سپیده شجریان، تار لطفی و نمی دونم چه دستگاهی توی ردیف های موسیقی است که می نوازد اما هرچی که هست چیزی نیست جز شور و عشق و مستی ناب. امروز بعد از مدتها یک ساعتی تلویزیون تماشا کردم. برنامه کمدی البته نه کمدی الهی اما یه جورایی همین دور و برای الهی. از هر چی بالاترین و بی بی سی و "وی او ای" خسته ام. راستی آقای هاشمی مون هم که تو زرد از آب درآمد. آخه کدوم احمقی با طناب هاشمی میره توی چاه احمقی ببخشید احمدی نژاد؟ الله اکبر روی بام و جوانهای بی جان زیر خروارها خاک! و هنوز دنیا به کام نمی دانم کدام مجری خدا روی زمین است. تار لطفی غوغا می کنه! شاید یکی از این روزای تار؛ باران بهاری تیره خاک وطنم را بشوید. تنور سینه سوزان ما به یادآرید...... کز آتش دل ما پخته گشت خوان شما. سپیده همچنان غوغا می کند. دلم گرفته است. دلم عجیب گرفته است. یادش بخیر سهراب و گوشه خلوت امامزاده نمی دونم چی چی که روی سنگی نبشته بودند: به سراغ من اگر می آیید ... نرم و آهسته بیایید.... مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من. چشمهایم خیس گریه که نه! ترنم باران بهاری را می جویند. با آرزوی روزی که آدمی در عالم خاکی به دست آید
سعید
سعید
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر