کل نماهای صفحه

چهارشنبه، اردیبهشت ۰۲، ۱۳۸۳

با سلام
با خودم فکر می کردم که نتیجه شعر خواندن در همه این سا لها برای من چه بوده؟ آیا فقط کمک کرده که رفتارم نرمتر بشود؟ یا کمک کرده که واژه ها را آنطوری که باید ببینم و حسشان کنم. مثلا وقتی می گویم باران آیا آن حس خیسی کلمه را در دستانم حس می کنم؟ دیدن یک قاصدک آیا مرا به خوابهای دور سرزمین خیال می برد؟ کمی احساس سردرگمی دارم. شعر توقعم را در روابطم با دیگران بالا برده است ، مثلا وقتی در جمعی هستم از روزمرگی های زندگی نمی خواهم که بشنوم ، بجای آنکه بپرسم این هفته چرا قیمت بنزین بالا بود؟ دلم می خواهد بپرسم آیا شکوفه های تازه روییده بر شاخه درختان رادیدید؟ گلهای وحشی که درحیاطمان روییده اند برایم از نرخ تبدیل ارز مهمتر است. چه کنم؟ دست خودم نیست.اما فراموش نکنید که سعی می کنم که نظرم را فقط برای خودم نگه دارم « صرف نظر از این دفعه که از دستم در رفت» ، چرا؟ خوب معلومه دیگه به دلیل اینکه دلم نمی خواد به خل و چلی و یا زیادی رمانتیک بودن متهم بشم. اما آیا به راستی اگر عده بیشتری مثل سهراب به دنیا نگاه می کردند به جای اینهمه جنگ که علتش هیچ چیز نیست جز زیاده خواهی و گرفتن سهم بیشتر، صلح و آشتی و عشق نبود؟
می شود چون گل به نرمک خنده ای وا شد هنوز
رهسپار کوچه سار سبز رویا شد هنوز

سعید

هیچ نظری موجود نیست: