کل نماهای صفحه
سهشنبه، اردیبهشت ۲۹، ۱۳۸۳
به امید آینده
نمی دونید با چه ذوق و شوقی اومدم پای کامپیوتر که راجع به مذهب و مولوی مطلب بنویسم که ماجرای محمد را خواندم بی تعارف حس نوشتن را از دست دادم اما با خواندن متن سعید فکر دیگری به ذهنم رسید هر چقدر مرثیه سرایی کنیم نمی توانیم ذره ای از غم دایی هادی راکم کنیم اما چرا سوگواری که محمد ما هنوز زنده است بیایید از زندگی محمد بگوییم زیرا محمد ما امروز برای ترقی به توجه بیشتری نیاز دارد چرا عهدی نبندیم تا همه باهم برادر خوانده و خواهر خوانده اش باشیم و تا روزی که محمد ما به سر انجامی برسد از او حمایت کنیم بیایید در ازای چشمی که رفت بیست چشم دیگر به مخمد هدیه کنیم چرا ما بد حادثه رابه نقطه عطفی در زندگی محمد تبدیل نکنیم؟ پیشنهاد من را را جدی بگیریدزندگی و زنده بودن محمد عین حقیقت است وآینده بهتر او فقط همت ما را می طلبدبراستی مگر فرقی میکند خواهر هادی خواهر من و مخمد خواهرزاده من یا برادر زاده وحید بیایید آرزو کنیم که بیست سال دیگر مطالب یک محمد موفق را در این وبلاگ بخوانیم محمد ما نیاز به ترحم یا دلسوزی نداردبلکه همفکری و همیاری در پیچهای تند زندگی را می طلبد این داستان می تواند سر انچام خوشی پیدا کند به شرطی که تک تک ما بخواهیم پس دوباره با هم زمزمه می کنیم آینده از آن محمد ماست رامتین
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر