خیلی فکر کردم اما به نتیجه نرسیدم. یعنی دلم می خواست بدونم چی می خواهم اما دیدم خیلی چیزها می خوام که خیلی از واقعیت دور نیست و با یک کم تلاش و تدبیر بهشون می رسم. چشمهایم را بستم و رویاهایم را یکی یکی مرور کردم. دیدم اگرچه بیش از همه این آرزو به محال می ماند اما من دوست دارم بازهم سر سفره هفت سین که ساناز با علاقه و عشق خاصی هر سال درست می کنه و فقط ماهی قرمز توش نمی گذاره – چون دیدن اینکه ماهیه میمیره دلش را می شکنه – چشمهایم را ببندم و روزی را ببینم که دوباره سر سال تحویل مامان و ناهید و آرش و نغمه و احمد و وحید و "او" و ساناز و خودم کنار هم نشسته ایم! نه اینکه هرکدام در چهار قاره مختلف دنیا باشیم. نمی دونم چرا این خواهش کوچک من از خدا به آرزویی محال می ماند. هرچه هست باشد شاید بهتر است که دلتنگی هایم را در گوش باد ترانه ای بخوانم: یادم هست شعری نوشته بودم با این آغاز
شاید آن بالا خدایی باشد
اما نه
حتما آن بالا خدایی هست
...
اگر امروز دوباره بخواهم آنرا بنویسم آن را در همان جمله اول و دوم تمام می کنم
سعید
۱ نظر:
امسال سال تو است چون متولد خوک هستی به هر حال عیدت مبارک و همیشه خوب و خوش باشی
ناهید
ارسال یک نظر