کل نماهای صفحه

چهارشنبه، دی ۱۱، ۱۳۸۷

بازی بچه ها

سلام
تقریبا 3 روز پیش بود که رفتم خونه دیدم سپهر میگه باز ماداشتیم تو پارکینگ بازی می کردیم که خانومه که همسایه عمو وحید اینهاست اومد و دعوامون کرد و گفن از آقای سجادی شکایت میکنه بهش گفتم تو چی گفتی ؟ گفت هیچی اومدم به مامی سارا گفتم . گفتم بهش آفرین . پیش خودم فکر کردم خوب بچه چیکار کنه اگه تو واحدمون بدو بدو بکنه همسایه پائینی شاکی میشه اگه برن تو حیاط میگن گلها و باغچه ها رو خراب میکنید اگه همش با کامپیوتر بازی کنه میگن براش مشکلزا خواهد شد . خلاصه اون روز گذشت پریشب که رسیدم خونه دیدم مدیر ساختمون یه نامه زده به تابلو و در اولین بند اون آمده که هیچ بچه ای حق ندارد تو پارکینگ بازی کند البته در بند های بعدی برای اینکه تابلو نشود موارد دیگری را هم آورده بود مثلا درب واحدها را نباید محکم ببندید یا مثلا صدای ضبط نباید بلند باشد و ...
فکر کردم که باید یه جوابی به این مرد بدهم و این متن را نوشتم و امروز صبح در کنار متن مدیر ساختمان در تابلو چسبندم الان نمی دونم ساکنان ساختمون چقدر این متن درشون اثر کرده . می خواستم این زحمت را به شما ها بدم و شما ها نظرتون را نسبت به این نامه بدین ممنون

سلام بر همسايگان خوبم

اميد آنکه روزي شاد و پرنشاطی را تجربه کرده باشيم ، شما دوست من نمي دانم چند سالتان است اما مطمئن هستم اگر از شما هم همانند من از خاطرات خوش و شيرين عمرمان سوال کنند به يقين در ذهن خود به دوران کودکي خود سفر مي کنيم ، آن زمانيکه راحت و آزاد بوديم و با هرچه داشتيم بازي ميکرديم ، بالا و پائين مي پريديم يادش بخير تو حياطهاي خونمون کنار حوض با اون ماهي هاي قرمزش با يک مشت بچه شيطون و هم قد خودمون گرگم به هوا ، بالا بلندي ، عموزنجيرباف و و و خيلي بازيهاي ديگه انجام مي داديم . بعدش خسته و کوفته مسابقه مي داديم تا درب يخچال خونمون تا ببينيم کي زودتر دستش به بستني مي رسه و خوردن اون بستني ، اوج لذت تمام دوران کودکيمون بود .
اما
وقتي بزرگ ميشيم يادمون ميره يه روزي بچه بوديم عاشق دويدن و شيطنت عاشق پريدن از پله پنجم عاشق سر خوردن از نرده کنار راه پله عاشق خوردن يه بستني يخي عاشق گذاشتن يه هويج براي دماغ آدم برفي عاشق . . . عاشق بچگي کردن . اگه اون ، اون موقع قهرامون 5 دقيقه طول ميکشيد حالا دوستيامون 5 دقيقه درازاشه . اگه اون موقع کارمون از صبح تا شب خنديدن بود حالا ديگه خنده هامون تو غبار گرفتاري ها گم شده . اما بازم بايد سعيمون را بکنيم تا براي بچه هامون همون محيط شاد و جذاب و درست کنيم تا اگه ما نميخنديم اونها بخندند ، تا اگه ما خسته از زمانه ميشويم اونها با نشاط بار بيايند تا اگه ما روزي صدبار قهر ميکنيم اونها از دوستي ها بگن .
حالا چرا ما بايد اون يک ذره شادي را هم از بچه هامون توي اين زندگي آپارتماني دريغ کنيم چرا بايد تنها روزنه نور را هم ببنديم چرا بايد قطره آب را از گل سرخ دريغ کنيم . واقعاً چرا ؟
مگر اينجا آسايشگاه سالمندان است مگر اينجا پادگان نظامي است مگر اينجا زندان آلکاتراز است مگر اينجا حکومت ديکتاتوريست که يک شبه تمام آزادي بچه ها را از آنها ميگيريد . شما آري شما که ميگوئيد حق بازي ندارند ميشود محض رضاي خدا بفرمائيد يک کودک خردسال کجا بايد بازي کند ؟ حتماً ميگوئيد در داخل واحد خودتان قبول اما آيا شما جوابگوي همسايه پائيني ما هستيد آيا قول مي دهيد او را قانع کنيد چون اگر اعتراض کند حتماً نشاني واحد شما را مي دهم . شايد هم حياط را پيشنهاد ميدهيد که من با آن خيلي موافقم ولي باز اگر بر اثر توپ بازي يا دويدن شاخه اي شکست يا گلي پرپرشد باز هم مسئوليتش با شماست .
در آخر مي گويم بهتر اينست که ساعتي را براي بازي تعيين کنيم تا هم بچه ها بازي کرده باشن و هم اينکه از صبح تا شب مخل زندگي همسايگان نشوند .

با تشکر
پسرکي از بالاي سرسره
علی

۵ نظر:

ناشناس گفت...

علی جان سلام
نامه بسیار جالبی بود. به نظر من اگر تاثیر مثبت نداشته باشه باید یک سیتی اسکن از مغز طرف بگیرید (البته اگر مغزی وجود داشته باشد). بسیار مودبانه و منطقی نوشته شده
راستی دو سه روز پیش یه چیزی مشابه این داستان برای ما اتفاق افتاد که در اولین فرصت توی وبلاگ می نویسمش
سپهر عزیز را ببوس.
سعید

ناشناس گفت...

علی آقا سلام
به حق با حرفهای سعيد خان موافقم. خیلی لذت بردم، من به جای تو بودم یک جمله دیگه اضافه می کردم و ...
{ از این به بعد هر کسی می خواد خونشو بفروشه و یا اجاره بده باید به افراد مجرد و یا خانوادههای بدون فرزند معامله کنه در غیر اینصورت...}

ارادت مند
اتابک

ناشناس گفت...

علی جان متنی که نوشتی زیباست و یکی از بزرگترین مشکلات آپارتمان نشینی رو نه فقط تو ساختمون, محله , شهر یا کشور ما رو میگه اگه یه کمی دقت کنیم می بینیم که یه مشکل جهانیه باور کن بچه ها تو اروپا و آمریکا هم یه جورایی این مشکل رو دارن اونم برمیگرده به غرور و خودخواهی بیجا بزرگترها لازم نیست که بچه گی هاشون رو یادشون بندازیم بعضی ها انقدر بی انصافن که 5 سال پیش بچه های خودشون هم نمی خوان یادشون بیادچه برسه به 30 سال پیش خودشون
علی جان به نظر من این متن برای یه وبلاگ فوق العاده ست ولی این نوع نگارش مناسب جاهایی مثله تابلو اعلانات یه آپارتمان مسکونی نیست اصولا تابلو اعلانات ساختمونها جای نظرات و تصمیمات هیئت مدیره و مدیر ساختمونه ما که یه مدیر ساختمون بیشتر نداریم طرف هم آدم منطقیه دسترسی بهشم که سخت نیست اگه می رفتی باهاش صحبت می کردی به نتایج بهتری می رسیدی مطمئن باش خانم مدیر ساختمون اینجوری جوابتون رو نمی داد که بچه هاتون رو ببرین پارک!!!!!!؟
یه انتقاد دیگه هم که هست اینه که چرا اسمت رو پایین نامه ننوشتی؟به جای پسرکی از بالای سرسره بهتر بود اسم خودت رو می نوشتی یا می خواستی صمیمیت متن رو حفظ کنی مثلا پدر سپهر شیطون رو می نوشتی
به نظرم خودت رو زیر نامه هات معرفی کنی مطمئنا عکس العمل های بهتری رو می بینی

موفق باشی

ناشناس گفت...

matn e jalebi ast vali ali jan agar kutah tar myneveshti shayad hame mykhundand va moaser tar bud be har hal hagh ba shoma ast vali be ghol e vahid in moshkel hame jaee ast ma ham darym inja ham kheyli jedi ast
nahid

ناشناس گفت...

Vahid to yek javabiyeh bezan dar sakhatemoon hale ali agha ra bokon to ghooti agar ham kasi porsid beh sabk oon joke ghadimi khereh va kalagheh too hava peyma begoo haminjoori neveshta vaseh k...bazi!!! ramtin