لهجه ام چیزی شبیه خیال و آینه بود
آنگاه که صدایم کردی
آنهم به اسم کوچک
ابرهای باردار
دلتنگی کودکان باران را
بردند به سرزمینی دیگر
صدای پای آفتاب را می توانستم بشنوم
آمدی و کنارم زیر بید مجنون پیر نشستی
یادت هست؟ اولین هدیه ات به من
آبی آسمان بود
بعد از آن بود که دیگر دریا
تکرار بغض خاطره نبود
آمدی و با تو سبز آمد و
خاکستری غبار از قابها رفت
بعد از تو بود که پنجره های خانه مان دیگر
همیشه رو به شمال باز می شد
می دانم که به یاد می اری
تمام طراوت آواز قناری را
مرغ عشق را
و حتی سرود گنجشککانی
که پشت پنجره می خواندند
حالا نپرس صدای آواز گنجشک کوچک
شبیه کدام تصنیف قدیمی بود
یادم نمی آید
گلهای چادر مادر بزرگ
قامت عصای پدر بزرگ
صفای بی رنگ آبی که در دستانت
برای بنفشه های باغچه آورده بودی
و نگاه منتظرت به راه دشوار دل آزردگی های من
که " کجا نشان قدم ناتمام خواهد ماند؟
مرا برد تا انتهای سبکبالی قاصدک ها
و میان چمن ها رهایم کرد
کودکی نگاهت
غم تلخ دلتنگی کبوتر دل را ربود
و به سودای روشنان فردا
زیر کاجهای پیر جنوب شهر دفن کرد
یادم هست که دلم
سالها بود که در حوالی آن حاشیه دور می زد
که تو آمدی و بردیم رو به شمال
که سبزش رنگین کمانی بود
حالا از کاجهای جنوب فقط خاطره محوی مانده به جا
اینجا روز یکشنبه نهم ماه می روز مادر بود و من این رابرای ساناز نوشتم و ازش اجازه گرفتم که برای شما هم بنویسمش
سعید
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر