کل نماهای صفحه

سه‌شنبه، بهمن ۱۰، ۱۳۸۵

HAPPY Birthday

با دو هفته تاخیر تولد سه سالگی وبلاگمون مبارک
یه سال دیگه هم گذشت در نگاه کلی هر چند از لحاظ کمیت مثله ساله قبل افت داشتیم ولی از لحظ کیفی حرکت رو به جلویه خوبی داشتیم خب بریم سره آمار سال گذشته ببینیم چیکار کردیم
در سال قیل 342 مطلب تو وبلاگ گذاشته شد که سهم سعید 220 وحید 71 رامتین 19 هادی 16 ناهید 9 علی 6 واتابک 1 متن بود یه مقایسه کوچولو که با سال گذشته که بکنیم می بینم پارسال 564 مطلب داشتیم که یه افت 60% رو تو کارمون نشون می ده 4 نفر از دوستان امسال مطلبی رو نذاشتن ساناز شهاب نغمه مریم تنها دوستی که امسال اضافه شد اتابک بود که یه مطلب گذاشت 64% مطالب رو سعید نوشته 20% وحید 16% باقی مانده رو هم بقیه دوستان ترتیب فصلها نسبت به سال گذشته هیچگونه تغییری نکرده تابستون با 137 زمستون 83 بهار 69 پاییز53 مطلب نوشته شده بیشترین مطلب مثل ساله گذشته تو مرداد ماه نوشته شده با 59 متن که تو این ماه سعید بیشترین مطلب رو در ماه نیز گذاشته با 37 متن بعد از اون شهریور با 41 متن و بهمن با 40 متن در رده های بعدی هستن کمترین مطلب هم در مهر ماه نوشته شده با 13 متن دی و آذر هم 15 متن داریم
سعید در 10 ماه از سال بیشترین مطالب رو گذاشته فقط در مهر و فروردین وحید بیشتر مطلب گذاشته که دلیل اصلیش هم فعال بودن وحید نبوده کمتر مطلب نوشتن خوده سعید بوده
این گرفتن آمار خیلی وقت منو میگیره دلیلش هم وقت گیر بودن این کار نیست بلکه جذاب بودن خوندن مطالب قبلیه این که مثلا سال گذشته دغدغه های فکریمون چی بوده و چه جوری فکر می کردیم چقدر نظرهامون تغییر کرده و خیلی چیزایه دیگه مطمئنا هر چقدر بیشتر به گذشته بر می گردیم جذابیتش بیشتر هم میشه
ختم کلام اینکه این وبلاگ داره نقش یه دفترچه خاطرات گروهی رو برامون انجام می ده پس برایه حفظش بیشتر تلاش کنیم

وحید11/11/85

یکشنبه، بهمن ۰۸، ۱۳۸۵

با سلام وسپاس از سعيد عزيزوتمامي دوستاني كه در شرايط ناگوار واندوهبار از دست دادن پدر عزيزم همدردي كردند سپاسگزارم.هادي

شنبه، بهمن ۰۷، ۱۳۸۵

New User ID

قابل توجه دوستان
اگر خواستید خدایی نکرده زبانم لال روم به دیوار، مطلبی در وبلاگ بگذارید باید از یوزر آیدی جدید استفاده کنید. البته واضح و مبرهن است که پسورد یا همان رمز و رموز عبور همان است که بود
سعید

بدون شرح

اسدالله بادامچیان: وضعیت ایران عادی است، وضعیت آمریکا غیرعادی است – ایلنا
محسن رضایی: اروپا و آمریکا از ما عاجزانه تقاضای کمک دارند – فارس نیوز
رادیو فردا: تریاک در تاروپود جامعه ایران بافته شده است

سعید

پنجشنبه، بهمن ۰۵، ۱۳۸۵

این مجردها

امیلیانو مرکادو دل تورو که عنوان پیرترین شخص زنده روی کره زمین را داشت مرد. او در زمان مرگ صد و پانزده سال داشت. او اهل پورتوریکو بود و به گفته اطرافیانش مثل یک فرشته مرد. حالا اینکه فرشته ها چطوری می میرند بماند. او در سال هزار و نهصد و هجده به استخدام ارتش آمریکا درآمد اما قبل از آنکه دوران آموزشی را تمام کند جنگ جهانی اول تمام شد و او موفق نشد به درجه رفیع شهادت نایل شود. او تمام عمرش را در مزارع نیشکر کار کرد و در تمام این یکصد و پانزده سال ازدواج نکرد و بچه نداشت. ایشان با زندگی گهربارمجردیش آفتابه گرفت به نظریه مشعشع: مجردها کمتر از مزدوجین زندگی می کنند
منبع
سعید

جمعه، دی ۲۹، ۱۳۸۵

پدر مهربان دیگری هم رفت

به همین سادگی. خبر همیشه کوتاه است: فلانی هم رفت! بغضی گلویت را می گیرد و گهگاهی هم قطره اشکی گونه هایت را به تسلا می بوسند. تو می مانی و یادها و خاطره ها. یادم نیست تابستان بود یا پاییز اما هر چه بود روزهای خسته کننده رفت و آمد به بابل بود. معمولا یک روزه می رفتم تا آندفعه که باید دو روز می ماندم. شب را کجا بگذرانم؟ رفیق شفیق شمالی آدرس داده بود: قائمشهر. قبلا هم به دیدنشان رفته بودم البته با دوستم. کافی بود فقط آدرس را پیدا کنی و زنگ بزنی و پله ها را بگیری و بری بالا. امکان نداره که احساس در خانه نبودن داشته باشی. خانه خانه توست. آنقدر راحتند که در آوردن و بردن سفره و ... پیشنهاد کمک می کنی بی هیچ تعارفی رد نمی کنند. رفتم و در زدم و پله ها را بالا رفتم. همه چیز همانطور بود که بود. فقط بچه ها نبودند. دو دقیقه بیشتر طول نکشید که احساس کنم اینجا خانه من است. شامی خوردیم و چایی و گپی و خسته به خواب رفتم. صبح هم همان مهربانی بی پایان بود و نان و پنیری و چای داغ و خدا نگهداری! فقط جای بچه ها خالی بود. اصرار داشتند که بازهم بروم. می گفتند دوستان فرزندانشان هم مانند آنها برایشان عزیزند. باور کرده بودم که تعارف نمی کنند. پدر! یکی از بازماندگان عصر غرور و آینه بود. مهم نیست که فاصله تا به کجای هستی است، خبر را که می شنوی دلت میگیرد. هادی عزیز! در نبود پدر دلم با توست. به تک تک یادگارانش سلام برسان

سعید

SMS





سعید

پنجشنبه، دی ۲۸، ۱۳۸۵

چند تا عکس

به خدا هم میشه اس ام اس فرستاد میگید نه؟ کلیک کنید و خودتون ببینید
راستی تایتانیک همون دختره بود دیگه! نه؟
سعید

مجازات به سبک اسکیموها

امروز در خبر ها خواندم آقایی را در تورنتو به جرم راه اندازی شبکه فحشا که شامل کودکان و نوجوانان بوده است دستگیر کرده اند. شما فکر می کنید چه مجازاتی برایش در نظر گرفته اند؟ یکی از گزینه های زیر جواب صحیح است. بد نیست بدانید که مادری را به جرم یک سیلی به فرزند جوانش که می خواسته علارغم خواسته او به پارتی برود و به او فحاشی می کند، به دادگاه برده و حق کفالت فرزند را از مادر گرفتند و بچه را به فاستر هوم – همان بهزیستی خودمون – سپردند که در نهایت کل خانواده از هم پاشید و از خانه ای نیم میلیون دلاری به سطح زندگی بر پایه کمک های دولتی تغییر جهت دادند

الف) حبس ابد
ب) بیست و پنج سال حبس با اجازه تخفیف بعد از پانزده سال
ج) پانزده سال حبس بدون اجازه درخواست تخفیف
د) پنج سال حبس به اضافه یک میلیون دلار جریمه نقدی
ه) پنج سال حبس به اضافه ده سال حبس در خانه
و) یک سال حبس در خانه

سعید

چهارشنبه، دی ۲۷، ۱۳۸۵

آلودگی هوا

رفتم پاکت نامه بخرم، خانم صندوقدار که من را می شناسه بعد از چاق سلامتی به حالت ناراحتی گفت: توی روزنامه خواندم که حدود سه هزار نفر در تهران به علت آلودگی هوا مرده اند. خانواده ات خوبند؟ گفتم ممنون! بله سلام می رسانند. گفت می دونی کجای داستان خنده دار است؟ گفتم نمی دانم. با پوزخندی گفت: گفته اند که برای حل مشکل باید مردم در خانه بمانند و بیرون نروند! شما اینجوری مشکلاتتون را حل می کنید؟!؟!؟!؟!؟ شانه هایم را بالا انداختم و گفتم شرمنده باید سریع برگردم مغازه. زدم بیرون. راستی اگر شما بودید چی می گفتید. البته شاید لازم به گفتن نباشد اما آنهایی که من را می شناسند می دانند که من در جواب دادن خیلی سریع نیستم

سعید

از علائم ظهور آقا

سعید

سه‌شنبه، دی ۲۶، ۱۳۸۵

بودجه، برف و گلوبال وارمینگ

یادمه یکی از دلایلی که دمدمای عید، فروش بالا میرفت این بود که شرکت های دولتی یک بودجه ای داشتند که باید آن را هزینه می کردند و اگر تمام بودجه شان را خرج نمی کردند سال بعد بودجه کمتری می گرفتند – خیلی احمقانه است، می دونم – پس می رفتند بازار و هر چی نیاز داشتند و نداشتند می خریدند تا چیزی از بودجه خرج نشده باقی نماند!! حالا چرا من یاد این داستان افتادم؟ خوب ساده است. بعد از دو ماه و نیم که هوا بهاری بود و به جای برف همه اش باران آمد و هوا به دوازده سیزده درجه بالای صفر هم رسید از دیشب تا حالا یک کمی هوا زمستانی شد و در کمتر از ده دوازده ساعت هم برف آمد و هم باران یخی و هم تگرگ و در آخر هم باران آمد. خوب به نظرم خدا هم دید که داره زمستان تمام میشه و باید همه آنچه برای دو ماه پیش در نظر داشته را بالاخره یک کاریش بکنه. وقتی آدمها اینجوری قاط بزنند و دنیا رو به گ... بکشند شما توقع ندارید خدا هم گهگاهی قاطی بکنه؟!؟! برای من که این بازی کاملا روشنه حالا بعضی ها هی بگویند تقصیر این یارو است راستی اسمش چی بود؟ آهان مستر گلوبال وارمینگ که می گویند از بن لادن هم بدتره

سعید

یکشنبه، دی ۲۴، ۱۳۸۵

كاريكلماتور

بيکاري هم خودش کاري است، افسوس که مرخصي و تعطيلي ندارد. مهدی ساعی
آدم های سر به زیر حتما در چاله نخواهند افتاد ، اما هیچ گاه هم آسمان آبی را نخواهند دید . شیندخت
ريلهاي راه آهن به هم نمي رسند ولي ديگران را به هم مي رسانند. مهدی ساعی
دلم براي ماهي ها مي سوزد كه در ايام كودكي نمي توانند خاك بازي كنند . پرويز شاپور
تمام مردم دنيا به يك زبان سكوت مي كنند . پرويز شاپور
سعید

شنبه، دی ۲۳، ۱۳۸۵

ما زندگی نمی کنيم بلکه در اميد زندگی روزگار می گذرانيم – استاندال
سعید

سه‌شنبه، دی ۱۹، ۱۳۸۵

جمعه، دی ۱۵، ۱۳۸۵

من هنوززنده ام

كاليگولا يكي از نمايشنامه هايي است كه كامو در سال 1938، هنگامي كه هنوز مقيم الجزاير بود، آن را نوشت. سپس در سال 1945 آن را اصلاح و در پاريس به صحنه برد كه با استقبال كم نظيري مواجه شد. در سال 1958 تغييراتي اساسي در آن داد، بعضي قسمت ها را حذف و صحنه هايي را به آن اضافه كرد. كاليگولا روايت امپراتوري نيمه ديوانه در روم است. اين امپراتور پس از مرگ خواهر و معشوقه اش در وسيلا سه روز غيبت مي كند. پس از سه روز يك شخصيت غيرقابل باور و غيرممكن به قصر باز مي گردد. پرده دوم نمايشنامه زماني است كه سه سال از آ ن بازگشت گذشته و كاليگولا به يك هيولا يا به عبارتي يك امپراتور جانور خوي مستبد مبدل شده كه در دربار خود تنهاست و فقط همسرش «كائسونيا» در كنارش مانده است. او به مقامات و بزرگزادگان اهانت مي كند. زماني كه با تخت روان به بيرون شهر مي رود آنها را مجبور به دويدن دنبال تختش مي كند، اموال آنها را مصادره، پدران و حتي پسران آنها را بدون هيچ دليل خاصي مي كشد و ...
كاليگولا معتقد است كه در سرتاسر امپراتوري روم تنها شخصي است كه آزاد است و آمده تا اين كه آزادي را به ديگران نيز بياموزد و همچنان بر اين باور است كه با اين آزادي، آزمون بزرگي آغاز مي شود. مي خواهد آسمان را به دريا بياميزد، زشتي و زيبايي را در هم ريزد و از رنج خنده برانگيزد. اراده اش به تغيير و هديه اش به قرن برابري است ضمن آنكه اين امپراتور به دنبال ماه و به دست آوردن آن است. او فكر مي كند با دگرگون ساختن دنيا، تملك ماه، فتح مرگ، آزادي مطلق مي تواند سعادت بشري را به عنوان يك مطلق به دنياي انساني هديه كند. كاليگولا خشونت را مي پذيرد و زيبايي و دلسوزي را رد مي كند. از همسرش مي خواهد كه بيرحم، سرد و سنگدل باشد و بداند كه رنج خواهد برد. آلبر كامو محور اصلي اين نمايشنامه را كاليگولا قرار داده است. تصميماتي كه مي گيرد و تاثيراتي كه بر ديگران مي گذارد. كامو مسبب اصلي طغيان وحشيانه كاليگولا را به نوعي آگاهي از مرگ مي داند. اين مرگ حس هاي زيادي را در او برانگيخته است.
وقتي در جايي اسكيپيون پسر بزرگزاده اي كه پدرش توسط كاليگولا كشته شده از او مي پرسد: «آيا در زندگي تو هيچ نيست كه شبيه به دلخوشي و آرامش باشد؟ هيچ حال گريه اي، تسلايي، پناهگاه ساكتي؟» كاليگولا در جواب مي گويد: «چرا هست تحقير.» شخصيت هاي فرعي نمايشنامه كامو در برخورد با اعمال و رفتار كاليگولا از او بيزاري مي جويند و نسبت به او كينه به دل مي گيرند. اعتقاد كامو بر آن است كه احساس ناايمني اين افراد باعث مي شود كه فكر كنند. يكي از نقاط قوت «كاليگولا» احساس هاي متضاد اين شخصيت ها است. در همان حال نفرت شديد نسبت به امپراتورشان دارند ولي به نوعي به عقايدش احترام مي گذارند. زماني كه همگي قصد كشتن او را مي كنند اسكيپيون مي گويد : «نمي دانم مخالف او باشم. حتي اگر او را بكشم دست كم دلم همراه او خواهد بود.»
در پرده چهارم كاليگولا كه مي داند بزرگان براي كشتنش مي آيند روبه روي آينه اي ايستاده است. كامو به زيبايي اين صحنه را به تصوير مي كشد. كاليگولا مي داند ديگر ماه را به دست نمي آورد. مي داند به نهايت رسيده و از اين نهايت مي ترسد و اين ترس او را به ياد تحقيري كه سال ها ديگران را كرده مي اندازد و ... نهايتا به احساس خلأ مي رسد. زماني كه بزرگزادگان به سمت او حمله برده و او را مورد ضربات اسلحه هايشان قرار مي دهند، فقط مي گويد: «هنوز زنده ام.» كامو خود درباره نمايشنامه اش مي گويد: «كاليگولا مردي است كه شور زندگي او را تا جنون تخريب پيش مي راند. مردي كه از بس به انديشه خود وفادار است وفاداري به انسان را از ياد مي برد. كاليگولا همه ارزش ها را مردود مي شمارد. اما اگر حقيقت او در انكار خدايان است، خطاي او در انكار انسان است. اين را ندانسته است كه چون همه چيز را نابود كند ناچار در آخر خود را نابود خواهد كرد. اين سرگذشت انساني ترين و فجيع ترين اشتباهات است.»

نوشته های بالا نقدی هست بر نمایشنامه کالیگولا نوشته آلبر کامو که خانم مریم افشنگ نوشته

چند وقتی یه کتابی رو می خونم به اسمه آناتومی ویرانسازی انسان نوشته اریک فروم
بحث اصلی کتاب در مورد پرخاشجویی و ویرانسازی که کل جهان رو فرا گرفته است می باشد و در نهایت هم جنایت های هیتلر و استالین رو مورد روانکاوی قرار می ده
من تا الان تقریبا یک سوم کتاب رو خوندم و به نکات جالبی برخورد کردم یکی اینکه در میان بیشتر پستانداران پرخاش نزاع یا رفتار تهدید کننده به مقدار زیاد آنگونه که در رفتار انسان وجود دارد کمتر مشاهده می شود تنها بعضی از حشره ها ماهی ها پرندگان و از پستاندارن موش صحرایی است که رفتار ویرانسازی در میان شان مرسوم است
چیزی که مشخصه پرخاشجویی انسانها به خاطر خوی حیوانی اشان پس نمی تونه باشه در هر صورت کشتن و از بین بردن همنوع به هیچ وجه کار توجیه پذیر و مرسومی حتی بین جانوران هم نیست چه برسه به اشرف مخلوقات
جالب این جاست که وقتی انسانها همنوع خودشون رو از بین می برن اون رو به شکل انسان نمیبینن به عنوان مثال حتما مخابره خبر کشته شدن چند شهروند اسرئیلی تو یکی از شهرکهای یهودی نشین که توسط موشک حزب اله کشته شدن رو از خبر گذاری جمهوری اسلامی ایران شنیدین : صبح امروز 3 صهیونیست توسط موشک سلحشوران حزب اله در شهر ک یهودی نشین به هلاکت رسیدن اصل خبر رو که دنبال می کنی می بینی بر اثر اصابت موشک به یک واحد مسکونی یه مادر با دو تا فرزندش کشته شدن حالا چرا خبر اینجوری پخش میشه رو اریک فروم خیلی قشنگ توضیح داده
همه حکومت ها می کوشند در صورت جنگ این احساس را درمیان مردم خود برانگیزند که دشمن انسان نیست دشمن رابا نام درستش نمی خوانند بلکه با نام دیگری همان گونه که در نخستین جنگ جهانی بریتانیایی ها آلمانی ها را "هون" می نامیدند و فرانسوی ها "بوش" این نابود سازی انسانیت دشمن در مورد دشمنیانی که رنگ پوستشان متفاوت است به اوج خود می رسد
جنگ ویتنام نمونه های بسیاری برای اثبات اینکه بسیاری از سربازان آمریکایی کمتر مفهومی از هم احساسی با حریفان ویتنامی داشتند ارائه می کند آنان را کثافت می نامیدند حتی با به کار بردن کلمه تلف کردن کاربرد کلمه ی کشتن را حذف کرده بودندستوان کلی که به کشتار شماری از غیر نظامیان زن مرد و کودک در مای لای متهم و مجرم شناخته شده بود به عنوان استدلالی در دفاع از خودش این نظر را مطرح ساخت که به او آموزش نداده بودند تا به سربازان ویت کنگ به عنوان موجودات انسانی بنگرد بلکه فقط می توانست به عنوان دشمن به آنها نگاه کند در اینجا مطرح نیست که چنین دفاعی کافی است یا نه مطمئنا این استدلال نیرومند است زیرا حقیقت دارد و نگرش نهفته ای را نسبت به روستاییان ویتنامی بیان می کند هیتلر هم با دادن نام انسان نما به دشمنان سیاسی که می خواست نابودشان سازد همین کار را کرد به نظر می رسدکه هر گاه کسی بخواهد نابود ساختن موجودات زنده ی طرف دیگر را برای خود ساده سازد برای آنکه این احساس را به سربازان خود تلقین کند که آنها که به قتل می رسند غیر انسانند تقریبا همین است
شبی که داشتم این مطالب رو تو کتاب می خوندم فردا صبحش خبر مرگ صدام رو از تلویزیون شنیدم تقارن جالبی بود نا خودآگاه یاد جمله آخر نمایشنامه کالیگولا افتادم من هنوز زنده ام به نظر من شاهکار آلبر کامو تو این نمایشنامه همین جمله آخرشه این افراد شاید جسمشون از بین بره ولی مهم اینه که خوی وحشی شون هیچ وقت از بین نرفته و در طول تاریخ انسانها از وجود چنین آدمهایی ضربه خوردن و زجر کشیدن
دیروز شبکه تلویزیونی طپش یه برنامه مستندی رو نشون می داد که درباره پیشگویی های نوستراداموس بود این آدم تو قرن شانزدهم میلادی زندگی می کرده ولی پیش بینی های خیلی جالبی کرده پیش بینی آدمی مانند ناپلئون هیتلر حتی انقلاب ایران و این آخری هم که برج های دوقلو بوده که دوباره اسم این شخص رو بر سر زبانها انداخت یکی از پیش گویی هایی که کرده وقوع جنگ جهانی سومه که امیدوارم به این زودی ها اتفاق نیفته یکی دیگه هم اینه که دنیا در سال 3700 میلادی به پایان می رسه این در حالی که هزار سال آخر رو انسانها در کمال آرامش در کنار یکدیگر زندگی می کنن و هیچ جنگ و خونریزی بینشون پیش نمیاد امیدوارم یه روزی این پیشگویی درست دربیاد و انسانها مثل آدم ببخشید مثله شامپانزه ها مثله فیل ها مثل سوسماره ها مثله هر حیوونی که دوست دارین نه مثله آدمهای فعلی بتونن کنار هم زندگی کنن بتونن از حیوونای دیگه یاد بگیرن که به حقوق هم نوع خودشون تجاوز نکنن به فهمن که هم نوعشون هم حق حیات داره اصلا من نمی دونم آدم چرا باید بفهمه همون بهتره که مثله حیوونا نفهمه همه بدبختی های ما از اینکه زیاد می فهمیم ..... اصلا ولش کن

وحید 15/10/85