کل نماهای صفحه

یکشنبه، اسفند ۲۰، ۱۳۸۵

نقش پایی مانده بود از من به ساحل چند جا
ناگهان، شد محو
با فریاد موجی سینه سا
آن که یک دم بر وجود من گواهی داده بود
کی؟کجا؟
ساعتی بر موج و بر آن جای پا حیران شدم
از زبان بی زبانان می شنیدم نکته ها
این جهان: دریا
زمان: چون موج
ما: مانند نقش
لحظه ای مهمان این هستی ده هستی ربا
یا سبک پرواز تر از نقش ، مانند حباب
بر تلاطمهای این دریای بی پایان رها
لحظه ای هستم سرگرم تماشا ناگهان
یک قدم آن سوی تر با باد هوا
باز میگفتم نه!این سان داوری به شک خطاست
فرق بسیار است بین ما با نقش پا
فرق بسیار است بین جان انسان و حباب
هر بر بادند اما کارشان از هم جدا
مردمانی جان خود را بر جهان افزوده اند
آفتاب جانشان در تار و پود جان ما
مردمانی رنگ عالم را دگرگون کرده اند
هر یکی نقش آفرین در کار خود همچون خدا
هر که بر لوح جهان نقشی نیفزاید زخویش
بی گمان چون نقش پا محو است در موج فنا
نقش هستی ساز باید نقش بر جا ماندنی
تا چو جان خود،جهان هم جاودان دارد تو را

فریدون مشیری
شعر راكه خواندم بياد تمامي جانباختگان اعتلاي انسانيت افتادم به ويژه دكتر محمد مصدق
هادي

هیچ نظری موجود نیست: