سعید
کل نماهای صفحه
یکشنبه، اردیبهشت ۰۹، ۱۳۸۶
Banksy

برای دیدن کارهای دیگر این هنرمند انگلیسی اینجا کلیک کنید
برای اینکه بیشتر درباره او بدانید اگر داخل مرز های پر افتخار گربه نشان هستید اینجا و اگر خارج نشین هستید اینجا کلیک کنید اگر هم متن به زبان اصلی را ترجیح می دهید که همان کلیک اول اول کافی بود دیگه اینجا چی کار می کنید؟
سعید
شنبه، اردیبهشت ۰۸، ۱۳۸۶
کراوات
طبق یک ابلاغ رسمی از سوی وزیر محترم ارشاد به کلیه ی آرایشگاه های سراسر کشور، از آرایشگران امت اسلامی خواسته شده است که از "اصلاح" کردن کسانی که کراوات زده اند، خودداری شود. با موارد تخلف شدیدن برخورد خواهد شد و ممکن است آرایشگاه برای مدتی تعطیل گردد. این تصمیم به دنبال تظاهرات عظیمی که پس از نماز جمعه این هفته در سراسر ام القراء اسلامی برگزار شد، گرفته شده است. جمعیت کثیری در شهرهای مختلف در مقابل آرایشگاه ها به تظاهرات پرداختند و با فریادهای "مرگ بر آمریکا"، "مرگ بر اسرائیل"، "تف به ریش بوش"، خواستار اخراج سفیر "کروات" شدند. یکی از تظاهر کنندگان به نام "حاجی بخشی" در گفتگو با خبرنگار ما گفت؛ این "کروات"ها از اولش هم دشمن اسلام بودند. در جریان جنگ های یوگسلاوی سابق هم کلی مسلمان ها را کشتند. یکی دیگر از تظاهر کنندگان به نام "حسین الله کرم" در مورد رابطه ی کراوات با "اصلاح" گفت؛ اولن اشکال کراوات اینه که سر تیزش که شبیه برخی از علائم راهنمایی و رانندگی ست، "جهت دار" است و اگر توجه کرده باشید، اشاره اش به طرف مواضع "هسته"ای ست. "کراواتی"ها عوامل دشمن صهیونیستی هستند که با "خارج" ارتباط دارند و به این وسیله به استکبار جهانی علامت می دهند که مواضع "هسته" ای را بمباران کند. یکی دیگر از تظاهر کنندگان به نام "عشرت" که شایق نبود نام فامیلش ذکر بشود، به خبرنگار ما گفت؛ که سر علامت انتهایی کراوات، اشاره به "مواضعی" دارد که باعث "تشویش اذهان عمومی" نزد برخی از بانوان می شود. تظاهرکنندگان فریاد می زدند؛ سلمانی جاسوسی، این "هسته"ی "اصلاح"ات، نابود باید گردد. اغلب تظاهر کنندگان معتقد بودند که بهرحال در جمهوری، کراوات هم مثل خیلی چیزهای دیگر به شقیقه ربطی دارد. ولی اگر کسی مرض ندارد، چرا با کراوات به سلمانی می رود؟ بوش هم با کراوات به سلمانی می رود. اینها همه در جهت دشمن قسم خورده ی اسلام عمل می کنند. شخصی که شلوارش پایین افتاده بود و ماتحت لختش باعث "تشویش اذهان عمومی" شده بود، پوست هندوانه ای را بر سر چوبی کرده بود و بالای سرش می چرخانید. گفتند؛ برادر، شلوارت را بالا بکش مایه ی آبروریزی ست. همان طور که پوست هندوانه را می چرخانید، گفت؛ وقت ندارم؛ فعلن باید به "اولویت"ها بپردازم
منبع: نامه های ایرونی
سعید
منبع: نامه های ایرونی
سعید
سوپر خوراک
دیشب ساناز آمده بود ایستگاه مترو دنبالم و توی مسیر تصمیم گرفتیم که بریم سوپر خوراک و نان بربری تازه بخریم. رفتم و چهار تا نان برداشتم و آمدم دم صندوق. دیدم یک یادداشت بزرگ به انگلیسی و فارسی نصب کرده اند که از امروز سیستم صندوق ما کامپیوتری شده است و محصولات اسکن می شوند. البته لحن ترجمه فارسی آن کمی شبیه این بود که آقا جان چانه نزن! کامپیوتر این چیزا حالیش نیست. نان ها را که دانه ای نود و نه سنت هستند دادم به صندوق دار و بهم گفت میشه چهار دلار و چهل و شش سنت! من یک کمی جمع و تفریق کردم دیدم یک جای این معادله یک مجهولی اشکال داره. آخه خیر سرم من دیپلم ریاضی و فیزیک دارم. بازم چیزی نگفتم و فقط مات به صندوقدار نگاه کردم و یک بیست دلاری را مثل بچه مثبت ها دادم بهش. تعجب را از نگاهم خواند و گفت تا سه تا نان دانه ای نود و نه سنت است اما اگر بیشتر بخرید اضافه ها دانه ای یک دلار و چهل و نه سنت است! من آنقدر شوک شده بودم که نمی دانستم چی باید بگم. برگشتم توی ماشین و شدیدا شروع کردم به خندیدن. ساناز پرسید چی شده؟ داستان را گفتم. باورش نشد. بهش گفتم برای اولین بار است که در کانادا برای بیشتر خریدن تنبیه شدم. آخه معمولا اینجا هر چه بیشتر بخرید قیمت کمتری می پردازید. گاهی اگر دو تا بخرید یکی نصف قیمت است یا اگر چهار تا بخرید یکی اش مجانی است. اما تا به حال نشده که من را به دلیل بیشتر خریدن جریمه کنند. خوب از آنجایی که ما ایرانی ها باید یک جورایی شاخص باشیم فروشگاه سوپر خوراک شروع کرده عکس عمل کردن: یعنی آقا زیاد نخور برای سلامتی ات خوب نیست
سعید
سعید
پیتزا پیتزا
پولینا دختر همکارم است که شنبه ها به من کمک می کنه. بیست سالشه و سال دوم کالج. امروز ازم خواهش میکنه که اگر ممکنه من برم براش پیتزا بگیرم. میگم باشه میرم اما می تونم بپرسم چرا خودش نمی خواد که بره؟ میگه آقایی که توی پیتزا پیتزای نزدیک فروشگاه ما کار میکنه یک کمی عجیب و غریبه و ممنون میشه اگر من برم. می خندم و میگم باشه. میرم به پیتزایی که صاحبش ایزانی است و طبعا بیشتر کارمندانش ایرانی اند. آقای پشت دخل اسمش فرزاد است. بلند قد و لاغر اندام است و حدود سی و پنج تا چهل ساله به نظر می رسه. پیتزا را می گیرم و بر میگردم. مشخصات فرزاد را می دم و می پرسم این پسره را نمی خواستی ببینی؟ میگه آره!! میگم چرا؟ میگه دو هفته پیش که رفته پیتزا بگیره آقا فرزاد سر صحبت را باهاش باز کرده و گفته که می خواد بره کالجی که پولینا داره اونجا درس می خواند. شماره تلفن دستی اونو میگیره که یک سری راهنمایی بگیره. میگه برای اینکه بی ادبی نشه من هم تلفنم را دادم. حالا از اون روز اقلا روزی دو تا سه بار زنگ میزنه و می خواد که منو ببینه. صبح ساعت هفت یا شب ساعت دوازده یا ... خلاصه کلافه ام کرده. میگم نمی دونم چی باید بگم اما این یارو یک سری ایده های اشتباه توی مخ نداشته اش داره که باید درست بشه. پیتزاشو بر می داره و میره اتاق پشتی برای یک استراحت نیم ساعته
به نظر من یک سری ایده ها رو باید از سر ایرونی ها قبل از مهاجرت بیرون کرد و داستان هایی را که در مورد دوست دختر و دوست پسر و بار و ... دهان به دهان می چرخد را تصحیح کرد چرا که گاهی این ندانم کاری ها می تونه برای آدم گرون تموم بشه. مثلا کافی است که این همکار من کلافه بشه و به پلیس شکایت کنه که این آقا مزاحمش میشه، باور کنید پلیس فقط بر مبنای ادعای این دختر خانم این آقا را دستگیر کرده و به دادگاه می برد. به هر حال به نظر من یک کلاس توجیحی برای مهاجرین تازه وارد که توی پیتزایی ها کار می کنند لازم است
سعید
جمعه، اردیبهشت ۰۷، ۱۳۸۶
پنجشنبه، اردیبهشت ۰۶، ۱۳۸۶
چهارشنبه، اردیبهشت ۰۵، ۱۳۸۶
کتاب
کتابی را شروع کرده ام به خواندن به اسم* شکستن طلسم مذهب به عنوان یک پدیده طبیعی که نوشته فیلسوفی آمریکایی به اسم دنیل دنت است. متنش برای من ثقیل است و بعد از دو روز تازه به صفحه بیست و دو رسیده ام. سوال های جالبی را مطرح می کند. البته خیلی زود است که بتوانم چیزی ازش بنویسم. این جمله** که البته معلوم نیست از چه کسی هست و در این کتاب به عنوان گوینده ناشناس ثبت شده خیلی برایم جالب بود
فلسفه مجموعه سوال هایی است که ممکن است هیچگاه جوابی برای آنها پیدا نشود. مذهب مجموعه جوابهایی است هیچگاه درباره آنها سوال نمی شود
*Breaking the Spell, Religion as a natural phenomenon - Daniel C. Dennett
** Philosophy is questions that may never be answered. Religion is answers that may never be questioned.
سعید
بدون شرح
راز طول عمر
آقای فرانسیس هنوز مغازه را ترک نکرده است که من این متن را شروع می کنم. نود و پنج سال دارد. خیلی سر حال و سلامت است. میگه که از ابتدا تا انتهای جنگ جهانی دوم در خط مقدم می جنگیده است. مهمتر از همه بالا خانه اش است که کاملا در اختیار خودش است و اجاره نیست! همکارم ازش می پرسه که راز عمر طولانی همراه با سلامتی اش در چیست. می خنده و میگه: شبی دو تا شات ویسکی! البته نه هر آشغال ویسکی ای بلکه ویسکی گرون قیمت ده پانزده ساله. میگه که پنجاه ساله که هر شب ویسکی می خوره و سلامتی اش را مدیون آن است. شوخی نمی کنم اما این دومین مشتری بالای نود سال است که به این موضوع اشاره می کند. حالا اینکه بعضی آقایان معتقدند که الکل عقل را زایل می کند و دشمن سلامتی است نمی دانم که این شاهکار خلقت را چکارش می کنند؟
پی نوشت: لطفا ایده نگیرید. من فقط راوی ام و قصد زیاد زندگی کردن هم ندارم
سعید
پی نوشت: لطفا ایده نگیرید. من فقط راوی ام و قصد زیاد زندگی کردن هم ندارم
سعید
سهشنبه، اردیبهشت ۰۴، ۱۳۸۶
نوه شمس پهلوی در ایران

نوه شمس پهلوی
از چپ به راست: محمد رضا، اشرف و شمس پهلوینوه دختری شمس پهلوی كه هم اينك به ايران سفر كرده است، با گرفتن وكيل از طريق دستگاه قضايي، قصد تصاحب دوباره كاخ مادربزرگ خود در مهرشهر كرج را دارد. اين كاخ پس از پيروزي انقلاب، به عنوان موزه تحت مديريت بنياد مستضعفان و جانبازان اداره مي شد. كاخ مرواريد پس از آن به يك نهاد انقلابي واگذار شد كه بخشي از آن به شهربازي تبديل شده است اما كاخ موزه، ديگر پذيراي بازديدكنندگان نشد. شايان ذكر است كه شمس، خواهر بزرگ محمد رضا پهلوي بود كه بعدها به دين مسيحيت گرويد. وي پيش از پيروزي انقلاب درگذشت. دارايي هاي وي، شامل كاخ بزرگ حلزوني مرواريد و باغ بزرگ سيب در كرج، از كرامات محمد رضا پهلوي از دارايي هاي مردم ايران به خواهرش بوده است
سعید
دوشنبه، اردیبهشت ۰۳، ۱۳۸۶
روز اول قسمت اول
تهران - دبی - کوالالامپور
پروازمون به سمت دبی ساعت 3 صبح بود ما هم ساعت 11 شب خودمون رو رسوندیم فرودگاه ساعت 12 بارمون رو تحویل می دیم کلا قراره 5 تا پرواز تا ساعت 5 صبح انجام بشه که 3 تاش به سمت دبی هست ساعت 2 وارد سالن انتظار می شیم وقتی از کنار گیتها رد می شیم دم گیت 19 هواپیمایی امارت ایستاده همونجا می شینم مامان میگه تو کارت پرواز زده گیت 25 همه رفتن اون گیت همه دمه گیت 25 هستن ولی نکته جالب اینجاست که هیچ هواپیمایی اونجا نیست بعد از چند دقیقه اعلان می کنن مسافرها محترم فلان پرواز تشریف ببرن گیت 19 ؟؟؟؟؟؟؟ نکته جالب اینجاست که تو اون لحظه فقط یک هواپیما دمه گیت ایستاده بود و پرواز قیلی و بعدی فاصله یکساعتی با این پرواز داشتن این بی نظمی به نظر من یه شاهکاره داشتم فکر می کردم این کارمندان اگه تو فرودگاهی که دقیقه ای یک پرواز انجام میشه کار کنن چه اتفاقی می افته
پرواز با نیمساعت تاخیر انجام میشه که مقصر اصلی این تاخیر هم قطعا کارمندان زحمتکش فرودگاه خودمون هستن بعد از 2 ساعت به فرودگاه دبی می رسیم هواپیما حدودا 20 دقیقه به دنبال جا می گرده تا مار و پیاده کنه تمامی 40 گیت امارت پره فرودگاه خیلی شلوغه با اتوبوس ما رو به سالن فرودگاه می رسونن اغلب مسافرها مثله ما وارد سالن ترانزیت می شن سالن پر از مسافره یاده حرفه یکی از مسئولین هواپیمایی کشور افتادم وقتی که فرودگاه امام رو افتتاح کردن تو یکی از برنامه های خبری گفت کشورهای عربی به ما حسودی میکنن از اینکه چنین فردگاهی رو راه انداختیم چونکه می دونن این فرودگاه بزودی جایه همه اونا رو می گیره حالا جالبتر اونه که این برادران حسود در حال ساختن ترمینالی جدید با ظرفیت بیشتر از دو برابرترمینال فعلی هستن خب اینم از بدبختی شون دیگه
ساعت 9:30 صبح دبی رو به مقصد کوالالامپور ترک می کنیم هواپیما از سری جدیده تقریبا 500 برنامه تلویزیونی داره که خوبیش اینه که کنترلش دسته خوده مسافره تو سیستم قبلی شما وقتی سوار هواپیما می شدین باید فیلمی رو که می خواستین ببینین انتخاب می کردین اگر از فیلم خوشتون نمیومد فیلم بعدی رو از وسطش باید می دیدین ولی تو این سیستم اگه فیلمی وسطهاشم باشه می تونین با یک کلید از اول شروع کنید ببینین فیلمها هم از همشهری کین و کازابلانکا هستن تا سیندرلا و بامبی لیگ باشگاه های اروپا و بوکس کلی و جورج فورمن با تحلیل جوفریزیر بازی های پیت سمپراس در ویمبلدون و .... باضافه حدود 70 بازی سرگرم کننده مهماندارهای محترم که 3 بار پذیرایی کردن در هر صورت من که نفهمیدم این هفت ساعت چه جوری گذشت حدودای ساعت 7:30 شب به فرودگاه 5 طبقه مالزی رسیدیم مامان که دمه پنجره نشسته بود گفت هوا تاریکه شب شده ؟منم شروع کردم بحث علمی کردن که ما 4:30 زمان از دست دادیم بخاطر همین امروز برایه ما زود شب میشه مامان گفت: پس نمازظهر و عصرم چی میشه من تازه فهمیدم داستان از چه قراره گفتم خب کاریش نمی شد کرد گفت : اگه می گفتی تو هواپیما می خوندم گفتم : حالا که گذشته قضاشو بخون مامان هم گفت باشه
پرواز با نیمساعت تاخیر انجام میشه که مقصر اصلی این تاخیر هم قطعا کارمندان زحمتکش فرودگاه خودمون هستن بعد از 2 ساعت به فرودگاه دبی می رسیم هواپیما حدودا 20 دقیقه به دنبال جا می گرده تا مار و پیاده کنه تمامی 40 گیت امارت پره فرودگاه خیلی شلوغه با اتوبوس ما رو به سالن فرودگاه می رسونن اغلب مسافرها مثله ما وارد سالن ترانزیت می شن سالن پر از مسافره یاده حرفه یکی از مسئولین هواپیمایی کشور افتادم وقتی که فرودگاه امام رو افتتاح کردن تو یکی از برنامه های خبری گفت کشورهای عربی به ما حسودی میکنن از اینکه چنین فردگاهی رو راه انداختیم چونکه می دونن این فرودگاه بزودی جایه همه اونا رو می گیره حالا جالبتر اونه که این برادران حسود در حال ساختن ترمینالی جدید با ظرفیت بیشتر از دو برابرترمینال فعلی هستن خب اینم از بدبختی شون دیگه
ساعت 9:30 صبح دبی رو به مقصد کوالالامپور ترک می کنیم هواپیما از سری جدیده تقریبا 500 برنامه تلویزیونی داره که خوبیش اینه که کنترلش دسته خوده مسافره تو سیستم قبلی شما وقتی سوار هواپیما می شدین باید فیلمی رو که می خواستین ببینین انتخاب می کردین اگر از فیلم خوشتون نمیومد فیلم بعدی رو از وسطش باید می دیدین ولی تو این سیستم اگه فیلمی وسطهاشم باشه می تونین با یک کلید از اول شروع کنید ببینین فیلمها هم از همشهری کین و کازابلانکا هستن تا سیندرلا و بامبی لیگ باشگاه های اروپا و بوکس کلی و جورج فورمن با تحلیل جوفریزیر بازی های پیت سمپراس در ویمبلدون و .... باضافه حدود 70 بازی سرگرم کننده مهماندارهای محترم که 3 بار پذیرایی کردن در هر صورت من که نفهمیدم این هفت ساعت چه جوری گذشت حدودای ساعت 7:30 شب به فرودگاه 5 طبقه مالزی رسیدیم مامان که دمه پنجره نشسته بود گفت هوا تاریکه شب شده ؟منم شروع کردم بحث علمی کردن که ما 4:30 زمان از دست دادیم بخاطر همین امروز برایه ما زود شب میشه مامان گفت: پس نمازظهر و عصرم چی میشه من تازه فهمیدم داستان از چه قراره گفتم خب کاریش نمی شد کرد گفت : اگه می گفتی تو هواپیما می خوندم گفتم : حالا که گذشته قضاشو بخون مامان هم گفت باشه
وحید
یکشنبه، اردیبهشت ۰۲، ۱۳۸۶
اتاوا - پرده آخر
ساعت یک ربع به دو است
شماره شصت و سه را صدا می کنند
میرم جلوی باجه و دوباره سلام می کنم
حاج آقا می پرسه کسری کپی ها رو گرفتی؟
تمام کپی ها و اصل مدارک را میدم بهش
نگاهی می کنه و می گه که مدارک من کامل است
نگاهی به مدارک ساناز می کنه و میگه از کارت سیتیزنی ساناز دو تا می خواد
می گم پنج تا کپی دارم
می خنده و میگه اما باید زیرش بنویسه که
اینجانب ساناز ترمه مایلم که همچنان در ملیت ایرانی خود باقی بمانم و امضا کنه
می گم یکی از کپی ها دقیقا همین طوریه
میگه اما دو تا می خوام
جلوی چشمهام سیاه میشه. یاد آقایی می افتم که فقط یک امضای خانمش کسر بود و فرستادش بره امضا بگیره. ساعت حدود دو است. متوجه میشم که دوبار صدام کرده و توجه نکرده ام. شوک شده ام. با صدای آرامی که شنیده نشه میگه پسرم! اینجا بنویس و جاش امضا کن من نگاه نمی کنم! می پرسه امضاشو بلدی؟ میگم بله و نمی دونم چطوری ازش تشکر کنم.جمله کذایی را می نویسم و امضا می کنم و یکی دو تا امضا دیگه هم می کنم که اجازه خروج از ایران به ساناز بدم
ازش تشکر می کنم و از در میزنم بیرون
احساس می کنم که بار بزرگی را از دوشم برداشته اند
میریم غذایی می خوریم و یک ساعتی توی شهرچرخی می زنیم و راه می افتیم سمت تورنتو
با خودم حساب می کنم که علاوه بر از دست دادن یک روز کاری هزینه های دیگری را هم دادم فقط به دلیل چاه نمایی دوستان
ماشین من مصرفش خیلی خیلی پایینه اما هفتاد دلار بنزین زدم
سی دلار پول پارکینگ دادم – پارکینگ در داون تاون خیلی خیلی گرونه
بیست و پنج دلار ساندویچ خوردیم
چهار ساعت حرص خوردیم
تنها مزیت این سفر این بود که چهار ساعت فیلم کمدی بصورت پخش زنده دیدیم
آخرش هم متوجه شدیم که سفارت و کارمندانش و ... ایرادی که ندارند هیچ خیلی هم کمک می کنند و راهنمایی های خوبی هم می کنند. این ایرونی های محترم هستند که همینکه وارد سفارت می شوند زرنگ بازیشون عود میکنه و فراموش می کنند که در کانادا هر کار اداری که دارند شماره می گیرند و تا نوبتشون نشده از جاشون تکون نمی خورند و هر چی هم که مسئول پشت باجه بگه میگن: یس یس تنک یو وری ماچ هو ا نایس دی و میرن خونشون و میگن خوب قانونه دیگه
سعید
شماره شصت و سه را صدا می کنند
میرم جلوی باجه و دوباره سلام می کنم
حاج آقا می پرسه کسری کپی ها رو گرفتی؟
تمام کپی ها و اصل مدارک را میدم بهش
نگاهی می کنه و می گه که مدارک من کامل است
نگاهی به مدارک ساناز می کنه و میگه از کارت سیتیزنی ساناز دو تا می خواد
می گم پنج تا کپی دارم
می خنده و میگه اما باید زیرش بنویسه که
اینجانب ساناز ترمه مایلم که همچنان در ملیت ایرانی خود باقی بمانم و امضا کنه
می گم یکی از کپی ها دقیقا همین طوریه
میگه اما دو تا می خوام
جلوی چشمهام سیاه میشه. یاد آقایی می افتم که فقط یک امضای خانمش کسر بود و فرستادش بره امضا بگیره. ساعت حدود دو است. متوجه میشم که دوبار صدام کرده و توجه نکرده ام. شوک شده ام. با صدای آرامی که شنیده نشه میگه پسرم! اینجا بنویس و جاش امضا کن من نگاه نمی کنم! می پرسه امضاشو بلدی؟ میگم بله و نمی دونم چطوری ازش تشکر کنم.جمله کذایی را می نویسم و امضا می کنم و یکی دو تا امضا دیگه هم می کنم که اجازه خروج از ایران به ساناز بدم
ازش تشکر می کنم و از در میزنم بیرون
احساس می کنم که بار بزرگی را از دوشم برداشته اند
میریم غذایی می خوریم و یک ساعتی توی شهرچرخی می زنیم و راه می افتیم سمت تورنتو
با خودم حساب می کنم که علاوه بر از دست دادن یک روز کاری هزینه های دیگری را هم دادم فقط به دلیل چاه نمایی دوستان
ماشین من مصرفش خیلی خیلی پایینه اما هفتاد دلار بنزین زدم
سی دلار پول پارکینگ دادم – پارکینگ در داون تاون خیلی خیلی گرونه
بیست و پنج دلار ساندویچ خوردیم
چهار ساعت حرص خوردیم
تنها مزیت این سفر این بود که چهار ساعت فیلم کمدی بصورت پخش زنده دیدیم
آخرش هم متوجه شدیم که سفارت و کارمندانش و ... ایرادی که ندارند هیچ خیلی هم کمک می کنند و راهنمایی های خوبی هم می کنند. این ایرونی های محترم هستند که همینکه وارد سفارت می شوند زرنگ بازیشون عود میکنه و فراموش می کنند که در کانادا هر کار اداری که دارند شماره می گیرند و تا نوبتشون نشده از جاشون تکون نمی خورند و هر چی هم که مسئول پشت باجه بگه میگن: یس یس تنک یو وری ماچ هو ا نایس دی و میرن خونشون و میگن خوب قانونه دیگه
سعید
اتاوا - پرده چهارم
خسته و کلافه به باجه تحویل مدارک خیره شده ام و به دقت به درخواست های بی ربط هموطنان عزیزم گوش می دهم
آقا تو رو خدا! من مادرم مریضه لطف کنید پاسپورت منو زودتر از هفت هفته صادر کنید
خانم دست من که نیست
حاج آقا حالا شما یک کاریش بکن
خانم من فقط مدارک را چک می کنم، صدور گذرنامه با من نیست
آقایی که تیپش به لشکر هفتاد و دو زرهی می خوره با همسرش میاد تو و صاف میره جلو
سلام العلیکم
سلام العلیکم
حاج آقا! آقای شکرآبی تشریف دارند؟
خیر ایشان بعد از پنج تشریف می آورند
کی جای ایشون هست؟
هیچکس
حاج آقا عرضی داشتم
لطفا شماره بگیرید و بنشینید تا نوبتتون بشه
حاج آقا اما
لطفا شماره بگیرید
با عصبانیت بر می گردد
نوبت آقا فرشید است که یک کمی شوت میخوره. حاج آقا این فرمی که دادی را چکار کنم؟
پر کن
چند دقیقه بعد با فرم ناقص بر می گردد
آقا فرشید! آدرس ایران را که ننوشتی
آقا فرشید با صدای بلند جلوی باجه: ممد! آدرس یکی از این فک و فامیلاتونو تو ایران بده. آدرس را میگیره و بر می گرده جلوی باجه
حاج آقا حاضر شد
فرشید خان آدرس کانادا را هم بنویس! این فرم را باید خط به خط بخوانی و پر کنی
باشه حاج آقا و این داستان سه چهار بار دیگر اتفاق می افتد تا فرم آقا فرشید پر می شود
آقای لشکر هفتاد و دو زرهی بر می گرده دم باجه: حاج آقا میشه ما آقای شکرآبی را قبل از پنج ببینیم؟
خیر! ایشان نیستند
یک تکه پارچه سبز که توی پلاستیک پیچیده شده از جیبش در میاره و میده به مسئول پشت باجه و میگه تبرک کربلاست
حاج اقا پارچه را می بوسه و تشکر می کنه و میگه که آقای شکرآبی را ساعت پنج و نیم که زنگ بزنید می توانید پیداش کنید
آقای لشکر هفتاد و دو زرهی در حالی که عصبی است به خانمش میگه بریم ساعت پنج زنگ می زنم. به نظر میاد بیشتر از این کلافه است که تیپ هفتاد و دو زرهی و تبرک کربلا و سلام العلیکم که "عین"ش از ته ته ته حلق ادا شده بود کارش را پیش نبرد
ادامه دارد
سعید
آقا تو رو خدا! من مادرم مریضه لطف کنید پاسپورت منو زودتر از هفت هفته صادر کنید
خانم دست من که نیست
حاج آقا حالا شما یک کاریش بکن
خانم من فقط مدارک را چک می کنم، صدور گذرنامه با من نیست
آقایی که تیپش به لشکر هفتاد و دو زرهی می خوره با همسرش میاد تو و صاف میره جلو
سلام العلیکم
سلام العلیکم
حاج آقا! آقای شکرآبی تشریف دارند؟
خیر ایشان بعد از پنج تشریف می آورند
کی جای ایشون هست؟
هیچکس
حاج آقا عرضی داشتم
لطفا شماره بگیرید و بنشینید تا نوبتتون بشه
حاج آقا اما
لطفا شماره بگیرید
با عصبانیت بر می گردد
نوبت آقا فرشید است که یک کمی شوت میخوره. حاج آقا این فرمی که دادی را چکار کنم؟
پر کن
چند دقیقه بعد با فرم ناقص بر می گردد
آقا فرشید! آدرس ایران را که ننوشتی
آقا فرشید با صدای بلند جلوی باجه: ممد! آدرس یکی از این فک و فامیلاتونو تو ایران بده. آدرس را میگیره و بر می گرده جلوی باجه
حاج آقا حاضر شد
فرشید خان آدرس کانادا را هم بنویس! این فرم را باید خط به خط بخوانی و پر کنی
باشه حاج آقا و این داستان سه چهار بار دیگر اتفاق می افتد تا فرم آقا فرشید پر می شود
آقای لشکر هفتاد و دو زرهی بر می گرده دم باجه: حاج آقا میشه ما آقای شکرآبی را قبل از پنج ببینیم؟
خیر! ایشان نیستند
یک تکه پارچه سبز که توی پلاستیک پیچیده شده از جیبش در میاره و میده به مسئول پشت باجه و میگه تبرک کربلاست
حاج اقا پارچه را می بوسه و تشکر می کنه و میگه که آقای شکرآبی را ساعت پنج و نیم که زنگ بزنید می توانید پیداش کنید
آقای لشکر هفتاد و دو زرهی در حالی که عصبی است به خانمش میگه بریم ساعت پنج زنگ می زنم. به نظر میاد بیشتر از این کلافه است که تیپ هفتاد و دو زرهی و تبرک کربلا و سلام العلیکم که "عین"ش از ته ته ته حلق ادا شده بود کارش را پیش نبرد
ادامه دارد
سعید
سیزده بدر
آقا ما عقبیم شما هم چاره ای ندارین جز تحمل ما
از مراسم عید آخریش سیزده بدر است که در آن روز دو کار مهم انجام می شود یک خوردن آش رشته از این جهت که شکم باد کرده و نتوانید فردا سرحال به سر کار بروید و دوم گره زدن سبزه میباشد این عمل بخاطر باز شدن بخت دختر خانومها یا به نوعی خر شدن آقا پسرها کلی موجب چرخیدن چرخ اقتصاد می شود بطور مثال صاحبخانه ها یا گلفروشها یا کت شلواریها یا فروشگاه چشمک و هزارتا شغل دیگه راستی رامتین من دوبار بهت تلفن زدم نبودی یا خواب بودی یا ور نداشتی که ما شام نیایم خونتون
ایام به کامپرشین
شنبه، اردیبهشت ۰۱، ۱۳۸۶
کلمات قصار هادی خورسندی - 2
ما اگر رستوران ایرانی شلوغ نباشه نمیریم، اگه شلوغ باشه میریم که به یک عده بیشتری محل نگذاریم
توی فروشگاهی خانمی همینکه شنید ما فارسی صحبت میکنیم رو به اتاق پرو کرد و گفت: سرهنگ! نیا بیرون اینجا ایرانی هست! سرهنگ گفت: خانم ایرانی باشه من که نمی خوام کون برهنه بیام بیرون
آقا من نمی دونم این نیاکان باستانی ما با این مورچه ها چه میکردن که فردوسی این حماسه سرای بزرگ ما اینها رو اندرز میده: میازار موری که دانه کش است
کلمات قصار از هادی خورسندی - 1
ما دوهزار و پانصد سال تاریخ داریم با نیم ساعت تاخیر
یک عده ایرانی ها می خواستند پیتزا فروشی راه بیندازند دیدند تخصص می خواد اومدن تلویزیون راه انداختند
اینقدر که این حزب الللهی ها به هم میگن "برادر" من به برادرم می گم پسر خاله! اونوقت به پسر دائیم که حزب اللهیه میگم برادر
سعید
جمعه، فروردین ۳۱، ۱۳۸۶
سفرنامه مالزی
چه جوری سر از مالزی در آوردیم
آذرماه بود که تو یه برنامه کوهنوردی تو دربند اطلاعیه صعود به کمپ اصلی اورست رو دیدم برام خیلی جالب بود فرداش رفتم یه مجله کوه خریدم تا ببینم کدوم شرکتها این تور رو برگزار می کنن و کلا چه میزان آمادگی بدنی برایه این کار لازمه چیزی که برایه خودم مشخص بود عدم کوهنوردی در این 3 ماهه اخیر باضافه 10 کیلو اضافه وزن یه کمکی کار رو دشوار کرده جبران این قضیه هم تو دو ماه با توجه با مشغله کاری که در روبرو داشتم قطعا کاره دشواری بود بهترین اطلاعات رو از طریق مجله تو این سایت پیدا کردم با مسئولین گروه صحبت کردم اونهم همه چیز رو به خودم واگذار کرد تو اواخر بهمن مشخص شد که سفر مکه مامان قطعا تو عید نخواهد بود برایه همین تصمیم گرفتم یه سفر دو نفری با مامان داشته باشم و عملا برنامه کوهنوردی کلا از برنامه نوروزی خارج شد اولین جایی که به ذهنم رسید هند بود دو تا تور نوروزی برایه هندوستان بود یکی بمبیی و جزیره گوا که قطعا به درد ما نمی خورد یکی هم دهلی آگرا و جیپور که اونهم با توصیه دوستان که جایه کثیفی هست و بدرد نمی خوره عملا از برنامه خارج شد جایه بعدی که به ذهنم رسید سریلانکا بود که اونهم متوجه شدیم که جایه دیدنی زیادی نداره بیشتر افراد برای استفاده از سواحلش مسافرت می کنن که قطعا برایه من و مامان مناسب نبود در هر صورت تنها انتخابمون یه جورایی فقط شد مالزی
برایه رفتن به مالزی دو تا انتخاب داشتیم یکی بیست نهم اسفند تا ششم فروردین یکی هم هفتم تا سیزدهم فروردین چون اولش قرار بود که با یکی از دوستانمون بریم و اونها هم مسافرت در تاریخ اول براشون مقدور نبود تاریخ دوم رو انتخاب کردیم ولی دوستانمون نتونستن بیان و وقتی برای رزرو جا اقدام کردیم متوجه شدیم که متاسفانه هفته دوم هم مثله هفته اول پر شده از اونجائیکه می گن در ناامیدی بسی امید است تقریبا در پانزده روز مانده به عید از آژانس هواپیمایی تماس گرفته شد که یه تور جدید باز شده که با هواپیمایی امارات میبره مالزی
تو اولین فرصت رفتم آژانس مدیر تور بهم توضیح داد که مابد تفاوت هتل 5 ستاره با 4 ستاره نفری 200$ هست بعدش هم اگر بخواهی تو برگشت می تونی دو روز دبی بری که اونهم هزینه اش نفری 200$ میشه با خودم فکر کردم چه کاریه ما که از هتل زیاد استفاده نمی کنیم با اون پولی که می خواهیم بریم هتل 5 ستاره بجاش می ریم هتل 4ستاره بعدش هم دو روز میریم دبی اینجوری بهتره
کارها بخوبی انجام شد فقط تنها مشکلی که پیش اومد پاسپورت مامان بود که دست آژانس زیارتی بود برایه گرفتن ویزایه عربستان که اونهم با صحبت با مدیر آژانس و دادن تعهد که نهم فروردین ما پاسپورت رو به آژانس می رسونیم حل شد فقط موند ویزایه دبی که قرار شد تو مالزی به ما تحویل بدن
برایه رفتن به مالزی دو تا انتخاب داشتیم یکی بیست نهم اسفند تا ششم فروردین یکی هم هفتم تا سیزدهم فروردین چون اولش قرار بود که با یکی از دوستانمون بریم و اونها هم مسافرت در تاریخ اول براشون مقدور نبود تاریخ دوم رو انتخاب کردیم ولی دوستانمون نتونستن بیان و وقتی برای رزرو جا اقدام کردیم متوجه شدیم که متاسفانه هفته دوم هم مثله هفته اول پر شده از اونجائیکه می گن در ناامیدی بسی امید است تقریبا در پانزده روز مانده به عید از آژانس هواپیمایی تماس گرفته شد که یه تور جدید باز شده که با هواپیمایی امارات میبره مالزی
تو اولین فرصت رفتم آژانس مدیر تور بهم توضیح داد که مابد تفاوت هتل 5 ستاره با 4 ستاره نفری 200$ هست بعدش هم اگر بخواهی تو برگشت می تونی دو روز دبی بری که اونهم هزینه اش نفری 200$ میشه با خودم فکر کردم چه کاریه ما که از هتل زیاد استفاده نمی کنیم با اون پولی که می خواهیم بریم هتل 5 ستاره بجاش می ریم هتل 4ستاره بعدش هم دو روز میریم دبی اینجوری بهتره
کارها بخوبی انجام شد فقط تنها مشکلی که پیش اومد پاسپورت مامان بود که دست آژانس زیارتی بود برایه گرفتن ویزایه عربستان که اونهم با صحبت با مدیر آژانس و دادن تعهد که نهم فروردین ما پاسپورت رو به آژانس می رسونیم حل شد فقط موند ویزایه دبی که قرار شد تو مالزی به ما تحویل بدن
وحید
اتاوا - پرده سوم
می روم که کپی بگیرم
چرخی می زنم و داروخانه ای را پیدا می کنم. توی تورنتو اکثر داروخانه ها دستگاه کپی دارند. از خانم صندوقدار می پرسم: دستگاه کپی دارید؟ میگه حتما از سفارت ایران می آیی! با تعجب میگم: مثل اینکه خیلی ها هر روز این سوال را می کنند. میگه این مشکلی نیست! از اینکه آنها را برای عکس گرفتن اینجا می فرستند بیشتر کلافه ایم. گفتم متوجه علت کلافگی ات می شوم اما مشکل اینجاست که بهت نمی گویند کجا برو و مردم هم به شهر نا آشنا هستند و بنابراین مجبور می شوند که از هرکی که دم دست است سوال کنند. راهنمایی ام می کند و می روم کپی ها را می گیرم
برمی گردم. ساعت یک و ربع است اما نوبت شماره پنجاه و نه است. تا شصت و دو وسه چیزی نمانده. حساب می کنم اگر شماره چهل و نه را نداشتم تا ساعت پنج میهمان بودم – گفتند که کسی را ساعت دو بیرون نمی کنند و کار همه را تا پنج و شش عصر انجام می دهند – خانمی که شماره پنجاه و نه را دارد با غرور خاصی می گوید آمده ام سوء پیشینه بگیرم. متصدی پشت باجه با لبخندی که از صبح تا به حال کمرنگ نشده می گوید: فکر کنم که منظورتون عدم سوء پیشینه است! می گوید همون! این هم مدارکم. مدارکش را چک می کند و می گوید که عکسی که در اداره پلیس انداخته باید با حجاب باشد! عصبی می شود و می گوید که در وبسایتتون اشاره ای به این موضوع نکرده اید! می گوید خانم عزیز عکس ها همه باید با حجاب اسلامی باشند. شروع به داد و فریاد می کند که وقت من را تلف کردید و ... و برگه هایش را پاره می کند و تلاش همسرش هم برای آرام کردنش فایده ای ندارد. با داد و بیداد بیرون می رود. دخترکی بیست و چند ساله وارد می شود. پیراهن قرمز تنگی به تن دارد. تمام برجستگی های بدنش به شدت زده بیرون شلوارش هم تا زیر زانو و تنگ است. یک نیم روسری هم به سر دارد. مسئول پشت باجه بهش میگه که زودتر برود بیرون. بر می گردد و بلند می گوید:"فاک" و چند دقیقه بعد با خانم دیگری می رود توی دستشویی و با مانتو بر می گردد. بهش می گوید که برود خانه و این اداها را هم در نیاورد. می رود و نیم ساعت بعد با مانتو و روسری و آرایش نه خیلی غلیظ بر می گردد
ادامه دارد
سعید
چرخی می زنم و داروخانه ای را پیدا می کنم. توی تورنتو اکثر داروخانه ها دستگاه کپی دارند. از خانم صندوقدار می پرسم: دستگاه کپی دارید؟ میگه حتما از سفارت ایران می آیی! با تعجب میگم: مثل اینکه خیلی ها هر روز این سوال را می کنند. میگه این مشکلی نیست! از اینکه آنها را برای عکس گرفتن اینجا می فرستند بیشتر کلافه ایم. گفتم متوجه علت کلافگی ات می شوم اما مشکل اینجاست که بهت نمی گویند کجا برو و مردم هم به شهر نا آشنا هستند و بنابراین مجبور می شوند که از هرکی که دم دست است سوال کنند. راهنمایی ام می کند و می روم کپی ها را می گیرم
برمی گردم. ساعت یک و ربع است اما نوبت شماره پنجاه و نه است. تا شصت و دو وسه چیزی نمانده. حساب می کنم اگر شماره چهل و نه را نداشتم تا ساعت پنج میهمان بودم – گفتند که کسی را ساعت دو بیرون نمی کنند و کار همه را تا پنج و شش عصر انجام می دهند – خانمی که شماره پنجاه و نه را دارد با غرور خاصی می گوید آمده ام سوء پیشینه بگیرم. متصدی پشت باجه با لبخندی که از صبح تا به حال کمرنگ نشده می گوید: فکر کنم که منظورتون عدم سوء پیشینه است! می گوید همون! این هم مدارکم. مدارکش را چک می کند و می گوید که عکسی که در اداره پلیس انداخته باید با حجاب باشد! عصبی می شود و می گوید که در وبسایتتون اشاره ای به این موضوع نکرده اید! می گوید خانم عزیز عکس ها همه باید با حجاب اسلامی باشند. شروع به داد و فریاد می کند که وقت من را تلف کردید و ... و برگه هایش را پاره می کند و تلاش همسرش هم برای آرام کردنش فایده ای ندارد. با داد و بیداد بیرون می رود. دخترکی بیست و چند ساله وارد می شود. پیراهن قرمز تنگی به تن دارد. تمام برجستگی های بدنش به شدت زده بیرون شلوارش هم تا زیر زانو و تنگ است. یک نیم روسری هم به سر دارد. مسئول پشت باجه بهش میگه که زودتر برود بیرون. بر می گردد و بلند می گوید:"فاک" و چند دقیقه بعد با خانم دیگری می رود توی دستشویی و با مانتو بر می گردد. بهش می گوید که برود خانه و این اداها را هم در نیاورد. می رود و نیم ساعت بعد با مانتو و روسری و آرایش نه خیلی غلیظ بر می گردد
ادامه دارد
سعید
اتاوا - پرده دوم
آقایی وارد می شود و بدون آنکه به جمعیتی که منتظر ایستاده اند نگاهی بیندازد مستفیم می رود سراغ باجه و بدون حتی عذرخواهی از فردی که دارد کارهایش را انجام می دهد از فرد پشت باجه سوالی می کند
آقا مادرم مریضه! ممکنه که پاسپورت من را زودتر بدهید؟
لطفا شماره بگیرید و منتظر نوبتتان شوید
اما آقا آخه مادرم توی بیمارستانه
لطفا شماره بگیرید و منتظر نوبتتان شوید
شماره سی و نه! شماره چهل ! چهل و یک ... چهل و نه
نوبت من است
ساعت یک است و من کمی عصبی هستم. دستهایم کمی می لرزد. شاید کمی هم ترسیده ام.
سلام
سلام علیکم
برای تجدید پاسپورتم آمده ام
نگاهی می کند به آدرسم و می گوید: برای چی آمده ای اینجا پسرم؟ می توانستی مدارکت را پست کنی
لبخندی می زنم و می گویم: دوستان چاهنمایی کردند و گفتند اگر بیاییم می توانیم اصل مدارک را پس بگیریم
لبخندی می زند و می گوید: اصل مدارک را نگه می داریم. راهنمایی را هم باید از خبره ها بگیری مثل ما
می گویم: تجربه شد! بعد از این به باقی دوستان هم می گوییم نیایند
مدارکم را چک می کند و کسری کپی را می خواهد که بگیرم و در نتیجه بروم ته صف
با لحنی دلسوزانه می گوید: ببین پسرم! اگر مدارک را پست کرده بودی ما این کسری کپی را خودمان انجام می دادیم اما حالا خودت باید آن را انجام بدهی
خانمی می آید پشت باجه و بدون اینکه حتی عذر خواهی هم بکنه سوالی می کنه. جوابش را می گیره و میره میشینه و من هاج و واج به ساعت و شماره بعدی که دارم نگاه می کنم
ادامه دارد
سعید
آقا مادرم مریضه! ممکنه که پاسپورت من را زودتر بدهید؟
لطفا شماره بگیرید و منتظر نوبتتان شوید
اما آقا آخه مادرم توی بیمارستانه
لطفا شماره بگیرید و منتظر نوبتتان شوید
شماره سی و نه! شماره چهل ! چهل و یک ... چهل و نه
نوبت من است
ساعت یک است و من کمی عصبی هستم. دستهایم کمی می لرزد. شاید کمی هم ترسیده ام.
سلام
سلام علیکم
برای تجدید پاسپورتم آمده ام
نگاهی می کند به آدرسم و می گوید: برای چی آمده ای اینجا پسرم؟ می توانستی مدارکت را پست کنی
لبخندی می زنم و می گویم: دوستان چاهنمایی کردند و گفتند اگر بیاییم می توانیم اصل مدارک را پس بگیریم
لبخندی می زند و می گوید: اصل مدارک را نگه می داریم. راهنمایی را هم باید از خبره ها بگیری مثل ما
می گویم: تجربه شد! بعد از این به باقی دوستان هم می گوییم نیایند
مدارکم را چک می کند و کسری کپی را می خواهد که بگیرم و در نتیجه بروم ته صف
با لحنی دلسوزانه می گوید: ببین پسرم! اگر مدارک را پست کرده بودی ما این کسری کپی را خودمان انجام می دادیم اما حالا خودت باید آن را انجام بدهی
خانمی می آید پشت باجه و بدون اینکه حتی عذر خواهی هم بکنه سوالی می کنه. جوابش را می گیره و میره میشینه و من هاج و واج به ساعت و شماره بعدی که دارم نگاه می کنم
ادامه دارد
سعید
اتاوا - پرده اول
برای گرفتن کارت ملی ساناز و پاسپورت خودم و ساناز و فسقل با چند تا از دوستان که تازگی اقدام کرده بودند صحبت کردیم و همگی اعتقاد داشتند که بهتر است که بریم سفارت ایران که در اتاوا است و مستقیما اقدام کنیم. من هم بعد از جور کردن مدارک، روز چهارشنبه ای که گذشت به همراه پدر خانم عزیز راه افتادیم به سمت پایتخت: اتاوا. ساعت چهار صبح بیدار شدم و ساعت پنج و نیم توی جاده بودیم و ساعت ده صبح جلوی سفارت فخیمه جمهوری اسلامی ایران. به خیال اینکه نیم ساعته کارمون تمام میشه در تمام طول مسیری که می رفتیم برنامه چیدیم که بعد از تمام شدن کارمون چه کارهایی بکنیم و کجاها بریم. به اندازه یک ساعت پول توی پارکومتر ریختیم و رفتیم داخل. شماره شصت و دو و شصت وسه به ما رسید. شماره سی و چهار هم تازه نوبتش شده بود. یک کم ایستادیم و کم کم عرق سردی روی تنم نشست. با سرعت و نظمی که کارها پیش می رفت و با توجه به اینکه ساعت کار تا ساعت دو عصر بود به این نتیجه رسیدم که اشتباه فاحشی کردیم که آمدیم. اما کاری بود که شده بود و چاره ای جز صبر نداشتیم
ساعت یازده شد و تازه نفر سی و هفتم رفته بود دم باجه و مردم هم یکی بعد از دیگری می آمدند. شماره ها به نود هم رسیده بود. البته بعضی ها سه چهارتا شماره می گرفتند که فکر کنم بعد از استفاده از یکی از آنها باقی را به رسم تبرک به خانه می بردند. در این میانه خانمی شماره چهل و نه را داد به ما و گفت که کارش بدون شماره انجام شده است. رفتم ماشین را در پارکینگ مجاور سفارت گذاشتم چون کنار خیابان با اینکه پول میدی بیشتر از یکساعت نمی توانی پارک کنی. برگشتم و نشستم و سعی کردم با خونسردی به مردم نگاه کنم و حرص نخورم و فکر کردم که در بدترین سناریو، کارم انجام نمیشه و بر میگردم تورنتو که نهصد کیلومتر رفت و برگشت است
ادامه را در پرده دوم بخوانید
سعید
ساعت یازده شد و تازه نفر سی و هفتم رفته بود دم باجه و مردم هم یکی بعد از دیگری می آمدند. شماره ها به نود هم رسیده بود. البته بعضی ها سه چهارتا شماره می گرفتند که فکر کنم بعد از استفاده از یکی از آنها باقی را به رسم تبرک به خانه می بردند. در این میانه خانمی شماره چهل و نه را داد به ما و گفت که کارش بدون شماره انجام شده است. رفتم ماشین را در پارکینگ مجاور سفارت گذاشتم چون کنار خیابان با اینکه پول میدی بیشتر از یکساعت نمی توانی پارک کنی. برگشتم و نشستم و سعی کردم با خونسردی به مردم نگاه کنم و حرص نخورم و فکر کردم که در بدترین سناریو، کارم انجام نمیشه و بر میگردم تورنتو که نهصد کیلومتر رفت و برگشت است
ادامه را در پرده دوم بخوانید
سعید
سهشنبه، فروردین ۲۸، ۱۳۸۶
سال نو مبارک
یکشنبه، فروردین ۲۶، ۱۳۸۶
شنبه، فروردین ۲۵، ۱۳۸۶
رفتن یا نرفتن
تعداد مهاجران ايرانی از دوتا هفت ميليون نفر ذكر می شود، اما رقمی كه به نظر مي آيد به واقعيت نزديك باشد، سه ميليون نفر است كه معادل حدودا دو درصد از كل مهاجران جهان است. بيشتر اين مهاجران در آمريكا با يك ميليون و پانصد هزار نفر و سپس كانادا و انگليس به ترتيب با دویست هزار و يكصد و هشتاد هزارنفر به سر مي برند. اداره كل گذرنامه ايران گزارش داده روزانه به طور متوسط پنج هزار و پانصد نفر با مدرك ليسانس، پانزده نفر با مدرك فوق ليسانس و دو تا سه نفر با مدرك دكترا از كشور خارج مي شوند. وزارت بهداشت نيز معتقد است، از هر هفت نفرى كه براى تحصيل از كشور خارج مىشوند، تنها يك نفر بازمىگردد. سرمايه نقدي ايرانيان مقيم خارج بيش از هزار و سیصد ميليارد دلار برآورد شده كه اين رقم معادل سی سال صدور كالاهاي نفتي و غيرنفتي ايران است
سعید
اشتراک در:
پستها (Atom)







