کل نماهای صفحه

پنجشنبه، آذر ۱۵، ۱۳۸۶

برف و بربری

گاهی اوقات وقتی نون بربری می خرم یاد روزی می افتم که بدون هیچ دلیل خاصی سر راهم از مدرسه به خونه یک نان بربری داغ گرفتم. وقتی رسیدم خونه یادمه مامان خندید و گفت: کاش از خدا درخواست بزرگتری کرده بودم! بعدا معلوم شد که کمی قبل از آنکه من بی جهت برم نون بگیرم یک دفعه هوس نون تازه و پنیر وخیار کرده بوده که من در زدم و با نان وارد شدم
دیشب بعد از دوازده ساعت کار داشتم خودم را یه جورایی سینه خیز می رسوندم خونه که با خودم فکر کردم کی حالشو داره بیست سانتی متر برف را پارو کنه! مخصوصا که دو روز قبلش هم با ساناز سی سانت برف پارو کرده بودیم!! همینجوری سینه خیز می رفتم و با خودم می گفتم چی میشد اگر همسایه با دستگاه برف روبش برف ما را هم پارو می کرد؟ یکدفعه دیدم جلوی خونه ایستاده ام و برفی هم در کار نیست. باور کنید غلو نمی کنم! بیست سانت برف در دمای منهای ده درجه آب شده بود! حدس زدم که دعام مستجاب شده و همسایه برف را تمیز کرده. آمدم باقی آشغالها را بگذارم بیرون که همسایه را دیدم. بهش گفتم که نمی دونم چطوری ازش تشکر کنم! خندید و گفت که راستش اون کاری نکرده و این بچه های همسایه کناری ما بوده اند که برف ما و اونها رو پارو کرده اند. باورم نمی شد! امروز یه چیزی براشون می گیرم و میرم که تشکر کنم. یاد مامان افتادم که می گفت: کاش از خدا درخواست بزرگتری کرده بودم

سعید

۲ نظر:

ناشناس گفت...

جدا هم کاش از خدا یه چیز بزرگ میخواستی البته به نظر من توی اون شرایط چیز بزرگی بوده دستشون دردنکنه.

ناشناس گفت...

ببخشید یادم رفت اسمم را بنویسم
ناهید