کل نماهای صفحه

جمعه، دی ۲۹، ۱۳۸۵

پدر مهربان دیگری هم رفت

به همین سادگی. خبر همیشه کوتاه است: فلانی هم رفت! بغضی گلویت را می گیرد و گهگاهی هم قطره اشکی گونه هایت را به تسلا می بوسند. تو می مانی و یادها و خاطره ها. یادم نیست تابستان بود یا پاییز اما هر چه بود روزهای خسته کننده رفت و آمد به بابل بود. معمولا یک روزه می رفتم تا آندفعه که باید دو روز می ماندم. شب را کجا بگذرانم؟ رفیق شفیق شمالی آدرس داده بود: قائمشهر. قبلا هم به دیدنشان رفته بودم البته با دوستم. کافی بود فقط آدرس را پیدا کنی و زنگ بزنی و پله ها را بگیری و بری بالا. امکان نداره که احساس در خانه نبودن داشته باشی. خانه خانه توست. آنقدر راحتند که در آوردن و بردن سفره و ... پیشنهاد کمک می کنی بی هیچ تعارفی رد نمی کنند. رفتم و در زدم و پله ها را بالا رفتم. همه چیز همانطور بود که بود. فقط بچه ها نبودند. دو دقیقه بیشتر طول نکشید که احساس کنم اینجا خانه من است. شامی خوردیم و چایی و گپی و خسته به خواب رفتم. صبح هم همان مهربانی بی پایان بود و نان و پنیری و چای داغ و خدا نگهداری! فقط جای بچه ها خالی بود. اصرار داشتند که بازهم بروم. می گفتند دوستان فرزندانشان هم مانند آنها برایشان عزیزند. باور کرده بودم که تعارف نمی کنند. پدر! یکی از بازماندگان عصر غرور و آینه بود. مهم نیست که فاصله تا به کجای هستی است، خبر را که می شنوی دلت میگیرد. هادی عزیز! در نبود پدر دلم با توست. به تک تک یادگارانش سلام برسان

سعید

هیچ نظری موجود نیست: