کل نماهای صفحه

پنجشنبه، فروردین ۰۹، ۱۳۸۶

: روی دستگاه پیغام گیر یکی از دوستان پیام بسیار جالبی بود

اگر چیزی را دوست نداری
آن را تغییر بده
اگر نمی توانی آن را تغییر بدهی
رفتارت را عوض کن
شکایت نکن

If you don’t like something
Change it
If you can’t change it
Change your attitude
Don’t complain!

سعید

چهارشنبه، فروردین ۰۸، ۱۳۸۶

دوشنبه، فروردین ۰۶، ۱۳۸۶

فرا رسيدن نوروز يكي از نشانه هاي فرهنگ ايراني را كه نماد هويت ملي ما شده است به تمامي دوستان شادباش ميگويم.هادي

چهارشنبه، فروردین ۰۱، ۱۳۸۶

که موسم طرب و عیش و نوش آمد


شاد باشید وسرفراز
رامتین

نوروز 1386 مبارک

نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشی
که بسی گل بدمد باز تو در گل باشی
من نگویم که کنون با که نشین و چه بنوش
که تو خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی
حافظ
بهار ایران در آوازهای سیب و گنجشک شکوفه میکند. سال نو از خلیج همیشگی فارس سر بر
میکشد و برف آبهای البرز را بوسه میزند .رودهای زندگی جاری میشود و دشتهای سرزمین
پدری را میپوشاند.
سایت روز
صلح و کار فراوان در سال خوک
بالاخره سگ سال را به پایان رساند و برای یک استراحت طولانی دوازده ساله ما را ترک کرد
بر مبنای گاهشماری های شرقی سال 1386 /2007 سال خوک است.
خوک آخرین حلقه دوازده گانه سالهاست و در بطن خود زندگی دوباره با تمام شور وشرش را دارد
همه اضطراب و تلخی سالهای گذشته جایش را به آرامش و شادی در سال خوک میدهد.از نظر
طالع بینی چینی سال خوک بهتربن سال برای تمام مردم دنیا ست سالی که از دست گرفتاریهای
اداری و سیاسی میتوان نفسی راحت کشید در این سال خیانتها و با اعتمادیها بسیار کم خواهد بود
سال سال صلح طلبی عمیق.
منهم امیدوارم و در آرزوی چنین سالی برای تمام دوستان و عزیزانم و خانواده ام چه آنطرف آب
و چه اینطرف آب.
ناهید از قاره اروپا

سه‌شنبه، اسفند ۲۹، ۱۳۸۵

نوروز مبارک

خیلی فکر کردم اما به نتیجه نرسیدم. یعنی دلم می خواست بدونم چی می خواهم اما دیدم خیلی چیزها می خوام که خیلی از واقعیت دور نیست و با یک کم تلاش و تدبیر بهشون می رسم. چشمهایم را بستم و رویاهایم را یکی یکی مرور کردم. دیدم اگرچه بیش از همه این آرزو به محال می ماند اما من دوست دارم بازهم سر سفره هفت سین که ساناز با علاقه و عشق خاصی هر سال درست می کنه و فقط ماهی قرمز توش نمی گذاره – چون دیدن اینکه ماهیه میمیره دلش را می شکنه – چشمهایم را ببندم و روزی را ببینم که دوباره سر سال تحویل مامان و ناهید و آرش و نغمه و احمد و وحید و "او" و ساناز و خودم کنار هم نشسته ایم! نه اینکه هرکدام در چهار قاره مختلف دنیا باشیم. نمی دونم چرا این خواهش کوچک من از خدا به آرزویی محال می ماند. هرچه هست باشد شاید بهتر است که دلتنگی هایم را در گوش باد ترانه ای بخوانم
: یادم هست شعری نوشته بودم با این آغاز
شاید آن بالا خدایی باشد
اما نه
حتما آن بالا خدایی هست
...
اگر امروز دوباره بخواهم آنرا بنویسم آن را در همان جمله اول و دوم تمام می کنم


سعید

شنبه، اسفند ۲۶، ۱۳۸۵

یک کلمه: معلم

حکایات و امثال: « آنقدر تحصن کن که علف زیر پات سبز بشه که وقتی کتک خوردی از پشت علفها کسی نبینه.»، « از تو حرکت، ربطی به خدا نداره، می زنن.»، « از کیسه خلیفه بخشیده، حالا پول نداره بده، برو خونه تون.»، « از نخورده بگیر بده به نیازمندان تاجیکستان.»، « با سیلی صورتشو سرخ نگه می داره، تو دیگه نزن تو سرش»، « تا دلار از رم می آد و خدا از قم، این سرجاشه صدیقه بگم.»،« چوب معلم گله، یارو نخورده خله»، « وزیری که خودش تعریف خودش رو بکنه، برای معاونش خوبه»، « گله گیهات بسرم، ایشاء الله عروسی پسر آقای وزیر.»، « اگه آقا فرشیدی، شب درازه
سعید

جمعه، اسفند ۲۵، ۱۳۸۵

از سال هشتاد و دو تا كنون قيمت قبر هيچ افزايشي نداشته

اكنون كه به مصداق كل نفس ذائقة الموت، دراز به دراز رو به قبله‌ي محمدي خوابيده و عنقريب است كه به عرش باريتعالي تيك‌آف نمايم، وصيت‌نامه اقتصادي- نفتي - خانوادگي خود را پيش از اعلام نرخ تورم و قيمت بنزين در دو نسخه تنظيم و آن را به اطلاع خويشاوندان و آشنايان مي‌رسانم
سعید

پنجشنبه، اسفند ۲۴، ۱۳۸۵

بسیار تلخ اما حقیقت محض

یادم هست که چندی پیش در خبرها آمده‌بود مردم مغولستان مراسم یادبودی برای چنگیز‌خان مغول گرفته‌اند . خوانندگان در کامنت‌دونی سایت‌های خبری احساس تعجب و انزجار خود را از این‌کار اعلام‌کرده‌بودند و برخی حتی گفته‌بودند این‌ها هیچ افتخاری که ندارند به چنگیز افتخار‌می‌کنند و آن را از وحشی‌گری این قوم دانسته‌بودند. سؤال من این است که این آقایان و هم‌فکران‌شان تا حالا مشهد نرفته‌اند؟ نادریه را ندیده‌اند که چه عظمتی دارد و چه زواری؟!! فرق نادرشاه با چنگیز چه بود؟ جالب است که به تصریح مورخان اوخودش ادعا می‌کرد که با چنگیز یا تیمور لنگ نسبتی دارد. مردی که کودکی هفت‌ماهه را شاه‌کرد و پس از محاصره‌ی بغداد- که در آن بیش از هزاران نفر از قحطی مردند- و شکست در آن، در یک مجلس فرمایشی با ارعاب، خود را به شاهی رسانید. به‌منظور غارت و چپاول -نادر در جوانی به دزدی و راه‌زنی مشغول بود- به هندوستان و داغستان و... لشکر‌کشید، از کله‌های کشتگان منار بر‌پا‌نمود و فرزندان خود را کور کرد
مردم کشوری که این آدم قهرمان ملی‌شان شده است و برای‌اش آرام‌گاه نادریه را ساخته‌اند و پس از امام هشتم به زیارت آن می‌پردازند، چرا انتظار‌دارند که فیلم سیصد را دیگران نسازند؟ مردم کشوری که با وجود فیلم‌ها و سریال‌هایی که راجع به اولیای عرب خود ساخته‌اند، حتی یک فیلم به‌درد‌بخور راجع به تاریخ و تمدن باستانی خود نساخته‌اند، از بیگانه چه‌ انتظاری دارند؟ می‌گویند چرا ترکیه مولانای ما را دزدیده‌است! مولوی را ترکیه جهانی کرده و حق دارد که چنین‌کند که می‌کند، شما چه کرده‌اید؟ اگر رضاشاه آرام‌گاهی برای حافظ نساخته‌بود، وضعیتش معلوم است که چگونه می‌بود. چیزی که در دوران اخیر به حافظیه اضافه‌شده، یک قهوه‌ خانه است که در آن قلیان دود‌می‌کنند
با همه‌ی این‌ها مایلم نکته‌ای را نیز اضافه‌کنم: ایران باستان چندان ربطی به ایران امروز ندارد. فخرها و ننگ‌های آن نیز ربطی به ما ندارد. ایران باستان تمدنی بود مانند تمدن روم یا امپراطوری عثمانی که معادل با کشورهای ایتالیا و ترکیه‌ی امروزی نیستند؛ چرا که آن تمدن‌های باستانی دچار فروپاشی‌گردیده‌ و در خاک آن‌ها کشورهای متعدد و اقوام گوناگونی مستقر‌شده‌اند. ایران باستان نیز امپراطوری‌یی بود که بارها دچار فروپاشی‌شد و ایران امروز گوشه‌ای از آن سرزمین است، همان‌طور که افغانستان، عراق یا کشورهای استقلال‌یافته‌ی شمالی. مشکل این است که بر‌خلاف روم و عثمانی، ایران باستان با ایران امروزی اشتراک لفظی دارد و به‌همین دلیل متعد بد‌فهمی‌هایی از‌این‌دست است. بیایید ایران باستان را به نامی دیگر مثلاً پرشیا بخوانیم، در‌این‌صورت باید‌گفت: سپاه خشایارشا، سپاه پرشیا بود، مولوی اهل پرشیا بود، کوروش پادشاه پرشیا بود و... پرشیا تمدنی بود که دوران قدرت و عظمتش، عظمت نظامی و قدرت کشورگشایی بود و دوران فترت و انحطاطش‌ روزگار دین و شعر و ایران امروز، کشوری است عقب‌مانده و استبداد‌زده که خلیج فارسش، نه خلیج عرب که خلیج آمریکاست، دینش جمکران شده‌است و دیوان‌های شعرش، تابوت‌های کاغذین!
بمب‌گذاران عزیز! خداداد ، نيمای و پندار عزيز! شما را دوست‌می‌دارم، اما بمب‌های‌تان را نه! انگیزه‌ی‌تان را درک‌می‌کنم اما کنار‌تان را ترک. تجلیل از شکوه هویت پوشالی برساخته‌ی شووینیست‌های قرنی که گذشت، را رها‌کنید و به تحلیل روی‌آورید. تحلیل کنید بی‌شکوهی امروز و اشتباه‌های دیروز‌های‌مان را. بمب‌گذاری کنیم، اما انتحاری! از پیله‌ی هویتی که وجود نداشته و ندارد، بیرون‌بیاییم تا بتوانییم ‌پرواز‌کنیم
سعید

مصدق

اندکی بیش از شش سال است که به قول سهراب من هوای خودم را می نوشم اما یک جای دور که مردمانی متفاوت دارد. یک نوع آرامشی در این جامعه وجود دارد که همیشه توجه مرا به خودش جلب کرده است. سعی کرده ام که با نگاهی دقیق و گفتگوهای پراکنده اینجا و آنجا آن را متوجه بشوم. نمی توانم ادعا کنم که کاملا آن را می فهمم اما ایده بهتری از گذشته نسبت به منبع این آرامش دارم. به نظرم مردمان دور و بر من بیشتر در زمان حال زندگی می کنند در مقایسه با مردمان زادگاهم که همیشه حسرت گذشته دارند. یکی از چیزهایی که این روزها توجهم را جلب کرد جاری شدن دوباره نام مصدق بر زبان مردم خصوصا تند روهای کیهان و ... است که این آخری زمینه درآمدن دو تا شاخ بر کله مبارک من را آماده کرد. البته به نظر من مردمان ما از مصدق درس سیاست و مدارا و زیرکی نمی گیرند فقط و فقط تاسف است و آهی از ته دل و ای کاش و اگر و اما. مردمانی هستیم که مرزی بین سیاست و تاریخ و علوم اجتماعی مان نیست. شاید بعضی معتقد باشند که اینها همه به هم مرتبطند من هم این را قبول دارم اما به ایده من ارتباط آنها مثل ارتباط کشورهای همسایه می تواند مرزی داشته باشد که می توان از آن عبور کرد. آنچه مصدق برای من و شمای ایرانی کرد بی شک بی نظیر است اما آیا تا به حال به این موضوع فکر کرده اید که مصدق ایراد بزرگی داشت و آنهم زیادی دمکراتیک بود. کودتای بیست و پنج مرداد را خنثی کرد اما کودتاچیان را آزاد گذاشت تا ژست سوپر دمکراتیک بودنش خدشه دار نشود و آنها در کمال ناباوری – آنطوری که کرمیت روزولت در کتابش:"کودتا در کودتا" می گوید – در عرض سه روز کودتای دیگری کردند و دمکرات ترین دولت ایران را از زمان کورش کبیر تا محمد رضای صغیر، برکنار کردند. جالب است که امثال کاشانی ها بعدها مدعی شدند که ... بگذریم. به نظر من هر کسی باید از خودش شروع کند. اگر توانستیم در محدوده زندگی خصوصی خودمان بیشتر به جلو نگاه کنیم تا به افتخارات گذشته مان، زندگی بهتری خواهیم داشت. مصدق مرد بزرگی بود اما دور و برمان مردان بزرگی با اندیشه های ناب بسیار داریم که شاید باید امروز گردشان جمع شویم و فردا افسوس نبودشان را نخوریم

برای دیدن چند تا عکس از کودتای بیست و هشت مرداد اینجا کلیک کنید

سعید

چهارشنبه، اسفند ۲۳، ۱۳۸۵

آقای دکتر

ما علاوه بر دو تا اخوی که در ایران داریم همگی می دونید که یک اخوی آمریکایی تپلی – مثل خودم – و یک اخوی پاریسی هم داریم. دیروز شدیدا یاد آخری کردم! چرا؟ خوب معلومه. از آنجایی که شما می دونید این اخوی پاریسی ما پزشک است. یادم هست که وقتی خواهرم نامزدش را معرفی کرد و گفت که دکتر است اولش یک کم دلخور شدم چون دیگه دوران مدرسه تمام شده بود و نمی تونستم سوء استفاده بکنم و گواهی الکی ازش بگیرم و جیم بشم اما از یک طرف هم خوشحال شدم چرا که بالاخره هر چی درد و مرض با علاج و لاعلاج که می تونستم تجسم کنم را می تونستم با خیال راحت بهش مبتلا بشم و نگران دسترسی به دکتر نباشم. خوب مدتها گذشت و ما هم کم کم به تخصص ایشون عادت کردیم و سوالاتمون کمتر و کمتر شد و ... اما چرا دیروز یادش کردم داستانش جالبه. دیروز رفتم که برای ناهار ساندویچ بگیرم. صاحب فروشگاه ایرانی است و طبیعتا بیشتر کارمندانش هم ایرانی هستند از جمله دختر خانمی که تا من را دید پرسید شما دکتر هستید دیگه نه؟ گفتم متاسفانه نه. با اینحال به صورتش اشاره کرد که زیر چشمهاش به شدت قرمز شده و پوستش ملتهب بود. رفته بود داروخانه یک کرم مرطوب کننده بهش داده بودند اما هنوز دو به شک بود. گفتم خوب برو کلینیکی که کنار فروشگاهتون هست. به خودم گفتم خدا رحم کرده دیدن دکتر توی این مملکت یک پنی هم خرج نداره و فقط کارت بهداشت را نشان میدی و همین. به هر حال خانمه حالش گرفته شد که نتونست مشاوره مجانی و بی دردسر بگیره. بین تمام مشتری هایی که دارم فقط بعضی از ایرانی ها هستند که فرض را بر دکتر بودن من می گذارند و من را آقای دکتر صدا می کنند. البته من سریعا این اشتباه را تصحیح می کنم و دلم برای پزشکهایی که یک در دهه از بهترین دوران عمرشان سرشان از کتاب بیرون نیامده می سوزد وقتی می بینم عنوانشان اینطوری خیرات میشه. دکتر جان شرمنده! خلاصه خیلی مخلصیم.

سعید

سه‌شنبه، اسفند ۲۲، ۱۳۸۵

ماست هسته ای

براساس آخرین اخبار، یکی از هموطنان که از مراسم استقبال از ریاست محترم جمهوری در یکی از شهرستانها برمی گشت و برای اولین بار در چنین مراسمی شرکت کرده بود، در پاسخ به این سووال که شعار مراسم چي بود، اظهار داشت والله نفهميدم، ماست حق مسلم انرژي هسته ايه ، حق مسلم انرژي هسته ای ماسته، حق داريم از ماست انرژي هسته اي بگيريم ، حق مونه از انرژي هسته اي ماست بگيريم ، انرژي مون ماست شده يا ماست مون انرژي داره ، هسته مون ماست داره، یا ماستی مون هسته داره، انرژي مون حق داره هسته دار باشه ، یا هسته مون حق داره انرژي داشته باشه، ماست مون حق داره، حق مون ماست داره، مسلما ماست مون حقه، حق مون هم مسلما ماسته.... وی پس از مدتی به بیمارستان انتقال یافت

لطفا دوستان عزیز ما را فراموش نکنند، به جای ما هرچه خواستند سروصدای معقول و نا معقول بفرمایند. گاز منفجر نشود، ترقه و فشفشه در حد امکان خودداری نشود، زیادی در حالت بسیار متعادل پشت رل ننشینید، بگذارید آن یکی که قاطی نکرده بنشیند، از صبح باطری ضبط دستگاه سی دی را آماده کنید. سی دی های مناسب را در اتومبیل بگذارید، در صورت مشاهده ایست بازرسی بزن بغل، همه چیز را مراعات فرمائید و در پایان مسائل مهمی در مورد رابطه چهارشنبه سوری و تاریخ ایران وجود دارد که وقتی که چهار شنبه سوری ها مثل آدم برگزار شد و نیازی نبود تا حتما برای فهماندن رابطه چهارشنبه سوری و فرهنگ ایرانی چیزی منفجر کرد، توضیح داده خواهد شد

منبع: روز آنلاین – ابراهیم نبوی

سعید
برگزيده از بايگانی اصغر اقا
در سنترپارک معروف نيويورک، يک سگ وحشي به پسرک حمله ميکند و قصد لت و پار کردن او را دارد.مردي شاهد است و خود را بر روي سگ مي اندازد و از پسرک کنارش ميکشد و چندان گلوي سگ ميفشارد که سگ هار ميميرد.در حال خبرنگار نيويورک تايمز سر ميرسد و مرد را تحسين ميکندو ميگويد تيتر اول فردا چنين است: « مرد شجاع نيويورکي جان پسري را نجات داد » مرد ميگويد ولي من نيويورکي نيستم. خبرنگار ميگويد پس تيترميزنيم:« آمريکائي قهرمان جان پسري را نجات داد»مرد ميگويد ولي من آمريکائي نيستم، پاکستانيم. فردا نيويورک تايمز با اين تيتر در ميآيد:« يک مسلمان متعصب سگي را در سنترپارک خفه کرد!»« اف بي آي احتمال ميدهد القاعده در اين جنايت دخيل باشد
سعید

تغییر چهره مقدس ترین شهر جهان اسلام

مکه در حال تبدیل شدن به لاس و گاس بوده و این یک فاجعه است!!!!!! پنج بار در روز همه مسلمانان جهان
رو به بنای مکعبی شکل به نام کعبه نماز می خوانند که البته امروزه زايران میتوانند در کنار آن بناهای چشمگیر
دیگری را نیز مشاهده کنند. مرکز خرید ابرج البیت که یک هفته پیش از مراسم حج بازگشایی شد نخستین مجموعه
سیزده میلیارد دلاری است این پروزه در سال 2009 تکمیل میشود و به هفتمین ساختمان بلند جهان تبدیل میشود.
که شامل یک بیمارستان , هتل و نماز خانه میباشد. در مناطق دیگر نیز تقریبأ 130 طرح برای ساختن برج وجود
دارد. دکتر عرفان احمد از لندن میگوید این پایان مکه است او میگوید پیش از این و حتی در زمان عسمانیها هیچ کدام
از بناهای ساخته شده در مکه بلندتر از خانه خدا نبوده اند .
یک آپارتمان سه خوابه در این شهر حدود 3 میلیون دلار قیمت دارد که در صورت داشتن منظره زیبا از خانه کعبه
قیمت آن به 5 میلیون دلار میرسد.بی شک پول یکی از انگیزه های این ساختمان سازی هاست.
توجه فکر نکنید با دو سال زندگی در خارجه سوادم نم کشیده حرف س با سه نقطه نداشتم.
برای دیدن این برجها و خواتدن کامل مطلب به سایت باز تاب مراجعه کنید دیدنش بد نیست
ناهید

یکشنبه، اسفند ۲۰، ۱۳۸۵

نقش پایی مانده بود از من به ساحل چند جا
ناگهان، شد محو
با فریاد موجی سینه سا
آن که یک دم بر وجود من گواهی داده بود
کی؟کجا؟
ساعتی بر موج و بر آن جای پا حیران شدم
از زبان بی زبانان می شنیدم نکته ها
این جهان: دریا
زمان: چون موج
ما: مانند نقش
لحظه ای مهمان این هستی ده هستی ربا
یا سبک پرواز تر از نقش ، مانند حباب
بر تلاطمهای این دریای بی پایان رها
لحظه ای هستم سرگرم تماشا ناگهان
یک قدم آن سوی تر با باد هوا
باز میگفتم نه!این سان داوری به شک خطاست
فرق بسیار است بین ما با نقش پا
فرق بسیار است بین جان انسان و حباب
هر بر بادند اما کارشان از هم جدا
مردمانی جان خود را بر جهان افزوده اند
آفتاب جانشان در تار و پود جان ما
مردمانی رنگ عالم را دگرگون کرده اند
هر یکی نقش آفرین در کار خود همچون خدا
هر که بر لوح جهان نقشی نیفزاید زخویش
بی گمان چون نقش پا محو است در موج فنا
نقش هستی ساز باید نقش بر جا ماندنی
تا چو جان خود،جهان هم جاودان دارد تو را

فریدون مشیری
شعر راكه خواندم بياد تمامي جانباختگان اعتلاي انسانيت افتادم به ويژه دكتر محمد مصدق
هادي

پنجشنبه، اسفند ۱۷، ۱۳۸۵

روز زن

امروز کلی فکس از دوستان و آشنایان دریافت کردیم که روز زن را تبریک گفته بودند. ظاهرا این روز خیلی برای اروپایی ها خصوصا روسها مهم است. به همکارم گفتم که ما بیشتر "روز مادر" را تحویل می گیریم تا روز زن. با پوزخندی که خیلی به مذاق من خوش نیامد گفت: اه ایرانی ها خیلی برای زنها احترام قائلند که روز زن را هم جشن بگیرند؟!؟ دیدم حرف حساب جواب نداره پس احتراما خفه شدم. راستی در اخبار خواندم که دولت شدیدا این روز را به فعالین حقوق زنان تبریک گفته و حتی از عده ای از آنها دعوت کرده که در جشنی خصوصی حوالی تپه های اوین مدال هم بگیرند. به هر حال این روز جهانی بزرگ را به تمام خانمها خصوصا خانم خانم های خواننده این وبلاگ که چه عرض کنم روزنامه دیواری خانوادگی تبریک می گوییم

سعید به نمایندگی از گل پسرهای خواننده وبلاگ

مایکل جکسون در ایران

سعید

سعید

چهارشنبه، اسفند ۱۶، ۱۳۸۵

گابریل گارسیا مارکز هشتاد ساله شد

خالق صد سال تنهایی در حالی روز تولدش را جشن می گیرد که مدتها است 'یک خط هم ننوشته است'. امسال اما مناسبت خاصی هم برای مارکز دارد؛ زیرا رمان صد سال تنهایی او چهل ساله خواهد شد. آثار مارکز خوانندگان بسیاری در سراسر جهان دارد و رئالیسم جادویی در آثار او چنان واقعیت و خیال را با هم درمی آمیزد که مرزی برای تشخیص آن باقی نمی گذارد. بی سبب نبود که مارکز شهری خیالی با نام ماکوندو را در آثارش خلق کرد؛ شهری که تا حد زیادی الهام گرفته از دهکده آرکاتاکا یعنی محل گذران دوران کودکی او در شمال کلمبیا بود
نوشته: فرزانه سالمی روزنامه نگار
سعید

رسول ملاقلی پور درگذشت

رسول ملاقلی پور هم رفت. بادش به خیر. آدم پر انرژی و پر طاقتی بود. فیلمسازی را بلد بود و خوب می دانست که چگونه می تواند دل آدم را بلرزاند، چگونه اشک را به چشم بیاورد، چگونه عشق و نفرت را نشان بدهد و چگونه فضا را چنان تصویر کند که انگار وسط حادثه ای. ده سالی بود که مثل خیلی ها گیر کرده بود در بحران ساختن فیلم و بودن چنان که واقعا بود. سر مراسم جشنواره فیلم فجر بود، یادم نیست کدام سال که می گفت برادران اطلاعاتی بدجوری گیر داده اند به او و او هم که اصلا کسی نبود که بترسد، وسط سالن دنبال یارو کرده بود و برادر گمنام در رفته بود. پارسال نامه خداحافظی اش از سینما را خواندم. او هم که در فیلمسازی مایه مفصلی داشت، بریده بود. حالا مثل همه کسانی که دق می کنند و بعد از مدتها منزوی شدن، به محض اینکه از میان ما می روند، فورا برادران جهاد سازندگی آرم شان را می کوبند روی پبشانی طرف، این یکی را هم می خواهند مصادره به نامطلوب کنند. ضرغامی گفت: « ملاقلی پور حسی آسمانی داشت.» لابد بخاطر همین حس آسمانی اش بود که روی زمین نمی گذاشتند فیلمش را بسازد؟ رسول یکی از همان بچه های نسل ما بود که خاطراتش نمی گذاشت که آرام بماند، و همین خاطرات نمی گذاشت که خودش را به لجن بکشد. گفته است که « هیوا» را برای ساختن تصویری از رابطه عاشقانه شهید باکری و همسرش ساخته است. نسل سوخته همین است، یکی دق می کند و گوشه ای می نشیند، یکی تا آخر عمر معترض می ماند و جلوی دهانش را می گیرند، یکی می رود و در زیر هیچ آسمانی دیگر اثری از او پیدا نمی کنی، یکی دیگر می شود حاتمی کیا که باید در طوفان شترهایش را بپاید، یکی می شود کمال تبریزی که چون حس آسمانی نداشته فیلمش را صدا و سیما توقیف می کند، یکی می شود مخملباف که انفجار پرتش می کند به هزار کیلومتر دورتر. سرنوشت تلخی دارد این نسل. از همه تلخ تر این که همه آنهایی که درهای شان را برویت می بستند، وقتی ضربان قلبت می ایستد، پنجره را باز می کنند و آهی می کشند و می گویند آن مرحوم از ارادتمندان ما بود. دیروز خواندم که یکی از مسوولان سوره جوابیه داده بود برای مهاجرانی، دلم سوخت، نه برای مهاجرانی، پوستش کلفت تر از این شده که متلک های هر بچه محضردار نورسیده ای را تحمل نکند، دلم برای مرتضی آوینی سوخت که بعد از اینکه دق کرد و رفت، هنوز دست از جسدش هم برنمی دارند
منبع: روز آنلاین - ابراهیم نبوی
سعید

تبریک

آقا تبریک خفن به تمام ملت غیور قهرمان پرور!! مردمان نازنینی که همیشه مدعی هستند که در دنیا همه به دلیل مهمان نوازی و باهوش بودنشان دوستشان دارند. بالاخره توی یک لیست این موضوع ثابت شد و ما اول شدیم البته اول اول که نه، بعد از اسرائیل صهیونیست اشغالگر خاک برسرشون اینا که از نظر ما رسمیت ندارد اول شدیم! بی بی سی ها – همان انگلیسی ها – که از زمان مرحوم دائی جان ناپلئون، توی دویست کشور دنیا نمی دونم چرا فقط به ما گیر داده اند یک نظر خواهی کرده اند که ببینند مردم کدام کشورها بین مردم دنیا محبوبیت بیشتری دارند و در این لیست کانادا و ژاپن آخر شده اند و ایران بعد از اسرائیل فقط با اختلاف یک رای دوم – یعنی همان اول – شده اند. در این نظرخواهی بیست و هشت هزار نفر از بیست و هفت کشور شرکت داشته اند. آمار اسرائیل و ایران به این شرح است
اسرائیل: پنجاه و شش درصد منفی و هفده درصد مثبت
ایران: پنجاه و چهار درصد منفی و هجده درصد مثبت
البته فکر کنم که انگلیسی ها مثل همیشه به طرفداری از جهودها و برای ضایع کردن ما یعنی امت وا اسلاما، پارتی بازی کرده اند

منبع: یه چیزی نیوز

سعید

پی نوشت: آقا شرمنده! این همکار جهود من که فکر کنم از موصاد حقوق می گیره عیش ما را منقص کرد و با لبخند موزیانه ای گفت: عزیزم! لیست را سر و ته گرفته ای. شرمنده!! حقا که جهوده و حالیش نیست که اینجوری خودش آخر میشه

سه‌شنبه، اسفند ۱۵، ۱۳۸۵

آقا اون هوای بهاری کوفتتون که نه اما یعنی چطوری بگم الهی از گلوتون پایین نره!! ما مردیم از سرما. اینجا زمستون تازه شروع شده. هوای صبحگاهی ما امروز سی سه درجه بود البته با یک منها پشتش! به هر حال کاریش نمیشه کرد. آخر هفته ظاهرا هوا خوب میشه یعنی یه چیزی تو مایه های دو تا سه درجه بالای صفر. بگذریم! اصلا قصدم این نبود که بگم هوا چطوره. اومدم که بپرسم ببینم این اخوی آمریکایی به سلامتی رسید؟ آخه بعد از آنکه فرج سرکوهی در راه سفر به آلمان توی مثلث برمودا گم شد و دولتهای محترم - بلا نسبت - ایران و آلمان هر دو مدعی بودند که ایشان بین راه غیب شده اند ما یک کمی دلمون شور میزنه. آخه درسته که ما مثل آقا فرج مشهور نیستیم اما داستان اون جنگل را یادتون میاد که اول می بریدند بعد می شمردند؟ مهر آباد هم همینطوریه. اول غیب میشی بعد توجیه. بگذریم! آقای ر. م. از ن. ج. اگر تا امروز عصر پیدات نشه مجبور میشم بهت زنگ بزنم. خودتم که میدونی زنگ زدن همان و دو ساعت بعد چشمهای از حدقه درآمده عیال ما همان که می پرسه تو هنوز داری حرف می زنی؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟
سعید

دوشنبه، اسفند ۱۴، ۱۳۸۵

عموجان

صبح وقتی که بیست دقیقه به نه رسیدم توی ایستگاه تازه متوجه شدم که چرا از صبح اخطار می دادند که سرد است. دما حدود پانزده درجه زیر صفر بود اما باد نود کیلومتری شمال شرق که از سمت آرکتیک میاد باعث شده که فکر کنی درست وسط قطب شمال گیر افتادی. در حالی که داشتم یخ می زدم به خودم گفتم که کاش ساعت را نگاه می کردم و دقیقا سر ساعت می آمدم چون اینجا کاناداست و اتوبوس ها سر ساعت می آیند!! یادم رفت که من چشمهام شوره و زیاد به این موضوع دقیق شده ام. نتیجه این شد که اتوبوس ساعت نه رسید و من در حالی که قندیل بسته بودم مثل بچه مثبت ها بلیطم را دادم و در حالی که سعی می کردم لبخند یخمکی ام را حفظ کنم که راننده ناراحت نشه پرسیدم: چه اتفاقی برای اتوبوس ساعت هشت و چهل و پنج دقیقه افتاد؟ خانم راننده در حالی که قهقهه اش توجه همه اتوبوس را جلب کرده بود گفت اتوبوس هشت و چهل و پنج خوب منم دیگه!! هه هه هه هه!! و من در حالی که لبخندم را حفظ کرده بودم متوجه نشدم که کجاش خنده داره؟ دیر اومدن ایشون یا یخ زدن من در دمای منهای خدا درجه با باد نود کیلومتر در ساعت؟ رفتم مثل بچه آدم نشستم سر جام. یکدفعه یاد این جوک هادی خورسندی توی شوی یکشنبه گذشته افتادم که می گفت: ما یک عموجانی داشتیم که صد و سه سال عمر کرد و در تمام عمرش بسیار مودب بود و همه عاشقش بودند و .... تا اینکه در صد و سه سالگی در حالی که در بستر مرگ بود، تمام نوه ها و نتیجه ها و ... آمده بودند که درکنارش باشند. مردی که در تمام عمرش به کسی "تو" نگفته بود و سمبل ادب و نجابت بود سرش را بلند کرد و انگتشتش را گرفت به سمت ما و گفت: "گوزیدم به همتون!!". البته هادی خورسندی نتیجه گیری خاص خودش را از این داستان دارد اما احساس من در برخورد با خانم راننده و قهقهه مسخره اش دقیقا این بود که ایشان هم گوزید به من اما من چون مثل عموجان هادی خورسندی البته قبل از صد و سه سالگی اش، مودب هستم چیزی نگفتم و نشستم سر جام

سعید
هـمـه ما برای خود رنگی دلخواه داریم. رنگ خاصی در نظرمـا قشـنگ تــر از بقیه ی رنگ هاست، به طوری که سعیمی کنیم همه ی لباسها و وسایلمان را از آن رنگ بخریم.گاهی اوقات خودمان را مالک آن رنگ میدانیم و اگر وسیلهیا لباسی طیفی از آن رنگ در خود نداشته باشد، برایمانهیچ زیبایی ندارد.
امـا چـــرا؟ چرا هر کدام از ما یک رنگ دلخواه داریم؟ ممکناست این به آن خاطر باشد که از آن رنگ خاطره ای خوشدر ذهــــن داریم. و بعضی اوقات هم از یک رنگ تنفر داریمچون هر وقت به آن نگاه می کنیم، خاطره ای بد یا چیزی بد به یادمان می آید.
اما چه یک رنگ خاص را دوست داشته باشیم و چه نداشته باشیم، همه ی ما میدانیم که رنگ های مختلف تاثیرات متفاوتی نیز روی روحیه، جسم و احساسات ما دارند.
رنگ ها معانی مختلفی دارند و فقط نگاه کردن به هرکدام از آنها هورمون های خاصی را در بدن ما ترشح می کند، که ممکن است باعث آرام کردن و تسکین ما، پر انرژی کردن ما، بالا بردن خلاقیتمان، کمک به ما برای خوابیدن، تسکین دردهایمان، یا کاهش اضطراب و استرسمان، شود.
از این تشخیص ذاتی از تاثیرات رنگ ها بر ما بود که رنگ درمانی پدید آمد. این روزها، رنگ درمانی در جاهای مختلف برای ایجاد یک احساس یا حالت خاص در افراد، به کار می رود. برای مثال، تحقیقات نشان داده است که، وقتی رنگ ها زرد و آبی در دکوراسیون محل کار با هم تلفیق شوند، میزان بازده کار بالاتر می رود. آبی و زرد که رنگ آسمان و خورشید هستند، همیشه با آرامش و خلاقیت در ارتباط بوده اند. همچنین، این روزها می بینیم که در بیمارستان ها و مدرسه ها از رنگ هایی چون سبز استفاده می کنند. رنگ سبز حس آرامش و اطمینان را در بیماران افزایش میدهد؛ و در دانش آموزان باعث تحریک قوه ذهنی شده و آمادگی آنها را برای یادگیری بیشتر می کند. رنگ درمانی بر این قاعده استوار است که هر رنگ، نوسانات خاصی از نور ساتع می کند، که باعث ایجاد قدرت و هارمونی در میدان انرژی بدن می شود.
دوست دارید بدانید که چطور می توانید از رنگ های مختلف بهره ببرید؟ برای پاسخ به این سؤال، باید از خود یک سؤال دیگر بپرسید: دوست دارید رنگ ها چه کمکی به شما بکنند و چه حسی در شما ایجاد کنند؟ آیا می خواهید ارامش بگیرید؟ آیا می خواهید احساس جوانی و شادابی کنید؟ آیا می خواهید سطح انرژیتان را بالا نگاه دارید؟
وقتی این سؤالات را پاسخ دادید، باید رنگ مورد نظر را جایی به کار ببرید که همیشه جلو رویتان باشد، مثلاً در دکوراسیون خانه. برای کمک به شما، لیستی از رنگ های مختلف و معانی و کیفیت آنها را برای شما ذکر میکنیم:
قرمز: قدرت، پشتکار و استقامت، اشتیاق و علاقه، حس رهبری و فرماندهی. قرمز اشتها را تقویت می کند.
نارنجی: آزادی، اشتیاق، فریبندگی، جمع گرایی. نارنجی رنگی اجتماعی است و به مردم حس خوشامد می دهد.
زرد: شوخ طبعی، روشن فکری، تخیل، ابتکار. زرد رنگ خلاقیت و ارتباط است.
سبز: هارمونی، توازن، بخشندگی و سخاوت، مهربانی. سبز حس باروری و حاصلخیزی را در ذهن ایجاد می کند.
آبی: آرامش، هوش، صداقت، معنویت. آرامش، استراحت و خونسردی از ویژگی های رنگ آبی است.
نیلی: ادراک و آگاهی، پاکی، بینش و شهود. نیلی به ذهن انسان برای تفکر کمک می کند.
بنفش: خلاقیت، ابهام، رمز و راز، قدرت. رنگ بنفش نیز مثل زرد به خلاقیت ذهن کمک می کند .
www.mardoman.com
هادي

شنبه، اسفند ۱۲، ۱۳۸۵

دیگه چه خبر؟

تورنتو چه خبر؟ هیچی! خبر سلامتی! یکشنبه پیش ما یعنی من و عیال مربوطه و پدر عیال رفتیم یک استندآپ کمدی بی ناموسی که عمو هادی معروف به خرسندی برگزار کرد. جای شما خالی دو ساعت به طرز فجیعی خندیدیم طوری که من با فک درد برگشتم خونه. از آنجایی که بخش عمده شوخی هاش بی ناموسی است و به سطوح بالای حکومت بر میگرده بنابر این نمی تونم آنها را اینجا بنویسم. راستی به یوتیوپ دسترسی دارید یا اونم بهش فیلتر گذاشتن؟ اگر فیلتر میلتر نداره کامنت بذارید تکه هایی از شو را براتون بذارم ببینید. اگرم فیلتری است که من باید یک کمی سنجد بخورم و برم دنبال یک فضای اختصاصی اینجا روی وب که اینطور چیزا رو بزارم آنجا و شما از اینجا دانلودشون کنید اونجا! – چه شیر تو خر اینجا اونجایی شد!! به هر حال خوش گذشت! تمام هفته گذشته را هم لرزیدیم و برف و باران یخی دیدیم و هیچ خبر خاص دیگه ای هم نبود. این مطلب بی سرو ته را هم نوشتم که نگن کم آوردم. ضمنا یکی از دوستان لطف کنه از طرف من زنگ بزنه روزنامه کیهان و این پیام مردمی را بگذاره
با آنکه من همیشه از توالت فرنگی استفاده می کنم و گهگاهی هم بنا بر اجبار سر پا جیش می کنم نمی دونم چرا ولی دلم برای مردم دارفور که دارن نسل کشی میشن می سوزه – سمی از تهرانتو – تپه پولدارا

ممنون از نهایت لطف شما

سعید

پنجشنبه، اسفند ۱۰، ۱۳۸۵

کیهان

کیهان: جهان، دنیا، محلی که در آن کسانی که وجود دارند هر چی دلش خواست در مورد دیگران می گویند. دار مکافات. کیهان: نام یک روزنامه که زمانی پرخواننده بود. مهم ترین روزنامه ایرانی که از گذشته باقی مانده است، تا هر چه از گذشته باقی مانده است از بین ببرد. رقیب اطلاعات. سردبیر: حسین شریعتمداری
منبع: انتخاب: یک کلمه: کیهان
سعید

کیهان و خوانندگان

کیهان و خوانندگان: با آنکه فردی هستم که مدام از کراوات استفاده می کنم اما همیشه دلم برای مظلومیت مردم فلسطین سوخته و می سوزد
کیهان و خوانندگان: یکی از روزنامه ها با چاپ مطلبی راجع به نحوه ساخت انیمیشن "تام و جری" از این کارتون بسیار تعریف و تمجید کرده بود. در حقیقت اسرائیلی ها تا دهه هشتاد میلادی در اروپا به موش کثیف مشهور بودند. اسرائیلی ها با پرداخت مبالغی به کمپانی هالیوود زمینه را برای تهیه انیمیشن تام و جری فراهم ساختند. ساختن کارتون تام و جری نه تنها سبب شد نام موش کثیف از ذهن ها پاک شود بلکه موش را به یک موجود زیرک و دوست داشتنی تبدیل کرد
پی نوشت: میشه یکی به من بگه کارتون پینوکیو و روباه مکار به سفارش چه کسی ساخته شد و گربه نره از کی به داستان وارد شد؟
سعید