کل نماهای صفحه

یکشنبه، آذر ۰۶، ۱۳۹۰

صلح همیشه زیباست


این داستان واقعی است
ارتشهای آلمان، بریتانیا و فرانسه در جریان جنگ جهانی اول در بلژیک با هم می جنگیدند.
www.sohagroup.com
شب کریسمس جنگ را تعطیل می کنند تا دست کم برای چند ساعت کریسمس را جشن بگیرند. در ارتش آلمان یکی از سربازان که سابقه خواندن در اپرا را نیز دارد شروع به خواندن ترانه کریسمس مبارک می کند. صدای خواننده آلمانی را سربازان جبهه های دیگر می شنوند و با پرچمهای سفید به نشانه صلح از خاکریز بالا می آیند و بسوی ارتش آلمان می روند.
www.sohagroup.com
آن شب سربازان 3 ارتش در کنار هم شام می خورند و کریسمس را جشن می گیرند ولی هر ۳ فرمانده توافق می کنند که از روز بعد صلح شکسته شود و جنگ را از سر بگیرند!
www.sohagroup.com
www.sohagroup.com
صبح روز بعد دست و دل سربازان برای جنگ نمی رفت. شب قبل آنقدر با دشمن رفیق شده بودند که بی خیال جنگ شدند و از پشت خاکریز برای هم دست تکان می دادند! چند ساعت که گذشت باز هم پرچمهای سفید بالا رفت و پس از گفتگوی 3 نماینده ارتش ها تصمیم بر این گرفته شد که برای سرگرم شدن با هم فوتبال بازی کنند.
www.sohagroup.com
آنها آنقدر با هم رفیق می شوند که با هم عکس می گیرند و حتی آدرس خانه های خود را به همدیگر می دهند تا بعد از جنگ به کشور های هم سفر کنند! کار به جایی می رسد که این 3 ارتش به هم پناه می دهند و ...
www.sohagroup.com
www.sohagroup.com
www.sohagroup.com
تنها چیزی که باعث می شود تا قضیه لو برود متن نامه هایی بود که سربازان برای خانواده هایشان فرستاده بودند و به آنها اطمینان داده بودند که اینجا از جنگ خبری نیست!
www.sohagroup.com
این اتفاق تاریخی با نام Christmas Truce شناخته می شود. سال ها بعد کریس دی برگ متن یکی از این نامه های سربازان را در یک حراجی به قیمت 27 هزار دلار می خرد پل مک کارتنی هم در ویدیوی یکی از کارهایش به این اتفاق ادای احترام کرده و سال 2005 هم کریستین کاریون با استناد به مدارک این اتفاق فیلمی بنام "کریسمس مبارک" می سازد که اسکار بهترین فیلم خارجی را گرفت و حتی در جشنواره فیلم فجر نیز به نمایش در آمد.
www.sohagroup.com
www.sohagroup.com

شنبه، آذر ۰۵، ۱۳۹۰

بیماری عجیب دختری که داخل بدن انسان را می‌بیند!


یک دختر روس ادعا می‌کند با اشعه‌ای که در چشمانش وجود دارد به راحتی می‌تواند اعضای داخلی بدن انسان‌ها را ببیند و گاهی بهتر از خود پژشکان بیماران را تشخیص دهد.

«ناتاشا» در سال 1987 به دنیا آمده و هم‌اکنون در مرکز بیماری‌های خاص بیمارستان مسکو مشغول کار است.

او در برابر نگاه‌های ده‌ها پزشک متخصص و دانشمند ماهر که برای مشاهد توانایی او به روسیه رفته بودند، گفت:‌«کنار مادرم در خانه نشسته بودم که ناگهان فهمیدم چشمانم جور دیگری می‌بیند. در کمال حیرت متوجه شدم می‌توانم اعضای داخلی بدن مادرم را ببینم. بعد هم بلافاصله به او گفتم که اعضای بدنش در چه حالتی هستند و چطور کار می‌کنند. از آن به بعد دیگر چشم‌های من به حالت عادی بدن‌ انسان‌ها را نمی‌بیند، چون می‌توانم برای چند ثانیه اندام‌های درونی بدن آنها را به صورت رنگی ببینم و حتی وضعیت آنها را تحلیل کنم. من خودم نام این نوع نگاهی که دارم، دید پزشکی گذاشته‌‌ام.» ناتاشا دمکینا در سال2003 به لندن دعوت شد و در پی آن به نیویورک و توکیو هم سفر کرد.

برای اثبات درستی گفته‌های ناتاشا، جمعی از پزشکان روسیه تصمیم گرفتند آزمایش‌هایی روی او انجام دهند. آنها از این دختر خواستند تا هرچه در معده یکی از پزشکان حاضر می‌بیند، روی کاغذ نقاشی کند. چیزهایی که ناتاشا در این آزمایش می‌کشید و ادعاهایی که می‌کرد، بسیار حیرت‌آور بود. او در نقاشی جای زخم معده دکتر را به‌خوبی نشان داده بود و در جواب پزشکی که اصرار داشت یکی از افراد حاضر به مبتلا به سرطان معده است، پاسخ داد که فقط چیزی شبیه یک کیست را در معده او مشاهده می‌کند. البته همیشه هم تشخیص‌های این دختر نوجوان درست از آب در نمی‌آید. 


منبع : هفته نامه سلامت

یکشنبه، آبان ۲۹، ۱۳۹۰

زنده به گور

هیچ کس هرگز نفهمید که هدایت جقدر تمرین مردن کرد. شاید بیشتر دوست داشت که مرده باشد تا زنده. در جایی گفته است که: ما زنده بودن را تجربه کردیم و می‌خواهیم که مرده بودن را هم تجربه کنیم.
آن چه که از کتاب می بینیم و در می یابیم چیزی جز زندگی نیست. این آدمی که مدام دم از مردن می زند از بسیاری از زندگان خود بیشتر لذت زندگی را چشیده است و زندگی را می شناسد.

بریده ای از کتاب :

" این بدبختی را چه بکنم؟ هان ؟ دختر به این زشتی را کی می گیرد ؟ می ترسم آخرش بیخ گیسم بماند . یک دختری که نه مال دارد ، نه جمال و نه کمال . کدام بیچاره است که او را بگیرد؟از بس که از این جور حرف ها جلوی آبجی خانوم زده بودند او هم بکلی ناامید شده بود و از شوهر کردن چشم پوشیده بود ، بیشتر اوقات خود را به نماز و طاعت می پرداخت  : اصلن قید شوهر کردن را زده بود . یعنی شوهر هم برایش پیدا نشده بود . ولی آبجی خانوم هر جا می نشست می گفت : شوهر برایم پیدا شد ولی خودم نخواستم."
دانلود  صوتی  کتاب


پنجشنبه، آبان ۲۶، ۱۳۹۰

زنده یاد قیصر امین پور


خداحافظی

باور نمی کنم
             که ناگهان به سادگی آب
از ساحل سلام
                      دل برکنم

           تا لحظه لحظه در دل دریای دور
امواج بی کران دقایق را
                        پارو زنم !

                                                                            مهر 79

دوشنبه، آبان ۲۳، ۱۳۹۰

فقط در ایران




   هرچند یکبار ایمیل هایی در باره ایران میگیریم که عکسهای خنده دار را نشان میدهد و موضوع فقط در ایران یا only in Iran است. این ایمیل ها اگرچه خنده به لب مینشاند و بعدی از ابعاد جامعه ایران را نشان میدهد اما در ایران چیزهایی هم هست که ساده از کنارشان میگذریم. اگر مدتی از ایران دور باشید این نکات زیبا بیشتر خود را نشان میدهند. امروز با همسرم به کوهپیمایی در دارآباد رفتیم. نیمه های راه گروهی زن و مرد با سن های کم و زیاد نشسته بودند. مردی با موهای سپید و صدایی بسیار زیبا داشت ترانه میخواند و بقیه هم با او دم گرفته بودند. آنقدر جو گیرنده ای بود که ماهم نشستیم و با خواننده دم گرفتیم. وقتی ترانه شادتر شد جوانی خوش تیپ بلند شد و شروع کرد به رقصیدن. در اینحال فکر میکردم کجای دنیا چنین حالت و جوی را میشود دید؟ برگشتیم در قهوه خانه ساده بالای کوه سفارش املت دادیم. کنار دست فروشنده نوشته بود ما را در facebook ملاقات کنید. بازفکر کردم در کجای دنیا میشود اینچنین املت خوشمزه و نان لواشی پیدا کرد که فروشنده اش هم تا این حد بروز باشد؟ چون من تا حدی دنیا دیده هستم به تجربه میگویم هیچ کجا.. هنگام برگشتن خانمی با مانتو و روسری و ظاهری مرتب در حال فروختن گل بود. آنقدر ظاهر با کلاسی داشت که برای خرید گل پنجره را باز کردیم. شخصیت با وقاری داشت. وقتی گفتیم به شما نمی آید گل بفروشید با کلامی تکان دهنده گفت : بی کس هستم اما ناکس نیستم.. زندگی را باید با شرافت گذروند. کجای دنیا میتوان این سطح از فلسفه و حکمت را در کلام یک گلفروش یافت؟ به خانه که رسیدیم همسرم یادش افتاد چیزهایی را نخریده است به سوپری نزدیک خانه رفتم و خرید کردم. دست کردم دیدم کیفم همراهم نیست. گفتم ببخشید پول نیاوردم میروم بیاورم و در حالیکه مبلغ کالایی که خریده بودم کم نبود مغازه دار با اصرار گفت نه آقا قابل شما رو نداره ببرید و با کلامی جدی و قاطع کالا را به من داد. تشکر کردم و در راه خانه فکر کردم کجای دنیا چنین اعتمادی به یک غریبه وجود دارد؟ تازه پول را هم که آوردم فروشنده با تعجب گفت آخه چه عجله ای بود؟ شب در حالیکه پشت لپ تاپم داشتم کار میکردم یکباره صدای آکاردئون یکی از ترانه های خاطره انگیز را سر داد. در کوچه نوازنده ای با زیباترین حالت و مهارتی خاص مینواخت. به دنبال صدا رفتم و پنجره را باز کردم. یکی آمد و به او نزدیک شد و گفت از طبقه هشتم آمدم پایین فقط بخاطر این ملودی قشنگی که میزنی. میتوان همه رخدادهای بالا را منفی دید. چرا باید خانمی با وقار گل بفروشد. چرا باید نوازنده ای ماهر در کوچه بنوازد و از این دست نگاههای منفی که خیلی ها دارند اما هیچ راه حلی هم ندارند که مثلا این مرد اگر در کوچه ننوازد چه مشکلی حل خواهد شد و آیا نگاههای منفی ما کمکی به حل مشکلات دنیا میکند؟ من هر چه را دیدم مثبت میدیدم. بعضی از ما چیزهایی را برای خودمان ذهنی کرده ایم در حالیکه در عمل وجود ندارند و آنچه را که وجود دارد چشم ما نمیبیند و ذهن ما درک نمیکند. مثلا آدمها را به باکلاس و بی کلاس تقسیم کرده ایم. ماکسیما و پرادو و بنز با کلاس و پیکان و پراید بی کلاسند. حالا در جاده گیر کنید حالا به هردلیل چه تمام شدن بنزین چه خرابی ماشین. امتحان کنید حتی یک ماکسیما و پرادو و بنز بخاطر کمک به شما توقف نمیکند و اگر کسی به کمکتان بیاید یا پیکان دارد یا پراید یا وانت. کدام با کلاس ترند؟ تنها به رخدادهای یکروز عادی از زندگی میتواند فکر کنید در آن تلخ و شیرین بسیار وجود دارد
نوشته: خانم نرجس خوش زبان

زن ۴۵ ساله برای بیستمین بار باردار است

خانواده دوگار در ایالت آرکانزاس انتظار تولد فرزندشان را در آوریل می کشند .

 

البته این خبر خوش قبلا نوزده بار دیگربرای جیم و میشله تکرار شده است و این زوج که تقریبا هر هجده ماه یک بار صاحب فرزندی شده اند، خودشان را برای استقبال از نورسیده اماده می کنند.
آنها 10 پسر و 9 دختر دارند که بین 2تا 23 سال سن دارند و چهار فرزندشان دو قلو هستند.
آنها همچنین در تلویزیون ایالتی آرکانزاس آمریکا برنامه ویژه ای تحت عنوان نوزده بچه و بیشتر دارند و از زندگی شان کاملا راضی اند.
جیم 46 ساله و میشله 45 ساله است و برای انتقال بچه ها از یک اتوبوس قدیمی استفاده می کنند. در حالیکه بچه های قبلی آنها در سکوت رسانه ای به دنیا آمدند ، خبر تولد بیستمین بچه جنجالی را در سایتهای اجتماعی براه انداخته و این سیاست عدم کنترل خانواده از سوی آنها طرفداران و دشمنان زیادی در سایت فیس بوک پیدا کرده است.
منبع: خبرآنلاین

چه کسی در ساعت ۱۱/۱۱ دقیقه روز ۱۱/۱۱/۲۰۱۱ بدنیا آمد؟

ژاکوب آنتونی سایده وقتی بزرگ شود هرگز مشکلی برای به خاطر آوردن زمان دقیق تولدش نخواهد داشت.

 

او در روز یازدهم نوامبر امسال در ساعت 11/11 دربیمارستان ویرچوا مموریال شهر نیوجرسی متولد شد. کریستفر سایده پدر 36 ساله او درباره این اتفاق عجیب گفت :«تولد او در این زمان و تاریخ واقعا جالب است. ما از صبح همان روز دائم درباره تاریخ تولدش با هم صحبت می کردیم و می گفتیم چقدر جالب است او در چنین تاریخ رندی به دنیا می آید . بعد دکتر به ما گفت او کمی زودتر از آن چیزی که پیش بینی شده بود به دنیا می اید .دکتر و پرستاران در حین عمل دائما ساعت را نگاه می کردند ولی من هیجان زده تر از آن بودم که به ساعت توجه کنم و به همسرم توجه داشتم. »
ژاکوب دومین فرزند خانواده است و آنها یک پسر 7 ساله به نام کریستوفر جونیوردارند. به گفته پد رخانواده آنها قصد دارند هر سال راس ساعت یازده و یازده دقیقه برای فرزندشان شعر تولد مبارک را بخوانند !
منبع : خبر آنلاین

روایت «احمد شاملو» از نقش «آیدا» در خلق آثارش







مجموعه این آثار حاصل تلاش و پایداری خود وی«آیدا» در حد ایثار و از خود 
گذشتگی کامل او بوده است و از این گذشته نه تنها خود او در شرایطی به راستی باور نکردنی در ایجاد و آفرینش این آثار سهم تمام داشته بل که به وسواسی عاشقانه برگ برگ آنها را فراهم آورده طی سالیان دراز دستیاری دلسوز و بی مزد و منت برای من و نگهبانی بی چشمداشت برای این سروده ها و نوشته ها بوده است و حد و حدود این دلسوزی و نگهبانی تا آنجا است که می توانم بی هیچ مجامله یی ادعا کنم که این آثار بیش از خود من مدیون و متعلق به شخص او است.

منبع : روزنامه شرق

یکشنبه، آبان ۲۲، ۱۳۹۰

گفت و گوی دوتا آدم حسابی







حالا با نیچه در زیر زمین کلیسا نشسته ایم و به گالیله فکر می کنیم  وزمینش.
نیچه می گوید:« راستی هایدگر عزیز به نظر تو زمین قبل از گالیله گرد بود و یا بعدش گرد شد؟»

می گویم : «ببین فردریش عزیز همه چیز را باورهای انسان می سازد چون قبل از گالیله مردم فکر می کردند زمین صاف است خوب زمین صاف بود و بعد از گالیله زمین گرد شد.»

فردریش می گوید:« تو باز هم هایدگر بازی در آوردی. من که فکر می کنم احتمال داشته زمین قبل از گالیله صاف بوده و چون گالیله آدم قلدری بوده و زمین ازش حساب می برده با نظر گالیله تغییر شکل داده و گرد...»

حرفش را قطع می کنم و می گویم:« شاید هم زمین لجباز بوده و چون از کلیسا خوشش نمی آمده بعد از مخالفت گالیله یکهو گرد شده.»

فردریش می گوید :« مزخرف نگو. گوسفند. زمین که مثله من و تو عقل نداره یا گرده یا صاف.»

می گویم:« شاید حرف تو درست باشه . اما هر فرضیه ای قابل بررسیه.حالا باید ببینیم که زمین چطور گرد شده . یک هو یا دو هو یا چند هو؟»

نیچه می گوید:« چند نظریه وجود دارد اول نظریه ی یک هوی افلاطون که میگه:زمین یه جورایی صاف بوده. بعد یک جورایی عاشق گالیله می شه از اون عشق های افلاطونی و همین که از دهن گالیله در می ره که زمین گرده یک هو گرد می شه.»

می پرسم :«نظریه بعدی چیه؟»

می گوید:« نظریه بعدی نظریه دو هوی فرویده که می گه : زمین دچار عقده های روانی بوده و کم کم از اینکه خودش صافه و کره های دیگه گردن دچار عقده های  متعدد می شه و دو هو گرد می شه.»

می گویم:« خوب جالب شد ادامه بده.»

می گوید :«نظریه بعدی نظریه چند هوی همین اصغر شیره ای خودمونه که می گه:اول زمین عاشق بود این یک هو بعد در عشقش شکست خورد این دو هو بعد چون شکست عشقی خورده بود و گیر رفیق ناباب هم افتاده بود معتاد شد به سیخ و سنگ و آتشفشان زد و بیچاره اول جوونی افتاد تو خط اعتیاد و چند هو گرد شد تو خودش.»

می گویم:« برو بابا.خودتی.گرفتی ما رو . بهتره که تو همون نظریه های ابر انسان مسخره ی خودتو بدی.»

می گوید:« عجب دور و زمونه ای شده آدم نمی تونه دو کلام حرف حساب بزنه.»

می گویم:«فردریش پاشو بریم این پرستاره بد جوری داره نگاهمون می کنه.می ترسم دوباره گیر بده و ببرتمون شوک الکتریکی.»

می گوید:«گیر عجب دیوونه هایی افتادیم.»

می گویم:« بلند شو قرصامونو بخوریم داره وقتش می گذره.»

فقط همین جاست که تا حدی به توافق می رسیم و بلند می شویم.



نوشته : علیرضا لبش

سه‌شنبه، آبان ۱۷، ۱۳۹۰

عقاید یک دلقک یه شاهکار ادبی به معنای واقعی


این کتاب روچند سال بود تو کتاب فروشی می دیدم ولی هیچ وقت نشد بخرم وبخونمش. تا اینکه امسال دوستای عزیزم  (امیر و عاطفه )برای تولدم بهم کادو دادن. تو این یه هفته خوندمش  خیلی لذت بردم. تشکر از هر دو دوست خوبم.

اینم خلاصه داستان در ویکی پدیا


این کتاب دربارهٔ دلقکی به نام شنیر است که همسرش ماری او را ترک کرده و به همین دلیل دچار افسردگی شده و مرض‌های همیشگی‌اش، مالیخولیا و سردرد تشدید یافته. از این رو برای تسکین آلام خود به مشروب رو آورده‌است. به قول خودش «دلقکی که به مشروب روی بیاورد، زودتر از یک شیروانی ساز مست سقوط می‌کند». فقط دو چیز این دردها را تسکین می‌دهند. مشروب و ماری. مشروب یک تسکین موقتیست ولی ماری نه. ولی او رفته.
او بعد از افتضاحی که در یکی از نمایش‌هایش به وجود می‌آورد و پایش را مصدوم می‌کند، به بن محل زندگی‌اش (که کمتر از دو سه هفته در سال در آن جاست) باز می‌گردد. به این دلیل که او آدم ولخرجی است دیگر حتی یک پنی هم برایش نمانده. به همین دلیل دفترچه تلفنش را باز می‌کند و شروع به تماس با آشنایان می‌گیرد. در این میان بارها به گذشته می‌رود و خاطراتش را می‌گوید.
ماری همسر او یک کاتولیک بوده و در جوانی با هم فرار کرده‌اند و بدون اینکه با هم ازدواج کنند با هم رابطه داشته‌اند. این امر ماری را عذاب می‌داده و بالاخره روزی از او فرار می‌کند.
هانس شنیر دلقک، تنها به اتاق خود در بن، پناه برده‌است و چند ساعت شکست‌های زندگی عاطفی و حرفه ایش را جمع ‌بندی می‌ کند تا بعد برود مانند گدایی بر پله ‌های ایستگاه راه‌ آهن بنشیند و بازگشت ماری، زن محبوبش را که از دست داده‌است و هم امروز باید از سفر ماه عسل به رم بازگردد، انتظار بکشد (یا به هرحال چنین وانمود کند). کتاب تک ‌گویی بلندی، ساخته از «ملاحظات» (یا عقاید) آدمی سرخورده و مایه گرفته از خاطره ‌های شخصی است که تنها چند مکالمه تلفنی و ملاقات کوتاه پدر آن را قطع می ‌کند. هانس شنیر، برخلاف اکثر شخصیت‌ها در داستان‌های کوتاهی که بول پس از جنگ نوشته‌است، در خانواده‌ ای بورژوا به دنیا آمده‌است. استعدادش در کار معرکه ‌گیری، از او (در دل جامعه‌ای مرفه) انسانی مرتد ساخته‌است. او به نسلی تعلق دارد که اگرچه جوان‌تر از آن بودند که در آخرین دسته‌ های هیتلری نام ‌‌نویسی کنند اما در میان شعارهای ناسیونال سوسیالیستی بزرگ شده ‌اند. جامعه نو مرفهی که بر ویرانه‌ ها بنا شده‌است، در چشم او به طور قطع مشکوک است؛ بدان لحاظ که دست اندرکاران آن، که همگی کمابیش بدنام‌ اند، امروزه به بهای کمی برای خود وجدان راحت خریداری می ‌کنند: حتی مادر او رئیس «کمیته ‌ای برای نزدیک ساختن نژادها» است. در حال و هوای بازسازی، کاتولیسیسم به اصطلاح «ترقی خواه» که در محافل بورژوایی بن خودنمایی می ‌کند، در ریاکاری عمومی سهیم است. همه ترش رویی هانس شنیر بر همین کاتولیسیسم متمرکز است؛ وانگهی انگیخته از دلایلی شخصی است: ماری که مدت شش سال همدم او بود، ترکش گفته‌است تا با یکی از همان «کاتولیک‌های متجدد و سرشار از آینده»، که از دست اندرکاران جلو صحنه‌است، ازدواج کند.
شنیر مدعی است که رنگ و روغن «صادقانه» چهره معرکه گیر را در برابر ریاکاری اجتماعی قرار می‌ دهد. اما، دهن ‌کجی دلقک، که با طرز پاسخی زیباشناختی-اخلاقی شکل می ‌گیرد، مضحک است. مؤخره عجیب و غریبی که طی آن هانس شنیر ورشکستگی خود را با خوش‌رویی به نمایش درمی ‌آورد، تصویری حاکی از تسلیم و رضا از هنرمند به دست می‌ دهد. و آخرین کلام رمان می ‌گوید که، با این حال، «به آواز خواندن ادامه داد». عقاید یک دلقک به حق رمان پایان عصر آدناوئر صدر اعظم آلمان است

هانریش بل (1917-1985) برنده جایزه نوبل ادبیات 1972



" هرگز نباید سعی در تکرار لحظات داشت ، باید آنها را همانگونه که یک بار اتفاق افتاده اند فقط تنها به خاطر آورد."

 " آیا جدن ماری می خواست که تسوپفنر را در مراسم رسمی و جشن ها همراهی کند و با دستانش لک لباس رسمی تسوپفنر را بشوید ؟ مطمئنن این مسئله ای است که به نظر و عقیده هر آدمی مربوط می شود ، ماری اما این کار شایسته تو نیست . بهتر است که به یک دلقک بی اعتقاد اعتماد کنی که تو را صبح های زود از خواب بیدار می کرد تا به موقع به مراسم دعا در کلیسا برسی ." 

 " ماری با بی صبری و حالتی شدیدن عصبی پشت میله های جایگاه اعتراف کلیسا برای کشیش درباره عشق ، ازدواج ، مسئولیت و دوست داشتن صحبت می کند . سر انجام کشیش که شکی در اعتقاد و ایمان وی ندارد می پرسد : " دخترم شما چه کمبودی دارید ، چه مسئله ای شما را آزار می دهد ؟ "اما تو توانایی پاسخ دادن به این سوال را نداری . نه تنها از گفتن بلکه حتی از فکر کردن به آنچه من می دانم ناتوان هستی . کمبود تو یک دلقک است ."

 " هر روز صبح در هر ایستگاه بزرگ راه آهن هزاران نفر داخل شهر می شوند تا به سر کارهای خود بروند و یا در همین حال هزاران نفر دیگر از شهر خارج می شوند تا به سر کارشان برسند . راستی چرا این دو گروه از مردم محل های کارشان را با یکدیگر عوض نمی کنند ؟ صف های طویل اتومبیل ها و راه بندان های ناشی از آن در ساعت های پر رفت و آمد از روز خود معضلی بزرگ است . اگر این دو دسته از مردم محل کار یا سکونتشان را با یکدیگر عوض کنند می توان از تمام مسائلی چون آلودگی هوا ، درگیری روانی و فعالیت های پلیس های راهنمایی بر سر چهار راه ها اجتناب کرد : آنگاه خیابان ها آن قدر خلوت و ساکت خواهند شد که می توان بر سر تقاطع ها نشست و منچ بازی کرد."

" وقتی با خودم فکر می‌کنم که از دو نسل پیش تا کنون، بخش قابل توجهی از سهام معادن زغال‌سنگ در انحصار خانواده‌ی ما بوده است، دل‌شوره و نگرانی آن‌ها را برای خاک مقدس آلمان درک می‌کنم."

" می‌خواستند با این پلاکاردهای بیش از اندازه احمقانه‌شان باعث افسردگی بیش‌تر بیمارانی شوند که گاه از سر بی‌حوصلگی از ورای پنجره‌ها نگاهی به خیابان و اطراف می‌اندازند. تقریبا ساعت دو نیمه‌ی شب شده بود ... از سمت چپ خیابان سگی آواره ظاهر شد، ابتدا تیر چراغ برق و بعد هم پلاکارد حزب سوسیال دموکرات و دموکرات مسیحی را بو کشید؛ بعد از آن که پای پلاکارد حزب دموکرات مسیحی ادرار کرد، به آهستگی راهش را ادامه داد."

" وقتی آدم وعظ‌های شما را گوش می‌دهد، خيال می‌کند که قلبی به بزرگی و پهنای بادبان دکل کشتی داريد، اما شما فقط می‌توانيد در سالن انتظار هتل‌ها پرسه بزنيد و مردم را فريب بدهيد. در حالی که من دارم جان می‌کنم و عرق می‌ريزم تا لقمه نانی دربياورم، شما با همسر من به گفتگو می‌پردازيد و بدون گوش دادن به حرف دل من، او را از راه به در می‌کنيد. به اين می‌گويند تزوير، ريا، حرکت ناصادقانه.... در کتاب شما حرف از آب زلال است، چرا سعی نمی‌کنيد به جای کنياک تقلبی از اين آب به مردم بدهيد... ."

  "مردم یا متوجه منظور من می شوند یا نمی شوند، من یک مفسر نیستم."

 " اما هیچ کدام گوشی را نگذاشتیم . نمی دانم برای چه مدت صدای تنفس او را شنیدم . بعد او گوشی را گذاشت ، اگر او تلفن را قطع نمی کرد ، آن قدر گوشی را در دستم نگه می داشتم تا بتوانم صدای نفس کشیدنش را بیشتر بشنوم . خدای من ، کاش حداقل مرا از شنیدن صدای گرم یک زن محروم نمی کردی."

" این واقعیت که منتقدان خود قابل انتقاد هستند چیز زیاد بدی نیست ، عیب آن است که آن ها به برنامه ی خود به دید انتقادی نگاه نمی کنند و خود را عاری از نقص و اشکال می بینند و این خیلی ناخوشایند است."



دوشنبه، آبان ۱۶، ۱۳۹۰

باران صبح




باران تند بود. ما میدويديم و زير باران کاملاً خیس شده بوديم. از پياده رو همينجا به طرف پارک میدويديم. همه جا تعطیل بود و میخواستيم نان بخريم، نانمان تمام شده بود. شنيده بوديم که توی پارک یک دکهی نانفروشی هست، و زير باران میدويديم. وقتی رسیديم جلو پارک، گفت: «باسی، اينجا باش من برم نون بخرم بیام.»
گفتم: «با هم بريم.»
«برای خودت میگم، خیس میشی. چرا دوتایی خیس بشیم.»
«پس من ميرم که من خیس بشم.»
«نه. همینی که من میگم. اینجا باش الان برمیگردم.»
«برنمیگردی.»
«برمیگردم.»
«برنمیگردی.»
«اگه میترسی بيا، دستامو نگه دار.» و دستهاش را گذاشت توی دستهام.
تمام تنهاییهای کودکیام آمد جلو چشمم، آن خانه قديمی، درخت کاج وسط حیاط، سایه های آفتاب... به دور و برم نگاه کردم. اینجا کجاست؟ اگر گم بشوم؟ توی دلم گفتم تو رو خدا منو تنها نذار، بذار باهات بیام.
«نه. همین جا باش الان برمیگردم.»
و باران تند شده بود. همه جا خیس بود. صورتم خیس بود، چشمهام خیس بود، و موهای او که دور میشد خیس بود. حتا چکمههاش خیس بود.  بعد دیدم دیگر دستهاش توی دستم نیست. به دور و برم نگاه کردم. هیچ جا را نمیشناختم. در شهری غریب بودم، و انگار تازه بنایی کرده بودند و شکل آنجا عوض شده بود. گفتم حالا کجا دنبالت بگردم؟
باران همه چیز را میشست و با خود میبرد. همه جا خیس بود. و مه آنقدر در باران کش آمده بود که ديگر چشمم جایی را نمیديد. ناگهان فهمیدم که او دیگر برنمیگردد. به دلهره افتادم. دلتنگی و هراس چنان به جانم چنگ میانداخت که داشتم میمردم.
فریادی کشیدم و از جا کنده شدم. چشمم را باز کردم. داشت صبح میشد. تمام صورتم خیس بود. 

عباس معروفی

در قلمرو علم



سبک‌ترین، کوچک‌ترین و اولین خالص کننده‌ آب قابل شارژ !
می‌توان گفت این وسیله، یکی از لازم‌ترین وسایلی است که یک کوه‌نورد یا یک مسافر به آن نیاز دارد.
سالانه تعداد کثیری از انسان ها بر اساس بیماری‌های ناشی از آب جان خود را از دست  می‌دهند و به همین علت، تصفیه‌ و گندزدایی آب از اهمیت ویژه‌ای در دنیا  برخوردار است.
تولید کننده‌ی خالص کننده‌های آب، شرکت SteriPEN اکنون خط محصولات قابل حملش را با یک واحد مبنی بر اشعه‌ی ماوراء بنفش (UV) با نام SteriPEN Freedom به روز کرده است. این محصول، سبک‌ترین، کوچک‌ترین و اولین خالص کننده‌ی آب قابل شارژ ماوراء بنفش است که آب را در زمان ۴۸ ثانیه گندزدایی می‌کند.
Freedom مجهز به یک چراغ ماراء بنفش ضدباکتری است که ۹۹٫۹درصد باکتری‌ها، تک یاخته‌ها و ویروس‌ها را نابود می‌کند. فقط کافی است ۴۸ ثانیه به SteriPEN مهلت دهید تا نیم لتر آب را برای شما خالص کند. وقتی آب آماده‌ی آشامیدن شد، یک چراغ سبز روشن می‌شود تا شما را مطلع سازد.

این خالص کننده‌ی آب توسط پورت USB، یک خروجی برق AC، یا شارژرهای خورشیدی سازگار، شارژ می‌شود. این وسیله می‌تواند با هر بار شارژ شدن، چهل بار آب را برای شما خالص کند. پیش بینی می‌شود که طول عمر لامپ و باتری این دستگاه خالص کننده، برای ۸۰۰۰ بار خالص سازی کافی باشد.
این وسیله با یک پوشش لامپ قابل حذف، ۷۴گرم وزن دارد و سایز آن، ۱۳×۳٫۵×۲٫۲سانتی متر می‌باشد. SteriPEN Freedom با یک شارژر AC و یک کابل USB، در پاییز امسال با قیمت ۱۱۹٫۹۵دلار به فروش می‌رسد.

منبع:pichgooshti

یکشنبه، آبان ۱۵، ۱۳۹۰

یک شهر , یک راوی


"گزنه"، خاطرات نوجوانی نویسنده ی توانا،‌ جعفر شهری هست که در ٣٣٨ صفحه نوشته شده است. با اینکه آقای شهری از نویسندگان قدیمی ما محسوب میشه ولی قلمش روانه و درک مطالب کتابهاش آسان. بسیار خوب جامعه و افراد پیرامون خود را توصیف میکنه.
دوران کودکی و نوجوانی وحشتناکی داشته و اینکه از اون دوران چنین فردی بیرون اومده واقعا جای تعجب و تحسین داره.
ایشون سال ١٢٩٣ در تهران به دنیا اومده و در سال ١٣٧٨ فوت کرده. قسمت جالبش هم اینه که ایشون به علت فقر، از تحصیل محروم بوده و هر آنچه در موارد ادبی پیشرفت داشته، از پشتکار و استعداد خودش بوده.
کتاب "گزنه" اولین کتابی بود که از آقای شهری خوندم و بسیار دوست داشتم. پایان فوق العادش، هنوز هم از ذهنم نمیره.  اگر باز هم از کتابهای ایشون پیدا کنم حتما میخونم. البته الان کتابهاش نایاب هستند و دیگه چاپ نمیشن.

اینم گوشه ای از خاطرات نصرالله حدادی 


در تابستان سال 1372، كتاب گزنه را در منزل شخصي شهري براي چاپ مجدد آماده مي كرديم و از آنجا كه چشمان شهري ديگر بينايي چنداني نداشت، حروف چيني مجدد آن را برايش بازخواني مي كردم. به آنجا رسيدم كه از پدر رانده و به تهران آمده بود و به كوچه سرپولك براي ديدار مادر كه دوباره شوهر كرده بود، رفته بود.
هر كلمه را مي خواندم و هر سطر را كه به پايان مي رساندم، اشك هاي شهري چون سيل، پهناي صورتش را نوازش مي داد.
به آنجا رسيدم كه نوشته بود: <در زدم و حشمت خانم يكي از همسايه ها در را به رويم باز كرده به طرف مادرم صدا بلند نمود كه بيايد، پسرش آمده است! مادرم را ديدم كه از پله ها با ترديد پايين مي آيد، مثل كسي كه مي خواهد بگويد پسري نمي شناسد. > صداي هق هق گريه شهري قطع نمي شد و چند لحظه بعد از خود بي خود شد و از حال رفت. ترسيده بودم، نكند پيرمرد از دست برود. با كمك همسرش او را به هوش آورديم و دو سه ساعت بعد قدري حالش بهتر شد. آنقدر فضا سنگين و غم انگيز بود كه نمي توانم آن را با قلم ترسيم نمايم.
بارديگر به من اصرار كرد تا خواندن را از سر بگيرم. با ترس و لرز دوباره شروع كردم و اين بار شهري تا يك هفته بعد بيمار و بستري شد. درد را مي شد تا عمق چهره او پيدا كرد. هفتاد سال از آن ماجرا گذشته بود، اما توگويي اين حادثه همان روز اتفاق افتاده بود. هر بار كه به <شكر تلخ> و <گزنه> نگاهي دوباره مي اندازم، يقين مي كنم سطرو سطر به كلمه به كلمه اين دو كتاب، دردنامه مردي است كه علم و دانشش را در دانشگاه اجتماع آموخت و آثار بي نظيري از فرهنگ عامه مردم تهران را آفريد كه مثل و مانند ندارد. 


آثار مكتوب و منتشر شده زنده ياد جعفر شهري 

۱-شكر تلخ (رمان) -2 گزنه (رمان) ۳-انسيه خانم (رمان) ۴-حاجي در فرنگ (رمان) -5 حاجي دوباره (رمان) ۶-قلم سرنوشت (رمان) ۷-كتاب علي (ع) ۸-طهران قديم (۵ جلد) ۹-تاريخ اجتماعي تهران در قرن سيزدهم (۶ جلدي) ۱۰-قند و نمك (ضرب۱۱ -المثل۱۲ -هاي تهراني به زبان محاوره)