
کل نماهای صفحه
پنجشنبه، اردیبهشت ۰۵، ۱۳۸۷
سهشنبه، اردیبهشت ۰۳، ۱۳۸۷
شنبه، فروردین ۳۱، ۱۳۸۷
جمعه، فروردین ۳۰، ۱۳۸۷
گفتگو با خدا
خدا پرسید:"پس تو می خواهی با من گفتگو کنی"
من در پاسخ گفتم : اگر وقت دارید
خدا خندید : وقت من بینهایت است
پرسیدم : چه چیزبشرتو را متعجب می سازد
خدا پاسخ داد : کودکیشان
اینکه آنها از کودکیشان خسته می شوند و عجله دارند که بزرگ شوند
و بعد دوباره پس از مدتها آرزو می کنند باز کودک شوند
اینکه آنها سلامتی خود را از دست می دهند تا پول به دست آورند
و بعد پولشان را از دست می دهند تا سلامتی از دست رفته شان را باز جویند
اینکه با اضطراب به آینده می نگرند و حال خویش را فراموش می کنند
بنا بر این نه در حال زندگی می کنند نه در آینده
اینکه آنها به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نمی میرند
و به گونه ای می میرند که گویی هرگز نزیستند
دستهای خدا دستانم را گرفت مدتی سکوت کردیم
و من دوباره پرسیدم : به عنوان پدر می خواهی کدام درسهای زندگی را فرزندانت بیاموزند؟
گفت : بیاموزند که آنها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد
همه کاری که آنها می توانند بکنند این است که اجازه دهند خودشان دوست داشته باشند
بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند
بیاموزند که فقط چند ثانیه طول می کشد تا زخم های عمیقی در قلب آنها که دوستشان داریم ایجاد کنیم
اما سالها طول می کشد تا آن زخم ها را التیام بخشیم
بیاموزند که ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد بلکه کسی است که به کمترین ها نیاز دارد
بیاموزند که آدمهایی هستند که آنها را دوست دارند فقط نمی دانند که چگونه احساسا تشان را بیان کنند
بیاموزند که دونفر می توانند به یک نقطه نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند
بیاموزند که کافی نیست که دیگران را فقط ببخشند بلکه خود را نیز باید ببخشند
من با خضوع گفتم : از شما به خاطر این گفتگو سپاسگزارم
آیا چیز دیگری هست که دوست دارید به فرزندانتان بگویید؟
خداوند لبخند زد و گفت
فقط اینکه بدانند من اینجا هستم. همیشه
جمعه، فروردین ۲۳، ۱۳۸۷
شنبه، فروردین ۱۷، ۱۳۸۷
جمعه، فروردین ۱۶، ۱۳۸۷
پنجشنبه، فروردین ۱۵، ۱۳۸۷
جملات بالا را از کتاب لطايف الطوايف يا مجموعه ضرب االمثل هاي پارسي گلچين نکرده ام، نمونه هايي هستند از نظرياتي که بينندگان سايت هاي کارتون پاي بعضي آثار گذاشته اند. اين جملات که قرار است واگويي اديبانه تعابير مخاطبين از آثار کارتونيست ها باشد؛ نمايشگر نگاهي ويژه است که کارتون را نوعي ادبيات مصور مي بيند. البته بعضاً مي توان ايده کارتون را در يک جمله تقليل داد اما پافشاري براي همسان کردن ادبيات و کارتون و يا فشرده کردن موجوديت کارتون در قالب عبارات نغز، راه به جايي نخواهد برد. قابل درک است که مردم ما انس و الفت بيشتري با کلام دارند تا تصوير. در هر حال ايران در وهله اول کشور حافظ و سعدي و مولانا است تا کامبيز درمبخش و اردشير محصص، اکثر مردم ما هم طبع شعر دارند نه دست به قلم و طراحي. پس طبيعي مي نمايد که ادبيات و شعر ملاک سنجش هنرهاي ديگر حتي نقاشي و موسيقي بشود. معمولاً وقتي مي خواهيم زبان به تمجيد فيلمي تأثيرگذار بگشاييم يا از يک تابلوي نقاشي تعريف کنيم آن را با صفت "شاعرانه" مزين مي کنيم: اثر شاعرانه روبر برسون، شعر تلخ برگمان. لقب "شعر" دادن به يک اثر هنري تصويري اوج ستايش ما است از کمالي که احتمالاً يک نقاشي، کارتون يا فيلم هيچگاه صد در صد به آن دست نخواهد يافت چرا که فقط در جادوي "کلام" نهفته است

پيدايي چنين نگاهي، بعضي از هنرمندان هنرهاي بصري ما از جمله کارتونيست ها بي تقصير نيستند. آثار ايشان، بعضاً ادبيات مصور است تا "سينما"، "نقاشي"، يا "کارتون". به ندرت مي توان سينماگري ايراني يافت که لحظات، حالات و احساسات را "تصويري" و نمايشي کند و در چارچوب توصيفات و ديالوگ باقي نماند. حتي فيلمساز استخوان خرد کرده و موجهي مثل داريوشمهرجويي هم در آخرين اثر خود "سنتوري"، رابطه دروني شخصيت اصلي با سنتورش را تنها در کلام متجلي ساخته است و نه تصوير. ايده بسياري از آثار کارتونيست هاي ما چيزي وراي کلام، ضرب المثل و يا عبارت نغز به تصوير درآمده نيست. در واقع، کارتونيست عادت کرده به فرهنگ کلامي و ادبيات، مبدأ حرکت خود را براي رسيدن به ايده تصويري، کلام قرار مي دهد و نه تصوير. نتيجه اين که اثر خلق شده حاوي تعابير اديبانه يا تمثيل هاي ادبي خواهد بود که در دنياي تصوير و کارتون، کم تآثير و بي فايده مي نمايند. فرض کنيد يک کارتونيست، شخصيتي را تصوير کند که با دست، کوه سنگي عظيمي را مثل فرش بالا زده و زيرش يک قلب قرمز جسته است. طبيعتاً مخاطب ايراني به سرعت به ياد ضرب المثل: " از زير سنگ هم شده پيدايش خواهم کرد" مي افتد و خلاقيت و طبع "شاعرانه" طراح را مي ستايد که سختي يافتن عشق را چنين به تصوير در آورده است! اما واقعيت اين است که کارتونيست، تنها يک اصطلاح فارسي را لفظ به لفظ طراحي کرده است و بس. نتيجه، کاملاً بي معنا است چرا که بالا زدن کوه و ديدن يک قلب در دنياي کارتون اصلاً معنايي را که منظور نظر هنرمند و مخاطب ايراني بوده نمي دهد. تقريباً مثل اين است که عبارت "دست روي دلم نگذار" ترجمه شود به* و بعد دانش انگليسي گوينده کلام را تحسين کنيم
* Don't put your hand on my stomach
مي توان هنرمندي يک فيلمساز يا کارتونيست را در بيان پر ظرافت حالات و احساسات اش "شاعرانه" دانست اما بايد توجه داشت که سينما و کارتون بر پايه تصوير شکل گرفته اند و چارچوبي متفاوت از ادبيات و رسانه هاي کلامي دارند. همانطور که نمي توان "مهر هفتم" اينگمار برگمان را در حد " مرگ شتري است که در خانه هر کسي مي خوابد" تقليل داد بهتر است کارتون هم، چنين تعبير و تفسير نشود يا چنان کشيده نشود که تنها در يک جمله قابل گفتن باشد و بس. البته سخت است مطابق سليقه مخاطب ادبيات زده، حرکت نکردن اما بالاخره بايد عادت ها را تغيير داد






