کل نماهای صفحه

جمعه، فروردین ۳۱، ۱۳۸۶

اتاوا - پرده سوم

می روم که کپی بگیرم
چرخی می زنم و داروخانه ای را پیدا می کنم. توی تورنتو اکثر داروخانه ها دستگاه کپی دارند. از خانم صندوقدار می پرسم: دستگاه کپی دارید؟ میگه حتما از سفارت ایران می آیی! با تعجب میگم: مثل اینکه خیلی ها هر روز این سوال را می کنند. میگه این مشکلی نیست! از اینکه آنها را برای عکس گرفتن اینجا می فرستند بیشتر کلافه ایم. گفتم متوجه علت کلافگی ات می شوم اما مشکل اینجاست که بهت نمی گویند کجا برو و مردم هم به شهر نا آشنا هستند و بنابراین مجبور می شوند که از هرکی که دم دست است سوال کنند. راهنمایی ام می کند و می روم کپی ها را می گیرم
برمی گردم. ساعت یک و ربع است اما نوبت شماره پنجاه و نه است. تا شصت و دو وسه چیزی نمانده. حساب می کنم اگر شماره چهل و نه را نداشتم تا ساعت پنج میهمان بودم – گفتند که کسی را ساعت دو بیرون نمی کنند و کار همه را تا پنج و شش عصر انجام می دهند – خانمی که شماره پنجاه و نه را دارد با غرور خاصی می گوید آمده ام سوء پیشینه بگیرم. متصدی پشت باجه با لبخندی که از صبح تا به حال کمرنگ نشده می گوید: فکر کنم که منظورتون عدم سوء پیشینه است! می گوید همون! این هم مدارکم. مدارکش را چک می کند و می گوید که عکسی که در اداره پلیس انداخته باید با حجاب باشد! عصبی می شود و می گوید که در وبسایتتون اشاره ای به این موضوع نکرده اید! می گوید خانم عزیز عکس ها همه باید با حجاب اسلامی باشند. شروع به داد و فریاد می کند که وقت من را تلف کردید و ... و برگه هایش را پاره می کند و تلاش همسرش هم برای آرام کردنش فایده ای ندارد. با داد و بیداد بیرون می رود. دخترکی بیست و چند ساله وارد می شود. پیراهن قرمز تنگی به تن دارد. تمام برجستگی های بدنش به شدت زده بیرون شلوارش هم تا زیر زانو و تنگ است. یک نیم روسری هم به سر دارد. مسئول پشت باجه بهش میگه که زودتر برود بیرون. بر می گردد و بلند می گوید:"فاک" و چند دقیقه بعد با خانم دیگری می رود توی دستشویی و با مانتو بر می گردد. بهش می گوید که برود خانه و این اداها را هم در نیاورد. می رود و نیم ساعت بعد با مانتو و روسری و آرایش نه خیلی غلیظ بر می گردد

ادامه دارد

سعید

۴ نظر:

ناشناس گفت...

عجب دختره ای حتما خیلی کارش مهم بوده که هی عین بند بر میگشته در ضمن خیلی هم پررو
ناهید

ناشناس گفت...

باور کن وقتی برگشت صاف رفت جلو و یک نیمچه دوری زد و گفت حالا خوب شد؟ مسول پشت باجه که خنده اش هم گرفته بود گفت خوبه! برو بنشین تا نوبتت بشه

ناشناس گفت...

داداش بقیه اش چی؟ رامتین

vahid گفت...

آقا عجب داستان جالبیه میشه بقیه اش روبگی
علی