دیروز کل کتاب رو تو مترو خوندم متن کتاب خیلی ساده نوشته شده اغلب خاطرات طنز نویسنده با مردمه
یادم میاد قبلا تو مجله فیلم چند تا ازاین خاطراتش رو خونده بودم در مجموع کتاب جالبی بود
جملات زیر به عنوان یادداشت در پشت جلد کتاب چاپ شده.
"شهرت، تنهایی را می دزدد. همه جا با تو هستند. زیر ذره بین هستی. فقط در خانه می شود تنها بود. اگر تلفن های علاقه مندان بگذارند! در خانه هم همیشه باید پرده ها کشیده باشد. همسایه های علاقه مند هم زیاد است. من هم مثل هر آدم دیگری تنهایی می خواهم. من هم به تنهایی نیاز دارم. بازیگری در هر شکلش تنهایی ندارد. بازیگر، پشت صحنه و روی صحنه همیشه با عده ای دم خور است. تنها نیست...
من در خیلی قلبها خانه ای دارم. هیچ وقت آواره نمی شوم. بی سرپناه نمی مانم. این همه قلب، این همه خون، این همه تپش. این همه عشق، این همه تنهایی واین همه مردم. این مردم نازنین."
قطعه زیر را از کتاب انتخاب کرده ام:
"برای فیلم صد سال به این سالهای سامان مقدم، کنار اسکله جمع بودیم. من و پرویز پرستویی هر کداممان یک سوی صحنه بودیم. یک پسر جوان دنبال من و پرویز بود. عینکی بود و دیدش کم بود. به طرف هر کداممان می آمد، جایمان عوض می شد. برای پیدا کردن ما خیلی زحمت می کشید. بالاخره مرا پیدا کرد و آمد نزدیک. امضا گرفت بعد خواست عکسی بگیرد. قبول کردم. رفت و عکاس دوره گرد بندر را با خودش آورد. عکاس که مرا دید خوشحال شد. برقی در چشمانش تتق کشید. فکرش را خواندم. داشت در ذهنش کلی مشتری ردیف می کرد تا با خودش بیاورد و با من عکس بگیرند.
جوان عینکی که آماده شد و دست روی شانه من انداخت، به من گفت: راستی من با خودم پول نیاوردم. شما حساب کنید، بعد من با شما حساب می کنم."

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر