شما رو نمی دونم اما من گاهی بی هیچ دلیل خاصی همینطوری بیخودی حوصله ندارم. دیروز یکی از این روزا بود. به بهانه اینکه کارت بیزنس دوستم را از مغازه تحویل بگیرم یک ساعت زودتر زدم بیرون. کارتها را گرفتم و دوتا ایستگاه مترو پیاده رفتم تا دیگه پاهام درد گرفت. یادش بخیر قدیما عادت داشتم خیلی بیشتر از اینها برم و پا درد نگیرم. سوار مترو میشم. همه به نظر توی دنیای خودشان هستند. من هم به قول سهراب "هوای خودم را می نوشم" و کنکاش میکنم ببینم آخه چمه. ساناز گفته که توی ایستگاه آخر حدود شش و بیست دقیقه منتظرمه. ساعتم شش عصر را نشان میده. ایستگاه فینچ آخرین ایستگاه است. قدم زنان میرم کتابفروشی پگاه. صاحب فروشگاه یک نگاهی بهم میکنه که به نظرمن یعنی خریدار نیستی! می پرسم "جن نامه" گلشیری را داری؟ میگه نه تمام شده یک ماه دیگه برام میرسه. جلو میاد. کتابای دیگه گلشیری را نشونم میده. میگم همه را دارم. انگار باورش نمیشه. سال بلوای معروفی که درست کنار کتابای گلشیری گذاشته را بر میدارم. پولش را میدم. کارتشو میده میگه یک ماه دیگه زنگ بزن حتما برام میرسه. خدا نگهداری میگم و میزنم بیرون. ساعت شش و ربعه. ساناز تا شش و نیم نمی یاد. وقتی هم میاد از ترافیک سنگین شکایت داره. میریم چوب پرده میگیریم. وقتی وسایلم را جمع میکنم و آخرین پرده را نصب میکنم ساعت ده شب را نشان میده. حالم یه جورایی همینجوری بیخودی بهتره. احساس میکنم دلیل این بی حوصله گی همون دلخوری از کارم باشه که این روزا با تمام تلاش برای تمرکز نکردن روی آن، کلافه ام کرده
سعید
سعید
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر