کل نماهای صفحه

چهارشنبه، اردیبهشت ۰۱، ۱۳۸۹

به خاطر یک فیلم بلند لعنتی



داستان کارگردان جوانی که بعد از ساختن چند فیلم کوتاه موفق , بعد از گذشتن از هزار توی های مجوز; به دنبال راضی کردن یک تهیه کننده برای فیلم بلندش هست
نویسنده  به روشنی نقبی زده به وضعیت فیلمسازی در ایران و اوضاع اجتماعی این سال‌ها و بلاهایی که بر سر یک   دانشجو فیلمساز می‌آید از طرف جامعه‌ای که همه سعی دارند تا او را سرکوب  کنند. این رمان که به سبک اول شخص مفرد نوشته شده است و در واقع خاطرات سلیم است از شکست‌ها و سرخوردگی‌هایش در یک مقطع زمانی و در اوج بی‌کاری و ممنوع‌الفیلم بودنش؛ گاهی با نگاهی عمیق به دردهای جامعه فعلی ایران اشارات صریح و روشنی دارد به نابسامانی‌های فراوان. همون اشاراتی که بهرام بیضایی در فیلم  “وقتی همه خوابیم” و مهرجویی هم تو فیلم "میکس" به روشنی بیان کرده بودند
نویسنده در جای جای این کتاب در حین روایت داستان اشارات بسیار زیبایی از جامعه ای که در اون زندگی می کنیم رو داره این پاراگراف کتاب تو صفحه 240 خیلی بهم چسبید  اشارهٔ به جای نویسنده به روحیه توتالیر ایرانیان و اشاره به این نکته که تمامی بدبختی‌هایمان ریشه در این روحیه دارد:«قلدرمآبی، آن روحیهٔ تمامیت‌خواه، روحیهٔ توتالیتر که ما مردم فلک‌زدهٔ عقب افتادهٔ شرقی آسیایی را سراپا فراگرفته است و در ژن‌ها و خون‌ و مویرگ‌های‌مان نفوذ کرده و به این زودی‌ها هم از میان رفتنی نیست. و این هیچ ربطی به حکومت و دولت و استبداد و این حرف‌ها ندارد و تمام بدبختی ما مردم نیز از همین روحیه سرچشمه می‌گیرد. این فردیت قلابی، خودمدار، خودبین، خودخواه و کینه‌توز و پر از توهم و کج‌بینی، که همیشه حق را به خودش و قبیلهٔ خودش می‌دهد، خودم، من، من، و دیگری را دشمن و خصم خود می‌داند که می‌باید از سر راه برداشته شود، کشته شود یا مطیع گردد. فرقی نمی‌کند. دیگری، غیر و غریبه است، همان تاتاری است که به اجداد ما حمله کرد و همه را از دم تیغ گذراند….»
از خوندش خیلی  لذت بردم آخرش تلخ بود ;ولی واقعی, یاده این جمله از فیلم پری افتادم
«برای من آینده البته معلومه که مهمه، اما امید به آینده چیز دیگه‌ایه»
خسته نباشید آقای مهرجویی
دوست داشتین شما هم بخوندیش ضرر نمی کنید
همین


سه‌شنبه، فروردین ۲۴، ۱۳۸۹

این مردم نازنین



دیروز کل کتاب رو تو مترو خوندم متن کتاب خیلی ساده نوشته شده اغلب خاطرات طنز نویسنده با مردمه
یادم میاد قبلا تو مجله فیلم چند تا ازاین خاطراتش رو خونده بودم در مجموع کتاب جالبی بود
جملات زیر به عنوان یادداشت در پشت جلد کتاب  چاپ شده. 


"شهرت، تنهایی را می دزدد. همه جا با تو هستند. زیر ذره بین هستی. فقط در خانه می شود تنها بود. اگر تلفن های علاقه مندان بگذارند! در خانه هم همیشه باید پرده ها کشیده باشد. همسایه های علاقه مند هم زیاد است. من هم مثل هر آدم دیگری تنهایی می خواهم. من هم به تنهایی نیاز دارم. بازیگری در هر شکلش تنهایی ندارد. بازیگر، پشت صحنه و روی صحنه همیشه با عده ای دم خور است. تنها نیست...
من در خیلی قلبها خانه ای دارم. هیچ وقت آواره نمی شوم. بی سرپناه نمی مانم. این همه قلب، این همه خون، این همه تپش. این همه عشق، این همه تنهایی واین همه مردم. این مردم نازنین."
 قطعه زیر را از کتاب انتخاب کرده ام:
"برای فیلم صد سال به این سالهای سامان مقدم، کنار اسکله جمع بودیم. من و پرویز پرستویی هر کداممان یک سوی صحنه بودیم. یک پسر جوان دنبال من و پرویز بود. عینکی بود و دیدش کم بود. به طرف هر کداممان می آمد، جایمان عوض می شد. برای پیدا کردن ما خیلی زحمت می کشید. بالاخره مرا پیدا کرد و آمد نزدیک. امضا گرفت بعد خواست عکسی بگیرد. قبول کردم. رفت و عکاس دوره گرد بندر را با خودش آورد. عکاس که مرا دید خوشحال شد. برقی در چشمانش تتق کشید. فکرش را خواندم. داشت در ذهنش کلی مشتری ردیف می کرد تا با خودش بیاورد و با من عکس بگیرند.
جوان عینکی که آماده شد و دست روی شانه من انداخت، به من گفت: راستی من با خودم پول نیاوردم. شما حساب کنید، بعد من با شما حساب می کنم."

دوشنبه، فروردین ۲۳، ۱۳۸۹

آرامش

می گویند: "روزی روزگاری پادشاهي جايزه بزرگي براي هنرمندي گذاشت که بتواند به بهترين شکل، «آرامش» را تصوير کند. نقاشان بسياري آثار خود را به قصر فرستادند. آن تابلو ها، تصاويري بودند از جنگل به هنگام غروب، رودهاي آرام، کودکاني که در خاک مي دويدند، رنگين کمان در آسمان، و قطرات شبنم بر گلبرگ گل سرخ.

پادشاه تمام تابلو ها را بررسي کرد، اما سرانجام فقط دو اثر را انتخاب کرد ... اولي، تصوير درياچه آرامي بود که کوه هاي عظيم و آسمان آبي را در خود منعکس کرده بود و در جاي جايش مي شد ابرهاي کوچک و سفيد را ديد و اگر دقيق نگاه می شد در گوشه ی چپ درياچه، خانه کوچکي قرار داشت، پنجره اش باز بود و دود از دودکش آن بر مي خواست که نشان مي داد شام گرم و جای نرمی در آن مهیا است.

تصوير دوم هم کوه ها را نمايش مي داد. اما کوه ها ناهموار بود، قله ها تيز و دندانه اي بود. آسمان بالاي کوه ها بطور بي رحمانه اي تاريک بود، و ابرها آبستن آذرخش، تگرگ و باران سيل آسا بود. اين تابلو هيچ هماهنگي و تناسبی با تابلو هاي ديگري که براي مسابقه فرستاده بودند، نداشت. اما وقتي با دقت به تابلو نگاه مي شد، در بريدگي صخره اي شوم و در ميان غرش وحشيانه طوفان، جوجه گنجشکي، آرام نشسته بود!

... پادشاه درباريان را جمع کرد و اعلام کرد که برنده ی جايزه ی بهترين تصوير آرامش، تابلو دوم است! ... و چنین عنوان می کند که: «آرامش» آن چيزي نيست که در مکاني بي سر و صدا، بي مشکل و بي کار سخت يافت مي شود، آرامش واقعي چيزي است كه در شرايط سخت، در قلب ما حفظ ‌شود. "

 
از این حکایت و نتیجه گیری پایانی آن که بگذریم؛ در این مدت که توفیق خدمت به جامعه کوه نوردی را دارم، به شخصه با کوه نوردان زیادی از نزدیک به عنوان دوست یا همکار ارتباط داشته ام و آنچه در اغلب این دوستان بزرگوار (به استثنای عده ی معدودی!!)، در مقاطع مختلفِ زندگی و کارشان، برایم شاخص، جالب و تأمل برانگیز بوده است، «آرامش» آنهاست! ... آرامشی که شـــاید مرهون همجــواری با همان کوه های ناهموار و قله های تیز و آسمان تیره و ابرهای آذرخشی و تگرگ و بوران و سرمای سخت باشد ... تو گویی ناملایمات کوه ها، آنها را ساخته و پرداخته و به مرور، پرورنده ی روح و روانشان در حفظ «آرامش» و حتی خویشتن داری آنان نیز شده است! ... ناملایماتی که به نوعی شهرها هم دارند، اما آنچه شهرهای شیشه ای و آهنی ندارند؛ اکسیر روحانی کوهستان است!


منبع : وبلاگ کوه نوشت
 
 

شنبه، فروردین ۲۱، ۱۳۸۹

عکسهایی از سفرهای سال 88 (2)

جنگل ابر(مهرماه)




یادش بخیر بچه های باحالی بودن

آرادان  ( دی )


زادگاه رئیس جمهور نه چندان محبوب

نمای خارجی قلعه


نمای داخلی قلعه

فقط همینا بودیم !

 
خوزستان ( بهمن )




 


آبشارهای شوشتر

 
در کنار پل خرمشهر - آبادان



با تمامی همسفرها در کنار هتل

چهارشنبه، فروردین ۱۸، ۱۳۸۹

عکسهایی از سفرهای سال 88 (1)

نپال (فروردین )

اولین view اورست در مسیر ; یادمه خیلی ذوق زده شده بودم

 کنار دوستان در مسیر لوکلا به نامچه بازار

جواهردشت (خرداد )


زندگی بر فراز ابرها

استان گیلان واردبیل (شهریور)

مرداب انزلی

افامتگاه دشت زیبا فندق لو در کنار باران عزیز

جنگل گیسو


در کنار دوستان در ساحل گیسو

دوشنبه، فروردین ۱۶، ۱۳۸۹

زنی که برهنه در شهر چرخید !




(Godiva) همسر دوک کاونتری انگلیس زنی خیلی محبوب و محترم بود. وقتی ظلم شوهر و مالیات سنگینی که باعث بدبختی مردم شده بود،را مشاهده کرد . اصرار زیادی کرد به شوهرش که مالیات رو کم کنه ولی شوهرش از این کار سرباز می زد. بالاخره شوهرش یه شرط گذاشت، گفت اگر برهنه دور تا دور شهر بگردی من مالیات رو کم می کنم . گودیوا قبول می کنه، خبرش در شهر می پیچد، گودیوا سوار یک اسب در حالی که همه ی پوشش بدنش موهای ریخته شده روی سینه اش بود در شهر چرخید، ولی مردم شهر به احترامش اون روز، هیچکدوم از خانه بیرون نیامدند و تمام درها و پنجره ها رو هم بستند.در تاریخ انگلیس و کاونتری بانو گودیوا به عنوان یک زن نجیب و شریف جایگاه بالایی داره و مجسمه اش در کاونتری ساخته شده است....

منبع : مجله  مبین