دوباره مهر از راه رسید و صدای زنگ در گوش کلاسها پیچید.شاگردها پشت نیمکتها خزیدند و هزاران چشم زل زد به تخته سیاه
این روزها در کهن دیار ما هیچ مدرسه ای نیست که از شور و مهر خالی باشد مگر پیرترین مدرسه شهرمان ـ مادر مدرسه های
نوین ایران ـ دارالفنون که ترجمه ای بود از پلی تکنیک فرنگ , یادگار میرزا تقی خان مدرسه کمال الملک بدیع الزمان فروزانفر
اقبال آشتیانی صادق هدایت محمود حسابی مهدی بازرگان و........ بهرام بیضا يی و .....بود به هر روی اینجا قرار بود که کارخانه
آدم سازی شود چرا که امیر کبیر گفته بود : کسی که نیت یک ساله دارد گندم میکارد و آنکه ده ساله درخت مینشاند و آنکه صد ساله
آدم تربیت می کند . هنوز صد سال به نیمه نرسیده بود که تربیت شدگان دارالفنون پرچمدار نو اندیشی در جامعه سنت زده قجری شدند.
این را ناصرالدین شاه خیلی خوب فهمید و در جواب اعتمادالسلطنه که گفت : در زمان فتح علی شاه یکی نبود نامه ناپلئون به شاه را
ترجمه کند و حالا چهار پنج هزار نفر فرانسه دان در تهران هستند : دستی به سبیل مبارک کشید و گفت: آن وقت بهتر از حالا بود و
هنوز چشم و گوش مردم اینطور باز نشده بود.
ادامه مطلب را میتوانید در سایت بی بی سی بخوانید عجیب دلم گرفته بود و حال و هوای هفته اول مهر برم داشته بود که چشمم به این
مطلب خورد بد ندیدم به شروع فصل پائیز وبلاگ را هم پائیزی کنیم
اگر برگ درخت در پائیز نمی افتاد جایی برای روئیدن برگهای بهاری پیدا نمی شد
پائیز 1385
ناهید
کل نماهای صفحه
پنجشنبه، مهر ۰۵، ۱۳۸۶
عیب می جمله بگفتی هنرش نیز بگو
در اعتراض به سفر محمود احمدی نژاد به آمریکا، گروه های عمدتا یهودی در برابر سازمان ملل تجمع کردند که در یکی از این تجمعات، زیپی لیونی، وزیر امور خارجه اسرائیل در آن شرکت و برای حاضران سخنرانی کرد. روزنامه جروزالم پست به دنبال شرکت خانم لیونی، به این اقدام وزیر امور خارجه اسرائیل اعتراض کرد و نوشت حضور وی، تلاش اسرائیل برای اینکه نشان دهد ایران برای جامعه جهانی و نه تنها اسرائیل تهدیدی به شمار می رود را تضعیف کرده است. این روزنامه به نقل از مقام های وزارت امور خارجه اسرائیل می نویسد که سیاست این کشور از زمان آریل شارون، نخست وزیر پیشین اسرائیل بر این استوار بوده که اقدام های این کشور باید در زمینه مقابله با تهدید هسته ای ایران، نامحسوس باشد و بگذارد تا سایر کشورها در این زمینه پیشگام باشند تا این موضوع به مناقشه ای میان ایران و اسرائیل تبدیل نشود. تحلیلگر جروزالم پست نوشته که حضور خانم لیونی در این گردهمایی اعتراضی، به نفع کسانی بود که می خواهند بگویند اسرائیل و لابی یهود، نیروی محرک اقدام نظامی علیه ایران هستند. روزنامه ها آرتص اسرائیل نیز در تفسیری به قلم شموئیل رازنر، اسرائیل را بازنده اصلی حضور احمدی نژاد در دانشگاه کلمبیا دانسته و نوشته است که اگر رئیس جمهور ایران موفق شد تا حتی نظر یک نفر را درباره اسرائیل و صهیونیسم عوض کند، او را می توان برنده دانست. این روزنامه می نویسد که برای ماه ها، اسرائیل تلاش زیادی کرد تا از آنچه در نیویورک اتفاق افتاد، جلوگیری کند اما احمدی نژاد توانست نشان دهد که ایران در برابر جهان نیست بلکه ایران علیه اسرائیل است. شموئیل رازنر نوشته که احمدی نژاد در تلاش است تا اسرائیل را منزوی کند. به نوشته این روزنامه، اعتراض هایی که در برابر دانشگاه کلمبیا شد هم تنها در اثبات ادعاهای او بود، بسیاری از معترضان، یهودیانی بودند که یرموک -کیپا- به سر داشتند و به سخنان رئیس جمهور ایران در مورد "انکار کشتار یهودیان و حذف اسرائیل" از نقشه دنیا اعتراض می کردند. رازنر در ادامه می گوید این نشان داد که ایران، تنها برای اسرائیل یا برای یهودیان یک مشکل به حساب می آید. روزنامه یدیعوت احرونوت، پرتیراژترین روزنامه اسرائیل نیز به قلم ارلی آزولی نوشته که محمود احمدی نژاد از زمانی که از هواپیمای خود در نیویورک پیاده شد، به پدیده ای تبدیل شد که انکارش سخت بود. این روزنامه می نویسد که وی موفق شد تا عده ای را خشمگین کند و باعث خنده عده دیگری شود اما مهم این است که همه این افراد به او گوش دادند و این دستاورد بزرگی برای رئیس جمهور ایران بود. به نوشته یدیعوت احرونوت، محمود احمدی نژاد به جورج بوش، رئیس جمهور آمریکا نیز این درس را داد که از صحبت مستقیم با دشمن هراسی ندارد
بی بی سی فارسی
سعید
بی بی سی فارسی
سعید
چهارشنبه، مهر ۰۴، ۱۳۸۶
گفتگو
مشتری: مادرم هشتاد و پنج سالشه، چی پیشنهاد می کنی براش بخرم؟
من: ببخشد اما این سوال یک کم کلی است میشه یک کم بیشتر درباره مادرتون توضیح بدید؟
مشتری با تعجب: کلی است؟ یعنی نمی تونی منو راهنمایی کنی؟
من: اگر یک کم بیشتر درباره وضعیت سلامتی جسمانی ایشان و مشکلاتی که در کارهای روزمره باهاشون برخورد دارند توضیح بدید شاید بتونم کمکی بکنم
مشتری: مادرم مشکل خاصی نداره. نظرت درباره چرخ خرید چیه؟
من: ما چرخ خرید نداریم اما "واکر" داریم که علاوه بر کمک به راه رفتن فرد، سبد برای خرید هم دارد
مشتری: مادرم بدون عصا راه میره ضمنا از آنجاییکه باید دو تا پله را در ورودی خانه، بالا بره پس نمی تونه واکر داشته باشه! دیگه چی دارید؟
من: خیلی چیزها! اگر شما یک کم جزئی تر بگید که در چه زمینه ای مادرتون احتیاج به کمک داره شاید بتونم چیزی را پیشنهاد کنم. مثلا وسیله ای داریم که بدون خم شدن می تونه چیزی را از روی زمین برداره. وسایل کمکی برای باز کردن در شیشه مربا و غیره داریم. وسیله ای داریم که بدون نیاز به خم شدن می تونه جورابشو پاش کنه و خیلی چیزهای دیگه برای افرادی که آرتروز دارند و یا حتی اگر کسی پارکینسون داشته باشه خودکار و قاشق چنگال مخصوص داریم. اگر یک کم اطلاعات بدید حتما می تونم کمک کنم
مشتری با دلخوری: فکر کردم همینکه بگم هشتاد و پنج ساله است می تونی کمکم کنی
من: اما درجه سلامتی و مشکلات روزمره آدمها با هم فرق می کنه مثلا یکی ممکنه سی سال داشته باشه و دچار بیماری ام اس باشه. مطمئنا نیازهای این فرد با یک فرد هشتاد ساله که مشکل خاصی جز کهولت نداره فرق می کنه درست می گم؟
در این لحظه مشتری با دلخوری بدون خداحافظی از در زد بیرون
سعید
من: ببخشد اما این سوال یک کم کلی است میشه یک کم بیشتر درباره مادرتون توضیح بدید؟
مشتری با تعجب: کلی است؟ یعنی نمی تونی منو راهنمایی کنی؟
من: اگر یک کم بیشتر درباره وضعیت سلامتی جسمانی ایشان و مشکلاتی که در کارهای روزمره باهاشون برخورد دارند توضیح بدید شاید بتونم کمکی بکنم
مشتری: مادرم مشکل خاصی نداره. نظرت درباره چرخ خرید چیه؟
من: ما چرخ خرید نداریم اما "واکر" داریم که علاوه بر کمک به راه رفتن فرد، سبد برای خرید هم دارد
مشتری: مادرم بدون عصا راه میره ضمنا از آنجاییکه باید دو تا پله را در ورودی خانه، بالا بره پس نمی تونه واکر داشته باشه! دیگه چی دارید؟
من: خیلی چیزها! اگر شما یک کم جزئی تر بگید که در چه زمینه ای مادرتون احتیاج به کمک داره شاید بتونم چیزی را پیشنهاد کنم. مثلا وسیله ای داریم که بدون خم شدن می تونه چیزی را از روی زمین برداره. وسایل کمکی برای باز کردن در شیشه مربا و غیره داریم. وسیله ای داریم که بدون نیاز به خم شدن می تونه جورابشو پاش کنه و خیلی چیزهای دیگه برای افرادی که آرتروز دارند و یا حتی اگر کسی پارکینسون داشته باشه خودکار و قاشق چنگال مخصوص داریم. اگر یک کم اطلاعات بدید حتما می تونم کمک کنم
مشتری با دلخوری: فکر کردم همینکه بگم هشتاد و پنج ساله است می تونی کمکم کنی
من: اما درجه سلامتی و مشکلات روزمره آدمها با هم فرق می کنه مثلا یکی ممکنه سی سال داشته باشه و دچار بیماری ام اس باشه. مطمئنا نیازهای این فرد با یک فرد هشتاد ساله که مشکل خاصی جز کهولت نداره فرق می کنه درست می گم؟
در این لحظه مشتری با دلخوری بدون خداحافظی از در زد بیرون
سعید
چهارشنبه، شهریور ۲۸، ۱۳۸۶
شنبه، شهریور ۲۴، ۱۳۸۶
دیروز بعد از نود و بوقی دعوام شد
اسمش آلفونسو چن و اهل هنگ کنگ است. هشتاد و شش ساله است و حدود پنجاه سال است که در تورنتو زندگی می کند. دو زبان ماندرین و کانتونیز که چینی هستند را به خوبی صحبت می کند. پرتقالی و فرانسه را هم بهتر از انگلیسی صحبت می کند. سر حال است و خانه بزرگی دارد که شش تا "نیم طبقه" دارد. برای بالا پایین رفتن از پله ها دچار مشکل است و برای همین هم از من خواسته که یک سری صندلی برقی که از پله بالا میره براش نصب کنم. دو سه باری می روم خانه اش. قراردارد پانزده هزار دلاری می بندیم برای نصب پنج دستگاه. به حساب خودم کار نصب باید دو روزه تمام شود اما به مشکل بر می خوریم و دو تا از پنج دستگاه مشکل دارند. تازه این بهترین مدل توی بازاره اما خوب پیش میاد دیگه!! رئیسمون خیلی شاکیه که کار طول کشیده و توی مخ هشتاد و هشت ساله اش نمی ره که این مشکلات گاهی پیش میاد
روز سوم، پنجشنبه عصر حدود چهار بعد از ظهر و کار تمام شده است. خسته بر می گردم مغازه میبینم رئیس کلی پیغام پسغام گذاشته که چه غلطی می کنید و چرا کار طول کشیده. برای اولین بار بعد از پنج سال تلفن را بر می دارم و آفتابه می گیرم به هیکلش. چشمهای همکارام گرد شده. می دونند که آدمها براش ارزش سوسک را هم ندارند. بهش می گم که بعد از پنج سال جان کندن خوب مزدم را با حرفهاش داده. شوک شده. هی میگه آرام باش! فکر نمی کرده که من اینجوری جوش بیارم. بهش می گم یک ساعت طول میکشه که از داون تاون برم دفتر مرکزی و می خوام که ببینمش و تکلیفم را یک سره کنم. میگه تا وقتی آرام نشده ام با من نمی خواد صحبت کنه. در آخر به شدت عذر خواهی میکنه و میگه که سوء تفاهم شده و منظورش این نبوده. بیشتر از این کشش نمی دم که زیادی شور نشه. به خودم فحش می دم که چرا اینقدر محافظه کار شده ام و کاری را برای خودم شروع نکرده ام تا حرف صد من یک غاز نشنوم
صبح جمعه – میرم دفترش. میگه قهوه یا چای؟ میگم چای بدون شکر چون خیلی تلخم! با دو تا چای برمیگرده. میگه از من انتظار نداشته باهاش اینجور برخورد کنم. براش ریز به ریز داستان را تعریف می کنم و می گم که بدون اعتماد کار پیش نمی ره. باورش نمیشه که حدود سه دقیقه طول کشید که نحوه استفاده از صندلی را به خانم چن یاد بدهم و همان کار حدود یک ساعت و نیم برای آلفونسو زمان برده. باورش نمیشه که وقتی کار تمام میشه با آنکه قرارداد قانونی داریم هنوز مشتریها چانه می زنند. خیلی چیزهای دیگه هم میگم که در کمال ناباوری فقط نگاه میکنه. زمان خداحافظی که میشه منو بغل میکنه و میگه که منو مثل پسرش دوست داره. می دونم که دروغ میگه و فقط می خواد دل منو بدست بیاره چون یکی از کم دردسر ترین و پرفروش ترین فروشنده هاش هستم. بیرون که میام خوشحالم که بعد از پنج سال حرفم را زدم و بیش از پیش مصمم میشم که یک غلطی برای خودم بکنم و از شر سگ دو زدن به نفع جیب دیگران راحت بشم
سعید
روز سوم، پنجشنبه عصر حدود چهار بعد از ظهر و کار تمام شده است. خسته بر می گردم مغازه میبینم رئیس کلی پیغام پسغام گذاشته که چه غلطی می کنید و چرا کار طول کشیده. برای اولین بار بعد از پنج سال تلفن را بر می دارم و آفتابه می گیرم به هیکلش. چشمهای همکارام گرد شده. می دونند که آدمها براش ارزش سوسک را هم ندارند. بهش می گم که بعد از پنج سال جان کندن خوب مزدم را با حرفهاش داده. شوک شده. هی میگه آرام باش! فکر نمی کرده که من اینجوری جوش بیارم. بهش می گم یک ساعت طول میکشه که از داون تاون برم دفتر مرکزی و می خوام که ببینمش و تکلیفم را یک سره کنم. میگه تا وقتی آرام نشده ام با من نمی خواد صحبت کنه. در آخر به شدت عذر خواهی میکنه و میگه که سوء تفاهم شده و منظورش این نبوده. بیشتر از این کشش نمی دم که زیادی شور نشه. به خودم فحش می دم که چرا اینقدر محافظه کار شده ام و کاری را برای خودم شروع نکرده ام تا حرف صد من یک غاز نشنوم
صبح جمعه – میرم دفترش. میگه قهوه یا چای؟ میگم چای بدون شکر چون خیلی تلخم! با دو تا چای برمیگرده. میگه از من انتظار نداشته باهاش اینجور برخورد کنم. براش ریز به ریز داستان را تعریف می کنم و می گم که بدون اعتماد کار پیش نمی ره. باورش نمیشه که حدود سه دقیقه طول کشید که نحوه استفاده از صندلی را به خانم چن یاد بدهم و همان کار حدود یک ساعت و نیم برای آلفونسو زمان برده. باورش نمیشه که وقتی کار تمام میشه با آنکه قرارداد قانونی داریم هنوز مشتریها چانه می زنند. خیلی چیزهای دیگه هم میگم که در کمال ناباوری فقط نگاه میکنه. زمان خداحافظی که میشه منو بغل میکنه و میگه که منو مثل پسرش دوست داره. می دونم که دروغ میگه و فقط می خواد دل منو بدست بیاره چون یکی از کم دردسر ترین و پرفروش ترین فروشنده هاش هستم. بیرون که میام خوشحالم که بعد از پنج سال حرفم را زدم و بیش از پیش مصمم میشم که یک غلطی برای خودم بکنم و از شر سگ دو زدن به نفع جیب دیگران راحت بشم
سعید
سهشنبه، شهریور ۱۳، ۱۳۸۶
شنبه، شهریور ۱۰، ۱۳۸۶
جای وحید خالی بود
دو سه روز قبل با شادی رفتیم به تماشای مسابقات تنیس یو اس اپن در دور مقدماتی در هفته اول مسابقات معمولا همه یک کارت عبور تهیه می کنندکه با استفاده از آن می توان تمامی مسابقاتی که در شانزده استادیوم مجموعه تنیس آرتور شه نیویورک انجام میشه تماشا کرد از لحظه ای که وارد مجموعه شدیم تمام مدت جای وحید جان را خالی کردیم و اینکه چقدر خوب بود اگر با وحید به تماشای مسابقات می نشستیم القصه چند تا از مسابقات خانومها منجمله مسابقه سونیا میرزا را تماشا کردیم و دست آخر هم دوستان شادی از من خواستند که یک مسابقه را انتخاب کنم که من هم مسابقه داوید نعلبندیان تنیسور آرژانتینی را انتخاب کردم که الحق و النصاف مسابقه خوبی بود ارغوان رضایی آنروز مسابقه نداشت اما در دور دوم خیلی راحت حذف شد نمی دانم چرا هنگامی که به خانه بر میگشتیم به جای اینکه به مسابقه فکر کنم به وحید فکر می کردم و مسرور به اینکه دوستی کم نظیر مانند وحید دارموحید جان تولدت مبارک
رامتین
اشتراک در:
پستها (Atom)



