● این همه فریادی که در گلویم مانده بغض می شود، بعد آرام از چشمم می چکد تا کسی نشنود. در یک فیلمفارسی شنیده بودم «مرد قبل از اینکه اشکش بیاید خونش ریخته می شود» و به این ایمان داشتم، داشتم. و حالا تنهایی امانم را بریده است. می خواهم مثل هدایت عزیز بنویسم« تف به این زندگی » و مثل فروغ بسرایم« دیگر هیچ کس به هیچ چیز نیاندیشید » دوستان می گویند از مرگ و غم کمتر بگویم و به شادی و مبارزه ایمان بیاورم، باشد رفقا سعی ام را می کنم، اما تنهایم نگذارید و دشنامم ندهید. من دست در دست شما خواهم توانست جهان را دیگر بار از نو بسرایم که این آرزویی یگانه است من را و رفقایی را که روزی بسیار دوستم می داشتند و همراهشان بودم. من برای نابودی نظام ستم و خرافه تمام سعی خویش را خواهم بست تا دست ارتجاع را از میهن کوتاه کنم. باشد عزیزانم، دیگر چس ناله را تمام می کنم و پیچای را زنده نگاه می دارم ، باشد تا بشود
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر