یک روز بهاری از پدر پرسیدم:
ماه گون
شبها گنجشکهای درخت باغچه کجا میخوابند؟
پدر گفت: روی درختهای امن
گفتم: چرا درخت باغچهی ما امن نیست؟
پاسخ داد: بهخاطر ما آدمها
پرسیدم: پس چرا روزها امن است
گفت: چون بهتر میبینند و خواب نیستند
زمستان که رسید، از پدر پرسیدم:
چرا از تعداد گنجشکها کم شده است؟
گفت: به خاطر دانه!
و من صبح زود،
روی برفهای باغچه آنقدر دانه ریختم
تا تمام گنجشکهای محله
پدر گفت: روی درختهای امن
گفتم: چرا درخت باغچهی ما امن نیست؟
پاسخ داد: بهخاطر ما آدمها
پرسیدم: پس چرا روزها امن است
گفت: چون بهتر میبینند و خواب نیستند
زمستان که رسید، از پدر پرسیدم:
چرا از تعداد گنجشکها کم شده است؟
گفت: به خاطر دانه!
و من صبح زود،
روی برفهای باغچه آنقدر دانه ریختم
تا تمام گنجشکهای محله
در "حیات" خانهی ما جمع شدند...
و من در پشت پنجره
چقدر شاد بودم
و من در پشت پنجره
چقدر شاد بودم
از جشن امن گنجشکها.
...
پدر
شادیام را که دید
یک شب
روی تمام برفهای "حیاط" خانه، دانه پاشید
و من تا مدتها نفهمیدم
چرا بعد از آن
هیچ گنجشکی
در باغچهی خانهی ما دیده نشد.
پدر
شادیام را که دید
یک شب
روی تمام برفهای "حیاط" خانه، دانه پاشید
و من تا مدتها نفهمیدم
چرا بعد از آن
هیچ گنجشکی
در باغچهی خانهی ما دیده نشد.
آنوقت فهمیدم
شرف ساچمهها بیشتر از دانههاست.
اما شرف ارزنهایی که به ساچمهها یاری میرسانند
از دانهها کمتر است.ماه گون

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر