کل نماهای صفحه
جمعه، آبان ۰۶، ۱۳۹۰
چهارشنبه، آبان ۰۴، ۱۳۹۰
جناب اسطوره
ببینید؛ در جدیدترین ورژن مواجهه با یک
برنامهی انتقادی و تحلیلی؛ یکی از اسطورهها و پیشکسوتان فوتبال ایران چه واکنشی
داشته است:
اخیراً «علی پروین» رو به گزارشگر ۹۰ گفته است: "برو به عادل بگو ما اهل
شکایت نیستیم دو نفر میفرستیم تا میخوره بزننش !!!" ... سلطانِ سرخها در حالی
خبر از این تدارک داده که سؤال پیامکی هفتهی پیش برنامهی ۹۰ میزان تأثیر حضور «پروین» در پرسپولیس بوده
که 60 درصد مخاطبان به مؤثر نبودن او رأی داده بودند!
این بنده خدا مثله اینکه نمی خواد قبول کنه دیگه زمونه عوض شده هنوز می خواد از ادبیات 40 ساله پیش استفاده کنه
پنجشنبه، مهر ۲۸، ۱۳۹۰
نقدی بر یادداشت حاتمیکیا در ستایش «یه حبه قند» و نکوهش اصغر فرهادی
یادداشت ابراهیم حاتمیکیا برای رضا میرکریمی / اگر این حبه قندت نبود، یادمان میرفت کجایی هستیم 
سینما - ایسنا نوشت:
ابراهیم حاتمیکیا درباره «یه حبه قند»، جدیدترین ساخته رضا میرکریمی متنی نوشت.
این کارگردان سینما در این یادداشت نوشته است: «یا لطیف، خیر ببینی آقا سیدرضای میرکریمی.
کامات شیرین. اگر این حَبّه قندت نبود، یادمان میرفت کجایی هستیم و با کامِ تلخ در صفِ سفارتِ خرسنشان ایستاده بودیم تا از سرزمین همیشه آفتابمان به جبرِ همکار تلخمزاج، همه مهر دروغ بر پیشانی، متقاضی پناه به سرزمین همیشه ابری بگیریم.
خیر ببینی برادر. تو با حَبّه قندی کام دودگرفتهمان را شستی و به یادمان آوردی که ایرانی هستیم. نامی داریم و نشانی. ادبی داریم و آدابی، که به وقت شادمانی بدانیم چه باید کنیم و به وقت عزا چه باید باشیم.
سیّد عزیز، متوقع نباش که با این حَبّه قندت قادر به شیرین کردن کامِ جفامسلکان باشی. این تلخی به بلندای نسلِ این نهضت همچنان ادامهدار است، ولی بدان، این بارانِ سیاهِ جفایِ غریبههایِ دوستنما، پایانی دارد. تو حوصله کن و مباد که شکایت به غریبه بری. تو شاگردِ مکتبِ فردوسی و حافظی که نه کوچیدند و نه شوقِ ترکِ سرزمین به فرزندانشان دادند. این عصر وارونگی پایانی دارد برادر!
برادرت ابراهیم حاتمیکیا، برگریزان یکهزار و سیصد و نود.»
ابر و آفتاب / نقدی بر یادداشت حاتمیکیا در ستایش «یه حبه قند» و نکوهش اصغر فرهادی 
سینما - حسین معززی نیا
امروز متنی به قلم ابراهیم حاتمیکیا منتشر شده در ستایش فیلم «یه حبه قند» و نکوهش اصغر فرهادی. یا تعبیر درستترش این است که بگویم متنی منتشر شده بهمنظور سرزنش اصغر فرهادی که تحسین «یه حبه قند» و رضا میرکریمی را هم در خود دارد.
این یکی از تأسفآورترین متنهایی است که در زندگیام خواندهام. بعد از خواندنش حالم بد شد. دلم گرفت. غمگین شدم. چون دیدم کسی که روزگاری از خالصترین و صادقترین آدمهای این مملکت بوده، چنان دچار بغض و کینه نسبت به همکار فیلمسازش شده که از اولین روزهای امسال که در برنامهای تلویزیونی حاضر شد و به اصغر فرهادی تاخت تا الان که به قول خودش فصل «برگریزان» فرا رسیده، هنوز نتوانسته بر احوالش فائق آید و کار را به جایی رسانده که پاک فراموش کرده در حالی دارد اصغر فرهادی را بابت نمایش شیوع دروغگویی در جامعهی ایرانی شماتت میکند که خودش دقیقاً و مشخصاً دارد دروغ مینویسد و اصغر فرهادی را متهم میکند به این که «در صف سفارت خرسنشان ایستاده تا از سرزمین همیشه آفتابمان... متقاضی پناه به سرزمین همیشه ابری» شود! و او را متهم کرده که فیلم میسازد تا شکایت به غریبه برد و شوق ترک سرزمین به فرزندانش بدهد!
میشود جدایی نادر از سیمین را دوست نداشت، میشود اصغر فرهادی را دوست نداشت و میشود «یه حبه قند» را دوست داشت. هیچکدام از اینها ایرادی ندارد. اما تأسفبار و حزنانگیز است که کسی را توبیخ کنیم که چرا نشان میدهی مردم دروغ میگویند و در همان لحظه خودمان دروغ بگوییم. تأسفبار است که وقتی فیلممان مجوز نمایش نمیگیرد چند هفته پیاپی از وضعیت «سرزمین همیشه آفتابمان» شکایت کنیم و بگوییم آسمان ابری است، اما موقع حمله به اصغر فرهادی که میشود، ناگهان ابرها را بزنیم کنار و آفتاب را ببینیم. تأسفبار است که خودمان برویم در آلمان فیلم بسازیم و نشان بدهیم که در کنار راین هم میشود خدا را جست و به وقتش به کسانی که اعتراض میکنند این بسیجی را بردهای در آلمان که چه بشود حمله کنیم و بگوییم شما تنگنظرید، اما حالا بعد از بیست سال همکارمان را آدم خودباختهای تصویر کنیم که چون یک جایزه از جشنواره همان کشور گرفته پس حتماً رفته پشت در سفارت صف ایستاده تا به آن «سرزمین ابری» پناهنده شود! و تأسفآور است که از خواننده یادداشتمان پنهان کنیم که همکارمان قبل از ساختن فیلمش چند ماه در آن «سرزمین ابری» سکونت داشت و میتوانست با تهیهکنندهای آلمانی کار کند، اما پروژهاش را نیمهکاره رها کرد و آمد در سرزمین خودش فیلمش را ساخت. بنابراین اساساً نیازی به صف ایستادن پشت در جایی و تقاضای پناهندگی و گدایی جایزه از کسی نداشته است.
موضوع بحثم اصغر فرهادی نیست؛ اینها را نوشتم چون دلم گرفته از منشی که ابراهیم حاتمیکیا در پیش گرفته. نوشتم چون دوستش دارم و دلم نمیخواهد بیش از این ذهنش را صرف کینهجویی کند و حتی ستایش از فیلم شیرینی چون «یه حبه قند» را با این جور طعنه و کنایهها آمیخته کند. میتوانستم عافیتاندیشی کنم و اینها را ننویسم. میتوانستم سکوت کنم تا سلام و علیکمان برقرار بماند. میدانم که حالا دلخور میشود، اما ترجیح میدهم مثل خودش صریح حرف بزنم، هرچند که برنجانمش. ترجیح میدهم که بداند ما از او چنین انتظاری نداریم. ترجیح میدهم بگویم که حواسش باشد روزگاری صراحتش با صداقت همراه بود.

ابر و آفتاب / نقدی بر یادداشت حاتمیکیا در ستایش «یه حبه قند» و نکوهش اصغر فرهادی 
سینما - حسین معززی نیا
امروز متنی به قلم ابراهیم حاتمیکیا منتشر شده در ستایش فیلم «یه حبه قند» و نکوهش اصغر فرهادی. یا تعبیر درستترش این است که بگویم متنی منتشر شده بهمنظور سرزنش اصغر فرهادی که تحسین «یه حبه قند» و رضا میرکریمی را هم در خود دارد.
این یکی از تأسفآورترین متنهایی است که در زندگیام خواندهام. بعد از خواندنش حالم بد شد. دلم گرفت. غمگین شدم. چون دیدم کسی که روزگاری از خالصترین و صادقترین آدمهای این مملکت بوده، چنان دچار بغض و کینه نسبت به همکار فیلمسازش شده که از اولین روزهای امسال که در برنامهای تلویزیونی حاضر شد و به اصغر فرهادی تاخت تا الان که به قول خودش فصل «برگریزان» فرا رسیده، هنوز نتوانسته بر احوالش فائق آید و کار را به جایی رسانده که پاک فراموش کرده در حالی دارد اصغر فرهادی را بابت نمایش شیوع دروغگویی در جامعهی ایرانی شماتت میکند که خودش دقیقاً و مشخصاً دارد دروغ مینویسد و اصغر فرهادی را متهم میکند به این که «در صف سفارت خرسنشان ایستاده تا از سرزمین همیشه آفتابمان... متقاضی پناه به سرزمین همیشه ابری» شود! و او را متهم کرده که فیلم میسازد تا شکایت به غریبه برد و شوق ترک سرزمین به فرزندانش بدهد!
میشود جدایی نادر از سیمین را دوست نداشت، میشود اصغر فرهادی را دوست نداشت و میشود «یه حبه قند» را دوست داشت. هیچکدام از اینها ایرادی ندارد. اما تأسفبار و حزنانگیز است که کسی را توبیخ کنیم که چرا نشان میدهی مردم دروغ میگویند و در همان لحظه خودمان دروغ بگوییم. تأسفبار است که وقتی فیلممان مجوز نمایش نمیگیرد چند هفته پیاپی از وضعیت «سرزمین همیشه آفتابمان» شکایت کنیم و بگوییم آسمان ابری است، اما موقع حمله به اصغر فرهادی که میشود، ناگهان ابرها را بزنیم کنار و آفتاب را ببینیم. تأسفبار است که خودمان برویم در آلمان فیلم بسازیم و نشان بدهیم که در کنار راین هم میشود خدا را جست و به وقتش به کسانی که اعتراض میکنند این بسیجی را بردهای در آلمان که چه بشود حمله کنیم و بگوییم شما تنگنظرید، اما حالا بعد از بیست سال همکارمان را آدم خودباختهای تصویر کنیم که چون یک جایزه از جشنواره همان کشور گرفته پس حتماً رفته پشت در سفارت صف ایستاده تا به آن «سرزمین ابری» پناهنده شود! و تأسفآور است که از خواننده یادداشتمان پنهان کنیم که همکارمان قبل از ساختن فیلمش چند ماه در آن «سرزمین ابری» سکونت داشت و میتوانست با تهیهکنندهای آلمانی کار کند، اما پروژهاش را نیمهکاره رها کرد و آمد در سرزمین خودش فیلمش را ساخت. بنابراین اساساً نیازی به صف ایستادن پشت در جایی و تقاضای پناهندگی و گدایی جایزه از کسی نداشته است.
موضوع بحثم اصغر فرهادی نیست؛ اینها را نوشتم چون دلم گرفته از منشی که ابراهیم حاتمیکیا در پیش گرفته. نوشتم چون دوستش دارم و دلم نمیخواهد بیش از این ذهنش را صرف کینهجویی کند و حتی ستایش از فیلم شیرینی چون «یه حبه قند» را با این جور طعنه و کنایهها آمیخته کند. میتوانستم عافیتاندیشی کنم و اینها را ننویسم. میتوانستم سکوت کنم تا سلام و علیکمان برقرار بماند. میدانم که حالا دلخور میشود، اما ترجیح میدهم مثل خودش صریح حرف بزنم، هرچند که برنجانمش. ترجیح میدهم که بداند ما از او چنین انتظاری نداریم. ترجیح میدهم بگویم که حواسش باشد روزگاری صراحتش با صداقت همراه بود.
چهارشنبه، مهر ۲۰، ۱۳۹۰
رونمایی جدیدترین مهریههای نامتعارف/ سکه به ارتفاع دماوند و هیمالیا!
دیگر کار از شتر مرغ زنده، قو، طاووس،
یک خرمن پوست پیاز، یک تن شقایق و سکه به میزان سال تولد گذشته است. اکنون دیگر
صحبت از ارتفاع دماوند و هیمالیا، فاصله تهران تا لندن و زمین تا ماه است. کارشناسان
معتقدند این موارد نشان از مهارگسیختگی و بی سر و سامانی این پدیده دارد.
م آموزش مهارتهای زندگی، فاصله بین نسلی
و عدم تفاهم والدین با فرزندان باعث شده جوانان کمتر نظریات والدین را در فرایند
ها یی مانند تعیین مهریه بپذیرند و به کار ببندند.
استاد دانشگاه شید بهشتی به پژوهش
میدانی انجام شده توسط گروه آسیب شناسی بنیاد علوم رفتاری اشاره کرد و افزود: براساس این پژوهش که میان زوجهای جوان از ابتدای سال 88
تا پایان سال 89 انجام شد 85 درصد زوجین در حال طلاق دارای مهریه های سطح بالا
بودند.
وی گفت: این واقعیت نشان دهنده یک حقیقت
تلخ است و آن اینکه میزان مهریه هیچگونه دلیلی برای دوام زندگی نبوده و در کنار
مهریه نظام و مدیریت رفتاری برای یک زندگی موفق از ضرورتهای اساسی است.
مهریه بالاعامل تضمین ثبات و آرامش
خانواده نیست
رئیس انجمن مددکاری اجتماعی ایران نیز
در این خصوص به خبرنگار مهر گفت: گاهی مواقع چشم و همچشمی، رقابت و ... باعث می
شود که در تعیین مهریه معیارها و میزان آن تغییر کند بطوریکه مدتی است میزان مهریه
ها نیز نسبت به گذشته تغییر و افزایش چشم گیری داشته است.
دکتر موسوی چلک افزود: افراد زندگی
مشترک را شروع می کنند که بتوانند به آرامش و تعالی برسند همان چیزی که دین اسلام
نیز به آن تاکید کرده به همین دلیل قطعا مهریه های بالا نمی تواند عامل تضمین برای
رسیدن به این سعادت باشد ضمن اینکه بالا بودن مهریه به معنای عشق و علاقه نیست
شاید نشان عدم علاقه باشد.
وی در مورد علت افزایش مهریه ها گفت: دلایلی
مانند بالا رفتن آمار طلاق و مشکلات اقتصادی در تامین هزینه های زندگی بعد از طلاق
باعث شده به نوعی این نوع نگاهها در زندگی زنان تقویت شود در حالیکه در نهایت جایی
که جان در عذاب باشد دیگر هیچ سکه و مادیاتی کارگشا نیست.
این کارشناس آسیبهای اجتماعی تاکید کرد:
از سوی دیگر اگر هم بدلیل مشکلات زیاد و عدم تفاهم حتی زیر یک سقف زندگی کنند قطعا
آن آرامش را نخواهند داشت.
نگاه تجاری زنان به مهریه اشتباه است
موسوی چلک با اشاره به اینکه مهریه های
بالا یک فضای بی اعتمادی ایجاد می کند گفت: قطعا مهریه های زیاد باعث ثبات در
زندگی نخواهد بود و به عکس دلیل برای ازهم گسیختگی خانواده است.
رئیس انجمن مددکاری اجتماعی ایران افزود:
تعیین مهریه های بالا مبنایی برای رسیدن به سعادت نیست و به طور حتم زوجین برای
رسیدن به خوشبختی راه را گم کرده اند.
به گفته وی، هیچ مهری بالاتر از صداقت،
گذشت و احترام نیست چنانچه صداقت و گذشت در زندگی باشد آن وقت بهترین عامل ثبات
محسوب می شود.
وی افزود: تعیین مهریه بالا اعتماد بین
زن و شوهر را خدشه دار کرده و بالا بودن مهریه همیشه برای مرد استرس به همراه
خواهد داشت و براساس آمارهای موجود تعداد زیادی از مردان در حال حاضر به دلیل عدم
توان در پرداخت مهریه در زندان به سر می برند
به گزارش خبرنگار مهر، تعیین مهریه های
بالا پدیده ای است که در میان خانواده های ایرانی رواج پیدا کرده درحالی که در
گذشته اینگونه نبود و خانواده ها مهریه زیادی را برای زوجین در نظر نمی گرفتند
زیرا باور داشتند که که مهریه عاملی برای خوشبختی نیست اما متاسفانه امروزه تعیین
مهریه در اغلب ازدواجها براساس نظر دختر و پسر انجام می شود و خانواده فقط نقشی
نمادین دارند و با توجه به اینکه دختران مهریه را عاملی برای خوشبختی و بقای زندگی
خود می دانند به همین دلیل تصور می کنند مهریه بیشتر زندگی بهتر را همراه دارد.
اما کارشناسان نظر دیگری دارند. آنها
معتقدند امروزه تعیین مهریه براساس چشم و همچشمی و رقابت و به منظور پز دادن در
میان دوست و آشنا انجام می شود در حالی که این تلقی به هیچ وجه درست نیست.
آسیب شناسان بر این باورند با توجه به
نوع و میزان مهریه هایی مانند قله هیمالیا و دماوند این نوع مهریه ها از نگاه
رفتار شناسی، بیانگر فاصله گرفتن از باورهای ارزشی، معیارهای دینی و حتی موازین
ملی و فرهنگی است.
مهریههای غیرمتعارف نشانه عدم تعادل
رفتاری است
دکتر مجید ابهری پژوهشگر و آسیب شناس
اجتماعی در گفتگو با خبرنگار مهر در مورد تغییر نوع مهریه افزود: تعیین مهریه و در نظر گرفتن سکه به ارتفاع قله دماوند "
5 هزار و 610 متر" و قله هیمالیا " 8 هزار متر" و فاصله تهران تا لندن و زمین تا کره ماه و... و
از این قبیل ارقام و آمار این بار باعث شگفتی، حیرت و تاسف تحلیل گران اجتماعی شده
است.
این متخصص علوم رفتاری تاکید کرد: رقابت
غیر منطقی بین دختران یک فامیل و یا خانواده و یا دوستان و همکلاسیها باعث شده
اینگونه رفتارهای غیر متعارف در جامعه روند افزایشی پیدا کند.
موسوی چلک تاکید کرد: نگاه تجارت گونه و
صندوق ضمانت گونه زنان به مهریه بزرگترین خطایی است که در زندگی وجود دارد.
در هر حال واقعیت این است که امروزه با
افزایش میزان مهریه در جامعه روبرو هستیم بطوریکه گاهی مواقع موارد عجیب و نا
متعارفی نیز مانند تعیین مهریه براساس ارتفاع قله هیمالیا و یا فاصله زمین تا کره
ماه نیز مشاهده می شود. گویا خانواده ها فقط به فکر مطرح شدن در میان دوستان و
آشنایان خود هستند و به خوشبختی فرزندانشان نمی اندیشند.
... به نظر می رسد مسئولان باید با
ارائه آموزشهای لازم به خانواده ها و جوانان در آستانه ازدواج فکری برای از بین
بردن این تفکرات غلط کنند و از سویی دیگر نمایندگان مجلس نیز با تصویب قوانین
بازدارنده مقابل افزایش بی رویه مهریه ها و به تبع آن از هم گسیختگی زندگیهای
مشترک را بگیرند.
...........................
مهناز قربانی
|
پنجشنبه، مهر ۱۴، ۱۳۹۰
درسهای زندگی از استیو جابز ( درس 3 )
من امروز خیلی خوشحالم که در مراسم فارغالتحصیلی شما که در یکی از بهترین دانشگاههای دنیا درس میخوانید هستم. من هیچ وقت از دانشگاه فارغالتحصیل نشدهام. امروز میخواهم داستان زندگی ام را برایتان بگویم. خیلی طولانی نیست و شامل سه تا داستان است.
- داستان سوم من در مورد مرگ است.
من هفده سالم بود یک جایی خواندم که اگر هر روز جوری زندگی کنید که انگار آن روز آخرین روز زندگی تان باشد شاید یک روز این نظر به حقیقت تبدیل بشود. این جمله روی من تأثیر گذاشت و از آن موقع به مدت سی و سه سال هر روز وقتی که من توی آینه نگاه میکنم از خودم میپرسم اگر امروز آخرین روز زندگی من باشد آیا باز هم کارهایی را که امروز باید انجام بدهم، انجام میدهم یا نه. هر موقع جواب این سؤال نه باشد من میفهمم تو زندگی ام به یک سری تغییرات احتیاج دارم. به خاطر داشتن این که بالآخره یک روزی من خواهم مرد برای من به یک ابزار مهم تبدیل شده بود که کمک کرد خیلی از تصمیمهای زندگی ام را بگیرم چون که تمام توقعات بزرگ از زندگی، تمام غرور، تمام شرمندگی از شکست، در مقابل مرگ رنگی ندارند. حدود یک سال قبل دکترها تشخیص دادند که من سرطان دارم. ساعت هفت و سی دقیقهی صبح بود که مرا معاینه کردند و یک تومور توی لوزالمعدهی من تشخیص دادند. من حتی نمی دانستم که لوزالمعده چی هست و کجای آدم قرار دارد ولی دکترها گفتند این نوع سرطان غیرقابل درمان است و من بیشتر از سه ماه زنده نمی مانم. دکتر به من توصیه کرد به خانه بروم و اوضاع را رو به راه کنم. منظورش این بود که برای مردن آماده باشم و مثلاً چیزهایی که در مورد ده سال بعد قرار بود به بچههایم بگویم در مدت سه ماه به آنها یادآوری بکنم. این به این معنی بود که برای خداحافظی حاضر باشم ...
من با آن تشخیص تمام روز دست و پنجه نرم کردم و سر شب روی من آزمایش اپتیک انجام دادند. آنها یک آندوسکوپ را توی حلقم فرو کردند که از معدهام میگذشت و وارد لوزالمعدهام میشد. همسرم گفت که وقتی دکتر نمونه را زیر میکروسکوپ گذاشت بی اختیار شروع به گریه کردن کرد چون که او گفت که آن یکی از کمیاب ترین نمونههای سرطان لوزالمعده است و قابل درمان است!
مرگ یک واقعیت مفید و هوشمند زندگی است. هیچ کس دوست ندارد که بمیرد حتی آنهایی که میخواهند بمیرند و به بهشت وارد شوند. ولی با این وجود مرگ واقعیت مشترك در زندگی همهی ماست. شاید مرگ بهترین اختراع زندگی باشد چون مأمور ایجاد تغییر و تحول است. مرگ کهنهها را از میان بر میدارد و راه را برای تازهها باز میکند. یادتان باشد که زمان شما محدود است، پس زمانتان را با زندگی کردن تو زندگی بقیه هدر ندهید.
هیچ وقت توی دام غم و غصه نیافتید و هیچ وقت نگذارید که هیاهوی بقیه صدای درونی شما را خاموش کند. و از همه مهمتر این که شجاعت این را داشته باشید که از احساس قلبی تان و ایمانتان پیروی کنید.
موقعی که من سن شما بودم یک مجلهی خیلی خواندنی به نام کاتالوگ کامل زمین منتشر میشد که یکی از پرطرفدارترین مجلههای نسل ما بود. این مجله مال دههی شصت بود که موقعی که هیچ خبری از کامپیوترهای ارزان قیمت نبود تمام این مجله با دستگاه تایپ و قیچی و دوربین پولوراید درست میشد. شاید یک چیزی شبیه گوگل الآن ولی سی و پنج سال قبل از اینکه گوگل وجود داشته باشد.
در وسط دههی هفتاد آنها آخرین شماره از کاتالوگ کامل زمین را منتشر کردند. آن موقع من سن الآن شما بودم و روی جلد آخرین شمارهی شان یک عکس از صبح زود یک منطقهی روستایی کوهستانی بود. از آن نوعی که شما ممکن است برای پیاده روی کوهستانی خیلی دوست داشته باشید. زیر آن عکس نوشته بود
Stay Hungry, Stay Foolish
این پیغام خداحافظی آنها بود وقتی که آخرین شماره را منتشر میکردند.
و این آرزویی هست که من همیشه در مورد خودم داشتم و الآن وقت فارغالتحصیلی شما آرزویی هست که من برای شما میکنم
من با آن تشخیص تمام روز دست و پنجه نرم کردم و سر شب روی من آزمایش اپتیک انجام دادند. آنها یک آندوسکوپ را توی حلقم فرو کردند که از معدهام میگذشت و وارد لوزالمعدهام میشد. همسرم گفت که وقتی دکتر نمونه را زیر میکروسکوپ گذاشت بی اختیار شروع به گریه کردن کرد چون که او گفت که آن یکی از کمیاب ترین نمونههای سرطان لوزالمعده است و قابل درمان است!
مرگ یک واقعیت مفید و هوشمند زندگی است. هیچ کس دوست ندارد که بمیرد حتی آنهایی که میخواهند بمیرند و به بهشت وارد شوند. ولی با این وجود مرگ واقعیت مشترك در زندگی همهی ماست. شاید مرگ بهترین اختراع زندگی باشد چون مأمور ایجاد تغییر و تحول است. مرگ کهنهها را از میان بر میدارد و راه را برای تازهها باز میکند. یادتان باشد که زمان شما محدود است، پس زمانتان را با زندگی کردن تو زندگی بقیه هدر ندهید.
هیچ وقت توی دام غم و غصه نیافتید و هیچ وقت نگذارید که هیاهوی بقیه صدای درونی شما را خاموش کند. و از همه مهمتر این که شجاعت این را داشته باشید که از احساس قلبی تان و ایمانتان پیروی کنید.
موقعی که من سن شما بودم یک مجلهی خیلی خواندنی به نام کاتالوگ کامل زمین منتشر میشد که یکی از پرطرفدارترین مجلههای نسل ما بود. این مجله مال دههی شصت بود که موقعی که هیچ خبری از کامپیوترهای ارزان قیمت نبود تمام این مجله با دستگاه تایپ و قیچی و دوربین پولوراید درست میشد. شاید یک چیزی شبیه گوگل الآن ولی سی و پنج سال قبل از اینکه گوگل وجود داشته باشد.
در وسط دههی هفتاد آنها آخرین شماره از کاتالوگ کامل زمین را منتشر کردند. آن موقع من سن الآن شما بودم و روی جلد آخرین شمارهی شان یک عکس از صبح زود یک منطقهی روستایی کوهستانی بود. از آن نوعی که شما ممکن است برای پیاده روی کوهستانی خیلی دوست داشته باشید. زیر آن عکس نوشته بود
Stay Hungry, Stay Foolish
این پیغام خداحافظی آنها بود وقتی که آخرین شماره را منتشر میکردند.
و این آرزویی هست که من همیشه در مورد خودم داشتم و الآن وقت فارغالتحصیلی شما آرزویی هست که من برای شما میکنم
درسهای زندگی از استیو جابز (درس 2 )
من امروز خیلی خوشحالم که در مراسم فارغالتحصیلی شما که در یکی از بهترین دانشگاههای دنیا درس میخوانید هستم. من هیچ وقت از دانشگاه فارغالتحصیل نشدهام. امروز میخواهم داستان زندگی ام را برایتان بگویم. خیلی طولانی نیست و شامل سه تا داستان است.
من خرسند شدم که چیزهایی را که دوستشان داشتم خیلی زود پیدا کردم. من و همکارم هواز شرکت اپل را در گاراژ خانهی پدر و مادرم وقتی که من فقط بیست سال داشتم شروع کردیم ما خیلی سخت کار کردیم و در مدت ده سال اپل تبدیل شد به یک شرکت دو بیلیون دلاری که حدود چهارهزار نفر کارمند داشت. ما جالب ترین مخلوق خودمان را به بازار عرضه کرده بودیم؛ مکینتاش. یک سال بعد از درآمدن مکینتاش وقتی که من فقط سی ساله بودم هیأت مدیرهی اپل مرا از شرکت اخراج کرد. چه جوری یک نفر میتواند از شرکتی که خودش تأسیس میکند اخراج شود، خیلی ساده. شرکت رشد کرده بود و ما یک نفری را که فکر میکردیم توانایی خوبی برای ادارهی شرکت داشته باشد استخدام کرده بودیم. همه چیز خیلی خوب پیش میرفت تا این که بعد از یکی دو سال در مورد استراتژی آیندهی شرکت من با او اختلاف پیدا کردم و هیأت مدیره از او حمایت کرد و من رسماً اخراج شدم. احساس میکردم که کل دستاورد زندگی ام را از دست دادهام. حدود چند ماهی نمی دانستم که چه کار باید بکنم. من رسماً شکست خورده بودم و دیگر جایم در سیلیکان ولی نبود ولی یک احساسی در وجودم شروع به رشد کرد. احساسی که من خیلی دوستش داشتم و اتفاقات اپل خیلی تغییرش نداده بودند. احساس شروع کردن از نو. شاید من آن موقع متوجه نشدم اخراج از اپل یکی از بهترین اتفاقات زندگی من بود. سنگینی موفقیت با سبکی یک شروع تازه جایگزین شده بود و من کاملاً آزاد بودم. آن دوره از زندگی من پر از خلاقیت بود. در طول پنج سال بعد یک شرکت به اسم نکست تأسیس کردم و یک شرکت دیگر به اسم پیکسار و با یک زن خارق العاده آشنا شدم که بعداً با او ازدواج کردم. پیکسار اولین ابزار انیمیشن کامپیوتر دنیا را به اسم توی استوری به وجود آورد که الآن موفقترین استودیوی تولید انیمیشن در دنیاست. دریک سیر خارق العادهی اتفاقات، شرکت اپل نکست را خرید و این باعث شد من دوباره به اپل برگردم و تکنولوژی ابداع شده در نکست انقلابی در اپل ایجاد کرد. من با زنم لورن زندگی بسیار خوبی را شروع کردیم. اگر من از اپل اخراج نمی شدم شاید هیچ کدام از این اتفاقات نمی افتاد. این اتفاق مثل داروی تلخی بود که به یک مریض میدهند ولی مریض واقعاً به آن احتیاج دارد. بعضی وقتها زندگی مثل سنگ توی سر شما میکوبد ولی شما ایمانتان را از دست ندهید. من مطمئن هستم تنها چیزی که باعث شد من در زندگی ام همیشه در حرکت باشم این بود که من کاری را انجام میدادم که واقعاً دوستش داشتم
- داستان دوم من در مورد دوست داشتن و شکست است.
درسهای زندگی از استیو جابز (درس 1 )
من امروز خیلی خوشحالم که در مراسم فارغالتحصیلی شما که در یکی از بهترین دانشگاههای دنیا درس میخوانید هستم. من هیچ وقت از دانشگاه فارغالتحصیل نشدهام. امروز میخواهم داستان زندگی ام را برایتان بگویم. خیلی طولانی نیست و شامل سه تا داستان است.
- اولین داستان مربوط به ارتباط اتفاقات به ظاهر بی ربط زندگی هست.
... من بعد از شش ماه از شروع دانشگاه در کالج رید ترك تحصیل کردم ولی تا حدود یک سال و نیم بعد از ترك تحصیل تو دانشگاه میآمدم و میرفتم و خب حالا میخواهم برای شما بگویم که من چرا ترك تحصیل کردم.
زندگی و مبارزهی من قبل از تولدم شروع شد. مادر بیولوژیکی من یک دانشجوی مجرد بود که تصمیم گرفته بود مرا در لیست پرورشگاه قرار بدهد که یک خانواده مرا به سرپرستی قبول کند. او شدیداً اعتقاد داشت که مرا یک خانواده با تحصیلات دانشگاهی باید به فرزندی قبول کند و همه چیز را برای این کار آماده کرده بود. یک وکیل و زنش قبول کرده بودند که مرا بعد از تولدم از مادرم تحویل بگیرند و همه چیز آماده بود تا اینکه بعد از تولد من این خانواده گفتند که پسر نمی خواهند و دوست دارند که دختر داشته باشند. این جوری شد که پدر و مادر فعلی من نصف شب یک تلفن دریافت کردند که آیا حاضرند مرا به فرزندی قبول کنند یا نه و آنان گفتند که حتماً. مادر بیولوژیکی من بعداً فهمید که مادر من هیچ وقت از دانشگاه فارغالتحصیل نشده و پدر من هیچ وقت دبیرستان را تمام نکرده است. مادر اصلی من حاضر نشد که مدارك مربوط به فرزند خواندگی مرا امضا کند تا اینکه آنها قول دادند که مرا وقتی که بزرگ شدم حتماً به دانشگاه بفرستند. این جوری شد که هفده سال بعدش من وارد کالج شدم و به خاطر اینکه در آن موقع اطلاعاتم کم بود دانشگاهی را انتخاب کردم که شهریهی آن تقریباً معادل دانشگاه استنفورد بود و پس انداز عمر پدر و مادرم را به سرعت برای شهریهی دانشگاه خرج میکردم. بعد از شش ماه متوجه شدم که دانشگاه فایدهی چندانی برایم ندارد. هیچ ایدهای که میخواهم با زندگی چه کار کنم و دانشگاه چه جوری میخواهد به من کمک کند نداشتم و به جای این که پس انداز عمر پدر و مادرم را خرج کنم ترك تحصیل کردم ولی ایمان داشتم که همه چیز درست میشود. اولش یک کمی وحشت داشتم ولی الآن که نگاه میکنم میبینم که یکی از بهترین تصمیمهای زندگی من بوده است.
لحظهای که من ترك تحصیل کردم به جای این که کلاسهایی را بروم که به آنها علاقهای نداشتم شروع به کارهایی کردم که واقعاً دوستشان داشتم. زندگی در آن دوره خیلی برای من آسان نبود. من اتاقی نداشتم و کف اتاق یکی از دوستانم میخوابیدم. قوطیهای خالی پپسی را به خاطر پنج سنت پس میدادم که با آنها غذا بخرم. بعضی وقتها هفت مایل پیاده روی میکردم که یک غذای مجانی توی کلیسا بخورم. غذاهایشان را دوست داشتم. من به خاطر حس کنجکاوی و ابهام درونیام تو راهی افتادم که تبدیل به یک تجربهی گرانبها شد. کالج رید آن موقع یکی از بهترین تعلیمهای خطاطی را تو کشور میداد. تمام پوسترهای دانشگاه با خط بسیار زیبا خطاطی میشد و چون از برنامهی عادی من ترك تحصیل کرده بودم، کلاسهای خطاطی را برداشتم. سبک آنها خیلی جالب، زیبا، هنری و تاریخی بود و من خیلی از آن لذت میبردم. امیدی نداشتم که کلاسهای خطاطی نقشی در زندگی حرفهای آیندهی من داشته باشد ولی ده سال بعد از آن کلاسها موقعی که ما داشتیم اولین کامپیوتر مکینتاش را طراحی میکردیم تمام مهارتهای خطاطی من دوباره تو ذهن من برگشت و من آنها را در طراحی گرافیکی مکینتاش استفاده کردم. مک اولین کامپیوتر با فونتهای کامپیوتری هنری و قشنگ بود. اگر من آن کلاسهای خطاطی را آن موقع برنداشته بودم مک هیچ وقت فونتهای هنری الآن را نداشت. همچنین چون که ویندوز طراحی مک را کپی کرد، احتمالاً هیچ کامپیوتری این فونت را نداشت. خب میبینید آدم وقتی آینده را نگاه میکند شاید تأثیر اتفاقات مشخص نباشد ولی وقتی گذشته را نگاه میکند متوجه ارتباط این اتفاقها میشود. این یادتان نرود شما باید به یک چیز ایمان داشته باشید، به شجاعتتان، به سرنوشتتان، به زندگی تان یا هر چیز دیگری. این چیزی است که هیچ وقت مرا نا امید نکرده است و خیلی تغییرات در زندگی من ایجاد کرده است.
- اولین داستان مربوط به ارتباط اتفاقات به ظاهر بی ربط زندگی هست.
... من بعد از شش ماه از شروع دانشگاه در کالج رید ترك تحصیل کردم ولی تا حدود یک سال و نیم بعد از ترك تحصیل تو دانشگاه میآمدم و میرفتم و خب حالا میخواهم برای شما بگویم که من چرا ترك تحصیل کردم.
زندگی و مبارزهی من قبل از تولدم شروع شد. مادر بیولوژیکی من یک دانشجوی مجرد بود که تصمیم گرفته بود مرا در لیست پرورشگاه قرار بدهد که یک خانواده مرا به سرپرستی قبول کند. او شدیداً اعتقاد داشت که مرا یک خانواده با تحصیلات دانشگاهی باید به فرزندی قبول کند و همه چیز را برای این کار آماده کرده بود. یک وکیل و زنش قبول کرده بودند که مرا بعد از تولدم از مادرم تحویل بگیرند و همه چیز آماده بود تا اینکه بعد از تولد من این خانواده گفتند که پسر نمی خواهند و دوست دارند که دختر داشته باشند. این جوری شد که پدر و مادر فعلی من نصف شب یک تلفن دریافت کردند که آیا حاضرند مرا به فرزندی قبول کنند یا نه و آنان گفتند که حتماً. مادر بیولوژیکی من بعداً فهمید که مادر من هیچ وقت از دانشگاه فارغالتحصیل نشده و پدر من هیچ وقت دبیرستان را تمام نکرده است. مادر اصلی من حاضر نشد که مدارك مربوط به فرزند خواندگی مرا امضا کند تا اینکه آنها قول دادند که مرا وقتی که بزرگ شدم حتماً به دانشگاه بفرستند. این جوری شد که هفده سال بعدش من وارد کالج شدم و به خاطر اینکه در آن موقع اطلاعاتم کم بود دانشگاهی را انتخاب کردم که شهریهی آن تقریباً معادل دانشگاه استنفورد بود و پس انداز عمر پدر و مادرم را به سرعت برای شهریهی دانشگاه خرج میکردم. بعد از شش ماه متوجه شدم که دانشگاه فایدهی چندانی برایم ندارد. هیچ ایدهای که میخواهم با زندگی چه کار کنم و دانشگاه چه جوری میخواهد به من کمک کند نداشتم و به جای این که پس انداز عمر پدر و مادرم را خرج کنم ترك تحصیل کردم ولی ایمان داشتم که همه چیز درست میشود. اولش یک کمی وحشت داشتم ولی الآن که نگاه میکنم میبینم که یکی از بهترین تصمیمهای زندگی من بوده است.
لحظهای که من ترك تحصیل کردم به جای این که کلاسهایی را بروم که به آنها علاقهای نداشتم شروع به کارهایی کردم که واقعاً دوستشان داشتم. زندگی در آن دوره خیلی برای من آسان نبود. من اتاقی نداشتم و کف اتاق یکی از دوستانم میخوابیدم. قوطیهای خالی پپسی را به خاطر پنج سنت پس میدادم که با آنها غذا بخرم. بعضی وقتها هفت مایل پیاده روی میکردم که یک غذای مجانی توی کلیسا بخورم. غذاهایشان را دوست داشتم. من به خاطر حس کنجکاوی و ابهام درونیام تو راهی افتادم که تبدیل به یک تجربهی گرانبها شد. کالج رید آن موقع یکی از بهترین تعلیمهای خطاطی را تو کشور میداد. تمام پوسترهای دانشگاه با خط بسیار زیبا خطاطی میشد و چون از برنامهی عادی من ترك تحصیل کرده بودم، کلاسهای خطاطی را برداشتم. سبک آنها خیلی جالب، زیبا، هنری و تاریخی بود و من خیلی از آن لذت میبردم. امیدی نداشتم که کلاسهای خطاطی نقشی در زندگی حرفهای آیندهی من داشته باشد ولی ده سال بعد از آن کلاسها موقعی که ما داشتیم اولین کامپیوتر مکینتاش را طراحی میکردیم تمام مهارتهای خطاطی من دوباره تو ذهن من برگشت و من آنها را در طراحی گرافیکی مکینتاش استفاده کردم. مک اولین کامپیوتر با فونتهای کامپیوتری هنری و قشنگ بود. اگر من آن کلاسهای خطاطی را آن موقع برنداشته بودم مک هیچ وقت فونتهای هنری الآن را نداشت. همچنین چون که ویندوز طراحی مک را کپی کرد، احتمالاً هیچ کامپیوتری این فونت را نداشت. خب میبینید آدم وقتی آینده را نگاه میکند شاید تأثیر اتفاقات مشخص نباشد ولی وقتی گذشته را نگاه میکند متوجه ارتباط این اتفاقها میشود. این یادتان نرود شما باید به یک چیز ایمان داشته باشید، به شجاعتتان، به سرنوشتتان، به زندگی تان یا هر چیز دیگری. این چیزی است که هیچ وقت مرا نا امید نکرده است و خیلی تغییرات در زندگی من ایجاد کرده است.
فلسفه زندگی
این ایمیل زیبا رو حتما خیلی هاتون خوندید. اما از اونجایی که ممکنه خیلیها هم نخونده باشند بهشون تقدیم میکنم :
پروفسور با بسته سنگینی وارد کلاس درس فلسفه شد و بار سنگین خود را روبروی دانشجویان خود روی میز گذاشت.
وقتی کلاس شروع شد، بدون هیچ کلمهای یک شیشه بسیار بزرگ از داخل بسته برداشت و شروع به پر کردن آن با چند توپ گلف کرد.
سپس از شاگردان خود پرسید که، آیا این ظرف پر است؟ و همه دانشجویان موافقت کردند.
سپس پروفسور ظرفی از سنگ ریزه برداشت و آنها رو به داخل شیشه ریخت و شیشه را به آرامی تکان داد. سنگ ریزهها در بین مناطق باز بین توپ های گلف قرار گرفتند؛ سپس دوباره از دانشجویان پرسید که آیا ظرف پر است؟ و باز همگی موافقت کردند.
بعد دوباره پروفسور ظرفی از ماسه را برداشت و داخل شیشه ریخت؛ و خُب البته، ماسهها همه جاهای خالی رو پر کردند. او یک بار دیگر از پرسید که آیا ظرف پر است و دانشجویان یکصدا گفتند: «بله»
بعد پروفسور یک لیوان آب از زیر میز برداشت و روی همه محتویات داخل شیشه خالی کرد و در حقیقت جاهای خالی بین ماسهها را پر کرد !
پروفسور گفت: «من می خواهم شما متوجه این مطلب شوید که این شیشه نمایی از زندگی شماست، توپهای گلف مهمترین چیزها در زندگی شما هستند؛ خداوند، خانوادهتان، فرزندانتان، سلامتیتان، دوستانتان و مهمترین علایقتان. چیزهایی که اگر همه چیزهای دیگر از بین بروند ولی اینها باقی بمانند، باز زندگیتان پای برجا خواهد بود.
اما سنگ ریزهها سایر چیزهای قابل اهمیت هستند مثل کارتان، خانهتان و ماشینتان. ماسهها هم سایر چیزها هستند؛ مسایل خیلی ساده.»
پروفسور ادامه داد: «اگر اول ماسهها را در ظرف قرار دهید، دیگر جایی برای سنگ ریزهها و توپ!های گلف باقی نمی ماند، درست عین زندگیتان! اگر شما همه زمان و انرژیتان را روی چیزهای ساده و پیش پا افتاده صرف کنید، دیگر جایی و زمانی برای مسایلی که برایتان اهمیت داره باقی نخواهد ماند.
وقتی کلاس شروع شد، بدون هیچ کلمهای یک شیشه بسیار بزرگ از داخل بسته برداشت و شروع به پر کردن آن با چند توپ گلف کرد.
سپس از شاگردان خود پرسید که، آیا این ظرف پر است؟ و همه دانشجویان موافقت کردند.
سپس پروفسور ظرفی از سنگ ریزه برداشت و آنها رو به داخل شیشه ریخت و شیشه را به آرامی تکان داد. سنگ ریزهها در بین مناطق باز بین توپ های گلف قرار گرفتند؛ سپس دوباره از دانشجویان پرسید که آیا ظرف پر است؟ و باز همگی موافقت کردند.
بعد دوباره پروفسور ظرفی از ماسه را برداشت و داخل شیشه ریخت؛ و خُب البته، ماسهها همه جاهای خالی رو پر کردند. او یک بار دیگر از پرسید که آیا ظرف پر است و دانشجویان یکصدا گفتند: «بله»
بعد پروفسور یک لیوان آب از زیر میز برداشت و روی همه محتویات داخل شیشه خالی کرد و در حقیقت جاهای خالی بین ماسهها را پر کرد !
پروفسور گفت: «من می خواهم شما متوجه این مطلب شوید که این شیشه نمایی از زندگی شماست، توپهای گلف مهمترین چیزها در زندگی شما هستند؛ خداوند، خانوادهتان، فرزندانتان، سلامتیتان، دوستانتان و مهمترین علایقتان. چیزهایی که اگر همه چیزهای دیگر از بین بروند ولی اینها باقی بمانند، باز زندگیتان پای برجا خواهد بود.
اما سنگ ریزهها سایر چیزهای قابل اهمیت هستند مثل کارتان، خانهتان و ماشینتان. ماسهها هم سایر چیزها هستند؛ مسایل خیلی ساده.»
پروفسور ادامه داد: «اگر اول ماسهها را در ظرف قرار دهید، دیگر جایی برای سنگ ریزهها و توپ!های گلف باقی نمی ماند، درست عین زندگیتان! اگر شما همه زمان و انرژیتان را روی چیزهای ساده و پیش پا افتاده صرف کنید، دیگر جایی و زمانی برای مسایلی که برایتان اهمیت داره باقی نخواهد ماند.
و در آخر زمانی که تصور میکنید از زندگی لبریز یا برای انجام کاری جدید ناتوان هستید "آب" همان امیدی است که فراتر از تصور شما در زندگیتان جا باز میکند. فقط اگر به آن ایمان داشته باشید.
منبع: اینترنت
یکشنبه، مهر ۱۰، ۱۳۹۰
وعدههاي پوچ، اظهارنظرهاي غيركارشناسي و اميدواري بيهوده /سپاهان با زدن 10 گل هم حذف ميشد
تيم فوتبال سپاهان به شكلي عجيب و غريب از ليگ قهرمانان آسيا كنار رفت. حتي عجيبتر از حذف استقلالي كه نامهاش را دير فكس كرده بود. دو پيروزي يك بر صفر و 2 بر يك در دو ديدار رفت و برگشت، استفاده از بازيكن دوكارته و حذف از ليگ قهرمانان آسيا. اما اين تمام ماجرا نيست!
در ادامه بروز اتفاقهاي عجيب و غريب فوتبال ايران تيم سپاهان به شكلي باورنكردني در مرحلهي يك چهارم نهايي ليگ قهرمانان آسيا حذف شد. در حالي كه زردپوشان از برد خانگي يك بر صفر مقابل السد قطر در اصفهان مشغول شادماني بودند، قطريها بيكار ننشستند و با رو كردن پروندهي سپاهان كه از احمدي دوكارته استفاده كرده بود، همه چيز را به سود خودشان تغيير دادند، اعلام نتيجهي 3 بر صفر به سود السد قطر كه حاصل بي مسئوليتي دست اندركاران بود، مقصران را متنبه نكرد و اعلام شد كه سپاهان براي جبران نتيجه به قطر مي رود، غافل از اين كه پيروزي 10 - صفر سپاهان در بازي برگشت هم نمي توانست مانع از حذف نمايندهايران شود.
* اظهارنظر متفاوت كارشناسان كه هيچ كدام درست نبود!
در حالي كه سپاهان بازي رفت را با اعلام AFC سه بر صفر باخته بود. اظهارنظرهاي متفاوتي صورت گرفت. عدهاي مي گفتند اگر سپاهان 3 بر صفر برنده شود، كار به وقت اضافي كشيده مي شود. عدهاي ميگفتند اگر سپاهان 4 گل بزند صعود مي كند. برخي هم ميگفتند اگر سپاهان 3 بر صفر ببرد، چون گلهاي السد مجازي بوده و در طول بازي به ثمر نرسيده است، سپاهان صعود ميكند!
3-0 نتيجهاي سمبليك براي اعلام تخلف، نه تفاضل گل
كارشناساني كه دربارهي بازي اظهار نظر ميكردند و دنبال نتيجهاي براي صعود سپاهان ميگشتند متوجه نبودند كه 3 بر صفر شدن بازي، صرفا يك اعلام نتيجه است براي اثبات تخلف تيمي كه كار غيرمجاز انجام داده و به هيچ وجه نتيجهاي براي تعيين تعداد گل دقيق نيست.
اين حكم معمولا زماني اجرا ميشود كه رقابت به صورت تك بازي برگزار شده و تفاضل گل تاثيري ندارد. مانند بازيهاي ليگ، يا بازيهاي مرحلهي گروهي رقابتهاي مختلف. اما پرواضح است كه معياري براي سنجش دو تيم در ديدارهاي رفت و برگشت نيست كه اگر بود يك تيم پس از پيروزي 4 بر صفر در ديدار رفت، براي بازي برگشت به ميدان نميرفت و بازي برگشت را 3- صفر ميباخت و صعود مي كرد! شايد اگر اين فكر به سر مسئولان باشگاه دپورتيولاكرونيا افتاده بود، بازيكنان اين تيم پس از پيروزي 4 بر صفر در بازي رفت در ليگ قهرمانان سال 2004 در بازي برگشت مقابل ميلان بازي نميكردند و به دور بعد راه مييافتند!
مفهوم اعلام نتيجهي 3-0 اين است كه تيم به دليل تخلف(نقض هر يك از بندهاي آيين نامه انضباطي) بازي را واگذار كرده و نتيجه هم به صورت سمبليك 3 بر صفر اعلام مي شود اما تفاضل گل در اين ميان مطرح نيست.
نتيجه اين كه تمام استرس، قول ها و وعدههايي كه مسئولان به مردم و هواداران دادند، پوچ و بيهوده بود، يعني سپاهان زماني حذف شد كه تخلفش اثبات و بازي رفت را 3-0 باخت. يعني تمام اميدي كه مردم پس از جلو افتادن 2 بر صفر سپاهان داشتند، رويايي بيش نبود. يعني سپاهان با هر تعداد گل از دور رقابتها كنار ميرفت چرا كه قوانين اجازه نميداد تيمي كه تخلف كرده صعود كند. سپاهان بازي برگشت را 2 بر يك برد. نتيجهاي كه براي صعود (به زعم كارشناسان) كافي نبود. اما كسي به اين موضوع فكر نكرد كه اگر سپاهان با اختلافي كه كارشناسان ادعا ميكردند (3-صفر، 4-0) السد را در بازي برگشت شكست ميداد و باز هم حذف ميشد، تكليف هواداراني كه از ذوق بالا و پايين پريده بودند، چه مي شد؟
* آيين نامهي انضباطي فيفا، بهترين مرجع براي كارشناسان كم اطلاع!
قانون، معنا و مفهومي دارد. اين كه زماني كه بر سر يك موضوع اختلافي پيش ميآيد، به آن رجوع شده تا تكليف مشخص شود. آيين نامهي انضباطي فيفا و AFC ريزترين مسائل را پيش بيني كرده و براي تمام مشكلات راه حال در نظر گرفته است. در ادامه متن اصلي بند دوم ماده 69 آيين نامه انضباطي فيفا به همراه ترجمه آن آمده است.
In the case of a player or official unlawfully influencing the result of a match, the club or association to which the player or official belongs, may be fined. serious offences may be sanctioned with expulsion from a competition, relegation to a lower devision, a point deduction and the return of awards
ترجمه: در موردي كه يك بازيكن يا يك مقام رسمي به صورت غيرقانوني روي نتيجهي يك بازي تاثير بگذارد، باشگاه يا نهادي كه اين بازيكن يا مقام رسمي در آن عضويت دارد جريمه خواهد شد. جريمه مي تواند با مجازات تيم به صورت اخراج از يك تورنمنت، سقوط به دستهي پايين تر، كسر امتياز و بازگرداندن پاداش دريافتي باشد.
* كي عبرت ميگيريم؟
سپاهان به هر تقدير حذف شد. دليل اين حذف شايد در ظاهر چندان مهم نباشد. شايد براي عدهاي فرقي نكند كه سپاهان با حكم باخت بازي رفت حذف شد يا با پيروزي 2 - 1 بازي برگشت و نزدن گلهاي كافي. مسالهاي كه البته اهميت زيادي دارد اين است كه مسئولان به جاي انداختن تقصيرها به گردن هم، به جاي فرافكني و فرار از مسئوليت شكست، يك بار تصميم بگيرند كه كارشان را درست انجام دهند و مهمتر از آن براي يادگرفتن وظيفهاي كه بلد نيستند، حدقل يك گام به جلو بردارند.
منبع : 90
اشتراک در:
پستها (Atom)












