مدتی بود که کلافه بودم و خودم هم نمی دونستم که چه ام شده. امروز برای اولین بار از خونه جدید با اتوبوس اومدم سر کار و بنابر این یه کم وقت پیدا کردم که یه نگاهی بندازم به یه مجله که برام می یاد و هیچ وقت خدا فرصت ندارم که حتی یک نگاه کوچولو بهش بندازم. روزم را با نشاط بیشتر از معمول شروع کردم و تا الان که دارم این متن را می نویسم تحمل مشتری های ... برام راحتتر بود. این داستان برام جالب بود و توجهم را جلب کرد. یه کم بیشتر که بهش دقت کردم احساس کردم که تنها دلیلش اینه که من وقتی برای خوندن کتاب ندارم و این برای من که از بچگی کتاب خوندن رو دوست داشتم و از هیچ چیزی بیش از خوندن یه کتاب خوب لذت نبرده ام، یه مساله مهمه. نشستم و حساب کتاب کردم که از دوشنبه تا شنبه که هفته کاری منه جمعا چند ساعت وقت آزاد دارم؟ با احتساب شصت و پنج ساعت کار و روزی سه ساعت در راه، از خونه به محل کار و برعکس و متوسط هفت ساعت خواب(البته من عموما کمتر از این می خوابم)من در کل نوزده ساعت در هفته وقت دارم که غذا بخورم، با پارسا بازی کنم، به بعضی از کارهای خونه برسم، برم بعضی ها رو ببینم یا بعضی ها بیان و مارو ببینند، خرید کنم و ...این یعنی تقریبا به طور متوسط سه ساعت در روز. این یه کمی داستان رو مشکل می کنه اما چاره ای هم ندارم. حالا این شما و این صورت مساله، شما بگین که من چه می تونم بکنم که از این وقت کم، بیشترین استفاده را ببرم و اینقدر احساس نکنم که روزها دارن سریعا می گذرن و من دارم درجا می زنم . جدا اگر کسی تجربه ای داره که فکر می کنه ممکنه کمک کنه خوشحال می شم که بشنوم
باید یادآوری کنم که روزهای یکشنبه را حساب نکردم چرا که باور کنید بیش از بیست و چهار ساعت برنامه براش از قبل تدارک می بینیم
مخلص همه دوستان، سعید
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر