این متن را توی نوشته هام پیداش کردم. یادم نیست اینجا گذاشته بودمش یا نه اما احساس کردم که باید دوباره بنویسمش
ساختمان هامان بلندتر از چنارهای توی کوچه اند. تپه ها را صاف می کنیم تا بر روی آنها برج بسازیم. "شبانه" های شاملو را ورق ورق می کنیم. آرامش مردگان را با هیاهوی ابلهانه مان بهم میزنیم. همه زندگی مان شده فردایی که هرگز نمی آید. بی توجه، عشق را لابلای کاغذ ساندویچ مان می پیچیم و توی سطل آشغال می اندازیم. سکوتمان همیشه در اعتراض است و نه تایید. فلسفه مان شده یا با منی یا ضد من. منطق مان سرزنش آدم و هبوط اوست. بهشت تنها یک کلید دارد و آنهم در جیب ماست. احتیاجمان به دروغ از نیاز به اکسیژن بیشتر است. سلام هامان همه *"بر آداب لاجرم" اند. استواری دوستی هامان بسته به میزان سوء استفاده ای است که می توانیم از هم بکنیم. با آنکه خورشید از یک سو می تابد سایه ها مان از هم گریزانند. و ... آنوقت گله می کنیم که: **آدمی در عالم خاکی نمی آید به دست / عالمی دیگر بباید ساخت وازنو آدمی
*سید علی صالحی
**حافظ
سعید
*سید علی صالحی
**حافظ
سعید


