با سلام
از کودکی چیز زیادی در یادم نمانده و اگر چیزی هم هست گاهی دلم نمی خواهد که یادآوریشان کنم. اما از نوجوانی بسیار به یاد می آرم. یادم هست که بچه سر به راهی بودم ولی خیلی خیلی خیلی حساس ، آنقدر حساس که گاهی برای خواهرها و برادرم تحملش ممکن نبود ( البته اینو بعدا متوجه شدم). یادمه که یه روز چون دوستم محمود موتور خریده بود زندگی را به کام مادرم تلخ کرده بودم و منم موتور می خواستم در حالی که شاید چهارده یا پانزده سال بیشتر نداشتم و .... از این فراتر نمی رم که آتویی دست دشمنان اسلام (آنهم از نوع ناب محمدیش) نداده باشم. یادمه که مادرم همیشه می گفت که :" وقتی پدر شدی متوجه می شی من چی می کشم" و من متوجه آنچه می گفت می شدم اما آن را حس نمی کردم. سالها گذشت و من تغییرات زیادی را در درون خودم احساس کردم و گذشت و گذشت تا خودم پدر شدم و حالا متوجه می شم که مادر چه می گفت و چقدر سخت است تحمل آنچه که من می خواستم و .... البته می دانم که بعضی از شما همین الان دارید پیش خودتون فکر می کنید که ای بابا تو که تازه اول راهی ، حالا کو تا پارسا به سن نوجوانی برسه و ... اما باور کنید همین عمل جراحی مرا برد تا ... بگذریم
از تمام دوستانی که ابراز محبت کرده اند در رابطه با جراحی پارسا ممنونم و روی همگی را چه محرم و چه نامحرم می بوسم. حقیقتا حس و حال نوشتن نداشتم تا اینکه وبلاگ را چک کردم و هوا و حوصله ام تغییر کرد اما از یک چیز دلم گرفت و آنهم اینهمه دعوا سر هیچ بود ، بابا جان یه عده ای شعر دوست دارند و یه عده ای ندارند اینکه مهم نیست هر کی هر چی خواست اعم از شعر و نثر بنویسد ، بالاغیرتا اونایی که از شعر خوششون نمی آید خوب ساده است شعر ها را نخوانند. ساده است نه؟ با داداش وحیدم موافقم با داداش علی هم به همچنین اما یک پیام دارم برای رامتین:
ای رامتین ای قلم به مزد ای کمونیست! تو اگه راست می گی دوما چرا رفتی آمریکا که خودش مرگ بر او باد و اولا تو خودش اعتراف کرده که روزنامه توپخانه ای می نویسی و اگر عده ای کمونیست الان بگویند که چرا من دوما را قبل از اولا آورده ام من خودش می گویم که چون دوما از اولا موهوم تر بود و اصلا به تو کمونیست مربوطی نیست خوب خداحافظ تا روز دیگه.
سعید
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر