کل نماهای صفحه

پنجشنبه، اردیبهشت ۱۷، ۱۳۸۳

نوشته دیگر از نوع دیگر در باره گل آقا از مسعود بهنود

گل آقا: حالا حال سرکار چطورست

سه روز است صبر کرده ام و با خود می جنگم برای نوشتن سوگواره ای برای کيومرث صابری که همان گل آقا باشد. اما سرانجام بايد بنويسم،

دست کم به حرمت آن که نوشته ای از او دارم کوتاه « پير شدی مويت سپيد نشد، رويت سياه نشد، دلت سياه نشه ». از ميان همه آن چه وقتی از بند به در آمدم شنيدم و ديدم دو سه تاست که برايم مانده است به يادگار. يکی از آقای خاتمی است، ديگری از گل آقا، يکی از عباس آقا ملکی و يکی از زنی که نمی شناسمش و فقط نگاهی بود و آهی. که زمانی برايتان می گويم. اما گل آقا.

اگر اين کار آخر را نکرده بود که کرد و مجله گل آقا را تعطيل نمی کرد ظلمی به خودش کرده بود. که نکرد. وقتی در همان روزهای دوم خرداد در شهر شايع بود که نوشته است « بنويسيد خاتمی و بخوانيد ناطق» به هر که می رسيد گردنی کج می کرد و می گفت « نه بابا کجا گل آقا چنين چيزی نوشته » و در همان حال لبخند محوی بر گوشه لبش بود، نه که دروغ بگويد. رند بود می دانست وقتی به آن جا برسی که جماعت لطف و حسن طبع خود را به تو نشانی دهند و امضايت را جعل کنند يعنی به بلند جائی رسيده ای. رسيده بود گل آقا. به شهادت همه آن ها که می شناختندش. و به شهادت آن که روز يکشنبه سايت امروز تيتر زده است « ايران در سوگ گل آقا گريست»

او را نمی شناختم و هنوز هم بر اين باورم که نمی شناسم. اما اين قدر بود که در آن دورهای دور تقسيم بين اطلاعات و کيهان انگار همان بود که بايد. خيلی با قاعده و به منطق. از دو موسسه ای مطبوعاتی مصادره ای که زير نظر ولی فقيه اند، يکی جماعت تند و آتشی مزاج را راضی می کرد و آن ديگری که اطلاعات باشد آدم های سنگين و به عقل و آرام رسيده. آدمی هائی مانند ما هم به مجامله با خود، هر روز اطلاعات خوانديم و کيهان را به ضرورت، هر گاه فحشی نثار می کرد. و در اين اطلاعات عطا الله مهاجرانی می نوشت و شيرين، جلال رفيع سنگين و گاه نمک درونش از لابلای احتياط هايش سر می زد، محمدجواد حجتی کرمانی هم انگار خود سيد محمود دعائی بود که وقت داشت برای نوشتن. و در اين مجموعه گاهی هم نوشته ای از زرين کوب، احسان طبری، اسلامی نذوشن، دوباری سعيدی سيرجانی و همان ها که بعد به نشريه هنوز معتبر اطلاعات سياسی و اقتصادی اسباب کشيدند. در اين وسط و ناگهانی ستونی پيدا شد که «2,کلمه حرف حساب» ش نام داده بود. تجربه ای به طنز. و ما پرس و جوکنان که کيست اين که در جامعه ای عبوس به طنز خطر کرده است و همان جا نام از کيومرث صابری فومنی ظاهر شد. گفتند از بجه های توفيق است که به سائقه دينباوری و معلمی با محمد علی رجائی آشنا بود و از همان جا در حکومت حاشيه زده است. در چنته توفيق همه نوع کالائی بود اين را از همان روزگاران قديم می دانستم و عجبی نبود اگر چند تائی هم نمازخوان در آن ميان بوده باشند. پس 2 کلمه حرف حسابش را هر روز می خواندم و از آشنائی اش با ادب متقدم سرمست بودم. سواد داشت و اين مشخصه همه آن ها بود که گفتم در «اطلاعات» ثابت و سيار پيدايشان می شد. روزگاران گشت و مجله «گل آقا» رسيد، برای ما از قديم مانده ها عجب بوئی از توفيق داشت و بگويم که باسوادتر از توفيق بود مجله – مقصودم نسبت سواد برادران محترم توفيق با کيومرث صابری نيست کل مجله را می گويم - و هر هفته اش می خواندم تا چند سالی. گاه در لبه تيغ شاهکارها داشت که به کشفش مشعوف می شدم. اما هنوز خود گل آقا را نديده و نمی شناختم. تا روزی...

روزی از روزها کجا می رفتم يادم نيست، همين قدر هست که در خيابان های شهر شلوغ گم شده بودم و نمی توانستم آن نشانی را که می خواستم پيدا کنم، هنوز تلفن همراه نبود. در به در بودم که تلفن عمومی پيدا کنم و تلفن کنم و از ميزبان کمک بگيرم. در خانه مردم را که نمی شد زد، بقالی با تلفن های قلکی هم نمی ديدم و تلفن های همگانی هم که می دانستم همه اشکالی دارند، تازه پول خرد از کجا پيدا کنم. باری در ساختمانی را باز ديدم دفتر مانند. به داخل رفتم. سرسرائی بود بی هيچ کس، ميزی و مقداری کاغد و ماشين فتوکپی. انگار دفتر يک شرکت ساختمانی مثلا، جز آن که وقتی در جست و جوی کسی که اجازت به استفاده از تلفن دهد سرک کشيدم در اتاق روبرو، ميزهای کنار هم بود و پشت هر کدام کسی و از جمله يکی که نگاه کنجکاو اما آشنا به من غريبه در راهرو سرگردان داشت. بوی تحريريه به مشام می خورد. خانمی رسيد در هيات منشی و به سئوالم با ادب جواب داد و تلفن روی ميز را تعارفم کرد. داشتم شماره می گرفتم که تازه چشمم به پوستر و کاريکاتورهای روی ديوار افتاد. ای عجب من به دفتر مجله گل آقا وارد شده بودم ناخواسته و آن نگاه آشنا هم لابد يکی از اهل بخيه بود و متعجب که اين فلان در دفتر ما با چه کس قرار دارد. نمی دانستم چه کنم که بی ادبی نباشد. از سر بی چارگی، تلفن کردم و آدرس گرفتم و زدم به چاک.

دو سه روزی بعد اول دوستی تلفن کرد که کيومرث صابری تلفن مرا خواسته و دقايقی بعد خودش تلفن کرد.

- شنيده بودم که به هر کس دير به دير سر می زند می گويند راه گم کرده ای اما...

لازم نبود که شرح دهد. دانستم که آن نگاه آشنا، گويا از خرمشاهی عزيز، کار خود کرده و داستان راه گم کردنم را می داند و من به خجالت اندرم که چرا سلامی نگفتم و رفتم. آمدم به عذر تقصير دست و پائی بزدم نگذاشت و گفت حالا حال سرکار چطورست... و بعدش قراری به ناهاری. همين بود و بود تا سال هائی چند. من نمکی در نوشتار خود نيافتم که به وعده ای که داده بودم در آن ناهار وفا کنم و بلائی که بر سر نام بردن از عمو نجف دريابندری بر سر گل آقا آمد هم خيالی از آن دست را در او کشته بود که اصراری هم نکرد. که همان اصرار که به مرد بزرگ کرده بود و پشت دستش زده بودند برای مدتی او را بس بود. البته چيزی هم از دست نداد.

رفته بودم به ديدار زنده يادش سعيدی سيرجانی. مرتضی نگاهی از سانفرانسيکو آمده و شاعر- وکيل ما حميد مصدق هم بود که سعيدی داستانی بر گفت از صابری که پيام آورده از رهبر. و جواب تند خودش را هم به تاب گفت. در خيال قيافه صابری را مجسم کردم در نقش پيام رسان بين اين دو تن، که هر دو جای خود مطمئن و بزرگ ديده بودند. يکی طفلک بی آن که به خطر اين خوش خيالی آشنا باشد و عقوبت جواب سر بالا را بداند و آن ديگری دارای دلايلی مکفی برای چنان خيالی. پشتم از آن روايت لرزيد از همان موقع که سعيدی با آن تن نازک و خيال بلند تکيه داده بود به مسند و روايت می کرد. از در که به در رفتيم باران زده بود، لرزش خيالم را به نگاهی و مصدق گفتم. حميد سر درد دلش گشوده شد و گفت خوب می خواستی بگوئی همين را . و شايد دوباره هم گفت می گفتی همين را. من فقط گفتم موقع مقتضی نبود.

ماجرای دستگيری سعيدی سيرجانی که پيش آمد نمی دانم چرا دلم مطمئن بود و در اين اطمينان دهی انگار تصوير صابری هم نفشی داشت. تا آن خبر رسيد از پايان سعيدی، در سفر بودم چو باز آمدم سکوت وهمناکی بر اهل قلم افتاد. چنان خشگسالی که ياران فراموش کردند عشق از وحشت. و از آن زمان نمی دانم چرا دلم از اين طفلک که صابری باشد گرفت. هنوز نمی دانم چرا. سکوت وهمناک است.

باز روزگاران گذشت. من رفته بودم به بند و به در آمده. فردا روزش به بيمارستان آراد خفته بودم بی اذن ملاقات، صبحدمان يکی از پزشگان اهل دل بيمارستان رسيد که گل آقا می خواهد بيايد گفتم منع و بند از شماست گفت از دکتر عباسيون اجازه می گيرم. و داشتم کتاب می خواندم که از لای در آمد به درون، نازک تر شده بود و موهايش سپيدتر. گفت قصد آن ندارم که قوروق را به هم بزنم. گفتم آقا... نگذاشت حرفی بزنم گفت حالا حال سرکار چطورست. يک شاخه گل داشت گذاشت و گريخت. روی آن نوشته بود « پير شدی ...» کتاب را بستم و چشم را. انگار همه آن بيست و دو سال در برابرم رژه رفت. به خيل اميدواران، سرخوشان، دل به اميد بسته ها و اميد بريده ها گذر کردم. چه خيال ها گذر کرد و گذر نکرد خوابی.

حالا يادم می آيد که چه نجيب نصيحت می کرد، معلم وار. راست گفته است احمد رضا احمدی. و راست گفته است داور نبوی، و راست گفته است آيدين؛ و راست گفته است عموزاده خليلی. محمدقوچانی هم راست گفته است. آری رند بود و معلم وار. به خودش هم گفته بودم چقدر شباهت به آل احمد می برد بی هيچ شباهتی در منش. اين در درون می ريخت و آن بيرون می زد. و هر دو چوان بودند برای رفتن وقتی که گذارشان به اين کوچه بی انتها افتاد.

حالا که لب گشوده و دارم در اين خلوت ناخواسته می گردم، بگويم که کاريکاتوری کشيده بودند اهل گل آقا وقت گرفتاری کرباسچی؛ در گوشه چپ دستی و باسنی پيدا، دست بشکن زنان و باسن جنبان به آهنگ برو دارمت. و در آن گوشه کرباسچی می رفت به سوی ناکجا. تلفن کردم و گفتم « آقا خيلی نزديک شده ايد انگار چند سانتی نمانده است.» می دانست دارم اشاره می کنم به منع کشيدن کاريکاتور روحانيون و کاريکاتور آن کس که به کرباسچی گفت برو دارمت. هر دو می دانستيم که در آن سال ها چه وسوسه ای بود کشيدن آن که در هيات رييس جمهور بود و در اين روی جلد تنها دست و تنی از او پيدا بود با تمام رعايت ها که مبادا از همان سپيدی جامه بلند منع ظاهر شود. گفت شما که اهل بخيه ای هميشه، تا بوده گرفتاری در همان چند سانت بوده است. ما و شما در همان چند سانت خانه کرده ايم و گرنه که .... حالا حال سرکار چطورست.

حالا اين گل آقا رفته است و در چند متر دراز کشيده در قطعه هنرمندان. می دانم که علی حاتمی و دکتر زرين کوب در آن نزديکی هستند. حميد مصدق دورتر ست و سعيدی سيرجانی کجاست. انگار گل آقا دارد نگاهش را از ما می دزدد. انگار می خواهد صحبت را عوض کند: حالا حال سرکار چطورست.

رامتین

هیچ نظری موجود نیست: