کل نماهای صفحه

پنجشنبه، خرداد ۰۹، ۱۳۸۷

پلیس افغان


مسئولین بازسازی افغانستان دیروز در اتاوا طی نشستی به این نتیجه رسیدند که باید یک برنامه آموزشی در افغانستان برای پلیس های این کشور راه بیندازند که اقلا آنها را به سواد در سطح کلاس چهارم دبستان برسانند. بر اساس آخرین آمار گرفته شده حدود هشتاد درصد پلیس های این کشور کاملا بی سواد هستند و همین موضوع کار را برای مربی های کانادایی که ایشان را آموزش می دهند بسیار سخت کرده است

The Canadian Press

سعید

شنبه، خرداد ۰۴، ۱۳۸۷

هفته پیش این یادداشت روی در اتاق پارسا بود! فکر می کنید چی نوشته؟

سعید

جمعه، اردیبهشت ۲۷، ۱۳۸۷

کتاب

سال گذشته یکی از قشنگترین کتابهایی که خوندم کتاب کوری بود نوشته ژوزه ساراماگو نویسنده پرتغالی که به خاطر این کتاب برنده جایزه نوبل سال 1998شده
چند وقت پیش تو مجله فیلم خوندم که فرناندو مریلس کارگردان برجسته برزیلی فیلم جدیدش رو با اقتباس از کتاب کوری داره می سازه
از قراره معلوم افتتاحیه امسال جشنواره کن فیلم کوری بوده باید فیلم قشنگی شده باشه که اینقدر تحویلش گرفتن
چیزی که برای من جالبه اینه که با توجه به فضایی که کتاب درش می گذره شاید خوندنی باشه قطعا خیلی دیدنی نیست حالا کارگردان با اون فضا چی جوری کنار اومده وفیلم ساخته باید دید
یکی دیگه از کتاب های خوبی که پارسال خوندم کیفر آتش بود نوشته الیاس کانتی که به خاطرش جایزه نوبل سال 1981 رو برده بود یکی دیگه هم نمایشنامه خرده جنایت های زنا شوهری نوشته اریک امانوئل شمیت بود
کتاب آناتومی ویرانسازی انسان نوشته اریک فروم هم از مطالب جالبی بود که خوندم
امسال سعی می کنم که کتابهایی رو که می خونم رو معرفی کنم ونظرم رو در موردشون بنویسم
وحید 27/2/87

فونت فارسی

ناهید فکر کنم با رفتن به این قسمت از ویندوز بتونی مشکل فارسی نوشتن رو حل بکنی
Contorol Panel -> Date,Time,Language,and Regional Options -> Add other languages -> Advanced
اگه نشد هر وقت تونستی به من یه زنگ بزن

وحید

پنجشنبه، اردیبهشت ۲۶، ۱۳۸۷

Abolfazl Insurance


اگر"بیمه ابوالفضل"را نمی دونید چطوری برای دوست فارسی ندانتان ترجمه کنید لطفا دچار شوک نشده و فقط این عکس را به خاطر بیاورید
سعید

سه‌شنبه، اردیبهشت ۲۴، ۱۳۸۷

منه منه کله گنده

حدود هفده سال پیش دوست شفیقی داشتم که خواهری داشت که یکی دو سال از خودش بزرگتر و خیلی رک بود. این خانم یک بار بدون هیچ رو دربایستی برگشت به من گفت تو خیلی قشنگ حرف میزنی و حتی می تونی گاهی آدمو جادو کنی اما من اخیرا رفتم توی بحر چیزهایی که میگی و متوجه شده ام که اگر چه به نظر با مطالعه می آیی اما بیشتر حرفهات بی اساس و دری وری است!! من یک کم شوک شدم و چیزی نگفتم چرا که چیزی نداشتم که بگم یعنی عملا طرف راست می گفت و حرف حساب هم که جواب نداره
سالها گذشت و گذشت تا چند روز پیش که یه مشتری یک سوالی درباره دستگاهی کرد که با لامپ فول اسپکتروم کار می کنه و من که اصلا جوابی برای سوالش نداشتم فرض کردم که این بابا هم چیزی سرش نمی شه پس بدون آنکه خودم را ببازم حدود پنج دقیقه ای درباره لامپهای فول اسپکتروم و اشعه یووی و ... مثل یک استاد فیزیک دانشگاه الازهر نیویورک براش سخنرانی کردم. طرف درحالی که گیج شده بود از اطلاعاتی که به دست آورده بود تشکر کرد و خریدش را انجام داد و رفت. همینکه از در خارج شد همکارم که خیلی هم ادعا داره گفت این اطلاعات جالب را از کجا گرفتی؟ حتما توی وبسایتی چیزی پیداش کردی! ها؟ خندیدم و گفتم تمام آن سخنرانی چیزی نبود جز دری وری هایی که من از خودم فی البداهه ساختم که کم نیاورده باشم. شدیدا زد زیر خنده و گفت: همچی محکم صحبت کردی که من را هم که بیش از پنج ساله می شناسمت سیاه کردی! داستان خواهر دوستم را بهش گفتم و اضافه کردم که کاش الان بود و می دید که آن چیزی که ایشون فکر می کردند ایراد بزرگی است، امروزه روز، ابزار نان در آوردن من شده است

سعید

یکشنبه، اردیبهشت ۲۲، ۱۳۸۷

Before & After



عکس دومی همان داوود در عکس اولی است بعد از پایان سفر یکماهه اش به ایالات متحده آمریکا
سعید

شنبه، اردیبهشت ۱۴، ۱۳۸۷





کوه پرسید: زِ رود
زیر این سقف کبود راز ماندن در چیست؟
گفت: در رفتن من
کوه پرسید و من؟
گفت، در ماندن تو
بلبلی گفت: و من ؟
خنده ایی کرد و به گفت در غزل خوانی تو
آه ازآن آبادی که در آن کوه رَود، رود مرداب شود و در آن
بلبل سرگشته سرش را به گریبان ببرد و نخواند دیگر
من و تو بلبل و کوه و رودیم
راز ماندن جز، در خواندن من، ماندن تو، رفتن یاران سفرکرده مان نیست
... بدان


شاعر؟


وحید 14/2/87

جمعه، اردیبهشت ۱۳، ۱۳۸۷

هشتمین کتابی که دارم می خوانم

بعد از هفت سال که در نتیجه اردنگی تقدیر پرت شدم توی این ملک در اندر دشت شیر تو خر و بعد از کلی بالا و پایین شدن و جونم براتون بگه پشتک وارو زدن بالاخره در هفتمین سالمرگ ترک ایران به خودم گفتم که اینجوری دیگه نمی شه یا باید که اونجوری بشه که اینجوری دیگه نشه! یعنی اینکه من وقت ندارم و اینا حرف مفته! رفتم چپترز – ایندیگو که البته منم تا پامو توی این شهر بی در و پیکر نگذاشته بودم مثل شما نمی دونستم که خوراکیه؟ پوشیدنی است؟ یا فقط یک کتابفروشی بزرگه که از شیر خر تا چون بنی اسرائیل توش پیدا میشه و یه مشت کتاب خریدم. بله دقیقا یک مشت کتاب. چهار جلد ازکتابهای دن براون! حالا اینکه چرا تنها چهار جلد و نه مثلا پنج جلد خیلی ساده است چون ایشون فقط چهار جلد کتاب بیشتر قلمی نفرموده اند. معروفترینش که "داوینچی کد" است را گذاشتم آخر سر بخونم و سه جلد دیگه را مثل اسب گذاشتم پشتش و خواندم. نگاه کردم و دیدم که سه ساعتی را که هر روز توی اتوبوس و مترو از عمر گرانمایه و سراسر گه ر بار دارم تلف می کنم بهتره که اقلا با کتاب خواندن اونم از نوع رمان که همیشه فیوریت من بوده – اوا مامانم اینا! فارسیم ضعیف شده یادم نیست فیوریت به فارسی چی میشه – بگذرانم! دو تا کتاب سراسر غصه خواندم از خالد حسینی نویسنده ای از افغانستان که خیلی هم آنچنانی نمی نویسه اما از خوشبختی اش این داستان "بادبادک باز" که نوشته همزمان شده با داستان افغانستان و طالبان و ... که باعث شده که کتابش پر فروش بشه و ازش یه فیلم هم بسازند که یه مشت مشنگ آمریکایی برن ببینند که افغانی ها دیگه چه جور جانورهایی هستند و آیا آدمها را زنده زنده می خورند یا اول آب پزشون می کنند. یک کتاب به اسم "فیر گیم" که امیدوارم یک شیر پاک خورده ای پیدا بشه و به فارسی دری وری شیرین ترجمه اش کنه! البته خواندن این کتاب همراه با اعمال شاقه بود چرا که نویسنده اش کارمند سابق سازمان سیا بوده و به همین دلیل کلی از کتابش سانسور شده که خواندنش باعث تقویت حس ایمجینیشن شما یا همون قوه شخیل یا شایدم تخیل میشه. بعد از اون دو تا کتاب از هاروکی موراکامی خوانده ام. این نویسنده بر عکس اسم کمی تا قسمتی خنده دارش یه جادو گره و کتابهاش بهترین کتابهایی است که در ده پانزده سال گذشته خوانده ام. از طرفی تا جایی که من ملتفت شده ام یه کتابش به اسم "کافکا در ساحل" به فارسی ترجمه شده که من شدیدا خواندنش را توصیه نمی کنم و دلیلش هم این نیست که من بخیلم و فقط می خوام خودم از خواندن آن لذت ببرم بلکه با توجه به اینکه بخش نه چندان عمده اما قابل توجهی از آن درباره روابط افلاطونی آدمهای درگیر در داستان است، در وود بی نو وی این د هل دت ماموران سانسور وزارت فخیمه فرهنگ و ارشاد اجازه چاپش را بدهند " ای وای مامانم اینا بازم فارسیم بد شد". پس اگر خواستید بخوانیدش نسخه خارجی آن را بخوانید خلاصه از ما گفتن بود بعدا نگید نگفتی ها!! آخرین کتابی که دارم می خونم اسمش "جزیره کوچک" است داستانی درباره جاماییکایی هایی که بعد از جنگ جهانی دوم به انگلیس مهاجرت کرد اند. داستان جالبی است
ناگفته نماند که این چهار ماه کتابخوانی در اتوبوس پدر چشمهامو درآورده. فعلا بای

سعید