
کل نماهای صفحه
یکشنبه، خرداد ۲۷، ۱۳۸۶
Novara
Ba Salam
maa alan dar shahreh NOVARA dar hoomeh Milan hastim. saat be vaghteh mahali 3 asr ast. yek esterahati kardim va ye charkhi zadim. jaayeh khaasi barayeh didan nist. bargashtim Hotel. seh saat digeh ham bar migardim foroodgah. babakhshid ke Pinglish neveshtam. dastresi be fonteh farsi nadaram. be omid didar
Saeed
peynevesht: yeki ageh haal dasht ino be farsi dari bargardooneh
maa alan dar shahreh NOVARA dar hoomeh Milan hastim. saat be vaghteh mahali 3 asr ast. yek esterahati kardim va ye charkhi zadim. jaayeh khaasi barayeh didan nist. bargashtim Hotel. seh saat digeh ham bar migardim foroodgah. babakhshid ke Pinglish neveshtam. dastresi be fonteh farsi nadaram. be omid didar
Saeed
peynevesht: yeki ageh haal dasht ino be farsi dari bargardooneh
شنبه، خرداد ۲۶، ۱۳۸۶
همسایه

همسایه جدیدمون اوایل تا در خونه را باز می کردیم پر می زد و می رفت تا اینکه متوجه شد که ما باهاش کاری نداریم. حالا دیگه همونجا روی تخم میشینه و به ما هم کاری نداره. این قمری منو یاد پسر عموش انداخت که هر سال میامد و روی شاخه درخت گلابی خونه ما - میدان ژاله - لانه می ساخت و تخم می گذاشت و هر سال هم بلا استثنا تخم هاش در اثر وزش باد شدید می افتادند و می شکستند. اما این قمری ما جایی که انتخاب کرده حرف نداره. نه باد و نه باران اذیتش می کنه. باید بهش بگم بره ایران یک کارگاه دکتری در زمینه لانه سازی برای پسر عموی ایرانیش بذاره
سعید
رز
چهارشنبه، خرداد ۲۳، ۱۳۸۶
پاسپورت - 5
ساعت هفت
من: ساناز بیا بریم بیرون یه هوایی به کله ات بخوره
ساناز: باشه
...
من: سلام مهسا جان
مهسا: سلام خوبی؟
من: میشه با هم بریم بیرون؟
مهسا: حتما
...
پارک و درد و دل و .... یک کم آرامش
....
ساعت دوازده
من: سانازی! آرامتر شدی؟
ساناز: نه خیلی
من: می آیی بریم پاریس؟
ساناز: بدم نمی گی!! دو سه هفته بریم بد نیست
من: باشه! فردا زنگ می زنم و بلیط های ایران رو کنسل می کنم
ساناز: باشه! شب به خیر
من: شب به خیر و پیش به سوی پاریس
سعید
من: ساناز بیا بریم بیرون یه هوایی به کله ات بخوره
ساناز: باشه
...
من: سلام مهسا جان
مهسا: سلام خوبی؟
من: میشه با هم بریم بیرون؟
مهسا: حتما
...
پارک و درد و دل و .... یک کم آرامش
....
ساعت دوازده
من: سانازی! آرامتر شدی؟
ساناز: نه خیلی
من: می آیی بریم پاریس؟
ساناز: بدم نمی گی!! دو سه هفته بریم بد نیست
من: باشه! فردا زنگ می زنم و بلیط های ایران رو کنسل می کنم
ساناز: باشه! شب به خیر
من: شب به خیر و پیش به سوی پاریس
سعید
پاسپورت - 4
هفته هشتم
ساعت هفت شب
ساناز: سعید
من: جانم؟
ساناز: من کلافه شدم می خوام زنگ بزنم سفارت و هر چی دهنم آمد بگم
من: فکر می کنی فایده ای هم داره؟
ساناز: اقلا دلم خنک میشه
من: باشه! هر کاری که دلت می خواد بکن
...
ساناز: سعید! من با خانم آذری صحبت کردم
من: چی گفت؟
ساناز: گفت کد ملی تون را دوباره فکس کنید
من: باشه
...
یک ساعت بعد
من: ساناز! فکس کردم
ساناز: گفتن ساعت سه عصر زنگ بزنم
....
ساعت سه عصر
تلفن همراهم زنگ می زنه
من: جانم؟
ساناز با بغض: سعیدم! آب دستته بذار زمین زنگ بزن به سفارت به آقای کریمی
من: من الان پیش مشتری توی خانه سالمندانم باشه بعدا
ساناز: سعید ! همین الان زنگ بزن
من: باشه
...
من: سلام آقای کریمی
آقای کریمی: سلام آقای درودیان
من: خانمم گفت زنگ بزنم به شما
آقای کریمی: خانمت خیلی تند رفت
من: آقا من معذرت می خوام اما شما خودت را بذار جای اون
آقای کریمی: اما ما مدرکی از شما نداریم!!!! شما مدارکتون را به کی دادید؟
من: به آقای میان سالی با لهجه آذری
آقای کریمی: آقای جوان! من پی گیر میشم ببینم چی شده
من: ممنون! میشه لطف کنید به تلفن همراهم زنگ بزنید و نتیجه را بگید؟
آقای کریمی: باشه
سعید
ساعت هفت شب
ساناز: سعید
من: جانم؟
ساناز: من کلافه شدم می خوام زنگ بزنم سفارت و هر چی دهنم آمد بگم
من: فکر می کنی فایده ای هم داره؟
ساناز: اقلا دلم خنک میشه
من: باشه! هر کاری که دلت می خواد بکن
...
ساناز: سعید! من با خانم آذری صحبت کردم
من: چی گفت؟
ساناز: گفت کد ملی تون را دوباره فکس کنید
من: باشه
...
یک ساعت بعد
من: ساناز! فکس کردم
ساناز: گفتن ساعت سه عصر زنگ بزنم
....
ساعت سه عصر
تلفن همراهم زنگ می زنه
من: جانم؟
ساناز با بغض: سعیدم! آب دستته بذار زمین زنگ بزن به سفارت به آقای کریمی
من: من الان پیش مشتری توی خانه سالمندانم باشه بعدا
ساناز: سعید ! همین الان زنگ بزن
من: باشه
...
من: سلام آقای کریمی
آقای کریمی: سلام آقای درودیان
من: خانمم گفت زنگ بزنم به شما
آقای کریمی: خانمت خیلی تند رفت
من: آقا من معذرت می خوام اما شما خودت را بذار جای اون
آقای کریمی: اما ما مدرکی از شما نداریم!!!! شما مدارکتون را به کی دادید؟
من: به آقای میان سالی با لهجه آذری
آقای کریمی: آقای جوان! من پی گیر میشم ببینم چی شده
من: ممنون! میشه لطف کنید به تلفن همراهم زنگ بزنید و نتیجه را بگید؟
آقای کریمی: باشه
سعید
پاسپورت - 3
هفته هفتم
ساناز: من زنگ زدم سفارت
من:خوب؟
ساناز: گفتن هنوز پاسپورتهامون آماده نیست
من: سانازی!! بیا بیخیال ایران شو
ساناز: اما من دلم برای همه تنگ شده
من: بیا بریم پاریس پیش ناهید اینا
ساناز: اما
من: باشه
...
هر روز صندوق پست رو چک می کنیم
...
من: سلام احمد جان میشه بلیط های ما رو عقب بندازی؟
احمد: نگران نباش
من: اگر پاسپورتهامون نیاد چی؟
احمد: نگران نباش! من بلیط را هر جوری هست جور میکنم
سعید
ساناز: من زنگ زدم سفارت
من:خوب؟
ساناز: گفتن هنوز پاسپورتهامون آماده نیست
من: سانازی!! بیا بیخیال ایران شو
ساناز: اما من دلم برای همه تنگ شده
من: بیا بریم پاریس پیش ناهید اینا
ساناز: اما
من: باشه
...
هر روز صندوق پست رو چک می کنیم
...
من: سلام احمد جان میشه بلیط های ما رو عقب بندازی؟
احمد: نگران نباش
من: اگر پاسپورتهامون نیاد چی؟
احمد: نگران نباش! من بلیط را هر جوری هست جور میکنم
سعید
پاسپورت - 2
هفته ششم
ساناز: سعید! من می خوام یه زنگ به سفارت بزنم
من: فکر می کنی فایده ای هم داره؟
ساناز: به ما گفتن شش تا هفت هفته
من: اما سفارت جمهوری مسلمانی به هیچ حرفش پایبند نیست
ساناز: اما من زنگ می زنم
من: باشه
...
سه ساعت بعد
ساناز: سعید
من: جانم؟
ساناز: من با خانم آذری صحبت کردم گفت اگر کد ملی داشته باشید کارتون سریعتر میشه
من: من و پارسا که کد ملی داریم چرا از اول نگفتن؟
ساناز: اما من چی؟ باید به مامانت زنگ بزنم بگم کد ملی مو بگیره
من: باشه
...
ساناز: سعید
من: جونم؟
ساناز: میشه این کد ملی ها رو فکس کنی؟
من: باشه! همین الان
....
ساعت شش بعد از ظهر
ساناز: فکس کردی؟
من: بله عزیزم
سعید
ساناز: سعید! من می خوام یه زنگ به سفارت بزنم
من: فکر می کنی فایده ای هم داره؟
ساناز: به ما گفتن شش تا هفت هفته
من: اما سفارت جمهوری مسلمانی به هیچ حرفش پایبند نیست
ساناز: اما من زنگ می زنم
من: باشه
...
سه ساعت بعد
ساناز: سعید
من: جانم؟
ساناز: من با خانم آذری صحبت کردم گفت اگر کد ملی داشته باشید کارتون سریعتر میشه
من: من و پارسا که کد ملی داریم چرا از اول نگفتن؟
ساناز: اما من چی؟ باید به مامانت زنگ بزنم بگم کد ملی مو بگیره
من: باشه
...
ساناز: سعید
من: جونم؟
ساناز: میشه این کد ملی ها رو فکس کنی؟
من: باشه! همین الان
....
ساعت شش بعد از ظهر
ساناز: فکس کردی؟
من: بله عزیزم
سعید
پاسپورت - 1
خیلی وقت بود که می خواستم این مطلب را بنویسم اما یک جورایی نمی شد. الان دیگه زدم به سیم آخر و با اینکه وسط هفته است و ساعت هم دوازده شبه به خودم میگم که نمیشه باید بنویسمشه واگرنه غمباد میکنم. غمباد نمی دونید چیه؟ حق دارید!! تا حالا گیر سفارت ایران در کانادا نیفتادید واگرنه غمباد رو هم می دونستید چیه. بر می گردیم به هشت هفته پیش
هفته اول
ساناز: بریم ایران
من: باشه بریم
ساناز: اما پاسپورتهامون احتیاج به تجدید داره
من: این که کاری نداره ! یک ماهه پاسپورت می گیریم
....
جاده تورنتو به اتاوا – من و پدر ساناز – ساعت پنج صبح
من:خوب شد خودمون اومدیم اقلا اصل مدارکمون رو پس می گیریم
پدر زن: آره یک سیاحتی هم می کنیم
....
ساعت دو بعد از ظهر
من: این چه گهی بود من خوردم؟ کاش مدارک را پست کرده بودم
پدر زن: من که گفتم رفتن نداره
من: نمی دونم چی بگم. دلم می خواد پارس کنم مثل یک سگ ولگرد کتک خورده اما صدام در نمیاد
هفته دوم
ساناز مشغول خرید سوغاتی است
هفته سوم
ساناز مشغول خرید سوغاتی است
هفته چهارم
ساناز مشغول خرید سوغاتی است
هفته پنجم
ساناز: سعید
سعید: جونم؟
ساناز: بریم خرید؟
سعید: باشه عزیزم
....
و ما مشغول خرید سوغاتی هستیم
سعید
هفته اول
ساناز: بریم ایران
من: باشه بریم
ساناز: اما پاسپورتهامون احتیاج به تجدید داره
من: این که کاری نداره ! یک ماهه پاسپورت می گیریم
....
جاده تورنتو به اتاوا – من و پدر ساناز – ساعت پنج صبح
من:خوب شد خودمون اومدیم اقلا اصل مدارکمون رو پس می گیریم
پدر زن: آره یک سیاحتی هم می کنیم
....
ساعت دو بعد از ظهر
من: این چه گهی بود من خوردم؟ کاش مدارک را پست کرده بودم
پدر زن: من که گفتم رفتن نداره
من: نمی دونم چی بگم. دلم می خواد پارس کنم مثل یک سگ ولگرد کتک خورده اما صدام در نمیاد
هفته دوم
ساناز مشغول خرید سوغاتی است
هفته سوم
ساناز مشغول خرید سوغاتی است
هفته چهارم
ساناز مشغول خرید سوغاتی است
هفته پنجم
ساناز: سعید
سعید: جونم؟
ساناز: بریم خرید؟
سعید: باشه عزیزم
....
و ما مشغول خرید سوغاتی هستیم
سعید
پنجشنبه، خرداد ۱۷، ۱۳۸۶
روز دوم

گشتی در شهر
برنامه امروز صبح معرفی شهر کوالالامپورهست ساعت 9 صبح یه ماشین ون دنبالمون میاد تا به محل حرکت اتوبوس تو هتل نیکو ببره طبق قراره قبلی راس ساعت 9:30 همه حاضر هستن و ماشین حرکت می کنه لیدر تور از برج های دوقولو صحبت مبکنه اینکه طراح این برج ها یک یهودی مقیم آمریکا بوده موقعی که ساختش تموم میشه اعتراضات شدیدی از طرف مسلمونها میشه که در طراحی برج از نماد صهیونیستها استفاده شده که ماهاتیر محمد کاملا این موضوع رو رد می کنه و طراحی این بنا رو بر اساس نمادهای اسلامی می دونه یکی از برجها توسط شرکت سامسونگ کره جنوبی و دیگری توسط یک شرکت چینی ساخته شدهاز اونجائیکه شرکت چینی زودتر کار ه برج رو تموم کرده بهش اجازه دادن که یک طبقه بیشتر بسازهساخت برج های دوقلو حدودا 5 سال طول میکشه (قابل توجه سازندگان برج میلاد)یکی از نکات جالب تمیز کردن این برج هاست که هر سه ماه یک بار قرعه کشی میشه ویک شرکت برنده میشه و اون شرکت دیگه حق شرکت در قرعه کشی های بعدی رو نداره از اونجائیکه درآمده فوق العاده ای داره دیگه احتیاجی هم ندارن که شرکت کنن یه نکته ساده بهتون بگم درآمد یه کارگر تو مالزی حدود 800 رینگت هست (200 هزارتومان)در صورتیکه در آمد کارگری که شیشه های این برج رو تمیز می کنه روزانه 1700 رینگت هست
از فاصله ای دور برای برج ها دست تکون دادیم از قراره معلوم امکان اینکه وارد برج ها بشیم نیست البته داخلش جایه دیدنی هم نباید باشه بعد از اون به کارگاه تولید لباس های ابریشمی می ریم پوشاک رسمی مردم مالزی داخل کارگاه با نحوه تولید لباسها آشنا میشیم

بعد از اون به کارخونه شکلات سازی می ریم که از قراره معلوم مالزی یکی از صادر کننده های بزرگ شکلات به سراسر دنیاست قشنگترین جائی که رفتیم کارگاه قلع بود تو مالزی معادن قلع زیادی وجود داره درکنار کارگاه فروشگاهی بود که مجسمه هایی که از قلع ساخته بودن رو می فروختن داخل فروشگاه اجازه هیچگونه عکس برداری و فیلمبرداری داده نمی شد مجسمه های فوق العاده قشنگی با قلع ساخته بودن
دیدن کاخ پادشاه

و بازدید از میدان استقلال مالزی که شامل ساختمانهای قدیمی بود از برنامه های روز اول بود در انتها هم خوردن نهار در رستوران تهران و برگشت به هتل

بعد از استراحت نزدیکای شب با مامان برای قدم زنی به بیرون هتل رفتیم بعد ازحدود 45 دقیقه به کنار برجهای دوقلو رسیدیم کنار برجها یک پاساژ بزرگی بود که 2 ساعتی وقتمون رو گرفت
وحید 15/3/86

و بازدید از میدان استقلال مالزی که شامل ساختمانهای قدیمی بود از برنامه های روز اول بود در انتها هم خوردن نهار در رستوران تهران و برگشت به هتل

بعد از استراحت نزدیکای شب با مامان برای قدم زنی به بیرون هتل رفتیم بعد ازحدود 45 دقیقه به کنار برجهای دوقلو رسیدیم کنار برجها یک پاساژ بزرگی بود که 2 ساعتی وقتمون رو گرفت
وحید 15/3/86
چهارشنبه، خرداد ۱۶، ۱۳۸۶
درخت
اشتراک در:
پستها (Atom)
