کل نماهای صفحه

دوشنبه، اردیبهشت ۳۱، ۱۳۸۶

Help Desk

اینها مکالمات واقعی هستند بین مشتری ها و کارمندان خدمات و پشتیبانی مایکرو سافت در آمریکا.شاید برای اخوی آمریکایی که هر روز با این تیپ آدمها سر و کله می زنه چیز تازه ای نباشه اما برای باقی شما فکر کنم که بد نباشه تا ببینید خدمات بعد از فروش چه مزه ای میده
بارها با خودم فکر کرده ام اگر از این سری مکالماتی که با مشتری ها دارم نت برداری کنم می تونم یک کتاب پر فروش بنویسم. امیدوارم یک روزی همت کنم

چه مدل کامپیوتری دارید؟
از این کامپیوتر سفیدها

روی گزینه "مای کامپیوتر" دربالای صفحه سمت چپ کلیک کنید
سمت چپ من یا سمت چپ شما؟

سلام! من نمی تونم پرینت بگیرم
اگر ممکنه روی گزینه استارت کلیک کنید
صبر کن رفیق! شروع نکن فنی صحبت کردن! من که بیل گیتس نیستم

پرینترم قرمز پرینت نمی کنه
شما پرینتر رنگی دارید؟
نه

روی مانیتورتون چی می بینید؟
یک عروسک که دوست پسرم بهم داده

حالا اف 8 را بزن
کار نمی کنه
میشه بگی دقیقا چه کار کردی؟
کلید اف را هشت بار زدم اما هنوز کار نمی کنه

صفحه کلیدم کار نمی کنه
مطمئنی که کیبوردت وصله؟
نه! دسترسی به پشت کامپیوترم ندارم
کیبرد را دستت بگیر و چهار متر دور شو
خوب
کیبورد بدون مشکل از کامپیوتر دور شد؟
بله
خوب معنی اش اینه که کیبورد وصل نیست. کیبورد دیگه ای ندارید؟
آه! یک کیبورد دیگه اینجاست. ... این یکی کار می کنه. ممنون

من نمی تونم به اینترنت وصل بشم
مطمئن هستی که پسورد درست را داری؟
بله همکارم هم از همین پسورد استفاده می کنه
پسوردتون چیه؟
پنج تا ستاره

من با پرینترم مشکل دارم
مشکل چیه؟
با اینکه الان پرینتر را گذاشته ام جلوی مانیتور، کامپیوترم میگه پرینتر را پیدا نمی کنه

من چهار ساعته که منتظرم
متوجه نمی شم
من با مایکروسافت ورد کار می کردم و چهار ساعت پیش دکمه هلپ را زدم اما هنوز از کمک خبری نیست. میشه بهم بگید بالاخره کی کمک می رسه؟

سعید

شنبه، اردیبهشت ۲۹، ۱۳۸۶

روژان، راوک و پارسا

سعید

چه کسی بر ما تاثیرید؟

تأثيرگذارترين شخصيت ادبي: در يك شب شعري، ادبا و شاعران در وصف بهار مي‌خواندند كه بهار فصل زيبايي‌هاست و طبيعت جوان مي‌شود و بهار فلان و بهمان است و به به و چه چه و كف مرتب حضار. بعد از چند شعر، يكي پا شد كه دمپايي پلاستيكي پوشيده بود و لخ‌لخ ‌كنان در حالي كه دمپايي‌اش روي كف پاركت سالن صداي جيرجير مي‌داد، پشت تريبون رفت و دقايقي به حضار نگاهي عاقل اندر سفيه كرد و بعد از سكوتي طولاني، با فرياد و استفهام شعري با اين مضمون خواند
كه مي‌گويد بهاران فصل زيباست؟
كه مي‌گويد بهاران فصل روياست؟
بهاران فصل گاو و خر
فصل يونجه و شبدر
فصل جفتگيري بزهاست
فقط... پائيز...و
دوباره كف شديد و مرتب حضار
تأثيرگذارترين فرد: فتح‌الله خالقي يزدي، معمر قذافي، دون كيشوت، سعيد الصحاف، حسين درخشان و مجريان شبكه‌هاي تلويزيوني لوس‌آنجلسي و امثال اينها به من مي‌آموزد كه دنيا چقدر آدم‌ها و سوژه‌هاي بامزه و مضحك و خودشيفته و متوهم دارد. از همه‌ي اينها كه باعث رونق سوژه هاي طنز مي‌شوند صميمانه تشكر مي‌كنم
تأثيرگذارترين رابطه: بالا رفتن همزمان با هفت نفر در يك آسانسور چهار نفره كه نفر بغل دستي‌ات نقاش ساختمان و با لباس‌هاي آغشته به رنگ روغني باشد و تو هم با لباس‌هاي نو به يك قرار مهم بروي. البته كه آن نقاش محترم آن روز حسابي بر ما تأثيريد. اين يكي از تاثيرگذارترين رابطه‌هاي نزديك در زندگي من بود
تأثيرگذارترين اس ام اس: كشف انقلابي يك معادله‌ي مهم در رياضيات، به اين صورت كه سن خود را ضربدر پانزده كرده تقسيم بردو مي كنيد سپس عدد به دست آمده را به وزن خود اضافه كرده و از قد خود كم مي‌كنيد. از عدد به دست آمده راديكال گرفته و به اضافه تاريخ امروز مي‌كنيد و در نهايت ماحصل را از فاصله تهران تا مشهد كم مي‌كنيد و سپس اين اس ام اس را براي اسكل بعدي مي‌فرستيد
تأثيرگذارترين لحظه: لحظه‌ي عبور از خيابان در حالي كه غرق در افكارت هستي و ناگهان بوق گوشخراش شيپوري يك ماشين تو را از جا بپراند و برگردي ببيني بوق بادي مربوط به يك ژيان است. درست شبيه پروپاگانداهاي دولتي است كه پشمش ريخته اما ادعاي شير بودن مي‌كند و هل من مزيد مي‌طلبد
سعید

