقانه مثل اینکه "چرا کلاغ فرقش اینه که این بالش از اون بالش مساویتره؟ شروع می کنی" انتظار داری چطوری تمومش کنی؟ ساعت شش است. خسته اما نه کلافه از خانه مری که براش واکر برده ام بر می گردم. بانویی که تا دو ماه دیگه نود سالش تمام میشه! وقتی بهش میگم که باید برای تولد صدسالگی اش مرا هم دعوت کنه می خنده و میگه من نمی دونم همین نودمی را هم میبینم یا نه! بهش میگم بعد از صدمی با هم بحث الباقی را هم می کنیم. دو روزه که دارم برای این واکر می روم پیشش حالا که دارم از در می روم بیرون می پرسه راستی اسمت چی بود؟ می گم: سعید. می گه برای تولدم حتما خبرت می کنم. بیرون باد سردی می وزه. سر راهم قبل از رسیدن به ایستگاه مترو می روم داخل استار باکس که قهوه بگیرم. دختر جوانی پشت صندوق با لبخندی که مصنوعی نیست سلامی می کنه و می پرسه روزت تا حالا چطور بوده؟ می گم عالی!! با یک کم تعجب میگه هیچوقت همچین جوابی نشنیده ام. می گم: روز تو چطور بوده؟ میگه روز خوبی نداشته ام. می گم ببین من روزم را با یک شکایت احمقانه شروع کرده ام و سه چهار تا جنس برگشتی داشته ام و کلی هم با یک شرکت بزرگ درباره سفارشم که از ماه دسامبر تا حالا بین کبک و آمریکا سرگردان است بحث بی فایده داشته ام و ... بازم می خوای بشنوی؟ میگه تو به این میگی روز عالی؟ می گم برای خودم هم تعجبه چون تمام این روز سرتاسر دردسر و احمقانه نتونست کلافه ام کنه و من همچنان به خودم گفتم که می تونست بدتر از این باشه. به خودم تلقین کردم که اینم بخشی از کاره و نباید منو اذیت کنه. موبایلش زنگ زد. گفتگومان نیمه کاره ماند اما مطمئنم حرفهام روش تاثیر داشت. حالا مثبت یا منفی! نمی دونم. از دو حال خارج نیست. یا اینکه میگه بدک نیست یک کمی کمتر سخت بگیره. یا به خودش میگه این پسره اگر یک روز سرتاسر گ...ی را عالی می دونه پس حتما یک تخته اش کمه. فرقی نمی کنه مهم اینه که من برای اولین بار بدون سردرد رفتم خانه

سعید

هیچ نظری موجود نیست: