سلام ، بعد از تقریباً دو هفته فرصت کردم سری به وبلاگ بزنم. دو هفته که همه فکر و ذکرم محمد بود و همش تکرار اون لحظه اول که رفتم بیمارستان و دیدمش . روی تخت خوابیده بود با چشای بسته ، وقتی دستشو گرفتم و
صداش کردم بهم گفت :خاله میدونی من کور شدم دیکه نمیتونم ببینمت ؟
نمی دونستم بهش چی بگم . فقط بغض بود توی گلوم که داشت خفه ام میکرد و اشک که از چشام می اومد
مطالبتون رو خوندم از همه ممنونم بخاطر ابراز محبت و همدردیتون خصوصاً وحید و اتابک و علی آقا که با اومدنشون شرمنده مون کردن
وحید جان از شعر قشنگت ممنون و همچنین از اینکه زحمت کشیدی و عکس محمد رو گذاشتی توی وبلاگ اما میدونی چطوری میتونم به یه پسر کوچولوی 6 ساله که هنوز از عمق حادثه ای که براش اتفاق افتاده خبر نداره بگم
تاشقایق هست زندگی باید کرد ؟؟؟
خاله مریم
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر