کل نماهای صفحه

سه‌شنبه، اردیبهشت ۲۱، ۱۳۸۹

یک روز قشنگ بارانی




پشت جلد کتاب:

پنج داستان کوتاهی که در این کتاب گرد آمده است ٬هریک حکایت زنی را بازگو میکند .زنانی با خصوصیات و خلق و خوی متفاوت ٬اما همگی در جستجوی حقیقت خود و معنای زندگی.
اریک امانوئل اشمیت در این داستان ها با سبکی ساده و بی پیرایه اما پر کشش٬ترانه سرای امید و شور زندگی می شود تا بار دیگر با خواننده اش به تماشای معنای پر رمز و راز هستی بنشیند.



نوشته های امانوئل اشمیت رو خیلی دوست دارم نمایشنامه هاش فوق العاده ست از خصوصیات نوشته هاش  غیر قابلی پیش بینی بودن روند داستانهاشه که باعث جذابیت کارهایش می شود 5 داستانی که تو کتاب هست جالبه ولی اولی یه چیزه دیگه ست داستان هلن زنی که دیدگاه منفی نسبت به اطراف و محیط زندگی خودش داره در موقعیتی که همسرش آنتوان نگاهش کاملا متضاده با اونه
اینم یه قسمت کوتاه از داستان


هلن از او پرسید چطور یک روز بارانی می تواند زیبا باشد. آنتوان هم برایش تعریف کرد؛ از رنگ های گوناگونی که آسمان، درختان و سقف خانه ها به خود می گیرد و آنها عنقریب وقت گردش خواهند دید، از نیروی وحشی اقیانوس. از چتری که آنها را هنگام قدم زدن به هم نزدیک تر می کند. از شادی پناه بردن به اتاق برای صرف یک چای داغ. از لباس هایی که کنار آتش خشک می شوند؛ از رخوتی که به همراه دارد. از بچه هایی که از ترس طبیعت سراسیمه به چادری پناه می برند...



هلن گوش می داد. سعادتی که آنتوان حس می کرد از نظر هلن فردی و انتزاعی می نمود. حسش نمی کرد. با این حال خوشبختی انتزاعی بهتر از نبودن خوشبختی است. سعی کرد حرف های آنتوان را باور کند. آن روز هلن تصمیم گرفت که دنیا را از نگاه آنتوان ببیند

هیچ نظری موجود نیست: