کل نماهای صفحه

پنجشنبه، بهمن ۲۶، ۱۳۸۵

ویکتوریا سیکرت

امروز یکی از اون روزا بود. کدوم روزا؟ اون روزایی که آخرش آرزو می کنی که کاش توی رختخواب مانده بودی و از جات تکان نخورده بودی! ساعت ده صبح قرار مصاحبه کاری داشتم. یکربع به هشت زدم بیرون. بیست و پنج یا سی سانتی برف روی زمین بود. راه نیم ساعته را در عرض یکساعت و ربع رفتم. ساعت نه تازه نیمه راه بودم. اتوبوسم را عوض کردم و خوشحال که یک صندلی سر نبش گیرم آمده نشستم. ساعتم را نگاه می کنم! باید سر وقت برسم. با خودم فکر می کنم که اگر توی این خیابانهای شدیدا لغزنده تصادف کنم چی میشه؟ نمی دونم چرا این فکر احمقانه به ذهنم آمد اما دو یا سه دقیقه بعد در حالی که اتوبوس توی ایستگاه ایستاده است صدای بنگ و بله درست حدس زده اید ماشینی از پشت زد به اتوبوس ما. پیاده می شویم و در حالی که چهار تا اتوبوس خط های دیگه می آیند و می روند پانزده دقیقه منتظر می مانم تا اتوبوس بعدی تشریف فرما شوند. سعی می کنم که به هیچ چیز احمقانه دیگری فکر نکنم. بیست دقیقه به ده می رسم. هنوز برف میاد. شدید هم میاد. به منشی میگم که برای مصاحبه دوم آمده ام. میگه بشین ساعت ده مصاحبه ات انجام میشه. تلویزیونی توی سالن است که یک شو آبدوغ خیاری نشان میده. خانم مجری با یک دوربین مخفی رفته توی فروشگاه ویکتوریا سیکرت و از آقایان سوال میکنه که اگر می خواهند میتونه لباس زیری را که برای روز ولنتاین برای همسر یا دوست دخترشون انتخاب کرده اند را بپوشه تا ایده بهتری از خریدشون داشته باشند!! بدون استثنا آقایون در حالی که مثل گوجه فرنگی قرمز شده اند تشکر می کنند و می گویند که نه!! – احمقا!! – ساعت ده و نیم است و خانم منشی خودش از اینکه میبینه ما بدون سر و صدا نشسته ایم خجالت میکشه و زنگ میزنه به دفتر که پس چی شد؟ می گویند الان یکی میاد. نیم ساعت دیگه هم میگذره و من درحالی که اخبار احمقانه هالیوود را دنبال می کنم میبینم که منشی بیچاره هر پنج دقیقه زنگی میزنه. در آخر هم می گویند که به دلیل بدی هوا!! باید برید جمعه بیایید. منشی مودبانه می پرسه شما می تونی جمعه بیای؟ می پرسم انتخاب دیگری هم دارم. می خنده و میگه نه! میگم پس جمعه می بینمتون!! بیرون هنوز برف میاد. دما بیست و هشت درجه زیر صفر است و درحالی که سرم درد میکنه میرم سر کار. رسیده و نرسیده همکارم میگه چی شد؟ میگم هیچی باید برگردم! میگه بگذریم برای خانمت چی گرفتی؟ میگم هیچی!! یعنی هنوز هیچی! اما شاید برم ویکتوریا سیکرت! میگه جدی؟ میگم شاید یک مدل پیدا شد که لباس زیرها رو برام امتحان کنه؟ گیج شده! میگه تو اهل این شوخی ها نبودی! میگم تو هم اگر یکساعت و بیست دقیقه منتظر مصاحبه که چه عرض کنم، بازجویی مانده بودی و شوی احمقانه ای را که هیچوقت توی عمرت نگاه نمی کنی را به اجبار میدیدی حال بهتر از من نداشتی. داستان را توضیح میدم تا از گیجی در بیاد. خدا باقی روز را به خیر کنه

سعید

هیچ نظری موجود نیست: