کل نماهای صفحه

یکشنبه، فروردین ۱۱، ۱۳۸۷

روستای کندوان

عکس از فرهاد رضوی

روستای کندوان واقع در 40 کیلومتری شهر تبریز الحق و النصاف که آبروی شهر تبریز رو خریده
تو دنیا بجز کندوان فقط 2 روستای صخره ای دیگه وجود داره یکیش تو آمریکا یکی دیگه هم تو ترکیه
که هر دو هم خالی از سکنه هستن روستای کندوان با جمعیتی حدود 750 نفر تنها رو ستای صخره ای در جهان هست که زندگی در آنجا جریان دارد
امسال عید فرصتی پیش اومد که با علی و سارا و سپهر یه سری به روستای کندوان بزنیم جایه خیلی جالبی بود
با توجه به اینکه گردشگرهای زیادی برای دیدن اومده بودن گرفتن عکس از داخل روستا خیلی مشکل بود
برای گرفتن عکس کلی هم باید به تپه روبروی روستا می رفتیم که یه مقدار سخت بود
سازمان ایرانگردی یه هتلی رو به سبک خونه های کندوان تو دل صخره ها ساخته که بسیار زیبا و شیک هست
فعلا هتل ده تا اتاق داره پروژه خیلی بزرگتر از اینهاست دارن روش کار می کنن
برایه دیدن عکسهای کلی از روستا می تونین به این دو تا سایت مراجعه کنین
خبرگزاری فارس
انتخاب



پنت هاوس یک خونه روستایی



رستوران هتل کندوان برای رسیدن به اینجا 111 پله رو بالا رفتیم



جلوی رستوران

خانواده سجادی در یک کادر

وحید 12/1/87

پنجشنبه، فروردین ۰۱، ۱۳۸۷

سال نو مبارک

عید بشه و آدم خونه باشه و سفره هفت سین نداشته باشه یه کمی ناجوره
دیروز بعداز ظهر رفتم تجریش و مواد لازم رو برایه تهیه یه سفره هفت سین گرفتم
در ضمن موقع خرید خیلی جایه ناهید رو خالی کردم چونکه خیلی شبای عید میدون تجریش رو دوست داره
این عکس رو هم با پایه دوربین از خودم گرفتم
قابل توجه بعضی ها که پایه دوربین رو مسخره می کنن اینم یکی از فایده هاش
سال نو مبارک امیدوارم سال خوبی رو داشته باشین

سه‌شنبه، اسفند ۲۸، ۱۳۸۶

فرارسيدن نوروز را به همه عزيزان ودوستان تبريك گفته وسالي خوب برايتان آرزو مي كنيم.
مريم وهادي

یکشنبه، اسفند ۱۹، ۱۳۸۶

من دوشيزه مکرمه هستم
وبگرد - یکشنبه 19 اسفند 1386 [2008.03.09]
‏‏ سها سفي
نفيسه زارع کهن در "روزمرگي ها" به مناسبت هشتم مارس، نوشته اي دارد که اينگونه آغاز مي شود:‏
من "دوشيزه مکرمه" هستم، وقتي زن ها روي سرم قند مي سابند و همزمان قند توي دلم آب مي شود. من ‏‏"مرحومه مغفوره" هستم، وقتي زير يک سنگ سياه گرانيت قشنگ خوابيده ام و احتمالاً هيچ خوابي نمي بينم. من ‏‏"والده مکرمه" هستم، وقتي اعضاي هيات مديره شرکت پسرم براي خودشيريني بيست آگهي تسليت در بيست ‏روزنامه معتبر چاپ مي کنند. ‏
من "همسري مهربان و مادري فداکار" هستم، وقتي شوهرم براي اثبات وفاداري اش- البته تا چهلم- آگهي وفات ‏مرا در صفحه اول پرتيراژترين روزنامه شهر به چاپ مي رساند. من "زوجه" هستم، وقتي شوهرم پس از چهار ‏سال و دو ماه و سه روز به حکم قاضي دادگاه خانواده قبول مي کند به من و دختر شش ساله ام ماهيانه بيست و پنج ‏هزار تومان فقط، بدهد. من "سرپرست خانوار" هستم، وقتي شوهرم چهار سال پيش با کاميون قراضه اش از ‏گردنه حيران رد نشد و براي هميشه در ته دره خوابيد. ‏
من "خوشگله" هستم، وقتي پسرهاي جوان محله زير تير چراغ برق وقت شان را بيهوده مي گذرانند. ‏من "مجيد" هستم، وقتي در ايستگاه چراغ برق، اتوبوس خط واحد مي ايستد و شوهرم مرا از پياده رو مقابل صدا ‏مي زند. من "ضعيفه" هستم، وقتي ريش سفيدهاي فاميل مي خواهند از برادر بزرگم، حق الارثم را بگيرند. nahid

شنبه، اسفند ۱۸، ۱۳۸۶

سروده: هادی خرسندی
آن پدر که مانده بی وطن در حصار غربتی بعید
طفل خود گرفته در بغل صبح روز عید
بوسدش به عشق گویدش به مهر
با غرور جاودانه اش: طفل من! جان من
سرزمین ما مانده از گذشته یادگار
میهن تو افتخار توست افتخار ماست آن دیار
طفل هاج و واج می زند به زانوی پدر
"وات ایز افتخار"؟
گویدش پدر: سربلندی است
آرمان، آرمان تو آرمان ما
اعتلای نام میهن است با تلاش و کوشش مدام
طفل هاج و واج می زند به زانوی پدر
"وات دو یو مین اعتلای نام"؟
گویدش پدر: بایدت تلاش تا که نام سرزمین خویش
جاودان کنی پرچمش خار چشم دشمنان کنی
با تلاش تو با تلاش من، با تلاش ما
می شود وطن پر زنیکی و، خالی از بدی
طفل هاج و واج می زند به زانوی پدر
"کن یو اسپیک اینگلیش ددی"؟
سعید