چاپ یازدهمِ «زندگی در پیشِ رو» را خوندم عالی بود. سرگذشت پسربچّهای به نام محمّد که ده ساله است و مسلمان و روسپیزاده که «مومو» صداش میکنند و در یک شبهپرورشگاهِ غیررسمی با پیرزنی جهود، به نام رزا خانوم زندگی میکند و ….
با اینکه محور اصلی داستان دربارهی رنج و درد، مشقّت و سختیِ زندگی محمّد، رزا خانوم و اوضاع و احوال روسپیها است امّا بیشتر از هر چیزی، زندگی و عشق را ستایش میکند. طوریکه کتاب با این حرفِ محمّد تمام میشود که «باید دوست داشت».
با اینکه محور اصلی داستان دربارهی رنج و درد، مشقّت و سختیِ زندگی محمّد، رزا خانوم و اوضاع و احوال روسپیها است امّا بیشتر از هر چیزی، زندگی و عشق را ستایش میکند. طوریکه کتاب با این حرفِ محمّد تمام میشود که «باید دوست داشت».
زندگی در پیش رو این جمله رو همه شنیدیم زندگی چه خوب و چه بد باید به بهترین نحوی بتونیم سپریش کنیم
رومن گاری این مفهوم که ; در مفلوکترین نقاط دنیا هم زندگی جریان داره رو تو این کتاب به زیباترین صورت بیان کرده





