کل نماهای صفحه

سه‌شنبه، خرداد ۱۲، ۱۳۸۳

حساسیت

چند روز ÷یش برای خرید اجبارا گذرم به خیابان معروف ولیعصر افتاد.معروف از این نظر که کلی آدمهای جور واجور رو می تونی اونجا ببینی.واقعا نمیدونم چرا بعضی وقتها سنسور عاطفیم بدجوری علامت میده.چشمتون روز بد نبینه بعد از یک مدت کوتاه پیاده روی و دیدن ویترین مغازه ها توجهم جلب شد به آدمهای اطرافم.اکیپ های پسر یا دخترای جوون با ظاهر آنچنانی که اومده بودن تو خیابون دوست پیدا کنند اشتباه نکنین نمی خوام بهشون انتقاد بکنم ولی وقتی اینهارو می بینی و 2 قدم اون طرف تر بچه های قد ونیم قد متکدی رو ببینی که بعضی هاشون حتی نوزادی رو هم به بغل دارن اون هم با ظاهری ژولیده و کثیف بدجوری به هم می ریزی.یک قدم دیگه که میری جلو جفتهایی رو میبینی که اومدن عصر پنجشنبه رو با هم به خوبی بگذرونن.یکدفعه نگاهم افتاد به پای بریده شده از زانوی مردی که نشسته بود و به امید کمک همین آدمهایی بود که داشتن تو خیابون گذران وقت می کردن.دیگه کم کم داشتم به هم می ریختم که نگاهم به 2 پسر بچه افتاد که غیرتشون اجازه نمی داد تکدی کنن.یکیشون تنبک می زد و اون یکی آواز می خوند ولی وضع اونها هم فرقی با متکدی ها نمی کرد چون به اونها هم کسی نظر لطف نداشت.دیگه حوصله دیدن ویترین مغازه ها رو نداشتم ولی مجبور بودم خریدمو انجام بدم.حالا خوبه که به لطف وجود mp3 player صحبتهای این آدمها رو نمی شنیدم والا شاید بیشتر به هم می ریختم.بالاخره خریدمو انجام دادم و رفتم سمت خونه.ولی واقعا چرا ادم بعضی وقتها اینطور حساس می شه و اصلا خوبه این همه حساسیت.ولی فکر می کنم گاهی بد نباشه آدم یک کم وجدانش غلغلک بشه.به شرطی که نتیجه ای هم داشته باشه.

هیچ نظری موجود نیست: