کل نماهای صفحه

جمعه، اردیبهشت ۱۳، ۱۳۸۷

هشتمین کتابی که دارم می خوانم

بعد از هفت سال که در نتیجه اردنگی تقدیر پرت شدم توی این ملک در اندر دشت شیر تو خر و بعد از کلی بالا و پایین شدن و جونم براتون بگه پشتک وارو زدن بالاخره در هفتمین سالمرگ ترک ایران به خودم گفتم که اینجوری دیگه نمی شه یا باید که اونجوری بشه که اینجوری دیگه نشه! یعنی اینکه من وقت ندارم و اینا حرف مفته! رفتم چپترز – ایندیگو که البته منم تا پامو توی این شهر بی در و پیکر نگذاشته بودم مثل شما نمی دونستم که خوراکیه؟ پوشیدنی است؟ یا فقط یک کتابفروشی بزرگه که از شیر خر تا چون بنی اسرائیل توش پیدا میشه و یه مشت کتاب خریدم. بله دقیقا یک مشت کتاب. چهار جلد ازکتابهای دن براون! حالا اینکه چرا تنها چهار جلد و نه مثلا پنج جلد خیلی ساده است چون ایشون فقط چهار جلد کتاب بیشتر قلمی نفرموده اند. معروفترینش که "داوینچی کد" است را گذاشتم آخر سر بخونم و سه جلد دیگه را مثل اسب گذاشتم پشتش و خواندم. نگاه کردم و دیدم که سه ساعتی را که هر روز توی اتوبوس و مترو از عمر گرانمایه و سراسر گه ر بار دارم تلف می کنم بهتره که اقلا با کتاب خواندن اونم از نوع رمان که همیشه فیوریت من بوده – اوا مامانم اینا! فارسیم ضعیف شده یادم نیست فیوریت به فارسی چی میشه – بگذرانم! دو تا کتاب سراسر غصه خواندم از خالد حسینی نویسنده ای از افغانستان که خیلی هم آنچنانی نمی نویسه اما از خوشبختی اش این داستان "بادبادک باز" که نوشته همزمان شده با داستان افغانستان و طالبان و ... که باعث شده که کتابش پر فروش بشه و ازش یه فیلم هم بسازند که یه مشت مشنگ آمریکایی برن ببینند که افغانی ها دیگه چه جور جانورهایی هستند و آیا آدمها را زنده زنده می خورند یا اول آب پزشون می کنند. یک کتاب به اسم "فیر گیم" که امیدوارم یک شیر پاک خورده ای پیدا بشه و به فارسی دری وری شیرین ترجمه اش کنه! البته خواندن این کتاب همراه با اعمال شاقه بود چرا که نویسنده اش کارمند سابق سازمان سیا بوده و به همین دلیل کلی از کتابش سانسور شده که خواندنش باعث تقویت حس ایمجینیشن شما یا همون قوه شخیل یا شایدم تخیل میشه. بعد از اون دو تا کتاب از هاروکی موراکامی خوانده ام. این نویسنده بر عکس اسم کمی تا قسمتی خنده دارش یه جادو گره و کتابهاش بهترین کتابهایی است که در ده پانزده سال گذشته خوانده ام. از طرفی تا جایی که من ملتفت شده ام یه کتابش به اسم "کافکا در ساحل" به فارسی ترجمه شده که من شدیدا خواندنش را توصیه نمی کنم و دلیلش هم این نیست که من بخیلم و فقط می خوام خودم از خواندن آن لذت ببرم بلکه با توجه به اینکه بخش نه چندان عمده اما قابل توجهی از آن درباره روابط افلاطونی آدمهای درگیر در داستان است، در وود بی نو وی این د هل دت ماموران سانسور وزارت فخیمه فرهنگ و ارشاد اجازه چاپش را بدهند " ای وای مامانم اینا بازم فارسیم بد شد". پس اگر خواستید بخوانیدش نسخه خارجی آن را بخوانید خلاصه از ما گفتن بود بعدا نگید نگفتی ها!! آخرین کتابی که دارم می خونم اسمش "جزیره کوچک" است داستانی درباره جاماییکایی هایی که بعد از جنگ جهانی دوم به انگلیس مهاجرت کرد اند. داستان جالبی است
ناگفته نماند که این چهار ماه کتابخوانی در اتوبوس پدر چشمهامو درآورده. فعلا بای

سعید

۱ نظر:

ناشناس گفت...

ketab e davinchi code ra kheili azash shenidam agar tarjome ash ra bebinam migiram chon man mesle to mosalat be zaban nistam !!!
nahid