اسمش آلفونسو چن و اهل هنگ کنگ است. هشتاد و شش ساله است و حدود پنجاه سال است که در تورنتو زندگی می کند. دو زبان ماندرین و کانتونیز که چینی هستند را به خوبی صحبت می کند. پرتقالی و فرانسه را هم بهتر از انگلیسی صحبت می کند. سر حال است و خانه بزرگی دارد که شش تا "نیم طبقه" دارد. برای بالا پایین رفتن از پله ها دچار مشکل است و برای همین هم از من خواسته که یک سری صندلی برقی که از پله بالا میره براش نصب کنم. دو سه باری می روم خانه اش. قراردارد پانزده هزار دلاری می بندیم برای نصب پنج دستگاه. به حساب خودم کار نصب باید دو روزه تمام شود اما به مشکل بر می خوریم و دو تا از پنج دستگاه مشکل دارند. تازه این بهترین مدل توی بازاره اما خوب پیش میاد دیگه!! رئیسمون خیلی شاکیه که کار طول کشیده و توی مخ هشتاد و هشت ساله اش نمی ره که این مشکلات گاهی پیش میاد
روز سوم، پنجشنبه عصر حدود چهار بعد از ظهر و کار تمام شده است. خسته بر می گردم مغازه میبینم رئیس کلی پیغام پسغام گذاشته که چه غلطی می کنید و چرا کار طول کشیده. برای اولین بار بعد از پنج سال تلفن را بر می دارم و آفتابه می گیرم به هیکلش. چشمهای همکارام گرد شده. می دونند که آدمها براش ارزش سوسک را هم ندارند. بهش می گم که بعد از پنج سال جان کندن خوب مزدم را با حرفهاش داده. شوک شده. هی میگه آرام باش! فکر نمی کرده که من اینجوری جوش بیارم. بهش می گم یک ساعت طول میکشه که از داون تاون برم دفتر مرکزی و می خوام که ببینمش و تکلیفم را یک سره کنم. میگه تا وقتی آرام نشده ام با من نمی خواد صحبت کنه. در آخر به شدت عذر خواهی میکنه و میگه که سوء تفاهم شده و منظورش این نبوده. بیشتر از این کشش نمی دم که زیادی شور نشه. به خودم فحش می دم که چرا اینقدر محافظه کار شده ام و کاری را برای خودم شروع نکرده ام تا حرف صد من یک غاز نشنوم
صبح جمعه – میرم دفترش. میگه قهوه یا چای؟ میگم چای بدون شکر چون خیلی تلخم! با دو تا چای برمیگرده. میگه از من انتظار نداشته باهاش اینجور برخورد کنم. براش ریز به ریز داستان را تعریف می کنم و می گم که بدون اعتماد کار پیش نمی ره. باورش نمیشه که حدود سه دقیقه طول کشید که نحوه استفاده از صندلی را به خانم چن یاد بدهم و همان کار حدود یک ساعت و نیم برای آلفونسو زمان برده. باورش نمیشه که وقتی کار تمام میشه با آنکه قرارداد قانونی داریم هنوز مشتریها چانه می زنند. خیلی چیزهای دیگه هم میگم که در کمال ناباوری فقط نگاه میکنه. زمان خداحافظی که میشه منو بغل میکنه و میگه که منو مثل پسرش دوست داره. می دونم که دروغ میگه و فقط می خواد دل منو بدست بیاره چون یکی از کم دردسر ترین و پرفروش ترین فروشنده هاش هستم. بیرون که میام خوشحالم که بعد از پنج سال حرفم را زدم و بیش از پیش مصمم میشم که یک غلطی برای خودم بکنم و از شر سگ دو زدن به نفع جیب دیگران راحت بشم
سعید
روز سوم، پنجشنبه عصر حدود چهار بعد از ظهر و کار تمام شده است. خسته بر می گردم مغازه میبینم رئیس کلی پیغام پسغام گذاشته که چه غلطی می کنید و چرا کار طول کشیده. برای اولین بار بعد از پنج سال تلفن را بر می دارم و آفتابه می گیرم به هیکلش. چشمهای همکارام گرد شده. می دونند که آدمها براش ارزش سوسک را هم ندارند. بهش می گم که بعد از پنج سال جان کندن خوب مزدم را با حرفهاش داده. شوک شده. هی میگه آرام باش! فکر نمی کرده که من اینجوری جوش بیارم. بهش می گم یک ساعت طول میکشه که از داون تاون برم دفتر مرکزی و می خوام که ببینمش و تکلیفم را یک سره کنم. میگه تا وقتی آرام نشده ام با من نمی خواد صحبت کنه. در آخر به شدت عذر خواهی میکنه و میگه که سوء تفاهم شده و منظورش این نبوده. بیشتر از این کشش نمی دم که زیادی شور نشه. به خودم فحش می دم که چرا اینقدر محافظه کار شده ام و کاری را برای خودم شروع نکرده ام تا حرف صد من یک غاز نشنوم
صبح جمعه – میرم دفترش. میگه قهوه یا چای؟ میگم چای بدون شکر چون خیلی تلخم! با دو تا چای برمیگرده. میگه از من انتظار نداشته باهاش اینجور برخورد کنم. براش ریز به ریز داستان را تعریف می کنم و می گم که بدون اعتماد کار پیش نمی ره. باورش نمیشه که حدود سه دقیقه طول کشید که نحوه استفاده از صندلی را به خانم چن یاد بدهم و همان کار حدود یک ساعت و نیم برای آلفونسو زمان برده. باورش نمیشه که وقتی کار تمام میشه با آنکه قرارداد قانونی داریم هنوز مشتریها چانه می زنند. خیلی چیزهای دیگه هم میگم که در کمال ناباوری فقط نگاه میکنه. زمان خداحافظی که میشه منو بغل میکنه و میگه که منو مثل پسرش دوست داره. می دونم که دروغ میگه و فقط می خواد دل منو بدست بیاره چون یکی از کم دردسر ترین و پرفروش ترین فروشنده هاش هستم. بیرون که میام خوشحالم که بعد از پنج سال حرفم را زدم و بیش از پیش مصمم میشم که یک غلطی برای خودم بکنم و از شر سگ دو زدن به نفع جیب دیگران راحت بشم
سعید
۱ نظر:
بزن زنگو رامتین
ارسال یک نظر