آندریاس هشتاد و دو سال دارد. دو ماه پیش دو سه قلم جنس از همکارم خرید و از آن وقت به بعد هر روز اقلا یک بار به ما سر میزنه. تنهاست و با برادرش به دلیل اختلاف مالی قهر است. از آن تیپ آدمایی است که ما بهشون میگیم "شیرین عقل". البته یه موقع هایی احساس میکنی مثل بهلول ادای خل ها رو درمیاره. امروز مثل هر روز آمده بود یک سری به ما بزنه که متوجه شد سرمون خلوته. شروع کرد به اظهارات فلسفی درباره مذهب. می گفت که وقتی می خواسته ازدواج کنه از آنجاییکه خودش مسیحی اونجلیکن است و همسر مرحومش کاتولیک و می خواسته اند در کلیسای کاتولیکی که همسرش برای دعا به آنجا می رفته عروسی کنند، کشیش آن کلیسا ازش می خواد که بره آنجا تا با هم کمی صحبت کنند. میگه بعد از یکی دوتا سوال و جواب، کشیش به این نتیجه رسید که نباید به من اجازه ورود به کلیسا را بدهد. می پرسم چرا مگه چی گفتی؟ میگه بهش گفتم تو میتونی به باکره بودن مریم مقدس ایمان داشته باشی اما از نظر علمی این فقط یک نظریه احمقانه است. می خندم و میگم آندریاس! جدی گفتی؟ میگه تازه یه چیز دیگه هم گفتم که کشیش خوشش نیامد!! میگم چی؟ میگه گفتم مسیح چرا ازدواج نکرد؟ کشیش سعی کرد جوابی فلسفی بدهد اما من بهش گفتم که نه! اگر توانسته بدون ازدواج دوران جوانی اش را طی کنه یعنی اینکه "گی" بوده. من و همکارم نمی تونیم نخندیم. میگم: دیگه!؟!؟ میگه تا حالا فکر کرده اید که چرا یک میلیون مذهب داریم و یک خدا!؟!؟ چرا یک میلیون خدا نداریم با یک مذهب یا حتی یک خدا و یک مذهب؟ میگم نمی دونم! تو بگو! میگه به دلیل اینکه مذهب هم یک نوع تجارته! یک جور دکان است! میگه تورات را یک مشت جهود تاجر نوشته اند. به همکارم که جهوده نگاهی میکنم. می خنده. آدم حتی نمی تونه از دستش ناراحت بشه. یک مشتری میاد تو و آندریاس خدانگهداری می گوید و میرود تا فردا که فقط خدا می دونه با چه ایده جدیدی برمیگرده
سعید
سعید
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر