میان لباسهای آویزان روی بند درخت
جشمهای زنی پیداست
که تمام زنانگیش
در چمدان عروسیش جا ماند
و بی هیچ بوسه ای
خسته از تن سپرده های شب
هر صبح به بیداری رسید
در آشپزخانه ای تب دار
تمام آرزوهایش ته گرفت
و قل قل کتری
عاشقانه ترین ملودی اش شد
موهایش در تشنگی پژمرد
و در یک تشت پر از کف و تنهایی
چنگ می زد به دلش
یقه چرکی که ما تیکی بود
و هر شب پشت تنهاترین پنجره این خانه
منتظر غریبه ای می ماند
که اسمش در شناسنامه اش بود.
آزاده پیرایی

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر