کوهپیمایی به صرف کاپوچینو
تقدیر تقوبم انسانهای عادیست. اما تغییر تدبیر انسانهای عالی...
کل نماهای صفحه
117,760
جمعه، اسفند ۱۴، ۱۳۹۴
چهارشنبه، اسفند ۱۲، ۱۳۹۴
سخن بزرگان
برتراند راسل در اواخر عمرش در ۸۷ سالگی، مصاحبه ای با روزنامه گاردین داشت.
خبرنگار از او پرسید:
جناب پروفسور، شما ۸۷ سال است که می گویید خدا و زندگی پس از مرگ وجود ندارد و به زودی هم از دنیا می روید؛ حال اگر از دنیا رفتید و دیدید که هم خدا هست و هم زندگی پس از مرگ، چه می کنید؟
برتراند راسل در جواب گفت:
خانم خبرنگار، این خدایی که شما می گویید وجود دارد و من می گویم وجود ندارد، بالاخره عادل است یا خیر؟
خانم خبرنگار: البته که عادل است.
برتراندراسل: اگر عادل باشد هیچ مشکلی نیست.
خانم خبرنگار: چرا؟!
خبرنگار از او پرسید:
جناب پروفسور، شما ۸۷ سال است که می گویید خدا و زندگی پس از مرگ وجود ندارد و به زودی هم از دنیا می روید؛ حال اگر از دنیا رفتید و دیدید که هم خدا هست و هم زندگی پس از مرگ، چه می کنید؟
برتراند راسل در جواب گفت:
خانم خبرنگار، این خدایی که شما می گویید وجود دارد و من می گویم وجود ندارد، بالاخره عادل است یا خیر؟
خانم خبرنگار: البته که عادل است.
برتراندراسل: اگر عادل باشد هیچ مشکلی نیست.
خانم خبرنگار: چرا؟!
برتراند راسل :
چون اگر عادل باشد به او می گویم: خدایا! یا باید دلایل فیلسوفانی را که وجود تو را اثبات می کردند، قانع کننده تر می ساختی، یا ذهن مرا ساده لوح تر و زودباورتر از این، من که نباید تاوان ضعف دلایل آن ها را بپردازم!
اینکه ذهن من دیرباور است هم که دست من نیست، چون خودت ذهن مرا
درست کرده ای، و گرنه اگر من آدم ساده لوح و زودباور مانند مردم کوچه و بازار بودم این دلایل ؛ ولو قانع کننده نیستند برای من هم قانع کننده می شدند!"
چون اگر عادل باشد به او می گویم: خدایا! یا باید دلایل فیلسوفانی را که وجود تو را اثبات می کردند، قانع کننده تر می ساختی، یا ذهن مرا ساده لوح تر و زودباورتر از این، من که نباید تاوان ضعف دلایل آن ها را بپردازم!
اینکه ذهن من دیرباور است هم که دست من نیست، چون خودت ذهن مرا
درست کرده ای، و گرنه اگر من آدم ساده لوح و زودباور مانند مردم کوچه و بازار بودم این دلایل ؛ ولو قانع کننده نیستند برای من هم قانع کننده می شدند!"
سهشنبه، اسفند ۱۱، ۱۳۹۴
جمعه، اسفند ۰۷، ۱۳۹۴
دوقلوهای به هم چسبیده
دوقلوهای
به هم چسبیده زیادی وجود دارند ولی این دوتا برادر به نام دوقلوهای سیامی
به علت ایتکه از نظر اخلاقی جامعه مذهبی امریکا در قرن هجدهم و از لحاظ
اینکه یکی از دو قلوها قانون شکن بود قوه قضاییه امریکا را به چا لش کشیدتد
. خیلی معروفند.در سال 1830 بازرگانی این دو قلوها را از تایلند به امریکا
برد و با تمایش دادن آنها پول هنگفتی به جیب زد . یکی از دوقلوها خیلی
مشروب میخورد و همیشه مست بود . دیگری از
مشروب تنفر داشت .ولی جون به اون چسبیده بود کاری نمیتونست بکنه . روزی
همون برادر برای شخصی اسلحه کشید . دادگاه میگفت اگه اونو زندانی کنیم
برادر دیگه هم مجبوره باهاش بیاد زندان و این دور از عدالته . مشکل دیگه
ازدواج بود . این دو با دو خواهر ازدواج کردند . دوتا خانه گرفتند . یک
هفته در میان هر برادر پیش همسرش میرفت . برادر دیگه مجبور بود باهاش بره .
مردم امریکا از نظر اخلاقی به این امر معترض بودند . جون هر برادر که
میخواست با همسرش هم خوابه بشه برادر دیگه هم مجبور بود ناظر باشه . جالب
اینجاست که دو برادر صاحب 20 فرزند شدند . احرین چالش این بود که مردم
میگفتند اگه یکیشون بمیره اون یکی دیگه باید چیکار کنه . تا اینکه شبی اون
برادر مشروب خور بر اثر افراط در نوشیدن فوت میکنه . و ایندو تنها بودند و
برادری که زنده بود نمیتونست به کسی خبر بده . بنابراین یک ساعت بعد از ترس
سکته میکنه و او هم میمیره..
پنجشنبه، اسفند ۰۶، ۱۳۹۴
چهارشنبه، اسفند ۰۵، ۱۳۹۴
شکسپیر و شرکا
این کتابفروشی عجیب و دنج به پاتوق نسلی
از نویسندگان آمریکایی و انگلیسی در پاریس بدل شد. کسانی چون اسکات فیتزجرالد، گرترود
استاین و ازرا پاوند آنجا جمع میشدند تا کتاب قرض بگیرند، دربارۀ موضوعات ادبی بحث
کنند و در اتاق نشیمن خصوصی پشت مغازه چای بنوشند. ارنست همینگوی در خاطرات خود از
پاریس در کتاب «جشن بیکران»، «شکسپیر و شرکا»ی بیچ را اینگونه معرفی کرده است: «مکانی
صمیمی و شاد با اجاقی بزرگ در زمستان، میز و قفسههای کتاب، کتابهای تازه در ویترین
و عکسهایی از نویسندگان مشهور، هم زنده و هم مرده روی دیوارها». مهمتر از همه وقتی
ناشران دیگر «اولیس» جیمز جویس را را جنجالبرانگیز خواندند و از چاپ آن سر باز زدند،
این بیچ بود که برای ویرایش و چاپ نوشتۀ دوستش پول جمع میکرد.
نویسنده در این کتاب میگوید: «زمانی که
من در ژانویه سال 2000 فنجان چایم را در "شکسپیر و شرکا" نوشیدم، جرج به
مردم میگفت که به چهل هزار نفر اجازه داده است در مغازهاش بخوابند، یعنی بیش از جمعیت
شهرش سلم، وقتی که او داشت آنجا بزرگ میشد. بعد از آن روز اول در مغازه، قصد کردم
که من نفر بعدی باشم».
نویسندۀ این کتاب مدتی را در «شکسپیر و
شرکا» گذرانده است و این کتاب، شرح ماجرای پرکشش همین اقامت است.
جمعه، بهمن ۳۰، ۱۳۹۴
اشتراک در:
پستها (Atom)