امروز دهم دسامبر برابر با بیستم آذرماه هزار و سیصد هشتاد و هفت شمسی و نمی دونم چندم ذی حج یا شوال یا شایدم شلوار المبارک بود. تولد سی و هفت سالگی یک کمی گاتی پاتی شد. حتما می پرسید چرا؟ چون اولندش که امسال سال کبیسه بود پس بنا براین به جای اینکه نوزدهم آذر ماه خانم برابر باشه با دهم دسامبر المبارک یه جورایی شیر تو شیر شد و برابر شد با نهم دسامبر. وقتی روز نهم دسامبر مامان و خواهر و برادر مون اینا زنگ زدند، باعث تعجب همکارام شد چون اوشان همیشه تولدم را دهم می دونستند نه نهم. خلاصه دردسرتون ندم که شیر تو شیری شد حسابی.
به قول علما و اما بعد. امروز به قول محمود زادفر نه جای شما خالی نه یادتون به خیر اولین کاری که کردم رفتم تعمیرگاه هوندا و ماشین را گذاشتم که تسمه تایم و غیره اش عوض بشه. بعدشم یک راست رفتم مغازه. تا وارد شدم دو تا همکارام آهنگ تولد مبارک را البته به زبان اجنبی یعنی"هپی بیرث دی تو یو" خواندند و بهم کادو دادند. یکی از کادو ها ادکلون و دیگری شراب شیراز بود که البته باید بفرستمش برای اخوی آمریکایی تا جاش برام پنیر بفرسته!! در مجموع روز آرومی داشتم تا ناهار. بعد از اینکه ناهارم را در اتاق پشتی خوردم، آمدم توی مغازه دیدم که خانم ویلسون نشسته روی صندلی و داره استراحت می کنه. سلامی کردم و نشستم کنارش. از اون پیرزن هایی است که با هشتاد و سه چهار سال سنش حتی خدا هم نمی تونه دو دقیقه پهلوش بشینه و عاشقش نشه!! یک ده دقیقه ای باهاش گپ می زنم. آماده رفتنه. پیشاپیش کریسمس را بهش تبریک میگم در مقابل بغلم میکنه و یک سه چهار دقیقه ای گریه میکنه چرا که شوهرش شش ماه پیش مرد و این اولین کریسمسی است که شوهرش باهاش نیست... بگذریم. خانم ویلسون میره و من می مونم و مشتری های دری وری! حدود ساعت چهار خانمی حدود هفتاد و پنج شش ساله پیداش میشه. من سرم شلوغه و همکارم کارش را انجام میده اما حتی بعد از اینکه کارش تمام میشه میبینم که صبر کرده تا با من حرف بزنه. میگم سلام! میگه یادته دو هفته پیش آمدم خرید؟ میگم بله! میگه نزدیک زمان بستن مغازه بود. میگم بله! میگه وقتی آمدم توی مغازه یک خانم جوان زیبایی با حجاب اسلامی و روپوش سفید کنارت نشسته بود که وقتی من بهش سلام کردم جوابم را نداد و تو هم بهم عجیب نگاه کردی. توضیح می دم که من تا حالا یک همچین خانمی را ندیده ام. میگه حدس می زنه به دلیل عوارض جانبی دارویی که مصرف می کنه دچار توهم شده. میگم ظاهرا همینطوره که میگی چون من همکار جوان زیبا روی مسلمان ندارم. اگر کاری داشت در عوض اون حوری که ایشون دیده، خانم پنجاه ساله ازبکستانی جهود پنج روز هفته این دور و برا می پلکه. وقتی رفت به همکارم می گم که بعد از پانزده سال فروشندگی فکر می کنی که همه جورش را دیده ای وجایی برای سورپرایز شدن نیست اما هنوزم بعضی ها می توانند با قصه شان سورپرایزت کنند. حدود ساعت چهار بود که یک دفعه شلوغ شد. وسط این شلوغی ها خانمی را دیدم که ویلچری را که اجاره کرده بود برگردانده. می خوام بهش رسید بدم ازش می پرسم رسید به اسم کی باشه؟ میگه زنم!!! با اینکه توی محلی که کار میکنم پر از این آدمها است با این حال بازم یک کم شوک می شم ولی خونسردی ام را حفظ می کنم که ناراحت نشه. بعد از کمی صحبت باهاش که پسر خاله میشم تازه متوجه می شم که زنش آمریکایی است و هنوز کارهای مهاجرتی اش درست نشده و .... از مغازه که می ره بیرون بر می رم یه چایی درست می کنم و میشینم تا یک کم ریلکس بشم. الباقی روز خدارو شکر نرمال بود و سورپرایز دیگری نداشت. آخرشم رفتم ماشینم را از تعمیرگاه گرفتم البته بعد از پرداخت صورتحساب هزار و صد دلاری.
سعید
به قول علما و اما بعد. امروز به قول محمود زادفر نه جای شما خالی نه یادتون به خیر اولین کاری که کردم رفتم تعمیرگاه هوندا و ماشین را گذاشتم که تسمه تایم و غیره اش عوض بشه. بعدشم یک راست رفتم مغازه. تا وارد شدم دو تا همکارام آهنگ تولد مبارک را البته به زبان اجنبی یعنی"هپی بیرث دی تو یو" خواندند و بهم کادو دادند. یکی از کادو ها ادکلون و دیگری شراب شیراز بود که البته باید بفرستمش برای اخوی آمریکایی تا جاش برام پنیر بفرسته!! در مجموع روز آرومی داشتم تا ناهار. بعد از اینکه ناهارم را در اتاق پشتی خوردم، آمدم توی مغازه دیدم که خانم ویلسون نشسته روی صندلی و داره استراحت می کنه. سلامی کردم و نشستم کنارش. از اون پیرزن هایی است که با هشتاد و سه چهار سال سنش حتی خدا هم نمی تونه دو دقیقه پهلوش بشینه و عاشقش نشه!! یک ده دقیقه ای باهاش گپ می زنم. آماده رفتنه. پیشاپیش کریسمس را بهش تبریک میگم در مقابل بغلم میکنه و یک سه چهار دقیقه ای گریه میکنه چرا که شوهرش شش ماه پیش مرد و این اولین کریسمسی است که شوهرش باهاش نیست... بگذریم. خانم ویلسون میره و من می مونم و مشتری های دری وری! حدود ساعت چهار خانمی حدود هفتاد و پنج شش ساله پیداش میشه. من سرم شلوغه و همکارم کارش را انجام میده اما حتی بعد از اینکه کارش تمام میشه میبینم که صبر کرده تا با من حرف بزنه. میگم سلام! میگه یادته دو هفته پیش آمدم خرید؟ میگم بله! میگه نزدیک زمان بستن مغازه بود. میگم بله! میگه وقتی آمدم توی مغازه یک خانم جوان زیبایی با حجاب اسلامی و روپوش سفید کنارت نشسته بود که وقتی من بهش سلام کردم جوابم را نداد و تو هم بهم عجیب نگاه کردی. توضیح می دم که من تا حالا یک همچین خانمی را ندیده ام. میگه حدس می زنه به دلیل عوارض جانبی دارویی که مصرف می کنه دچار توهم شده. میگم ظاهرا همینطوره که میگی چون من همکار جوان زیبا روی مسلمان ندارم. اگر کاری داشت در عوض اون حوری که ایشون دیده، خانم پنجاه ساله ازبکستانی جهود پنج روز هفته این دور و برا می پلکه. وقتی رفت به همکارم می گم که بعد از پانزده سال فروشندگی فکر می کنی که همه جورش را دیده ای وجایی برای سورپرایز شدن نیست اما هنوزم بعضی ها می توانند با قصه شان سورپرایزت کنند. حدود ساعت چهار بود که یک دفعه شلوغ شد. وسط این شلوغی ها خانمی را دیدم که ویلچری را که اجاره کرده بود برگردانده. می خوام بهش رسید بدم ازش می پرسم رسید به اسم کی باشه؟ میگه زنم!!! با اینکه توی محلی که کار میکنم پر از این آدمها است با این حال بازم یک کم شوک می شم ولی خونسردی ام را حفظ می کنم که ناراحت نشه. بعد از کمی صحبت باهاش که پسر خاله میشم تازه متوجه می شم که زنش آمریکایی است و هنوز کارهای مهاجرتی اش درست نشده و .... از مغازه که می ره بیرون بر می رم یه چایی درست می کنم و میشینم تا یک کم ریلکس بشم. الباقی روز خدارو شکر نرمال بود و سورپرایز دیگری نداشت. آخرشم رفتم ماشینم را از تعمیرگاه گرفتم البته بعد از پرداخت صورتحساب هزار و صد دلاری.
سعید
۴ نظر:
سلام.
اولا تولدتون مبارک هوارتا.
ضمنا من با کمال میل حاضرم کادوی دریافتی شما رو با پنیر عوض کنم.
راه دور چرا؟
شاد وپیروز باشید
وبلاگتونو دیدم تولدتونو تبریک میگم و براتون آرزوی موفقیت دارم.
خوشحال میشم به بلاگ من سر بزنید:
http://maryam-yadegar.blogspot
برزک عزیز از از تبریکت ممنونم! آدرستو بده برات بفرستم!
سعید
یه تذکر کوچولو:سعید جان اصولا این دوستانی که در وبلاگ دیگران کامنت می گذارند توقع دارن که طرف مقابل به وبلاگشون سر بزنه ودوست دارن جواب کامنتشون رو تو وبلاگ خودشون ببینن
ارسال یک نظر