سه‌شنبه، اردیبهشت ۲۵، ۱۳۸۶

دکتر رابرت صفاریان

در نگاه اول پیرمرد باحالی به نظر میرسه. کمکش می کنم چیزی را که احتیاج داره پیدا کنه. در حالی که دارم رسیدش را آماده می کنم اسمش توجهم را جلب می کنه: دکتر رابرت صفاریان. دوباره بهش نگاه می کنم. بهش می گم که نام فامیلی اش فارسی است! می خنده و میگه من جزو معدود کسانی هستم که این نکته را به انگلیسی و نه فارسی بهش گفته ام. معمولا ایرانی ها با دیدن اسم اش شروع می کنند به فارسی حرف زدن. می خندم و می گم نشانی های ایرانی تیپیکال را نداری. میگه کوچترین ایده ای ندارم که اسمم از کجا آمده است اما می دانم که سی سال پیش خانواده ما تنها صفاریان در دفتر تلفن بود اما حالا هیچکس نمی تواند اسم ما را میان اینهمه صفاریان پیدا کند. می گم تخمین زده می شود که حدود صد و بیست تا صد و پنجاه هزار ایرانی در تورنتو باشد. گپ کوتاهی درباره ایران باستان و پرشیا و ... با هم می زنیم و در آخر خدا حافظی به زبان فارسی می کند و می گوید از زبان فارسی همین قدر بیشتر نمی داند و می رود
سعید

جمعه، اردیبهشت ۲۱، ۱۳۸۶

گاوداری باستانی

بنا به گزارش منابع خبری یک اثر تاریخی در خراسان رضوی به دامداری تبدیل شده است. کارشناسان آثار تاریخی اعلام کردند که در شرابط کنونی این موضوع کاملا طبیعی است، چون وقتی تعداد زیادی گاو و تعداد کمی اثر تاریخی وجود دارد، معمولا چنین چیزی اتفاق می افتد. یک گاو که در این محل زندگی می کند، گفت: ما به آنها گفتیم که این کار خوبی نیست، ولی آنها پاسخ دادند که شما گاو هستید و نمی فهمید
منبع: روزآنلاین - ابراهیم نبوی
سعبد
Saeed

پنجشنبه، اردیبهشت ۲۰، ۱۳۸۶

هنر عریان

اسپنسر تونیک متولد سال هزار و نهصد و شصت و هفت، عکاس و ساکن نیویورک است. او برای کارهایش معمولا از طریق وبسایت شخصی اش افرادی را که مایلند به طور داوطلبانه کمک کنند دور هم جمع کرده و در مکانهای معروف کشورهای مختلف از آنها عکس می گیرد. البته او بارها و بارها با مقامات محلی دچار مشکل شده است و دلیل آنهم این است که در تمام کارهایش افراد شرکت کننده کاملا لخت هستند. البته ایشون کار پورنوگرافی نمی کنه و عکسها روی مسائل جنسی فوکوس نمی کنند اما پلیس و مقامات محلی همینکه یکی دو هزار نفر را توی میدان یک شهر بزرگ مقابل مثلا ساختمان موزه و ... لخت مادر زاد می بینند خیلی خوشحال نمی شوند چرا که این کار معمولا یک بی نظمی و اغتشاش هرچند کوتاه مدت در شهر ایجاد می کند
برای دیدن چندتایی از کارهای او می توانید اینجا کلیک کنید
سعید

آن مرد آمد

آن مرد آمد
آن مرد در باران آمد
آن مرد با خودکار بیک آمد
آن مرد با امضا آمد
آقا به جان شریف خودم شوخی نمی کنم. طبق خبر موثقی که دارم علت اینکه زمان صدور پاسپورت به هفت تا هشت هفته رسیده بود این بوده که آقایی که امضا می کرده رفته بوده ایران و حالا برگشته و داره امضا می کنه. این را یکی از دوستان که رابطی در سفارت داره به ما گفت. بهش زنگ زده اند که پاشو بیا که آقاهه برگشته و پاسپورت شما رو امضا کرده
داستان جهنم ایرانی ها یادتونه؟ یک روز قیف نیست و یک روز آتش نیست و یک روز قیر نیست و یک روز هم که همه چیز مهیاست، کارگر سر شیفتش حاضر نیست

سعید

پنجشنبه، اردیبهشت ۱۳، ۱۳۸۶

روز اول قسمت دوم

هتل 4 ستاره
وارد فرودگاه که شدیم سریع خودمون رو به قسمت صدور ویزا رسوندیم خیلی شلوغ بود از اونجائیکه کشور مالزی برای اکثر کشورهای دنیا( از جمله ایران) ویزا رو تو فرودگاه صادر می کنه برایه همین یه کم بیشتر وقت گیره علی رغم اینکه تقریبا جلویه صف هستیم حدود یکساعتی طول می کشه تا نوبتمون بشه
بعد از گرفتن ویزا و تحوبل گرفتن ساک هامون دمه در خروجی خودمون رو به لیدر تور معرفی می کنیم یه آقایی حدودا 40 ساله که جایه خوشبختی داره یه جوان بیست ساله لیدرمون نیست
با راهنمایی راننده اتوبوس از فرودگاه خارج می شیم هوا گرم و شرجی ست ولی خیلی اذیت نمی کنه هوایی معتدل به معنایه واقعی
بعد از یکساعت که همه مسافرها جمع می شن اتوبوس راه می افته لیدر تور خودش رو معرفی می کنه و می گه همه تو مالزی اون رو به اسمه کوچیکش اصغرمی شناسن .دانشجویه فوق لیسانس الکترونیکه خانومش هم دانشجویه دوره دکترا
از کشور مالزی و شرایط سیاسی و اجتماعیش میگه و بعد بسته هایی بین مسافرها توزیع می کنه که حاوی بورشور و کاتالوگه و برنامه های تور که هر کدوم از برنامه ها که مسافرها مایلند می تونن خریداری کنن برنامه فردا صبح هم که معرفی شهر کوالالامپور هست رایگانه فردا شب هم به مناسبت سال نوبرنامه ای تو هتل 5 ستاره نیکو انجام می شه که حدود 6 ساعته شام هم میدن; نفری 45 دلار; هر کسی که می خواد بیاد امشب باید ثبت نام کنه
تعریفی که من از این برنامه ها شنیده بودم می دونستم که به درد من و مامان نمی خوره با توافق مامان برایه این برنامه ثبت نام نکردیم لیدر تور خیلی تعجب کرد چون همه با رضایت کامل ثبت نام کرده بودند در هر صورت مسافرها رو به هتلهاشون رسوندن آخرین نفر ما بودیم که به هتل گرند سیزن رفتیم
اتاق شماره 1335 رو به ما دادن وقتی وارد اتاق شدیم دیدیم متاسفانه تخت دو نفره به هم چسبیده به ما دادن بعد از یکروز بی خوابی کلا خیلی کلافه شده بودم فقط می خواستم سریعتر برم بخوابم به پذیرش هتل زنگ زدم خواهش کردم اتاقمون رو عوض کنن ده دقیقه بعد کارمند هتل ما رو به اتاق جدید در طبقه پانزدهم راهنمایی کرد اینجا دیگه تخت هاش جدا از همه سریع لباسامو عوض می کنم و رو تخت دراز می کشم خیلی خسته ام چند دقیقه بعد مامان صدا می زنه و میگه آبها دستشویی و حمام کلا قطعه بازم زنگ می زنم قسمت پذیرش چند دقیقه بعد دو تا از کارمندان بخش تاسیسات هتل به اتاق میان ده دقیقه ای با شیرها ور میرن آخرش هم میگن درست نمیشه باید اتاقتون عوض بشه میگه شما راحت باشین الان میگم بیان اتاقتون رو عوض کنن وسایلمون رو دوباره جمع می کنیم بیست دقیقه ای می گذره ولی هیچ خبری نمیشه با عصبانیت میرم قسمت پذیرش هتل می بینم تمام کارمندها شیفتشون عوض شده به یکی شون می گم قرار بود اتاقمون عوض بشه می پرسه چرا؟ میگم آخه ما آب نداریم میگه بجز سوئیتهامون بقیه اتاقامون تو یخچال هاش آب نیست فکر کنید خوابتون بیاد خسته و کلافه هم باشین تو این حال باید به مغزتون هم فشار بیارین شیر آب به انگلیسی چی میشه برای اینکه طرف بفهمه کل داستان رو براش شرح می دم و اینکه کارمندای تاسیسات نیمساعت پیش گفتن که به قسمت پذیرش می گن اتاقمون رو عوض کنن . اونم می گه باشه فردا صبح بیایین اتاقتون رو عوض می کنیم دیگه جوش میارم باهاش قاطی می کنم میگم همین الان باید اتاقم رو عوض کنین سریع و سیر کارت اتاق جدید رو بهم می ده
وسایل رو به اتاق جدید می بریم تختهاش که از هم جداست وارد دستشویی می شم می بینم آب هم قطع نیست خیالم راحت میشه ساعت حدودا یک نصفه شبه می رم رو تخت دراز می کشم سریع خوابم می بره
وحید