کل نماهای صفحه

دوشنبه، اسفند ۱۴، ۱۳۸۵

عموجان

صبح وقتی که بیست دقیقه به نه رسیدم توی ایستگاه تازه متوجه شدم که چرا از صبح اخطار می دادند که سرد است. دما حدود پانزده درجه زیر صفر بود اما باد نود کیلومتری شمال شرق که از سمت آرکتیک میاد باعث شده که فکر کنی درست وسط قطب شمال گیر افتادی. در حالی که داشتم یخ می زدم به خودم گفتم که کاش ساعت را نگاه می کردم و دقیقا سر ساعت می آمدم چون اینجا کاناداست و اتوبوس ها سر ساعت می آیند!! یادم رفت که من چشمهام شوره و زیاد به این موضوع دقیق شده ام. نتیجه این شد که اتوبوس ساعت نه رسید و من در حالی که قندیل بسته بودم مثل بچه مثبت ها بلیطم را دادم و در حالی که سعی می کردم لبخند یخمکی ام را حفظ کنم که راننده ناراحت نشه پرسیدم: چه اتفاقی برای اتوبوس ساعت هشت و چهل و پنج دقیقه افتاد؟ خانم راننده در حالی که قهقهه اش توجه همه اتوبوس را جلب کرده بود گفت اتوبوس هشت و چهل و پنج خوب منم دیگه!! هه هه هه هه!! و من در حالی که لبخندم را حفظ کرده بودم متوجه نشدم که کجاش خنده داره؟ دیر اومدن ایشون یا یخ زدن من در دمای منهای خدا درجه با باد نود کیلومتر در ساعت؟ رفتم مثل بچه آدم نشستم سر جام. یکدفعه یاد این جوک هادی خورسندی توی شوی یکشنبه گذشته افتادم که می گفت: ما یک عموجانی داشتیم که صد و سه سال عمر کرد و در تمام عمرش بسیار مودب بود و همه عاشقش بودند و .... تا اینکه در صد و سه سالگی در حالی که در بستر مرگ بود، تمام نوه ها و نتیجه ها و ... آمده بودند که درکنارش باشند. مردی که در تمام عمرش به کسی "تو" نگفته بود و سمبل ادب و نجابت بود سرش را بلند کرد و انگتشتش را گرفت به سمت ما و گفت: "گوزیدم به همتون!!". البته هادی خورسندی نتیجه گیری خاص خودش را از این داستان دارد اما احساس من در برخورد با خانم راننده و قهقهه مسخره اش دقیقا این بود که ایشان هم گوزید به من اما من چون مثل عموجان هادی خورسندی البته قبل از صد و سه سالگی اش، مودب هستم چیزی نگفتم و نشستم سر جام

سعید

۱ نظر:

ناشناس گفت...

وااااااااااااای من تا وقتی که این هوا را حس نکنم اصلا متوجه نمیشم یعنی چی چون دمای منهای 4 یا5 دیگه برام غیر قابل تحمله چه برسه به باقیش.
ناهید