کل نماهای صفحه

دوشنبه، مرداد ۰۷، ۱۳۸۷

نه در مسجد گذارندم که رندی
نه در ميخانه، کاين خمٌار؛ خام است
ميان مسجد و ميخانه راهيست
غريبم، بی کسم، اين ره کدامست؟
یه روزایی حال و هوای آدم این جوریه دیگه! حالا چرا اینجوری نیگا میکنی؟
سعید

شنبه، مرداد ۰۵، ۱۳۸۷

افشاگری


سعید ازرامتین برای اون عکس کج و کوله توضیح خواسته بود من فقط می خواستم بگم فقط اون یه دونه نبود
______________________________________________________
پاورقی: من نفهمیدم منظور رامتین چی بود از روز اول هر جا می رفتیم یاده سعید که می افتاد یه دونه عکس اینجوری می نداخت
وحید 5/5/87

سه‌شنبه، مرداد ۰۱، ۱۳۸۷

رامتین جان تولدت مبارک

هفده روزی که فرانسه بودم زحمتهایی که به ناهید و آرش و نیلگون دادم رفتنمون به بلژیک اومدن رامتین و شادی دور هم جمع شدن های آخر شب همه وهمه باعث شد که یکی از بهترین و خاطره برانگیزترین سفرهام بشه
خیلی دوست داشتم از این سفر بنویسم ولی خوردم به گرفتاریهای آخر سال همه چی رو موکول به عید کردم که اون مریضی کوچولو یه کمی اذیت کرد و نذاشت بعدشم که دیگه دیر شده بودتا اینکه اول مرداده و تولد رامتین شده به ذهنم رسید یه گزارش کوچولو از آخرین روزی که با رامتین وشادی به دیدنیهای شهر پاریس رفتیم روبه مناسبت تولد تو وبلاگ بذارم

من و رامتین و شادی تو موزه لوور
آدم این همه راه و بره تا پاریس اونوقت موزه لوور رو نبینه خیلی ضا یست برای همین یکی از برنامه های گروه سه نفره ما دیدن موزه لوور بود
اصولا دیدن موزه یه کم علاقه می خواد یه نفر هم باشه که بتونه تاریخچه اشیا داخل موزه رو توضیح بده مشکل دوم رو می شد با گرفتن دستگاه هایی که دم در می دادن که با دادن کد روی هر شی توضیحات کافی رو می داد حل کرد ولی خب مشکل اول رو که کاریش نمی شد کرد شادی دستگاه رو گرفت من ورامتین هم اونجا رو با پارک اشتباه گرفته بودیم از اونجائیکه خیلی وقت بود با هم یه دل سیر حرف نزده بودیم ترجیح دادیم به کاره خودمون برسیم تنها نگرانیمون شادی بود که یه وقت گمش نکنیم چون پیدا کردنش خیلی مشکل بود برای همین هر جا شادی با اون دستگاش می رفت ما هم می رفتیم
اینم یه گزارش تصویری از موزه لوور


جریان این مجسمه رو نفهمیدیم چی بود ولی در مجموع خیلی تحویلش می گرفتن عکس گرفتن هم ازش ممنوع بود خوبه حالا یه دست هم بیشتر نداشت اگه دو تا دست داشت چیکارش می کردن

بدون شرح در ضمن عکس گرفتن از این نقاشی هم ممنوع بود او آقاهه که تو عکس قبلی بود این عکس رو گرفت

شرمنده نصف مجسمه هایی که اونجاست این شکلیه

مقبره های زمان فرعون

مجسمه های مشاهیر بزرگ ما که از نزدیک نشناختیمش

اینم دو تا آمریکایی که اومده بودن کنار افتخار ایرانی ها تو موزه لوورعکس بگیرن

شادی با دستگاه مترجمش

اواخر وقتی که تو موزه بودیم تو قسمت تمدن آشوریها که مکانشون بین دجله و فرات بوده به این مجسمه فوق العاده برخورد کردیم هر چی فکر کردیم که چرا آوردنش اینجا هم چیزی متوجه نشدیم ولی از اونجائیکه ما قلبای رئوفی داریم دلمون براش سوخت چون هیچکس نمیومد با هاش عکس بندازه اصلا کسی نیگاش نمی کرد من و رامتین کلی با هاش عکس انداختیم فیلم هم گرفتیم به رامتین گفتم مسئولین موزه اگه تو این دوربیناشون ما رو ببینن که انقدر به این مجسمه علاقه مند شدیم برای اینکه از دستش خلاص شن حاضرن به ما کادو بدن رامتین گفت مطمئن باش پول اضافه بارش هم میدن فقط این از اینجا بره شادی هم یه نگاه عاقل اندر سفیه به ما کرد و گفتش شما دوتا دیوونه اید ما هم که دستمون بد جوری روشده بود تشکر کردیم

من ورامتین در هنگام خروج از موزه

شادی و رامتین در محوطه بیرونی موزه

رامتین آنقدر بهش خوش گذشته بود که می خواست موزه رو با دستاش بلند کنه

با یه دست هم برج ایفل رو برداره
این عکس مورد دارهم اون آقاهه که بهش می گفتن اینجا ها عکس ننداز انداخت

این عکس هم انداخت گفت به سبک عکسایه سعید به من ربطی نداره حتما خودش جوابگو دیگه

رامتین جان مجددا تولدت مبارک ایشاالله که خوب و خوش سرحال باشی به امید دیدار در ایران یا تو یکی از مسافرتهامون
وحید 1/5/87
وحید 1/5/87

شنبه، تیر ۲۹، ۱۳۸۷

خسرو شکیبایی


... حرفهای ما هنوز نا تمام
!تا نگاه می کنی وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی پیش از آنکه با خبر شوی
لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود
... آی
ای دریغ و حسرت همیشگی
. نا گهان چقدر زود دیر می شود
" قیصر امین پور "

بازیگر توانایی بود صدای دلنشینی هم داشت یادش برای همیشه گرامی باد
وحید 29/4/87

عشق

قدیمیها یک چیزی می دونستند که می گفتند: گرسنه نبودی که عاشقی یادت بره! تنگت نگرفته که هر دو یادت بره
منبع: نمی دونم یعنی ندارم یعنی روی سایت بالاترین بود یادم رفت یاداشت کنم. شرمنده دوستان کمپین حقوق مولف
سعید

سقوط آزاد به صرف کاپوچینو

چهارشنبه حدود ساعت یازده و نیم صبح از در پشت مغازه رفتم و جعبه های خالی را انداختم دور. آمدم تو، هنوز چند دقیقه نگذشته بود که هشت نه تا ماشین پلیس با سه تا آمبولانس و ماشین آتش نشانی جلوی ساختمان ما می ایستند. به خنده به همکارم میگم تعطیل کن بریم که ساختمان آتش گرفته. ده دقیقه ای می گذره و همکارم می خواد بره بیرون و از آنجاییکه جلوی مغازه شلوع پلوغه میره که از در پشت بره بیرون. دیدم منو صدا میکنه. میرم که ببینم چی میگه! میبینم که جلوی در خشکش زده و میگه بیا! میرم جلو میبینم که دو سه متر آنطرفتر جنازه یک خانم روی زمین است. صورتش پوشیده است اما دست و پاهاش معلوم بود. برگشتم تو. یک کمی حالم خراب شد. تا حالا مرده لت و پار ندیده بودم. یکی دو ساعتی بعد از سر کنجکاوی میرم توی پارکینک و میبینم که هنوز همانجاست. تا ساعت دو و نیم عصرکه بدنش را بردند، پارکینک بسته بود. بالاخره یکی از بچه ها با پرس و جو از مدیر ساختمان سر درآورد که چی شده. خانمی پنجاه و هشت ساله اهل یوگسلاوی که معمولا بین کانادا و یوگوسلاوی در حال رفت و آمد بوده - چرا که شوهرش وکیل است و توی مملکت خودش مشغول کار است - خودش را از پشت بام ساختمان ما انداخت پایین. از نظر مالی اینقدر وضعشون خوب هست که آپارتمان یک میلیون دلاری اونم درست بالا سر ما دارند. هیچکس نمی دونه چی شده اما مدیر ساختمان میگه که اخیرا همه اش از پوچ بودن زندگی شکایت داشته. به هر حال ما که نفهمیدیم چی شد تنها شانسی که من آوردم این بود که پنج دقیقه جلوتر رفتم و کارتن ها را دور انداختم وگرنه افتاده بو روی سر من، چون جنازه اش درست جلوی سطل آشغالی بود که من پنج دقیقه قبل از آن دو سه دقیقه ای وایساده بودم و آشغالها را دور می انداختم (شوخی نمی کنم). خلاصه که خدا رحم کرد

پی نوشت: باورتان بشود یا نه یکی دیگه هم روز پنج شنبه خودش را از ساختمان مجاور پرت کرد پایین

سعید

سه‌شنبه، تیر ۲۵، ۱۳۸۷

شما چه عنوانی به این عکس می دهید؟


خواستم تصویر را بگذارم و زیرش بنویسم بدون شرح! اما دیدم بی انصافی است! می توان برای این عکس صدها جلد کتاب نوشت مفیدتر از بحارالانوار و جامع المزخرفات و غیره. شاید باید عنوانش را گذاشت "نفرت" شاید هم "حماقت" تیتر بهتری برای این عکس باشد که به قول دائی جان ناپلئون "حد و مرزی ندارد". یک کم دقیق تر نگاه کنید! این روند، فلسطین و فلسطینی را به کجا رسانده؟ جز آنکه چهره مظلومی به دولت و ملت یهود بدهد. انتفاضه فقط و فقط به نفع دولت یهود است و بس و نتیجه اش برای فلسطینیان چیزی نیست جز تروریست خوانده شدن. البته باور دارم که دیپلماسی هم مردم فلسطین را به جایی نخواهد رسانید. راستی ما بالاخره نفهمیدیم پیامبر اسلام آمد تا دوستی و مهربانی و تعامل برای آدمیان به ارمغان آرد یا پیامبر قهر و جهاد بود! شاید باید نگاه ها را شست و جور دیگر باید دید. نمی دونم!! این روزها خیلی راحت آدمها برای همدیگرنسخه می پیچند من نمی خواهم یکی از آنها باشم پس حق قضاوت را برای شما باقی می گذارم

سعید

یکشنبه، تیر ۲۳، ۱۳۸۷

همه جاهایی که بدون دردسر میشه رفت

بر اساس قراردادهاي دو ‏جانبه اتباع ايران تنها مي توانند بدون اخذ ويزا به کشورهاي زير سفر کنند: جيبوتي، ماداگاسکار، سيشل، توگو، ‏اوگاندا، دومينيکن، هائيتي، سن کيتس، آذربايجان، بنگلادش، ارمنستان، اندونزي، لائوس، ماکائو، مالديو، نپال، ‏تي مور شرقي، سريلانکا، ترکيه، جزاير کوک، جزيره ميکرونزيا، جزيره نيو نيو و جزاير پالا پالا. چند کشور ‏آخر جمعيتي چند هزار نفري دارند و ايران در برخي از آنان هيچ سفارتخانه ودفتر حافظ منافعي ندارد. اين در ‏حالي است که در ماه مه گذشته آسوشيتدپرس به نقل از يک مرکز مطالعاتي در سويس گزارش داده است که اتباع ‏ايراني - پس از اتباع افغانستان - در زمينه بدست آوردن اجازه سفر به ديگر کشورهاي جهان بي اعتبارترين ملت ‏جهان شناخته مي شوند.‏
طبق اين گزارش مردم کشورهاي فنلاند - دانمارک و آمريکا با داشتن اجازه سفر بدون ويزا به 130 کشور جهان ‏معتبرترين شهروندان بودند
وحید 23/4/87

چهارشنبه، تیر ۱۹، ۱۳۸۷

فراسی

اینم یه طرح نو از شرکت فراسو
یکشنبه ای منهم برای افتتاح این پروژه جدید به کارخونه فراسو تو پرند رفته بودم فراسی استاندارد فارسی برای کیبورد هاست از اون ایده های بلند پروازانه های آقای علیپور
کلمه فراسی از تلفیق کلمات فارسی و فراسوبوجود اومده تو جلسه پرسش و پاسخ یکی ار خبرنگارها سوال کرد چرا شما منتظر نموندید تا خوده دولت یه استانداردی رو تعریف بکنه مهندس علیپور در جواب گفت: آخه دولت که عرضه این کارها رو نداره بخواهیم منتظر دولت باشیم باید حالا حالا صبر کنیم
با خودم فکر کردم گفتم راست می گه دیگه سیستم خصوصی تو کشور ما چندین سال از سیستم دولتیمون جلوتره ویا بلعکس دولت از سیستم خصوصی عقبتره
چند روز پیش مدیران خرید یکی از پاساژ های تازه تاسیس در تهران که مدیران دولتی دارن اومده بودن فروشگاه احمد اینا ده تا ال سی دی برای پاساژ بگیرن امروز داشتم با احمد صحبت می کردم می گفتم اینا دیوونه ان برای چی اومدن پیشه شما؟ اینا اگه پیشه هر برندی می رفتن قطعا تمام این ال سی دی ها رو مجانی بهشون میداد
!!احمد خندید و گفت بعدا ایناکه اومدن خریدن چه جوری یه پولی به جیب می زدن از اون شرکتا چیزی بهشون نمی رسید
پارسال که تو پاساز علاالدین بودیم شرکت ال جی اومد تو پاساژ پله برقی زد به شرط اینکه تبلیغات روی بدنه پله ها رو برای چند سال بهشون بدن مجانی نه ها!!!! پولشو کامل می دادن
بالاخره پاساژی که خصوصیه با اونیکه دولتیه یه فرق کوچولو باید با هم بکنه

وحید 19/4/87

سه‌شنبه، تیر ۱۸، ۱۳۸۷

اجی مجی لاترجی

امروزسایت بلاگر فیلتر نشده!!!!!!!!!!!!!!!!!! من هم می خواستم ار این فرصت استفاده کنم به ایمیلی برام رسیده که حاوی یه پیام اخلاقیه امیدوارم خوشتون بیاد
يك زوج در اوايل 60 سالگي، در يك رستوران كوچيك رمانتيك سي و پنجمين سالگرد ازدواجشان را جشن گرفته بودن.ناگهان يك پري
كوچولوِ قشنگ سر ميزشون ظاهر شد و گفت:چون شما زوجي اينچنين مثال زدني هستين و درتمام اين مدت به هم وفادارموندين ، هر كدومتون مي تونين يك آرزو بكنين.خانم گفت: اووووووووووووووووه ! من مي خوام به همراه همسر عزيزم، دور دنيا سفر كنم.پري چوب جادووييش رو تكون داد و اجي مجي لا ترجيدو تا بليط براي خطوط مسافربري جديد و شيك در دستش ظاهر شد.حالا نوبت آقا بود، چند لحظه فكر كرد و گفت: خب، اين خيلي رمانتيكه ولي چنين موقعيتي فقط يك بار در زندگي آدم اتفاق مي افته ، بنابراين، خيلي متاسفم عزيزم ولي آرزوي من اينه كه همسري 30 سال جوانتر از خودم داشته باشم.خانم و پري واقعا نا اميد شده بودن ولي آرزو، آرزوه ديگه !!!پري چوب جادوييش و چرخوند و.........اجي مجي لا ترجيو آقا 92 ساله شد
به نظر شما پيام اخلاقي اين داستان چی می تونه باشه ؟
وحید 18/4/87